# بهترین اشعار پارسی (به گزینش من)

**URL:** <https://talk.zabanshenas.com/t/topic/109356>\
**Category:** متفرقه\
**Created:** [سپتامبر 24، 2026، 9:29ق.ظ UTC](https://talk.zabanshenas.com/t/topic/109356 "2026-09-24T09:29:11Z")\
**Posts on this page:** 17\
**Page:** 1

<div class="post-metadata">

**Author:** ![mostafa.76](https://talk.zabanshenas.com/user_avatar/talk.zabanshenas.com/mostafa.76/32/351951_2.png) [@mostafa.76](https://talk.zabanshenas.com/u/mostafa.76)\
**Post date:** [سپتامبر 24، 2026، 9:29ق.ظ UTC](https://talk.zabanshenas.com/t/topic/109356/1 "2026-09-24T09:29:12Z")

</div>

همیشه میخواستم اشعاری که دوست دارم رو در یکجا برای خودم گردآوری کنم. شاید هم در آینده به صورت کتاب کاغذی و صحافی شده درش بیارم. این تاپیک رو برای آغاز این هدف ایجاد کردم.

ملاک اصلی من در گزینش بهترین اشعار پارسی **نگاه خیامی** هست، یعنی نگاه بدبینانه به هستی و دعوت به شاد زیستن به نشانه عصیان بر زندگی. اشعار قلندری (مانند برخی از غزلهای سنایی و عطار) هم در این مقوله قرار میدم.

**پی نوشت:** شاهنامه فردوسی پر از ابیات درخشان خیامی است که شاید گردآوری همه آنها در این تاپیک ممکن نباشد.

---

<div class="post-metadata">

**Author:** ![mostafa.76](https://talk.zabanshenas.com/user_avatar/talk.zabanshenas.com/mostafa.76/32/351951_2.png) [@mostafa.76](https://talk.zabanshenas.com/u/mostafa.76)\
**Post date:** [سپتامبر 24، 2026، 9:38ق.ظ UTC](https://talk.zabanshenas.com/t/topic/109356/2 "2026-09-24T09:38:08Z")

</div>

# از نخستین شاعران پارسی گو

**شهید بلخی:**

> اگر غم را چو آتش دود بودی  
> جهان تاریک بودی جاودانه
> 
> در این گیتی سراسر گر بگردی  
> خردمندی نیابی شادمانه

**قمری جرجانی:**

> جهان ما به مَثَل می شده ست و ما میخوار  
> خوشیش بسته به تلخی و خرّمی به خمار
> 
> جهان ما بد و نیک است و بدش بیش از نیک  
> گل ایچ نیست ابی خار و هست بی گل خار

**ابوالفرج سگزی:**

> عنقای مغرب است درین دور خرّمی  
> خاص از برای محنت و رنج است آدمی
> 
> چندانکه گرد عالم صورت بر آمدیم  
> غمخواره آدم آمد و بیچاره آدمی
> 
> هر کس بقدر خویش گرفتار محنت است  
> کس را نداده اند برات مسلّمی

**کسایی مروزی:**

> به سیصد و چهل و یک رسید نوبتِ سال  
> چهارشنبه و سه روز باقی از شوّال
> 
> بیامدم به جهان تا چه گویم و چه کنم  
> سرود گویم و شادی کنم به نعمت و مال
> 
> ستوروار بدین‌سان گذاشتم همه عمر  
> که بَرده‌گشتهٔ فرزندم و اسیرِ عیال
> 
> به کف چه دارم از این پنجَهِ شمرده تمام  
> شمارنامهٔ با صدهزار گونه وبال
> 
> من این شمارده آخر چگونه فصل کنم  
> که ابتداش دروغ است و انتهاش مُحال
> 
> درم‌خریدهٔ آزم، ستم‌رسیدهٔ حرص  
> نشانهٔ حَدَثانم، شکار ذلّ سؤال
> 
> دریغ فرِّ جوانی، دریغ عمرِ لطیف  
> دریغ صورتِ نیکو، دریغ حسن و جمال!
> 
> کجا شد آن همه خوبی، کجا شد آن همه عشق؟  
> کجا شد آن همه نیرو، کجا شد آن همه حال؟
> 
> سرم به گونهٔ شیر است و دل به گونهٔ قیر  
> رخم به گونهٔ نیل است و تن به گونهٔ نال
> 
> نهیبِ مرگ بلرزاندم‌ همی شب و روز  
> چو کودکانِ بدآموز را نهیبِ دوال
> 
> گذاشتیم و گذشتیم و بودنی همه بود  
> شدیم و شد سخنِ ما فسانهٔ اطفال
> 
> ایا کسایی، پنجاه بر تو پَنجه گذاشت  
> بکَند بالِ تو را زخمِ پنجه و چنگال
> 
> تو گر به مال و اَمَل بیش از این نداری میل  
> جدا شو از امل و گوشِ وقتِ خویش بمال

> برگشت چرخ با من بیچاره  
> و آهنگ جنگ دارد و پتیاره
> 
> یک داوری به سرنبرد هرگز  
> تا جان به نزد او نبری پاره
> 
> گهواره بود خانهٔ من ز اوّل  
> و آخر لحد کنندم گهواره

**ابوطیب مصعبی:**

> جهانا همانا فسوسی‌ و بازی‌  
> که بر کس نپایی و با کس نسازی‌
> 
> چو ماه از نمودن‌ چو خار از پسودن‌  
> بگاه ربودن چو شاهین و بازی‌
> 
> چو زهر از چشیدن چو چنگ از شنیدن‌  
> چو باد از بزیدن‌ چو الماس گازی‌
> 
> چو عود قِماری‌ و چون مشکِ تبّت‌  
> چو عنبر سرشته یمان‌ و حجازی‌
> 
> بظاهر یکی بیت پرنقشِ آزر  
> بباطن چو خوکِ پلید و گرازی‌
> 
> یکی را نعیمی، یکی را جحیمی‌  
> یکی را نشیبی، یکی را فرازی‌
> 
> یکی بوستانی برآگنده نعمت‌  
> بدین سخت بسته بر آن مهر بازی‌
> 
> همه آزمایش همه پر نمایش‌  
> همه پر درایش‌ چو کرک‌ طرازی‌
> 
> هم از بست‌ شه مات شطرنج بازان‌  
> ترا مهره داده‌ بشطرنج بازی‌
> 
> چرا زیَرکانند بس تنگ روزی‌  
> چرا ابلهانند بس بی‌نیازی‌
> 
> چرا عمرِ طاوس و درّاج‌ کوته‌  
> چرا مار و کرکس زیَد در درازی‌
> 
> اگر نه همه کارِ تو باژگونه‌  
> چرا آنکه ناکس‌تر او را نوازی‌
> 
> جهانا همانا ازین بی‌نیازی  
> گنهکار مائیم و تو جایِ آزی‌

---

<div class="post-metadata">

**Author:** ![mostafa.76](https://talk.zabanshenas.com/user_avatar/talk.zabanshenas.com/mostafa.76/32/351951_2.png) [@mostafa.76](https://talk.zabanshenas.com/u/mostafa.76)\
**Post date:** [سپتامبر 24، 2026، 9:58ق.ظ UTC](https://talk.zabanshenas.com/t/topic/109356/3 "2026-09-24T09:58:26Z")

</div>

# ابوشکور بلخی

 ![63df22c8835cb9e06b585fdfc52bb11a63a0c8d5_2_762x1000](https://talk.r.zapp.ir/original/4X/b/b/d/bbd4f5bd34d35d4d9b7d1ad7df2935dbf4e782ed.jpeg)

 ![20260520_145638](https://talk.r.zapp.ir/original/4X/9/0/5/905f34a79ecba97ca2b1e1b87b502d64fb1309ed.jpeg)

**(برگرفته از کتاب پیشاهنگان شعر پارسی، به کوشش دکتر محمد دبیر سیاقی)**

---

<div class="post-metadata">

**Author:** ![mostafa.76](https://talk.zabanshenas.com/user_avatar/talk.zabanshenas.com/mostafa.76/32/351951_2.png) [@mostafa.76](https://talk.zabanshenas.com/u/mostafa.76)\
**Post date:** [سپتامبر 24، 2026، 10:07ق.ظ UTC](https://talk.zabanshenas.com/t/topic/109356/4 "2026-09-24T10:07:54Z")

</div>

# رودکی

> شاد زی با سیاه‌چشمان، شاد  
> که جهان نیست جز فسانه و باد
> 
> ز آمده شادمان بباید بود  
> وز گذشته نکرد باید یاد
> 
> من و آن جعدموی غالیه‌بوی  
> من و آن ماهروی حورنژاد
> 
> نیک‌بخت آن کسی که داد و بخورد  
> شوربخت آن که او نه خورد و نه داد
> 
> باد و ابر است این جهانِ فسوس  
> باده پیش آر هرچه باداباد
> 
> شاد بوده‌ست از این جهان هرگز  
> هیچ‌کس، تا از او تو باشی شاد؟
> 
> داد دیده‌ست از او به هیچ سبب  
> هیچ فرزانه، تا تو بینی داد؟

**پنج شعر فلسفی از رودکی که در تاریخ بیهقی آمده است:**

> این جهان پاک، خواب‌ْکردار است  
> آن شناسد که دلْش بیدار است
> 
> نیکی او به جایگاه بد است  
> شادی او به جای تیمار است
> 
> چه نشینی بدین جهان هموار؟  
> که همه کار او نه هموار است
> 
> کُنِش او نه خوب و چهرش خوب  
> زشت کردار و خوب دیدار است

> به سرای سپنج مهمان را  
> دل نهادن همیشگی نه رواست
> 
> زیر خاک اندرونت باید خفت  
> گرچه اکنونت خواب بر دیباست
> 
> با کسان بودنت چه سود کند؟  
> که به گور اندرون شدن تنهاست
> 
> یار تو زیر خاک مور و مگس  
> چشم بگشا، ببین: کنون پیداست
> 
> آن که زلفین و گیسویت پیراست  
> گرچه دینار یا درمش بهاست
> 
> چون ترا دید زردگونه شده  
> سرد گردد دلش، نه نابیناست

> مهتران جهان همه مردند  
> مرگ را سر همه فرو کردند
> 
> زیر خاک اندرون شدند آنان  
> که همه کوشک‌ها برآوردند
> 
> از هزاران هزار نعمت و ناز  
> نه به آخر بجز کفن بردند؟
> 
> بود از نعمت آنچه پوشیدند  
> وآنچه دادند و آنچه را خوردند

> زندگانی چه کوته و چه دراز  
> نه به آخر بمرد باید باز؟
> 
> هم به چنبر گذار خواهد بود  
> این رسن را، اگرچه هست دراز
> 
> خواهی اندر عنا و شدت زی  
> خواهی اندر امان به نعمت و ناز
> 
> خواهی اندک‌تر از جهان بپذیر  
> خواهی از ری بگیر تا به طراز
> 
> این همه باد و بود تو خواب است  
> خواب را حکم نی، مگر به مجاز
> 
> این همه روز مرگ یکسانند  
> نشناسی ز یک دگرشان باز

> ای آن که غمگنی و سزاواری  
> وندر نهان سرشک همی باری
> 
> از بهر آن کجا ببرم نامش  
> ترسم ز بخت انده و دشواری
> 
> رفت آن که رفت و آمد آنک آمد  
> بود آن که بود، خیره چه غم داری؟
> 
> هموار کرد خواهی گیتی را؟  
> گیتی‌ست، کی پذیرد همواری
> 
> مُستی مکن، که ننگرد او مُستی  
> زاری مکن، که نشنود او زاری
> 
> شو، تا قیامت آید، زاری کن  
> کی رفته را به زاری باز آری؟
> 
> آزار بیش بینی زین گردون  
> گر تو به هر بهانه بیازاری
> 
> گویی گماشته‌ست بلایی او  
> بر هر که تو بر او دل بگماری
> 
> ابری پدید نی و کسوفی نی  
> بگرفت ماه و گشت جهان تاری
> 
> فرمان کنی و یا نکنی، ترسم  
> بر خویشتن ظفر ندهی باری!
> 
> تا بشکنی سپاه غمان بر دل  
> آن به که می بیاری و بگساری
> 
> اندر بلای سخت پدید آید  
> فضل و بزرگمردی و سالاری

**قصیده:**

> مرا بسود و فرو ریخت هر چه دندان بود  
> نبود دندان، لا بل چراغ تابان بود
> 
> سپید سیم زده بود و دُرّ و مرجان بود  
> ستارهٔ سحری بود و قطره باران بود
> 
> یکی نماند کنون زآن همه، بسود و بریخت  
> چه نحس بود! همانا که نحس کیوان بود
> 
> نه نحس کیوان بود و نه روزگار دراز  
> چه بود؟ منت بگویم قضای یزدان بود
> 
> جهان همیشه چنین است، گِرد گَردان است  
> همیشه تا بود آیینِ گِرد، گَردان بود
> 
> همان که درمان باشد، به جای درد شود  
> و باز درد، همان کز نخست درمان بود
> 
> کهن کند به زمانی همان کجا نو بود  
> و نو کند به زمانی همان که خُلقان بود
> 
> بسا شکسته بیابان، که باغ خرم بود  
> و باغ خرم گشت آن کجا بیابان بود
> 
> همی چه دانی ای ماهروی مشکین موی  
> که حال بنده از این پیش بر چه سامان بود!
> 
> به زلف چوگان نازِش همی کنی تو بدو  
> ندیدی آن گه او را که زلف، چوگان بود
> 
> شد آن زمانه که رویش به سان دیبا بود  
> شد آن زمانه که مویش به سان قطران بود
> 
> چنان که خوبی، مهمان و دوست بود عزیز  
> بشد که باز نیامد، عزیز مهمان بود
> 
> بسا نگار، که حیران بدی بدو در، چشم  
> به روی او در، چشمم همیشه حیران بود
> 
> شد آن زمانه، که او شاد بود و خرم بود  
> نشاط او به فزون بود و غم به نقصان بود
> 
> همی خرید و همی سَخت، بیشمار درم  
> به شهر، هر گه یک ترک نار پستان بود
> 
> بسا کنیزک نیکو، که میل داشت بدو  
> به شب ز یاری او نزد جمله پنهان بود
> 
> به روز چون که نیارست شد به دیدن او  
> نهیب خواجهٔ او بود و بیم زندان بود
> 
> نبیذ روشن و دیدار خوب و روی لطیف  
> اگر گران بد، زی من همیشه ارزان بود
> 
> دلم خزانهٔ پر گنج بود و گنج سخن  
> نشان نامهٔ ما مهر و شعر، عنوان بود
> 
> همیشه شاد و ندانستمی که غم چه بود  
> دلم نشاط و طرب را فراخ میدان بود
> 
> بسا دلا، که بسان حریر کرده به شعر  
> از آن سپس که به کردار سنگ ‌و سندان بود
> 
> همیشه چشمم زی زلفکان چابک بود  
> همیشه گوشم زی مردم سخندان بود
> 
> عیال نی، زن و فرزند نی، معونت نی  
> از این همه تنم آسوده بود و آسان بود
> 
> تو رودکی را -ای ماهرو!- کنون بینی  
> بدان زمانه ندیدی که اینچنینان بود
> 
> بدان زمانه ندیدی که در جهان رفتی  
> سرود گویان، گویی هزاردستان بود
> 
> شد آن زمانه که او انس رادمردان بود  
> شد آن زمانه که او پیشکار میران بود
> 
> همیشه شعر ورا زی ملوک دیوان است  
> همیشه شعر ورا زی ملوک دیوان بود
> 
> شد آن زمانه که شعرش همه جهان بنْوِشت  
> شد آن زمانه که او شاعر خراسان بود
> 
> کجا به گیتی بوده‌ست نامور دهقان  
> مرا به خانهٔ او سیم بود و حُملان بود
> 
> که را بزرگی و نعمت ز این و آن بودی  
> مرا بزرگی و نعمت ز آل سامان بود
> 
> بداد میر خراسانش چل هزار درم  
> وزو فزونی یک پنجِ میرِ ماکان بود
> 
> ز اولیاش پراکنده نیز هشت هزار  
> به من رسید بدان وقت، حالِ خوب آن بود
> 
> چو میر دید سخن، داد دادِ مردیِ خویش  
> ز اولیاش چنان کز امیر فرمان بود
> 
> کنون زمانه دگر گشت و من دگر گشتم  
> عصا بیار، که وقت عصا و انبان بود

---

<div class="post-metadata">

**Author:** ![mostafa.76](https://talk.zabanshenas.com/user_avatar/talk.zabanshenas.com/mostafa.76/32/351951_2.png) [@mostafa.76](https://talk.zabanshenas.com/u/mostafa.76)\
**Post date:** [سپتامبر 24، 2026، 10:19ق.ظ UTC](https://talk.zabanshenas.com/t/topic/109356/5 "2026-09-24T10:19:57Z")

</div>

# ۲۰ رباعی اصیل خیام، پژوهش دکتر سیدعلی میرافضلی

> دارنده، چو ترکیب طبایع آراست  
> باز از چه سبب فکندش اندر کم و کاست؟
> 
> گر خوب نیامد این بنا، عیب کراست؟  
> ور خوب آمد، خرابی از بهر چراست؟

> در دایره ای کآمدن و رفتن ماست  
> او را نه بدایت، نه نهایت پیداست
> 
> کس می نزند دمی در این معنی راست  
> کین آمدن از کجا و رفتن به کجاست

> ترکیب پیاله ای که در هم پیوست  
> بشکستن آن، روا نمی دارد مست
> 
> چندین سر و پای نازنین، از سر دست  
> از مهر که پیوست و به کین که شکست؟

> این کوزه که آبخواره مزدوری است  
> از دیده شاهی و دل دستوری است
> 
> هر کاسه می که بر کف مخموری است  
> از عارض مستیّ و لب مستوری است

> آن را که به صحرای علل تاخته اند  
> بی او همه کارها بپرداخته اند
> 
> امروز بهانه ای در انداخته اند  
> فردا همه آن بُوَد که دی ساخته اند

> در شش جهت آنچه گِرد ما گستردند  
> در پنج حواس و چار طبع آوردند
> 
> بس گرسِنه اند و عالمی را خوردند  
> این هفت که در دوازده می گردند

> آن ها که کهن بُوَند و آن ها که نَُوَند  
> هر یک به مراد خویش لَختی بدوَند
> 
> این سفله جهان، به کس نمانَد باقی  
> رفتند و رویم و دیگر آیند و روَند

> آرند یکی و دیگری بربایند  
> بر هیچ کس این راز همی نگشایند
> 
> ما را ز قضا جز این قَدَر ننمایند:  
> پیمانه تویی، باد به تو پیمایند

> ز آوردن من، نبود گردون را سود  
> وز بردن من، جاه و جمالش نفزود
> 
> وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود  
> کآوردن و بردن من از بهر چه بود؟

> از جمله رفتگان این راه دراز  
> باز آمده ای کو که به ما گوید راز
> 
> پس بر سر این دوراهه آز و نیاز  
> تا هیچ نمانی که نمی آیی باز

> وقت سحر است، خیز ای مایه ناز  
> نرمک نرمک باده ده و رود نواز
> 
> کآن ها که به جایند، نپایند دراز  
> و آن ها که شدند، کس نمی آید باز

> در کارگه کوزه گری رفتم دوش  
> دیدم دو هزار کوزه، گویا و خموش
> 
> از دسته هر کوزه، بر آورده خروش  
> صد کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش

> در جُستن جام جم، جهان پیمودم  
> روزی ننشستم و شبی نغنودم
> 
> ز استاد چو راز جام جم بشنودم  
> آن جام جهان نمایِ جم، من بودم

> چون نیست مَقام ما در این دهر مُقیم  
> پس بی می و معشوق، خطایی است عظیم
> 
> تا کی ز قدیم و مُحدَث، اومیدم و بیم  
> چون من رفتم، جهان چه مُحدَث چه قدیم

> مشنو سخن از زمانه ساز آمدگان  
> می خواه مُروّق، ز طراز آمدگان
> 
> رفتند یکان یکان فراز آمدگان  
> کس می ندهد نشانِ باز آمدگان

> رفتم که در این منزل بیداد بُدَن  
> در دست نخواهد به جز از باد بُدَن
> 
> آن را باید به مرگ من شاد بُدَن  
> کز دست اجل، تواند آزاد بُدَن

> از دی که گذشت، هیچ از او یاد مکن  
> فردا که نیامده است، فریاد مکن
> 
> بر نامده و گذشته، بنیاد مکن  
> حالی خوش باش و عمر بر باد مکن

> ای آنکه تو در زیر چهار و هفتی  
> وز هفت و چهار، دایم اندر تفتی
> 
> می خور دایم که در رهِ آگفتی  
> این مایه ندانی که چو رفتی، رفتی

> خوش باش که پخته اند سودای تو دی  
> فارغ شده اند از تمنّای تو دی
> 
> قصّه چه کنم که بی تقاضای تو دی  
> دادند قرار کار فردای تو دی

> بردار پیاله و سبوی ای دلجوی  
> فارغ بنشین تو بر لب سبزه و جوی
> 
> بس شخص عزیز را که چرخ بدخوی  
> صد بار پیاله کرد و صد بار سبوی

**(منبع: رباعیات خیام و خیامانه های پارسی، سیدعلی میرافضلی، دفتر اول، فصل یازدهم)**

---

<div class="post-metadata">

**Author:** ![mostafa.76](https://talk.zabanshenas.com/user_avatar/talk.zabanshenas.com/mostafa.76/32/351951_2.png) [@mostafa.76](https://talk.zabanshenas.com/u/mostafa.76)\
**Post date:** [سپتامبر 24، 2026، 11:13ق.ظ UTC](https://talk.zabanshenas.com/t/topic/109356/6 "2026-09-24T11:13:37Z")

</div>

# رباعیاتی زیبا از شاعران مختلف با مضامین خیامی

> از آمدنم فزود رنج بدنم  
> از بودن خود همیشه اندر محنم
> 
> وز بیم شدن با غم و درد حزنم  
> نه آمدن و نه بدن و نه شدنم
> 
> **سنایی**

> گر آمدنم به خود بُدی، نآمدمی  
> ور نیز شدن به من بُدی، کی شدمی
> 
> بِه زان نَبُدی که اندر این دِیر خراب  
> نه آمدمی، نه شدمی، نه بُدَمی؟
> 
> **سنایی**

> تا خاطر من دست چپ از راست شناخت  
> یکدم به مراد مرکب عمر نتاخت
> 
> ترسم که بدین رنج به امید نواخت  
> نایافته کام رفتنم باید ساخت
> 
> **فلکی شروانی**

> گه حسرت روزگار فرسوده خوریم  
> گه اندُه کارهای نابوده خوریم
> 
> تا کی ز زمانه رنج بیهوده خوریم  
> آن به که زمانی می آسوده خوریم
> 
> **عبدالواسع جبلی**

> یک شب بمراد دل کسی شاد نزیست  
> کو با غم دل نشد دیگر روزی بیست
> 
> یک روز نخندید گلی از بادی  
> کو روز دگر در آتشی خوش نگریست
> 
> **جمال‌الدین عبدالرزاق اصفهانی**

> افسوس که شد جوانی و چیز نماند  
> وان قوت رای و عقل و تمییز نماند
> 
> آهی زدمی ز درد گه گاه و کنون  
> غم راه نفس ببست و آن نیز نماند
> 
> **جمال‌الدین عبدالرزاق اصفهانی**

> ما را ندهد سپهر یک جرعه می  
> کو را نبود زود خماری در پی
> 
> ای خون بد زمانه آخر تا چند  
> وی گردش روزگار آخر تا کی
> 
> **جمال‌الدین عبدالرزاق اصفهانی**

> نه مشکل روزگار حل خواهد شد  
> نه دور فلک همی بدل خواهد شد
> 
> زین پس من و عشق و می که این روزی دو  
> تا روز دو بر باد اجل خواهد شد
> 
> **انوری**

> ای دل چو شب جوانی و راحت و تاب  
> از روی سپیده‌دم برافکند نقاب
> 
> بیدار شو این باقی شب را دریاب  
> ای بس که بجویی و نیابیش به خواب
> 
> **انوری**

> ای دل مگذار عمر چون بی‌خبران  
> ایمن منشین ز روزگار گذران
> 
> تو طاق نه‌ای با تو همان خواهد کرد  
> ایام که کرد و می‌کند با دگران
> 
> **انوری**

> با گل گفتم ابر چرا می‌گرید  
> ماتم‌زده نیست بر کجا می‌گرید
> 
> گل گفت اگر راست همی باید گفت  
> بر عمر من و عهد شما می‌گرید
> 
> **انوری**

> هیچ است وجود و زندگانی هم هیچ  
> وین خانه و فرش باستانی هم هیچ
> 
> از نسیه و نقد زندگانی همه را  
> سرمایه جوانی است، جوانی هم هیچ
> 
> **خاقانی**

> بنگر ز جهان چه طَرْف بربستم؟ هیچ،  
> وَز حاصلِ عمر چیست در دستم؟ هیچ،
> 
> شمعِ طَرَبم، ولی چو بنشستم، هیچ،  
> من جامِ جَمَم، ولی چو بشکستم، هیچ.
> 
> **خاقانی**

> صبح است و صبا مشک‌فشان می‌گذرد  
> دریاب که از کوی فلان می‌گذرد
> 
> برخیز چه خسبی که جهان می‌گذرد  
> بویی بستان که کاروان می‌گذرد
> 
> **عسجدی مروزی**

> زاهد نکند توبه به زهد ای ساقی  
> هرچند عیان عمل نمود ای ساقی
> 
> پرکن قدحی شراب زود ای ساقی  
> کاندر ازل آنچه بود، بود ای ساقی
> 
> **امیر معزی**

> تقدیر هر آنچه کردنی بود بکرد  
> خواهی به طرب باش از او خواه به درد
> 
> دیگر نگشود چشم داننده خرد  
> بیهوده چرا غم جهان باید خورد
> 
> **اثیر اخسیکتی**

> بر بام سرای شاه، چون نالۀ کوس  
> دانی سحری چه بود آواز خروس؟
> 
> می‌کرد ز بختِ خفته: دردا دردا  
> می‌گفت ز عمرِ رفته: افسوس، افسوس!
> 
> **آصفی هروی**

> مائیم در اوفتاده چون مرغ به دام  
> دلخستهٔ روزگار و آشفته مدام
> 
> سرگشته درین دایرهٔ بی در و بام  
> ناآمده بر قرار و نارفته به کام
> 
> **عطّار**

> گل صبحدم از باد برآشفت و بریخت  
> با باد صبا حکایتی گفت و بریخت
> 
> بد عهدی عمر بین که گل در ده روز  
> سر بر زد و غنچه کرد و بشکفت و بریخت
> 
> **مجیر بیلقانی**

> عیشی که ز نیستیش هستی آگاه  
> زو خرمی ای که پایدار است مخواه
> 
> عمری که در او مرگ همی یابد راه  
> گو خواه دراز باش و خواهی کوتاه
> 
> **کافی ظفر همدانی**

> آن به که شب و روز به می پیوندیم  
> بر گردش روزهای چون شب خندیم
> 
> تا چند دل اندر غم عالم بندیم  
> پیداست که ما ز اهل عالم چندیم
> 
> **ادیب صابر**

> ماییم خریدار می کهنه و نو  
> وآن گاه فروشندهٔ عالم به دو جو
> 
> گفتی که پس از مرگ کجا خواهم رفت؟  
> مستم کن و هر کجا که می‌خواهی رو!
> 
> **سراج قمری**

> من مِی خورم و هر که چو من اهل بود  
> می خوردن من به نزد او سهل بود
> 
> می خوردن من حق ز ازل می‌دانست  
> گر می نخورم علم خدا جهل بود
> 
> **سراج قمری**

> احداث زمانه را چو پایانی نیست  
> و احوال جهان را سر و سامانی نیست
> 
> چندین غم بیهوده بخود راه مده  
> کین مایه عمر نیز چندانی نیست
> 
> **کمال الدین اصفهانی**

> برخیز و مخور غم جهان گذران  
> بنشین و جهان بشادمانی گذران
> 
> در طبع جهان اگر وفایی بودی  
> نوبت بتو خود نیامدی از دگران
> 
> **کمال الدین اصفهانی**

> با یار اگر آرمیده باشی همه عمر  
> لذات جهان چشیده باشی همه عمر
> 
> چون حاصل کار مرگ خواهد بودن  
> خوابی باشد که دیده باشی همه عمر
> 
> **اوحدالدین کرمانی**

**ظهیر فاریابی:**

> نتوان ز جفای چرخ گردنده گریخت  
> دست ستمش به عقل بر نتوان بیخت
> 
> آن طاس نگون به گردن آویخته باد  
> چون سطل که آب روی مردم همه ریخت

> دوش این خردم نصیحتی پنهان گفت  
> در گوش دلم گفت و دلم با جان گفت:
> 
> با کس غم دل مگوی زیرا که نماند  
> یک دوست که با او غم دل بتوان گفت.

> مِی خواهم و مطرب و دلارام و ندیم  
> این است طبیعت من از چرخ مقیم
> 
> من می نخورم خوش نزیم، پس چکنم؟  
> دنیا گذران است و خداوند کریم

> بر خوان امید فلک جامه کبود  
> یک گرده پر نمک چو رویت ننمود
> 
> وین قرص که در تنور گردون پخته ست  
> گرم است ولیکن نمکش نیست چه سود

> تا چند ازین حبله و زراقی عمر  
> تا چند مرا جرعه دهد ساقی عمر
> 
> حقا که من از ستیزه جرعه غم  
> چون جرعه به خاک ریزم این باقی عمر

> ای دوست، قلم بر سخن دشمن کش!  
> وندر شب تاریک می روشن کش!
> 
> دیوانگیا، خیز و سر از جیب برآر!  
> عقلا، بنشین و پای در دامن کش!

**(برگرفته از کتاب خیام نامه، ص ۹۳ تا ۹۹ و کتاب رباعیات خیام و خیامانه های پارسی)**

---

<div class="post-metadata">

**Author:** ![mostafa.76](https://talk.zabanshenas.com/user_avatar/talk.zabanshenas.com/mostafa.76/32/351951_2.png) [@mostafa.76](https://talk.zabanshenas.com/u/mostafa.76)\
**Post date:** [سپتامبر 24، 2026، 11:31ق.ظ UTC](https://talk.zabanshenas.com/t/topic/109356/7 "2026-09-24T11:31:22Z")

</div>

# رباعیاتی دیگر

**سنایی:**

> سیرم ز حیات محنت آکنده خویش  
> وز روزیِ ریزه پراکنده خویش
> 
> صاحب نظری کجاست تا بنمایم  
> صد گریه تلخ زیر هر خنده خویش

> ما خسته عشق و بسته ایّامیم  
> شوریده روزگار نا فرجامیم
> 
> رو تا به خرابات فرو آرامیم  
> در میکده دم زنیم و دُرد آشامیم

> ما سخت نُویم و این جهان سخت کهُن  
> ترسم که کهُن ندارد این نو را بُن
> 
> تو گر مردی، مردمی و نیکی کن  
> جز باده مپیمای که باد است سخُن

**انوری:**

> با گل گفتم شکوفه در خاک بخفت  
> گل دیده پر آب کرد از باران گفت
> 
> آری نتوان گرفت با گیتی جفت  
> بنمای گلی که ریختن را نشکفت

> این عمر که سرمایهٔ ملکیست نه خرد  
> چون بی‌خبران همی به سر باید برد
> 
> وز غبن چنین زندگیی پیش از مرگ  
> روزی به هزار مرگ می‌باید مرد

> با گل گفتم ابر چرا می‌گرید  
> ماتم‌زده نیست بر کجا می‌گرید
> 
> گل گفت اگر راست همی باید گفت  
> بر عمر من و عهد شما می‌گرید

> ماییم درین گنبد دیرینه اساس  
> جویندهٔ رخنه‌ای چو مور اندر طاس
> 
> آگاه نه از منزل امید و هراس  
> سرگشته و چشم بسته چون گاو خراس

> تا دست طمع بشستم از عالم خاک  
> از گرد زمانه دامنی دارم پاک
> 
> امید بقا یکی شد و بیم هلاک  
> چون من ز جهان بمردم از مرگ چه باک

> زین عمر به تعجیل دوان سوی زوال  
> دانی که جهان چه آیدم پیش خیال
> 
> دشتی آید ز درد دل میلامیل  
> طشتی آید ز خون دل مالامال

> دل فرق نمی‌کند همی دانه ز دام  
> راهیش به جامعست و راهیش به جام
> 
> با این همه ما و می و معشوقه به کام  
> در مصطبه پخته به که در صومعه خام

> ای دل مگذار عمر چون بی‌خبران  
> ایمن منشین ز روزگار گذران
> 
> تو طاق نه‌ای با تو همان خواهد کرد  
> ایام که کرد و می‌کند با دگران

> تا چند ز جان مستمند اندیشی  
> تا کی ز جهان پر گزند اندیشی
> 
> آنچ از تو توان شدن همین کالبدست  
> یک مزبله‌گو مباش چند اندیشی

**عطار نیشابوری:**

> مائیم در اوفتاده چون مرغ به دام  
> دلخستهٔ روزگار و آشفته مدام
> 
> سرگشته درین دایرهٔ بی در و بام  
> ناآمده بر قرار و نارفته به کام

> من زین دل بی‌خبر به جان آمده‌ام  
> وز جان ستمکش به فغان آمده‌ام
> 
> چون کار جهان با من و بی‌من یکسانسْت  
> پس من به چه کار در جهان آمده‌ام

> تا کی ز جهان رنج و ستم باید دید  
> تا چند خیال بیش و کم باید دید
> 
> حقا که به هیچ می نیرزد همه کون  
> از هیچ چرا این همه غم باید دید

> جان رفت و به ذوق زندگانی نرسید  
> تن رفت و به هیچ کامرانی نرسید
> 
> وین غمکش شبرو که دلش میخوانند  
> هرگز روزی به شادمانی نرسید

> بر دل ز غم زمانه باری دارم  
> در دیدهٔ هر مراد خاری دارم
> 
> نه هم نفسی نه غمگساری دارم  
> شوریده دلی و روزگاری دارم

> دیدی تو که محنت زده و شاد بمرد  
> شاگرد به خاک رفت و استاد بمرد
> 
> آن دَم مُردی که زاده ای از مادر  
> این مایه بدان که هر که او زاد بمرد

> دنیا چه کنی چو بیوفا خواهد بود  
> درخونِ همه خلقِ خدا خواهد بود
> 
> گیرم که بقاءِ نوح یابی در وی  
> آخر نه به عاقبت فنا خواهد بود

> گر در کوهی مقیم و گر در دشتی  
> بر خاک گذشتگان مجاور گشتی
> 
> بر خاک تو بگذرند ناآمدگان  
> چندان که تو بر گذشتگان بگذشتی

> خلقی که درین جهان پدیدار شدند  
> در خانه به عاقبت گرفتار شدند
> 
> چندین غم خود مخور که همچون من و تو  
> بسیار درآمدند و بسیار شدند

> در عالم محنت به طرب آمده یی  
> در دریائی و خشک لب آمده یی
> 
> آسوده و آرمیده بودی به عدم  
> آخر به وجود از چه سبب آمده یی

> دیرست که جان خویشتن میسوزم  
> وز آتش جان، چو شمع، تن میسوزم
> 
> ای کاش، شد آمدم نبودی که مدام  
> تا آمدم از بیم شدن میسوزم

> چون مردن تو از پی این زادن بود  
> برخاستن تو عین افتادن بود
> 
> از بهر چه بود این همه جان کندن تو  
> چون عاقبت کار تو جان دادن بود

> تا چند ز زاهد ریائی آخر  
> دُردی درکش که مردِ مائی آخر
> 
> ما را جگر از زهد ریائی خون شد  
> ای رندِ‌ قلندری کجائی آخر

> همچون من و تو علی الیقین ای ساقی  
> بسیار فرو خورد زمین ای ساقی
> 
> تا کی کنی اندیشه ازین ای ساقی  
> العیش! که عمر رفت هین ای ساقی

> چون صبح دمید و دامن شب شد چاک  
> برخیز و صبوح کن چرائی غمناک
> 
> می نوش دمی که صبح بسیار دمد  
> او روی به ما کرده و ما روی به خاک

---

<div class="post-metadata">

**Author:** ![mostafa.76](https://talk.zabanshenas.com/user_avatar/talk.zabanshenas.com/mostafa.76/32/351951_2.png) [@mostafa.76](https://talk.zabanshenas.com/u/mostafa.76)\
**Post date:** [سپتامبر 24، 2026، 11:45ق.ظ UTC](https://talk.zabanshenas.com/t/topic/109356/8 "2026-09-24T11:45:05Z")

</div>

**منوچهری:**

> گرفتمت که رسیدی بدانچه می‌طلبی  
> گرفتمت که شدی آنچنان که می‌بایی
> 
> نه هر چه یافت کمال از پیش بود نقصان  
> نه هر چه داد، ستد باز چرخ مینایی؟!

> نخوریم انده گیتی که بسی فایده نیست  
> اگر ایدونکه بریم انده او یا نبریم
> 
> پیش کاین گیتی ما را بزند یا بخورد  
> ما ملکوار مر او را بزنیم و بخوریم

> ای دل چو هست حاصل کار جهان عدم  
> بر دل منه ز بهر جهان هیچ بار غم
> 
> افکنده همچو سفره مباش از برای نان  
> همچون تنور گرم مشو از پی شکم

**سنایی:**

> ای کاشکی ز مادر گیتی نزادمی  
> یا پس چو زاده بودم جان را بدادمی
> 
> چون زادم و ندادم جان آن گزیدمی  
> کاندر دهان خلق به نیکی فتادمی
> 
> نیکو چو نیست یافتمی باری از جهان  
> آخر کسی که رازی با او گشادمی
> 
> امروز من ز دی بس و بسیار بدترم  
> فردا مباد! گر بود او من مبادمی

**انوری:**

> جریده‌ایست نهاد سیه سپید جهان  
> که روزگار درو جز قضای بد ننوشت
> 
> چه سود از آنکه از این پیش خسروان کردند  
> ز رزمگاه قیامت، به بزمگاه بهشت
> 
> چو عاقبت همه را تا به سنجر اندر مرو  
> شدست بستر خاک و شدست بالین خشت
> 
> کدام جان که قضاش از ورای چرخ نبرد  
> کدام تن که فناش از فرود خاک نهشت
> 
> بگو که خوشه آسانی از کجا چینم  
> که گاو چرخ از این تخم و بیخ هیچ نکشت
> 
> بگو که جامهٔ آسایش از کجا پوشم  
> چو دوک زهره از این تار و پود هیچ نرشت
> 
> مسافران بقا را چو نیست روی مقام  
> دو روزه منزل و آرامگه چه خوب و چه زشت

**مسعود سعد سلمان:**

> پس چو در جمله می بباید مرد
> 
> همه را ای شگفت زادن چیست

**ظهیر فاریابی:**

> چون طینتت ز محنت و حسرت سرشته‌اند  
> گر وَحش و طیر بر تو بگریند، هم رواست
> 
> نی،نی! ازین میانه تو مخصوص نیستی  
> در هر که بنگری به همین داغ مبتلاست

**ابن یمین:**

> دانی چه موجب است که فرزند از پدر  
> منت نگیرد ار چه فراوان دهد عطا
> 
> یعنی در این جهان که محل حوادث است  
> در محنت وجود، تو افکنده ای مرا

**صائب تبریزی:**

> جای شادی نیست زیر این سپهر نیلگون
> 
> خنده در هنگامه ماتم نمی باید زدن

> یک دل آسوده نتوان یافت در زیر فلک
> 
> در بساط آسیا یک دانه نشکسته نیست

> هست اگر آسایشی زیر فلک، در غفلت است
> 
> وای بر آن کس کز این خواب گران برخاسته است

> پیش ازین، بر رفتگان افسوس می‌خوردند خلق
> 
> می‌خورند افسوس در ایام ما بر ماندگان

> برق را در خرمن مردم تماشا کرده است
> 
> آن که پندارد که حال مردم دنیا خوش است

> صائب فضای چرخ مقام نشاط نیست
> 
> بیهوده پا به حلقه ماتم گذاشتیم

> خواهد کمان هدف را، پیوسته پای برجا
> 
> زان در نیارد از پا، چرخ کبود ما را

> یک دم خوش را هزاران آه حسرت در قفاست  
> خرج بیش از دخل باشد در دیار زندگی
> 
> در شبستان عدم باشد حضور خواب امن  
> نیست جز تشویش خاطر در دیار زندگی

---

<div class="post-metadata">

**Author:** ![mostafa.76](https://talk.zabanshenas.com/user_avatar/talk.zabanshenas.com/mostafa.76/32/351951_2.png) [@mostafa.76](https://talk.zabanshenas.com/u/mostafa.76)\
**Post date:** [سپتامبر 24، 2026، 12:16ب.ظ UTC](https://talk.zabanshenas.com/t/topic/109356/9 "2026-09-24T12:16:10Z")

</div>

# ناصرخسرو

> جهانا دو روئی اگر راست خواهی  
> که فرزند زائی و فرزند خواری
> 
> چو می‌خورد خواهی بخیره چه زائی؟  
> وگر می فرود آوری چون برآری؟
> 
> ربودی ازین و بدادی مر آن را  
> چو بازی شکاری و آز شکاری
> 
> به فرزند شادی ز پیری پر انده  
> تو را هم غم الفنج و هم غمگساری
> 
> درختی بدیعی ولیکن مرین را  
> درخت ترنج و مر آن را چناری
> 
> یکی را به گردون همی برفرازی  
> یکی را به چاهی فرو می‌فشاری
> 
> نمانی مگر گلبنی را، ازیرا  
> گهی تر و خوش گل گهی خشک خاری
> 
> چو دندان مار است خارت، برآرد  
> دمار از کسی که‌ش به خارت بخاری
> 
> اگر جاهل اندر تو بدبخت شد، من  
> بدین از تو الفغده‌ام بختیاری
> 
> تو بی‌علت عمر جاویدی از چه  
> همی خواهی از خلق عمر شماری؟

> گر تویی ای چرخ گردان مادرم  
> چون نه‌ای تو دیگر و من دیگرم؟
> 
> ای خردمندان، که باشد در جهان  
> با چنین بد مهر مادر داورم؟
> 
> چونکه من پیرم جهان تازه جوان  
> گر نه زین مادر بسی من مهترم؟
> 
> مشکلی پیش آمده‌ستم بس عجب  
> ره نمی‌داند بدو در خاطرم
> 
> یا همی برمن زمانه بگذرد  
> یا همی من بر زمانه بگذرم
> 
> گرگ مردم خوار گشته‌است این جهان  
> بنگر اینک گر نداری باورم
> 
> چون جهان می‌خورد خواهد مرمرا  
> من غم او بیهده تا کی خورم؟

> کار و کردار تو ای گنبد زنگاری  
> نه همی بینم جز مکر و ستم‌گاری
> 
> بستری پاک و پراگنده کنی فردا  
> هرچه امروز فراز آری و بنگاری
> 
> تو همانا که نه هشیار سری، ور نی  
> چونکه فعل بد را زشت نینگاری
> 
> گر نه مستی، پس بی‌آنکه بیازردیم  
> ما تو را، ما را از بهر چه آزاری؟
> 
> بچه توست همه خلق و تو چون گربه  
> روز و شب با بچه خویش به پیکاری
> 
> مادری هرگز من چون تو ندیده‌ستم  
> نیست‌مان باتو و، نه‌بی‌تو، مگر خواری
> 
> گر نبائیمت از بهر چه زائی‌مان  
> ور بزائی‌مان چون باز بیوباری؟
> 
> گرد می‌گردی بر جای چو خون‌خواره  
> گر ندانی ره نشگفت که خونخواری

> از آن پس کاین جهان را آزمودی گر خردمندی  
> در این پر گرد و ناخوش جای دل خیره چرا بندی؟
> 
> به بیماری از این جای سپنجی چون شوی بیرون  
> مخور تیمار چندینی نه بنیادش تو افگندی
> 
> یکی فرزند خواره پیسه گربه است، ای پسر، گیتی  
> سزد گر با چنین مادر ز بار و بن نپیوندی

> مادر بسیار فرزندی ولیک  
> خوار داریشان، همیشه کندمند
> 
> جز تو که شنیده است هرگز مادری  
> کو به فرزندان نخواهد جز گزند؟

> این کهن گیتی ببرد از تازه فرزندان اوی  
> ما کهن گشتیم و او نو اینت زیبا جادوی!
> 
> مادری دیدی که فرزندش کهن گردد هگرز  
> چون کهن مادرش را بسیار باز آید نوی؟

> ای قبهٔ گردندهٔ بی‌روزن خضرا  
> با قامت فرتوتی و با قوت برنا
> 
> فرزند توایم ای فلک، ای مادر بدمهر  
> ای مادر ما چونکه همی کین کشی از ما؟

> جهانا من از تو هراسان ازانم  
> که بس بد نشانی و بد همنشینی
> 
> خسیسی که جز با خسیسان نسازی  
> قرینت نیم من که تو بد قرینی

> جهانا مرا خیره مهمان چه خوانی؟  
> که تو میزبانی نه بس نیک خوانی
> 
> کس از خوان تو سیر خورده نرفته است  
> ازین گفتمت من که بد میزبانی
> 
> چو سیری نیابد همی کس ز خوانت  
> هم آن به که کس را به خوانت نخوانی
> 
> یکی نان دهی خلق را می ولیکن  
> اگرشان یکی نان دهی جان ستانی
> 
> نه‌ام من تو را یار و درخور، جهانا  
> همی دانم این من اگر تو ندانی

> وعدهٔ این چرخ همه باد بود  
> وعده رطب کرد و فرستاد تود
> 
> باد شمر کار جهان را که نیست  
> تار جهان را به جز از باد پود
> 
> دانا داند که ندارد به طبع  
> آتش او جز که ز بیداد دود
> 
> زود بیفگن ز دلت بند آز  
> تا شوی از بندگی آزاد زود

> ای شده غره به جهان، زینهار  
> کایمن بنشینی از این بدنشان
> 
> تو به در او شده زنهار خواه  
> دشنه همی مالدت او بر فسان
> 
> چون تو بسی خورده است این اژدها  
> هان به حذرباش ز دندانش، هان!
> 
> نامهٔ شاهان عجم پیش خواه  
> یک ره و بر خود به تامل بخوان
> 
> کوت فریدون و کجا کیقباد؟  
> کوت خجسته علم کاویان؟
> 
> سام نریمان کو و رستم کجاست  
> پیشرو لشکر مازندران؟
> 
> بابک ساسان کو و کو اردشیر؟  
> کوست؟ نه بهرام نه نوشیروان!
> 
> این همه با خیل و حشم رفته‌اند  
> نه رمه مانده است کنون نه شبان
> 
> رهگذر است این نه سرای قرار  
> دل منه اینجا و مرنجان روان

> بار خدايا اگر ز روی خدايی  
> طينت انسان همه جميل سرشتی
> 
> چهره رومی و صورت حبشی را  
> مايه خوبی چه بود و علت زشتی
> 
> طلعت هند و روی ترك چرا شد  
> همچو دل دوزخی و روی بهشتی
> 
> از چه سعيد اوفتاد و از چه شقی شد  
> زاهد محرابی و كشيش كنشتی
> 
> چيست خلاف اندر آفرينش عالم  
> چون همه را دايه و مشاطه تو گشتی
> 
> نعمت منعم چراست دريا دريا  
> محنت مفلس چراست كشتی كشتی

> درخت جهان را مجنبان ازیرا  
> درخت جهان رنج و غم بار دارد
> 
> مده در بهای جهان عمر کوته  
> که جز تو جهان پر خریدار دارد
> 
> به زنهار گیتی مده دل نه رازت  
> که گیتی نه راز و نه زنهار دارد
> 
> یکی منزل است این که هرک اندرو شد  
> برون آمدن سخت دشوار دارد
> 
> یکی میزبان است کو میهمان را  
> دهان و شکم خشک و ناهار دارد

---

<div class="post-metadata">

**Author:** ![mostafa.76](https://talk.zabanshenas.com/user_avatar/talk.zabanshenas.com/mostafa.76/32/351951_2.png) [@mostafa.76](https://talk.zabanshenas.com/u/mostafa.76)\
**Post date:** [سپتامبر 24، 2026، 2:10ب.ظ UTC](https://talk.zabanshenas.com/t/topic/109356/10 "2026-09-24T14:10:39Z")

</div>

# **منوچهری**

> آمد شب و از خواب مرا رنج و عذابست  
> ای دوست بیار آنچه مرا داروی خوابست
> 
> چه مرده و چه خفته که بیدار نباشی  
> آن را چه دلیل آری و این را چه جوابست
> 
> من جهد کنم بی‌اجل خویش نمیرم  
> در مردن بیهوده، چه مزد و چه ثوابست
> 
> من خواب ز دیده به می ناب ربایم  
> آری عدوی خواب جوانان می نابست
> 
> سختم عجب آید که چگونه بردش خواب  
> آن را که به کاخ اندر یک شیشه شرابست
> 
> وین نیز عجبتر که خورد باده نه بر چنگ  
> بی‌نغمهٔ چنگش به می ناب شتابست
> 
> اسبی که صفیرش نزنی می‌نخورد آب  
> نی مرد کم از اسب و نه می کمتر از آبست
> 
> در مجلس احرار سه چیزست و فزون به  
> وان هر سه شرابست و ربابست و کبابست
> 
> نه نقل بود ما را، نی دفتر و نی نرد  
> وان هر سه بدین مجلس ما در، نه صوابست
> 
> دفتر به دبستان بود و نقل به بازار  
> وین نرد به جایی که خرابات خرابست
> 
> ما مرد شرابیم و کبابیم و ربابیم  
> خوشا که شرابست و کبابست و ربابست

> دوستان! وقت عصیرست و کباب  
> راه را گرد نشانده‌ست سحاب
> 
> سوی رز باید رفتن به صبوح  
> خویشتن کردن مستان و خراب
> 
> نیم‌جوشیده عصیر از سر خم  
> درکشیدن، که چنین است صواب
> 
> رادمردان را هنگام عصیر  
> شاید ار می نبود صافی و ناب
> 
> تا دو سه روز درین سایهٔ رز  
> آب انگور گساریم به آب
> 
> بفروزیم همی آتش رز  
> گسترانیم بر او سرخ کباب
> 
> تاک رز باشدمان شاسپرم  
> برگ رز باشد دستار شراب
> 
> نقل ما خوشهٔ انگور بود  
> از بر سر بر چون پر عقاب
> 
> بانگ جوشیدن می باشدمان  
> نالهٔ بربط و طنبور و رباب

---

<div class="post-metadata">

**Author:** ![mostafa.76](https://talk.zabanshenas.com/user_avatar/talk.zabanshenas.com/mostafa.76/32/351951_2.png) [@mostafa.76](https://talk.zabanshenas.com/u/mostafa.76)\
**Post date:** [سپتامبر 24، 2026، 2:18ب.ظ UTC](https://talk.zabanshenas.com/t/topic/109356/11 "2026-09-24T14:18:23Z")

</div>

# پنج قصیده از مسعود سعد سلمان

> نالم ز دل چو نای من اندر حصار نای  
> پستی گرفت همت من زین بلند جای
> 
> آرد هوای نای مرا ناله های زار  
> جز ناله های زار چه آرد هوای نای
> 
> گردون به درد و رنج مرا کشته بود اگر  
> پیوند عمر من نشدی نظم جانفزای
> 
> نه نه ز حصن نای بیفزود جاه من  
> داند جهان که مادر ملکست حصن نای
> 
> من چون ملوک سر ز فلک برگذاشته  
> زی زهره برده دست و به مه بر نهاده پای
> 
> از دیده گاه پاشم درهای قیمتی  
> وز طبع گه خرامم در باغ دلگشای
> 
> نظمی بکامم اندر چون باده لطیف  
> خطی به دستم اندر چون زلف دلربای
> 
> ای در زمانه راست نگشته مکوی کژ  
> وی پخته ناشده به خرد خام کم درای
> 
> امروز پست گشت مرا همت بلند  
> زنگار غم گرفت مرا تیغ غمزدای
> 
> از رنج تن تمام نیارم نهاد پی  
> وز درد دل بلند نیارم کشید وای
> 
> گیرم صبور گردم بر جای نیست دل  
> گویم به رسم باشم هموار نیست رای
> 
> عونم نکرد همت دور فلک نگار  
> سودم نداد گردش جام جهان نمای
> 
> بر من سخن نبست نبندد بلی سخن  
> چون یک سخن نیوش نباشد سخن سرای
> 
> کاری ترست بر دل و جانم بلا و غم  
> از رمح آب داده و از تیغ سرگرای
> 
> چون پشت بینم از همه مرغان درین حصار  
> ممکن بود که سایه کند بر سرم همای
> 
> گردون چه خواهد از من بیچاره ضعیف  
> گیتی چه خواهد از من درمانده گدای
> 
> گر شیر شرزه نیستی ای فضل کم شکر  
> ور مار گَرزه نیستی ای عقل کم گزای
> 
> ای محنت ار نه کوه شدی ساعتی برو  
> وی دولت ار نه باد شدی لحظه ای بپای
> 
> ای تن جزع مکن که مجازیست این جهان  
> وی دل غمین مشو که سپنجیست این سرای
> 
> گر عز و ملک خواهی اندر جهان مدار  
> جز صبر و قناعت دستور و رهنمای
> 
> ای بی هنر زمانه مرا پاک در نورد  
> وی کوردل سپهر مرا نیک بر گرای
> 
> ای روزگار هر شب و هر روز از حسد  
> ده چه ز محنتم کن و ده در ز غم گشای
> 
> در آتش شکیبم چون گل فرو چکان  
> بر سنگ امتحانم چون زر بیازمای
> 
> از بهر زخم گاه چو سیمم فرو گداز  
> وز بهر حبس گاه چو مارم همی فسای
> 
> ای اژدهای چرخ دلم بیشتر بخور  
> وی آسیای چرخ تنم تنگ تر بسای
> 
> ای دیده سعادت تاری شو و مبین  
> وی مادر امید سترون شو و مزای
> 
> زین جمله باک نیست چو نومید نیستم  
> از عفو شاه عادل و از رحمت خدای
> 
> شاید که بی گنه نکند باطلم ملک  
> کاندر جهان نیابد چون من ملک ستای
> 
> مسعود سعد دشمن فضلست روزگار  
> این روزگار شیفته را فضل کم نمای

> این چنین رنج کز زمانه مراست  
> هیچ دانی که در زمانه کراست
> 
> هر چه در علم و فضل من بفزود  
> همچنانم ز جاه و مال بکاست
> 
> نیستم عاشق از چه رخ زردم  
> نیستم آهو از چه پشت دوتاست
> 
> ای تن آرام گیر و صبر گزین  
> که هر امروز را ز پس فرداست
> 
> مشو آنجا که دانه طمع است  
> زیر دانه نگر که دام بلاست
> 
> خویشتن را خلق مکن بر خلق  
> برد نو بهتر از کهن دیباست
> 
> زان عزیز است آفتاب که او  
> گاه پیدا و گاه ناپیداست
> 
> همه از آدمیم ما لیکن  
> او گرامی ترست کو داناست
> 
> همه آهن ز جنس یکدگر است  
> که همه از میانه خار است
> 
> نعل اسبان شد آنچه نرم آهن  
> تیغ شاهان شد آنچه روهیناست
> 
> نه غلط کردم آنکه داناییست  
> برسیده به هر مراد و هواست
> 
> هنر از تیغ تیز پیدا شد  
> که بدو شاه قبضه را آراست
> 
> باژگونه است کار این گیتی  
> زین همه هر چه گفتم از سوداست
> 
> هر که او راست باشد و بی عیب  
> بر وی از روزگار بیش عناست
> 
> به همه حال بیشتر ببرند  
> هر درختی که شاخ دارد راست
> 
> تو چنان برگمان که من دونم  
> سخن من نگر که چون والاست
> 
> اصل زر عیار از خاک است  
> اصل عود قمار نه ز گیاست
> 
> این شگفتی نگر کجا سخنم  
> نکته زاید همی و آید راست
> 
> گرچه پیوسته شعر گویم من  
> عادت من نه عادت شعر است
> 
> نه طمع کرده ام ز کیسه کس  
> نه تقاضاست شعر من نه هجاست
> 
> همچو ما روزگار مخلوق است  
> گله کردن ز روزگار چراست
> 
> گله از هیچ کس نباید کرد  
> کز تن ماست آنچه بر تن ماست
> 
> کرم پیله همی به خود بتند  
> که همی بند گرددش چپ و راست
> 
> ار خسی افتدت به دیده منال  
> سوی آن کس نگر که نابیناست
> 
> حذر از تو چه سود چو برسد  
> لابد آنچ از خدای بر تو قضاست
> 
> شادمانی به عمر کی زیبد  
> چون حقیقت بود همی که فناست
> 
> صعب باشد پس هر آسانی  
> نشنیدی که خار با خرماست
> 
> مکرمت را یکی درخت شناس  
> که برو برگ وی ز شکر و ثناست
> 
> آفتابش ز نور نورانی است  
> آب او از مروت است و سخاست
> 
> سایه دارست و اهل دانش را  
> زیر آن سایه ملجاء و مأواست
> 
> مکرمت کن که بگذرد همه چیز  
> مکرمت پایدار در دنیاست

> ای سرد و گرم دهر کشیده  
> شیرین و تلخ دهر چشیده
> 
> اندر هزار بادیه گشته  
> بر تو هزار باد وزیده
> 
> بی حد بنای آز کشفته  
> بی مر لباس صبر دریده
> 
> در چند کارزار فتاده  
> در چند مرغزار چریده
> 
> اقلیم ها به نام سپرده  
> در دشت ها به وهم دویده
> 
> در سمج های حبس نشسته  
> با حلقه های بند خمیده
> 
> در بحرها چو ابر گذشته  
> در دشت ها چو باد تنیده
> 
> بی بیم در حوادث جسته  
> بی باک با سپهر چخیده
> 
> اندوه بوته تو نهاده  
> واندیشه آتش تو دمیده
> 
> گردون تو را عیار گرفته  
> یک ذره بر تو بار ندیده
> 
> اعجاز گفته تو شنوده  
> انصاف کرده تو گزیده
> 
> سحر آمده به رغبت و اشعارت  
> از تو به گوش حرص شنیده
> 
> باغیست خاطر تو شکفته  
> شاخیست فکرت تو دمیده
> 
> هر کس بری ز شاخ تو برده  
> هر کس گلی ز باغ تو چیده
> 
> وان سر بریده خامه بی حبر  
> رزق تو از تو باز بریده
> 
> افزون نمی کند ز لباده  
> برتر نمی شود ز ولیده
> 
> وان کسوتی که بختت رشته ست  
> نابافته ست و نیم تنیده
> 
> تا چند بود خواهی بی جرم  
> در کنج این خراب خزیده
> 
> لرزان به تن چو دیو گرفته  
> پیچان به جان چو مار گزیده
> 
> چهره ز زخم درد شکسته  
> قامت ز رنج بار خمیده
> 
> جان از تن تو چست گسسته  
> هوش از سر تو پاک رمیده
> 
> چشمت ز گریه جوی گشاده  
> جسمت به گونه زر کشیده
> 
> ادبار در دم تو نشسته  
> افلاس بر سر تو رسیده
> 
> نه پی به گام راست نهاده  
> نه می به کام خویش مزیده
> 
> اشک دو دیده روی تو کرده  
> نار چهار شاخ کفیده
> 
> گویی که دانه دانه لعلست  
> زو قطره قطره خون چکیده
> 
> از بهر خوشه ای را بسیار  
> بر خویشتن چونال نویده
> 
> در چشم تو امید گلی را  
> صد خار انتظار خلیده
> 
> شمشیر سطوت تو زده زنگ  
> شیر عزیمت تو شمیده
> 
> سرو طراوت تو شکسته  
> روز جوانی تو پریده
> 
> بر مایه سود کرد چه داری  
> ای تجربت به عمر خریده
> 
> حق تو می نبیند بینی  
> این سرنگون به چندین دیده
> 
> حال تو بی حلاوت و بی رنگ  
> مانند میوه ایست مکیده
> 
> هم روزی آخرت برساند  
> ایزد بدانچه هست سزیده
> 
> مسعود سعد چند لبی ژاژ  
> چه فایده ز ژاژ لبیده

> ای لاهوور ویحک بی من چگونه ای  
> بی آفتاب روشن روشن چگونه ای
> 
> ای آن که باغ طبع من آراسته تو را  
> بی لاله و بنفشه و سوسن چگونه ای
> 
> تو مرغزار بودی و من شیر مرغزار  
> با من چگونه بودی و بی من چگونه ای
> 
> ناگاه عزیز فرزند از تو جدا شده ست  
> با درد او به نوحه و شیون چگونه ای
> 
> بر پای تو دو بند گرانست چونستی  
> بی جان شدی تو اکنون بی تن چگونه ای
> 
> نفرستیم پیام و نگویی به حسن عهد  
> کاندر حصار بسته چو بیژن چگونه ای
> 
> گر در حضیض برکشدت باژگونه بخت  
> از اوج برفراخته گردن چگونه ای
> 
> ای تیغ اگر نیام به حیلت بخواستی  
> دردا که تو برهنه چو سوزن چگونه ای
> 
> در هیچ حمله هرگز نفکنده ای سپر  
> با حمله زمانه توسن چگونه ای
> 
> باشد تو را ز دوست یکایک تهی کنار  
> با دشمن نهفته به دامن چگونه ای
> 
> از زهر مار و تیزی آهن بود هلاک  
> با مار حلقه گشته ز آهن چگونه ای
> 
> از دوستان ناصح مشفق جدا شدی  
> با دشمنان ناکس ریمن چگونه ای
> 
> در باغ نوشکفته بکردی همی نظر  
> وز بیم رفته در دم گلخن چگونه ای
> 
> آباد جای نعمت نامد تو را به چشم  
> محنت زده به ویران معدن چگونه ای
> 
> ای بوده بام و روزن تو چرخ و آفتاب  
> در سمج تنگ بیدر و روزن چگونه ای
> 
> ای جره باز دست گذار شکار دوست  
> بسته میان تنگ نشیمن چگونه ای
> 
> بر ناز دوست هرگز طاقت نداشتی  
> امروز با شماتت دشمن چگونه ای
> 
> ای دم گرفته زندان گشته مقام تو  
> بی دل گشاده طارم و گلشن چگونه ای

> کرد با من زمانه حمله به جنگ  
> چون مرا بسته دید میدان تنگ
> 
> رنج و غم را ز بهر جان و دلم  
> تیغ پولاد کرد و تیر خدنگ
> 
> هر زمانی همی رسد مددش  
> دو سپه روز و شب ز روم و ز زنگ
> 
> زان کشد تیغ صبح هر روزی  
> که نگشتش گسسته بر من چنگ
> 
> گشته ام چون عطارد اندر حوت  
> ورچه بودم چو ماه در خرچنگ
> 
> آتش گوهرم به خاطر و طبع  
> حبس از آن باشدم همی در سنگ
> 
> آب انده ز دیده چندان رفت  
> تا زد آئینه نشاطم زنگ
> 
> آب رویم نماند در رویم  
> آب مانند کس نبینی رنگ
> 
> محنتم همچو دوستان عزیز  
> هر شب اندر کنار گیرد تنگ
> 
> بالشی ام نهد ز پنجه شیر  
> بستری گسترد ز کام نهنگ
> 
> شربتی خورده ام به طعم چنان  
> نوشم آید همی به کام شرنگ
> 
> خورشم گشت خاک تیره چو مار  
> مسکنم کوه تنگ شد چو پلنگ
> 
> خوب گفتار و پر هنر حرکت  
> بدلم شد به خامشی و درنگ
> 
> گویی آن صورتم که بر دیوار  
> زده باشدش خامه نیرنگ
> 
> به دلم داده بود شاهی روی  
> به تنم کرده بود بخت آهنگ
> 
> چشم آن شد ز گرد انده کور  
> پای این شد ز دست محنت لنگ
> 
> هر چه بیشم دهد فلک مالش  
> بیش یابد ز من همی فرهنگ
> 
> هنرم هر چه داد بیش کند  
> چنگ را لحن خوشتر آرد چنگ
> 
> لیکن از حد چو بگذراند باز  
> بگسلاند به چنگ بر آهنگ
> 
> هر که او پاک چون هوا باشد  
> چون هوا نزد کس نگیرد سنگ
> 
> مرد باید که ده دله باشد  
> تا بود سرخ روی چون نارنگ
> 
> مردمان زمانه بی هنرند  
> زانکه فرهنگشان ندارد هنگ
> 
> نیست در کارشان دل زاغی  
> بانگ افکنده در جهان چو کلنگ
> 
> نیست از ننگ ننگشان ور چند  
> ننگ دارد ز ننگ ایشان ننگ
> 
> دوزخ آرد پرستش ایشان  
> راست هستند نامه ارژنگ
> 
> لاف رادی گران بود چون کوه  
> ور چو زفتی گران بود چون گنگ
> 
> خوب روی و ملبسند همه  
> طرفه رنگند و نادره نیرنگ
> 
> بار منت نشسته بر سر جود  
> زین سبب گشته هر سه حرفش تنگ
> 
> ابر هم خوی اهل عصر گرفت  
> بلبل منت زند به هر فرسنگ
> 
> قطره آب ازو همی بچکد  
> تا نگرددش روی پر آژنگ
> 
> خیز مسعودسعد رنجه مباش  
> بازدار از جهان و اهلش چنگ
> 
> نوش خواهی همی ز شاخ کبست  
> عود جویی همی ز بیخ زرنگ
> 
> چنگ باز هوا ندارد کبک  
> دل شیر عرین ندارد رنگ
> 
> هر زمان در سرایی از محنت  
> باره بخت تو ندارد تنگ
> 
> کار نیکو کند خدای منال  
> راه کوته کند زمانه ملنگ
> 
> بگذرد محنت تو چون بگذشت  
> ملک جمشید و دولت هوشنگ

---

<div class="post-metadata">

**Author:** ![mostafa.76](https://talk.zabanshenas.com/user_avatar/talk.zabanshenas.com/mostafa.76/32/351951_2.png) [@mostafa.76](https://talk.zabanshenas.com/u/mostafa.76)\
**Post date:** [سپتامبر 24، 2026، 3:12ب.ظ UTC](https://talk.zabanshenas.com/t/topic/109356/12 "2026-09-24T15:12:59Z")

</div>

# سه قصیده بلند از سنایی، انوری و خاقانی

> مرد هشیار در این عهد کم است  
> ور کسی هست بدین متهم است
> 
> زیرکان را ز در عالم و شاه  
> وقت گرم است نه وقتِ کرم است
> 
> هست پنهان ز سفیهان چو قدم  
> هر کرا در ره حکمت قدم است
> 
> و آنکه را هست ز حکمت رمقی  
> خونش از بیم چو شاخِ بِقَم است
> 
> و آن که بیناست برو از پی امن  
> راهِ دربسته چو جذرِ اَصَم است
> 
> از عم و خال شرف هر همه را  
> پشت و دل، بر شبه نقشِ غم است
> 
> هر کجا جاه، در آن جاه، چَه است  
> هر کجا سیم، در آن سیم، سَم است
> 
> هر کرا عزلت و خرسندی خوست  
> گرچه اندر سَقَر اندر اِرَم است
> 
> گوشه گشته‌ست بسان حکمت  
> هر که جویندهٔ فضل و حِکَم است
> 
> دست آن کز قلمِ ظلم تهی‌ست  
> پای آنکس به حقیقت، قلم است
> 
> رسته نزد همه کس فتنه‌گیاه  
> هر کجا بوی تف و نامِ نم است
> 
> همه شیران زمین در المند  
> در هوا شیرِ عَلَم بی‌الم است!
> 
> هر که را بینی پر باد از کبر  
> آن نه از فربهی آن از ورم است
> 
> از یکی درنگری تا به هزار  
> همه را عشقِ دوام و دِرَم است
> 
> پادشا را ز پی شهوت و آز  
> رخ به سیمین‌بر و سیمِ ستم است
> 
> اُمَرا را ز پی ظلم و فساد  
> دل به زور و زر و خیل و حشم است
> 
> سگ‌پرستان را چون دُمِّ سگان  
> بهرِ نان، پشت دل و دین به خَم است
> 
> فقها را غرض از خواندن فقه  
> حیلهٔ بیع و ربا و سلم است
> 
> علما را ز پی وعظ و خطاب  
> جگر از بهر تعصب به دَم است
> 
> صوفیان را ز پی راندنِ کام  
> قبله‌شان شاهد و شمع و شکم است
> 
> زاهدان را ز برای زِه و زِه  
> «قل هوالله احد» دام و دم است
> 
> حاجیان را ز گدایی و نفاق  
> هوس و هوش به طبل و عَلَم است
> 
> غازیان را ز پی غارت و سهم  
> قوّت از اسب و سلاح و خدم است
> 
> فاضلان را ز پی لاف فضول  
> روی در رفع و جر و جزم و ضم است
> 
> ادبا را ز پی کسب لجاج  
> انده نصبِ لَن و جَزمِ لَم است
> 
> متکلم را از راه خیال  
> غم اثبات حدوث و قِدَم است
> 
> چرخ‌پیمای ز بهر دو دروغ  
> بستهٔ مِسطَر و شکل رَقَم است
> 
> مرد طب را ز پی خلعت و نام  
> همه اندیشهٔ بُرء و سقم است
> 
> مرد دهقان ز پی کسب معاش  
> از ستور و خر و خرمن خُرَم است
> 
> خواجه معطی ز پی لاف و ریا  
> تازه از مدحت و لرزان ز ذم است
> 
> باز سایل را در هر دو جهان  
> دوزخش «لا» و بهشتش «نَعَم» است
> 
> طبع برنا بر یک ساعَته عیش  
> عاشق شُربِ مِی و زیر و بم است
> 
> کَهل را از قِبَل حرمت و نسل  
> اندهِ نفقه و زادِ حَرَم است
> 
> پیر نز بهر گناه، از پی جاه  
> تا دم مرگ ندیم ندم است
> 
> سعی ساعی به سوی سلطان، آن  
> که فلان‌ جای فلان محتشم است
> 
> چشم عامی به سوی عالِم از آن  
> که فلان در جَدَلِ کیف و کم است
> 
> قدِّ هر موی‌شکاف از پی ظلم  
> همچو دندانهٔ شانه بهم است
> 
> مرد ظالم شده خرسند بدین  
> که بگویند: “فلان محترم است”
> 
> همگان سُغبهٔ صیدند و حرام  
> کو کسی کز پی حق در حرم است
> 
> اینهمه مشغله و رسم و هوس  
> طالبان ره حق را صنم است
> 
> همه بد گشته و عذر همه این:  
> “گر بدم من، نه فلان نیز هم است؟”
> 
> اینهمه بیهده دانی که چراست؟  
> زان که بوالقاسمشان بوالحکم است
> 
> جم از این قوم بجسته‌ست و کنون  
> دیو با جامه و با جامِ جم است
> 
> با چنین موجِ بلا همچو صدف  
> آنکس آسوده که امروز اصم است
> 
> پس تو گویی که: “بر آن بی‌طمعی  
> از که همواره سنایی دُژَم است؟”
> 
> چرخ را از پی رنج حکما  
> از چنین یاوه‌درایان چه کم است؟

> به سمرقند اگر بگذری ای باد سحر  
> نامهٔ اهل خراسان به بر خاقان بر
> 
> نامه‌ای مطلع آن رنج تن و آفت جان  
> نامه‌ای مقطع آن درد دل و سوز جگر
> 
> نامه‌ای بر رقمش آه عزیزان پیدا  
> نامه‌ای در شکنش خون شهیدان مضمر
> 
> نقش تحریرش از سینهٔ مظلومان خشک  
> سطر عنوانش از دیدهٔ محرومان تر
> 
> ریش گردد ممر صوت از او گاه سماع  
> خون شود مردمک دیده از او وقت نظر
> 
> تا کنون حال خراسان و رعایا بوده‌ست  
> بر خداوند جهان خاقان پوشیده مگر
> 
> نی نبوده‌ست که پوشیده نباشد بر وی  
> ذره‌ای نیک و بد نه فلک و هفت اختر
> 
> کارها بسته بود بی‌شک در وقت و کنون  
> وقت آن است که راند سوی ایران لشکر
> 
> خسرو عادل خاقان معظم کز جد  
> پادشاه است و جهاندار به هفتاد پدر
> 
> دائمش فخر به آن است که در پیش ملوک  
> پسرش خواندی سلطان سلاطین سنجر
> 
> باز خواهد ز غزان کینه که واجب باشد  
> خواستن کین پدر بر پسر خوب‌سیر
> 
> چون شد از عدلش سرتاسر توران آباد  
> کی روا دارد ایران را ویران یکسر
> 
> ای کیومرث‌بقا پادشه کسری‌عدل  
> وی منوچهرلقا خسرو افریدون‌فر
> 
> قصهٔ اهل خراسان بشنو از سر لطف  
> چون شنیدی ز سر رحم به ایشان بنگر
> 
> این دل‌افکار جگرسوختگان می‌گویند  
> کای دل و دولت و دین را به تو شادی و ظفر
> 
> خبرت هست که از هرچه در او چیزی بود  
> در همه ایران امروز نمانده‌ست اثر
> 
> خبرت هست کز این زیروزبر شوم‌غزان  
> نیست یک پی ز خراسان که نشد زیروزبر
> 
> بر بزرگان زمانه شده خردان سالار  
> بر کریمان جهان گشته لئیمان مهتر
> 
> بر در دونان احرار حزین و حیران  
> در کف رندان ابرار اسیر و مضطر
> 
> شاد الا به در مرگ نبینی مردم  
> بکر جز در شکم مام نیابی دختر
> 
> مسجد جامع هر شهر ستورانشان را  
> پایگاهی شده نه سقفش پیدا و نه در
> 
> خطبه نکْنند به هر خطه به نام غز ازآنک  
> در خراسان نه خطیب است کنون نه منبر
> 
> کشته فرزند گرامی را گر ناگاهان  
> بیند، از بیم خروشید نیارد مادر
> 
> آن‌که را صد ره غز زر ستد و باز فروخت  
> دارد آن جنس که گوییش خریده‌ست به زر
> 
> بر مسلمانان زآن نوع کنند استخفاف  
> که مسلمان نکند صدیک از آن با کافر
> 
> هست در روم و ختا امن مسلمانان را  
> نیست یک ذره سلامت به مسلمانی در
> 
> خلق را زین غم فریاد رس ای شاه‌نژاد  
> ملک را زین ستم آزاد کن ای پاک‌سیر
> 
> به خدایی که بیاراست به نامت دینار  
> به خدایی که بیفراخت به فرت افسر
> 
> که کنی فارغ و آسوده دل خلق خدا  
> زین فرومایه‌غز شوم‌پی غارتگر
> 
> وقت آن است که یابند ز رمحت پاداش  
> گاه آن است که گیرند ز تیغت کیفر
> 
> زن و فرزند و زر جمله به یک حمله چو پار  
> بردی امسال روانشان به دگر حمله ببر
> 
> آخر ایران که از او بودی فردوس به رشک  
> وقف خواهد شد تا حشر بر این شوم‌حشر
> 
> سوی آن حضرت کز عدل تو گشته‌ست چو خلد  
> خویشتن زاینجا کز ظلم غزان شد چو سقر
> 
> هرکه پایی و خری داشت به حیلت افکند  
> چه کند آن‌که نه پای است مر او را و نه خر
> 
> رحم‌ کن رحم بر آن قوم که نبود شب و روز  
> در مصیبتشان جز نوحه‌گری کار دگر
> 
> رحم‌ کن رحم بر آن قوم که جویند جوین  
> از پس آنکه نخوردندی از ناز شکر
> 
> رحم‌ کن رحم بر آن‌ها که نیابند نمد  
> از پس آنکه ز اطلسشان بودی بستر
> 
> رحم‌ کن رحم بر آن قوم که رسوا گشتند  
> از پس آنکه به مستوری بودند سمر
> 
> گرد آفاق چو اسکندر برگرد از آنک  
> تویی امروز جهان را بدل اسکندر
> 
> از تو رزم ای شه و از بخت موافق نصرت  
> از تو عزم ای ملک و از ملک‌العرش ظفر
> 
> همه پوشند کفن گر تو بپوشی خفتان  
> همه خواهند امان چون تو بخواهی مغفر
> 
> ای سرافرازجهانبانی کز غایت فضل  
> حق سپرده‌ست به عدل تو جهان را یکسر
> 
> بهره‌ای باید از عدل تو نیز ایران را  
> گرچه ویران شد بیرون ز جهانش مشمر
> 
> تو خور روشنی و هست خراسان اطلال  
> نه بر اطلال بتابد چو بر آبادان خور
> 
> هست ایران به مثل شوره تو ابری و نه ابر  
> هم برافشاند بر شوره چو بر باغ مطر
> 
> بر ضعیف و قوی امروز تویی داور حق  
> هست واجب غم حق ضعفا بر داور
> 
> کشور ایران چون کشور توران چو تو راست  
> از چه محروم است از رأفت تو این کشور
> 
> گر نیاراید پای تو بدین عزم رکاب  
> غز مدبر بکشد باز عنان تا خاور
> 
> کی بود کی که ز اقصای خراسان آرند  
> از فتوح تو بشارت بر خورشید بشر
> 
> پادشاه علما صدر جهان خواجهٔ شرع  
> مایهٔ فخر و شرف قاعدهٔ فضل و هنر
> 
> شمس اسلام فلک‌مرتبه برهان‌الدین  
> آن‌که مولیش بود شمس و فلک فرمان‌بر
> 
> آن‌که از مهر تو تازه‌ست چو از دانش روح  
> وآن‌که بر چهر تو فتنه‌ست چو بر شمس قمر
> 
> یاورش بادا حق عزوجل در همه کار  
> تا در این کار بود با تو به همت یاور
> 
> چون قلم گردد این کار گر آن صدر بزرگ  
> نیزه‌کردار ببندد ز پی کینه کمر
> 
> به تو ای سایهٔ حق خلق جگرسوخته را  
> او شفیع است چنان کامّت را پیغمبر
> 
> خلق را زین حشر شوم اگر برهانی  
> کردگارت برهاند ز خطر در محشر
> 
> پیش سلطان جهان سنجر کاو پروردت  
> ای چنو پادشه دادگر حق‌پرور
> 
> دیده‌ای خواجهٔ آفاق کمال‌الدین را  
> که نباشد به جهان خواجه از او کامل‌تر
> 
> نیک دانی که چه و تا به کجا داشت بر او  
> اعتماد آن شه دین‌پرور نیکومحضر
> 
> هست ظاهر که بر او هرگز پوشیده نبود  
> هیچ اسرار ممالک چه ز خیر و چه ز شر
> 
> روشن است آنکه بر آن جمله که خور گردون را  
> بود ایران را رایش همه عمر اندر خور
> 
> واندر آن مملکت و سلطنت و آن دولت  
> چه اثر بود از او هم به سفر هم به حضر
> 
> با کمال‌الدین ابنای خراسان گفتند  
> قصهٔ ما به خداوند جهان خاقان بر
> 
> چون کند پیش خداوند جهان از سر سوز  
> عرضه این قصهٔ رنج و غم و اندوه و فکر
> 
> از کمال کرم و لطف تو زیبد شاها  
> کز کمال‌الدین داری سخن ما باور
> 
> زو شنو حال خراسان و غزان ای شه شرق  
> که مر او را همه حال است چو الحمد ازبر
> 
> تا کشد رای چو تیر تو در آن قوم کمان  
> خویشتن پیش چنین حادثه‌ای کرد سپر
> 
> آنچه او گوید محض شفقت باشد از آنک  
> بسطت ملک تو می‌خواهد نه جاه و خطر
> 
> خسروا در همه انواع هنر دستت هست  
> خاصه در شیوهٔ نظم خوش و اشعار غرر
> 
> گر مکرر بود ایطاء در این قافیتم  
> چون ضروری‌ست شها پردهٔ این نظم مدر
> 
> هم بر آن‌گونه که استاد سخن عمعق گفت  
> خاک خون‌آلود ای باد به اصفاهان بر
> 
> بی‌گمان خلق جگرسوخته را دریابد  
> چون ز درد دلشان یابد از این‌گونه خبر
> 
> تا جهان را بفروزد خور گیتی‌پیمای  
> از جهان‌داری ای خسرو عادل برخور

> هان! ای دلِ عبرت‌بین! از دیده عِبَر کن! هان!  
> ایوانِ مدائن را آیینهٔ عبرت دان!
> 
> یک‌ره ز لبِ دجله منزل به مدائن کن  
> وز دیده دُوُم دجله بر خاکِ مدائن ران
> 
> خود دجله چنان گرید صد دجلهٔ خون گویی  
> کز گرمیِ خونابش آتش چِکَد از مژگان
> 
> بینی که لبِ دجله چون کف به دهان آرد؟  
> گویی ز تَفِ آهش لب آبله زد چندان
> 
> از آتشِ حسرت بین بریان جگرِ دجله  
> خود آب شنیده‌ستی کآتش کُنَدش بریان
> 
> بر دجله گِری نونو! وز دیده زکاتش ده  
> گرچه لبِ دریا هست از دجله زکات‌اِستان
> 
> گر دجله درآمیزد بادِ لب و سوزِ دل  
> نیمی شود افسرده، نیمی شود آتش‌دان
> 
> تا سلسلهٔ ایوان بگسست مدائن را  
> در سلسله شد دجله، چون سلسله شد پیچان
> 
> گه‌گه به زبانِ اشک آواز ده ایوان را  
> تا بو که به گوشِ دل پاسخ شنوی ز ایوان
> 
> دندانهٔ هر قصری پندی دهدت نو نو  
> پندِ سرِ دندانه بشنو ز بُنِ دندان
> 
> گوید که تو از خاکی، ما خاک توایم اکنون  
> گامی دو سه بر ما نِه و اشکی دو سه هم بِفْشان
> 
> از نوحهٔ جغدالحق ماییم به دردِ سر  
> از دیده گلابی کن، دردِ سرِ ما بنشان
> 
> آری! چه عجب داری؟ کاندر چمنِ گیتی  
> جغد است پیِ بلبل؛ نوحه‌ست پیِ الحان
> 
> ما بارگهِ دادیم این رفت ستم بر ما  
> بر قصرِ ستمکاران تا خود چه رسد خِذلان
> 
> گویی که نگون کرده‌ست ایوانِ فلک‌وش را  
> حکمِ فلکِ گردان؟ یا حکمِ فلک‌گردان؟
> 
> بر دیدهٔ من خندی کاینجا ز چه می‌گرید؟  
> خندند بر آن دیده کاین‌جا نشود گریان
> 
> نی زالِ مدائن کم از پیرزنِ کوفه  
> نه حجرهٔ تنگِ این کم‌تر ز تنورِ آن
> 
> دانی چه؟ مدائن را با کوفه برابر نه!  
> از سینه تنوری کن وز دیده طلب طوفان
> 
> این است همان ایوان کز نقشِ رخِ مردم  
> خاکِ درِ او بودی دیوارِ نگارستان
> 
> این است همان درگه کاو را ز شهان بودی  
> دیلم مَلِکِ بابِل، هندو شهِ ترکستان
> 
> این است همان صفّه کز هیبتِ او بردی  
> بر شیرِ فلک حمله شیرِ تنِ شادروان
> 
> پندار همان عهد است، از دیدهٔ فکرت بین!  
> در سلسلهٔ درگه، در کوکبهٔ میدان
> 
> از اسب پیاده شو، بر نَطعِ زمین رُخ نِه  
> زیرِ پیِ پیلش بین شهمات شده نُعمان
> 
> نی! نی! که چو نُعمان بین پیل‌افکنِ شاهان را  
> پیلانِ شب و روزش کُشته به پیِ دوران
> 
> ای بس شهِ پیل‌افکن کافکنْد به شه‌پیلی  
> شطرنجیِ تقدیرش در مات‌گهِ حِرمان
> 
> مست است زمین زیرا خورده‌ست به‌جای می  
> در کاسِ سرِ هُرمُز، خونِ دلِ نُوشِروان
> 
> بس پند که بود آنگه بر تاجِ سرش پیدا  
> صد پندِ نو است اکنون در مغزِ سرش پنهان
> 
> کسری و ترنجِ زر، پرویز و به زرّین  
> بر باد شده یک‌سر، با خاک شده یک‌سان
> 
> پرویز به هر خوانی زرّین‌تره گستردی  
> کردی ز بساطِ زر، زرّین‌تره را بستان
> 
> پرویز کنون گم شد، زان گم‌شده کم‌تر گو  
> زرّین‌تره کو برخوان؟ رو «کَم تَرَکوا» برخوان
> 
> گفتی که کجا رفتند آن تاج‌وران اینک؟  
> ز ایشان شکمِ خاک است آبستنِ جاویدان
> 
> بس دیر همی‌ زاید آبستنِ خاک، آری  
> دشوار بود زادن، نطفه ستدن آسان
> 
> خونِ دلِ شیرین است آن می که دهد رَزبُن  
> ز آب و گِلِ پرویز است آن خُم که نهد دهقان
> 
> چندین تنِ جَبّاران کاین خاک فرو خورده‌ست  
> این گرسنه‌چشم آخر هم سیر نشد ز ایشان
> 
> از خونِ دلِ طفلان سرخابِ رخ آمیزد  
> این زالِ سپید ابرو، وین مامِ سیه‌پستان
> 
> خاقانی ازین درگه دریوزهٔ عبرت کن  
> تا از درِ تو زین‌پس دریوزه کند خاقان
> 
> امروز گر از سلطان رندی طلبد توشه  
> فردا ز درِ رندی توشه طلبد سلطان
> 
> گر زادِ رهِ مکه تحفه‌ست به هر شهری  
> تو زادِ مدائن بَر تحفه ز پیِ شروان
> 
> هرکس بَرَد از مکّه سبحه ز گِلِ جمره  
> پس تو ز مدائن بَر سبحه ز گلِ سلمان
> 
> این بحرِ بصیرت بین! بی‌شربت از او مگذر  
> کز شطّ چنین بحری لب‌تشنه شدن نتوان
> 
> اِخوان که زِ راه آیند، آرند ره‌آوردی  
> این قطعه ره‌آورد است از بهرِ دلِ اِخوان
> 
> بنگر که در این قطعه چه سحر همی راند  
> معتوه مسیحا دل، دیوانهٔ عاقل جان

---

<div class="post-metadata">

**Author:** ![mostafa.76](https://talk.zabanshenas.com/user_avatar/talk.zabanshenas.com/mostafa.76/32/351951_2.png) [@mostafa.76](https://talk.zabanshenas.com/u/mostafa.76)\
**Post date:** [سپتامبر 25، 2026، 9:06ق.ظ UTC](https://talk.zabanshenas.com/t/topic/109356/13 "2026-09-25T09:06:01Z")

</div>

# 

# بدبینی فردوسی به جهان در پنج بند و آرزوی هرگز زاده نشدن

**۱. آغاز و پایان زندگی رنج است:**

> چه جویی همی زین سرای سپنج  
> **کز آغاز رنجست و فرجام رنج**
> 
> بریزی به خاک ار همه ز آهنی  
> اگر دین‌پرستی ور آهرمنی

**۲. جهان بدمهر و بدگوهر است و پرورده خود را سرانجام می کشد:**

> جهانا چه بدمهر و بدگوهری  
> که خود پرورانی و خود بشکری

> جهانا مپرور چو خواهی درود  
> چو می بدروی پروریدن چه سود؟

> چنین است کردار این گنده پیر  
> ستاند ز فرزند پستان شیر
> 
> چو پیوسته شد مهر دل بر جهان  
> به خاک اندر آرد سرش ناگهان

> جهانا ندانم چرا پروری  
> چو پرورده باشی چرا بشکری

> جهانا بپروردیش در کنار  
> وز آن پس ندادی به جان زینهار
> 
> نهانی ندانم ترا دوست کیست  
> بدین آشکارت بباید گریست

> جهانا چه خواهی ز پروردگان  
> چه پروردگان، داغِ دل بُردگان

**۳. رنج زندگی بیشتر از خوشی آن است:**

> چنین پروراند همی روزگار  
> **فزون آمد از رنگِ گل رنج خار**

> اگر بودن اینست شادی چراست  
> شد از مرگ درویش با شاه راست

> جهانا سراسر فسوسی و باد  
> بتو نیست مرد خردمند شاد

> اگر تاج جوید جهانجوی مرد  
> وگر خاک گردد بروز نبرد
> 
> بناکام می‌رفت باید ز دهر  
> چه زو بهر تریاک یابی چه زهر
> 
> ندانم سرانجام و فرجام چیست  
> برین رفتن اکنون بباید گریست

**۴. در جهان اخلاق و عدالتی نیست:**

> چپ و راست هر سو بتابم همی  
> سر و پای گیتی نیابم همی
> 
> یکی بد کند نیک پیش آیدش  
> جهان بنده و بخت خویش آیدش
> 
> یکی جز به نیکی جهان نسپرد  
> همی از نژندی فرو پژمرد

**۵. هرگز زاده نشدن بهترین گزینه بود:**

> ببازیگری ماند این چرخ مست  
> که بازی برآرد به هفتاد دست
> 
> زمانی بخنجر زمانی بتیغ  
> زمانی بباد و زمانی بمیغ
> 
> زمانی بدست یکی ناسزا  
> زمانی خود از درد و سختی رها
> 
> زمانی دهد تخت و گنج و کلاه  
> زمانی غم و رنج و خواری و چاه
> 
> همی خورد باید کسی را که هست  
> منم تنگدل تا شدم تنگدست
> 
> **اگر خود نزادی خردمند مرد  
> ندیدی ز گیتی چنین گرم و سرد**
> 
> **بباید به کوری و ناکام زیست  
> برین زندگانی بباید گریست**
> 
> سرانجام خاکست بالین اوی  
> دریغ آن دل و رای و آیین اوی

> چه جوییم زین گنبد تیزگرد  
> که هرگز نیاساید از کارکرد
> 
> یکی را همی تاج شاهی دهد  
> یکی را بدریا بماهی دهد
> 
> یکی را برهنه سروپای و سفت  
> نه آرام و خواب و نه جای نهفت
> 
> یکی را دهد توشهٔ شهد و شیر  
> بپوشد بدیبا و خز و حریر
> 
> سرانجام هردو بخاک اندرند  
> بتارک بدام هلاک اندرند
> 
> **اگر خود نزادی خردمند مرد**  
> **ندیدی ز گیتی چنین گرم و سرد**
> 
> **ندیدی جهان از بُنِه بِه بُدی**  
> **اگر که بدی مرد اگر مه بدی**

> چه گفت آن سخنگوی مرد دلیر  
> چو از گردش روز برگشت سیر
> 
> **که کاچی نزادی مرا مادرم  
> نگشتی سپهر بلند از برم**
> 
> **به پرگار تنگ و میان دو گوی  
> چه گویم جز از خامشی نیست روی**
> 
> نه روز بزرگی نه روز نیاز  
> نماند همی برکسی بر دراز
> 
> زمانه ز ما نیست چون بنگری  
> ندارد کسی آلت داوری
> 
> بیارای خوان و بپیمای جام  
> ز تیمار گیتی مبر هیچ نام
> 
> اگر چرخ گردان کشد زین تو  
> سرانجام خاکست بالین تو
> 
> دلت را به تیمار چندین مبند  
> بس ایمن مشو بر سپهر بلند
> 
> که با پیل و با شیر بازی کند  
> چنان دان که از بی‌نیازی کند
> 
> تو بیجان شوی او بماند دراز  
> درازست گفتار چندین مناز
> 
> تو از آفریدون فزونتر نه ای  
> چو پرویز باتخت و افسر نه ای

> خرد نیست با گرد گردان سپهر  
> نه پیدا بود رنج و خشمش نه مهر
> 
> **همان به که گیتی نبینی به چشم**  
> نداری ز کردار او مهر و خشم

> همه در جهان خاک را آمدیم  
> نه جویای تریاک را آمدیم
> 
> بمیرد کسی کو ز مادر بزاد  
> **زِهِش چون ستم بینم و مرگ داد**

**نتیجه اخلاقی: بی آزاری و اندوه نخوردن:**

> بیا تا جهان را به بد نسپریم  
> به کوشش همه دستِ نیکی بریم
> 
> نباشد همی نیک و بد پایدار  
> همان به که نیکی بُوَد یادگار

> سر مایهٔ مرد سنگ و خرد  
> ز گیتی بی‌آزاری اندر خورد
> 
> در دانش و آنگهی راستی  
> گرین دو نیابی روان کاستی
> 
> اگر خود بمانی به گیتی دراز  
> ز رنج تن آید به رفتن نیاز
> 
> یکی ژرف دریاست بن ناپدید  
> در گنج رازش ندارد کلید
> 
> اگر چند یابی فزون بایدت  
> همان خورده یک روز بگزایدت
> 
> **سه چیزت بباید کز آن چاره نیست**  
> **وزو بر سرت نیز پیغاره نیست**
> 
> **خوری گر بپوشی و گر گستری**  
> **سزد گر به دیگر سخن ننگری**
> 
> چو زین سه گذشتی همه رنج و آز  
> چه در آز پیچی چه اندر نیاز

> **بی‌آزاری و خامشی برگزین**  
> **که گوید که نفرین به از آفرین؟**

> چنین است رسم سرای سپنج  
> یکی زو تن آسان و دیگر به رنج
> 
> برین و بران روز هم بگذرد  
> خردمند مردم چرا غم خورد

> به بیشی نهاده ست مردم دو چشم  
> ز کمّی بود دل پر از درد و خشم
> 
> نه آن ماند ای مرد دانا نه این  
> ز گیتی همه شادمانی گزین

---

<div class="post-metadata">

**Author:** ![mostafa.76](https://talk.zabanshenas.com/user_avatar/talk.zabanshenas.com/mostafa.76/32/351951_2.png) [@mostafa.76](https://talk.zabanshenas.com/u/mostafa.76)\
**Post date:** [سپتامبر 25، 2026، 9:47ق.ظ UTC](https://talk.zabanshenas.com/t/topic/109356/14 "2026-09-25T09:47:57Z")

</div>

# ۳۸ غزل از سنایی

> ساقیا می ده که جز می نشکند پرهیز را  
> تا زمانی کم کنم این زهد رنگ‌آمیز را
> 
> ملکت آل بنی‌آدم ندارد قیمتی  
> خاک ره باید شمردن دولت پرویز را
> 
> دین زردشتی و آیین قلندر چند چند  
> توشه باید ساختن مر راه جان‌آویز را
> 
> هر چه اسباب است آتش درزن و خرم نشین  
> بدرهٔ ناداشتی به روز رستاخیز را
> 
> زاهدان و مصلحان مر نزهت فردوس را  
> وین گروه لاابالی جان عشق‌انگیز را
> 
> ساقیا زنجیر مشکین را ز مه بردار زود  
> بر رخ زردم نِه آن یاقوت شکّرریز را

> در ده پسرا می مُروَّق را  
> یاران موافق موفق را
> 
> زان می که چو آه عاشقان از تف  
> انگِشت کند بر آب زورق را
> 
> زان می که کند ز شعله پُرآتش  
> این گنبد‌خانهٔ معلق را
> 
> هین خیز و ز عکس باده گلگون کن  
> این اسبِ سوارخوارِ ابلق را
> 
> در زیر لگد بکوب چون مردان  
> این طارم زرق‌پوش ازرق را
> 
> گه ساقی باش و گه حریفی کن  
> ترتیب فروگذار رونق را
> 
> یک دم خوش باش تا چه خواهی کرد  
> این زهد مزور مزبق را
> 
> یک ره به دو باده دست کوته کن  
> این عقلِ درازقدِّ احمق را
> 
> بنمای به زیرکان دیوانه  
> از مصحف باطل آیت حق را
> 
> بر لاله مزن ز چشم سنبل را  
> بر پسته منه ز ناز فندق را
> 
> بیرون شو ازین دو رنگ و این ساعت  
> همرنگ حریر کن ستبرق را
> 
> مشکن به طمع مرا تو ای ممسک  
> چونان که جریر مر فرزدق را
> 
> گر طمع میان‌تهی سه حرف آمد  
> چار است میان‌تهی مطوق را
> 
> در تختهٔ اول ار بنوشتی  
> بی شکل حروف علم مطلق را
> 
> کم زان باری که در دوم‌تخته  
> چون نسخ کنی خط محقق را
> 
> در موضع خوشدلان و مشتاقان  
> موضوع فروگذار و مشتق را
> 
> شعر تر مطلق سنایی خوان  
> آتش درزن حدیث مغلق را

> ساقیا دانی که مخموریم در ده جام را  
> ساعتی آرام ده این عمر بی آرام را
> 
> میر مجلس چون تو باشی با جماعت در نگر  
> خام در ده پخته را و پخته در ده خام را
> 
> قالب فرزند آدم آز را منزل شدست  
> انده پیشی و بیشی تیره کرد ایام را
> 
> نه بهشت از ما تهی گردد نه دوزخ پر شود  
> ساقیا در ده شراب ارغوانی فام را
> 
> قیل و قال بایزید و شبلی و کرخی چه سود  
> کار کار خویش دان اندر نورد این نام را
> 
> تا زمانی ما برون از خاک آدم دم زنیم  
> ننگ و نامی نیست بر ما هیچ خاص و عام را

> از آن می خوردن عشقست دایم کار من هر شب  
> که بی من در خراباتست دایم یار من هر شب
> 
> بتم را عیش و قلاشیست بی من کار هر روزی  
> خروش و ناله و زاریست بی او کار من هر شب
> 
> من آن رهبان خود نامم من آن قلاش خود کامم  
> که دستوری بود ابلیس را کردار من هر شب
> 
> برهنه پا و سر زانم که دایم در خراباتم  
> همی باشد گرو هم کفش و هم دستار من هر شب
> 
> همه شب مست و مخمورم به عشق آن بت کافر  
> مغان دایم برند آتش ز بیت‌النار من هر شب
> 
> مرا گوید به عشق اندر چرا چندین همی نالی  
> نگار من چو بیند چشم گوهر بار من هر شب
> 
> دو صد زنار دارم بر میان بسته به روم اندر  
> همی بافند رهبانان مگر زنار من هر شب

> هر آن روزی که باشم در خرابات  
> همی نالم چو موسی در مناجات
> 
> خوشا روزی که در مستی گذارم  
> مبارک باشدم ایام و ساعات
> 
> مرا بی خویشتن بهتر که باشم  
> به قرایی فروشم زهد و طاعات
> 
> چو از بند خرد آزاد گشتم  
> نخواهم کرد پس گیتی عمارات
> 
> مرا گویی لباسات تو تا کی  
> خراباتی چه داند جز لباسات
> 
> گهی اندر سجودم پیش ساقی  
> گهی پیش مغنی در تحیات
> 
> پدر بر خم خمرم وقف کردست  
> سبیلم کرد مادر در خرابات
> 
> گهی گویم که ای ساقی قدح گیر  
> گهی گویم که ای مطرب غزل‌هات
> 
> گهی باده کشیده تا به مستی  
> گهی نعره رسیده تا سماوات
> 
> مرا موسی نفرماید به تورات  
> چو کردم حق فرعونی مکافات
> 
> چو دانی کاین سنایی ترهاتست  
> مکن بر روی سلامی خواجه هیهات

> شور در شهر فکند آن بت زُنّارپرست  
> چون خرامان ز خرابات برون آمد مست
> 
> پردهٔ راز دریده، قدحِ می در کف  
> شربت کفر چشیده، عَلَم کفر به دست
> 
> شده بیرون ز در نیستی از هستی خویش  
> نیست حاصل شود آن را که برون شد از هست
> 
> چون بت است آن بتِ قلاش‌دلِ رهبان‌کیش  
> که به شمشیر جفا جز دل عشاق نَخَست
> 
> اندر آن وقت که جاسوس جمال رخ او  
> از پس پردهٔ پندار و هوا بیرون جست
> 
> هیچ ابدال ندیدی که درو درنگریست  
> که در آن ساعت زنّار چهل‌کرد نبست
> 
> گاه در خاک خرابات به جان بازنهاد  
> خاکیی را که ازین خاک شود خاک‌پرست
> 
> بر در کعبهٔ طامات چه لبیک زنیم  
> که به بتخانه نیابیم همی جای نشست

> در کوی ما، که مسکنِ خوبان سعتری‌ست  
> از باقیات مردان، پیری قلندری‌ست
> 
> پیری که از مقام منیّت تنش جداست  
> پیری که از بقای بقیّت دلش بری‌ست
> 
> تا روز، دوش، مستِ خرابات اوفتاده بود  
> بر صورتی که خلق، بَرو بر، همی گریست
> 
> گفتم «ورا ببینم، که این سخت منکرست»  
> گفتا که «حالِ منکَری از شرط منکِری‌ست»
> 
> گفتم «گر این حدیث درست است پس چراست؟  
> کاندر وجود معنی با خلق داوری‌ست»
> 
> گفت «آن وجودِ فعل بُوَد کاندرو تو را  
> با غیر داوری ز پی فضل و برتری‌ست»
> 
> آن کس که دیو بود چو آمد درین طریق  
> بنگر به راستی که کنون خاصه چون پَری‌ست
> 
> دستِ هنر نهاد کُله بر سر خِرد  
> هر تکمه از کلاهش دینارِ جعفری‌ست
> 
> گفتم «دل سنایی از کفر آگه است»  
> گفت «این نه از شمارِ سخن‌های سرسری‌ست»
> 
> در حقِّ اتحاد حقیقت به‌ حقِ حق  
> چون تو نه‌ای حقیقتِ اسلام کافری‌ست

> ساقیا می ده که جز می عشق را پدرام نیست  
> وین دلم را طاقت اندیشهٔ ایام نیست
> 
> پختهٔ عشقم شراب خام خواهی زان کجا  
> سازگار پخته جانا جز شراب خام نیست
> 
> با فلک آسایش و آرام چون باشد ترا  
> چون فلک را در نهاد آسایش و آرام نیست
> 
> عشق در ظاهر حرامست از پی نامحرمان  
> زان که هر بیگانه‌ای شایستهٔ این نام نیست
> 
> خوردن می نهی شد زان نیز در ایام ما  
> کاندرین ایام هر دستی سزای جام نیست
> 
> تا نیفتد بر امید عشق در دام هوا  
> کاین ره خاصست اندر وی مجال عام نیست
> 
> هست خاص و عام نی نزدیک هر فرزانه‌ای  
> دانهٔ دام هوا جز جام جان انجام نیست
> 
> جاهلان را در چراگه دام هست و دانه نی  
> عاشقان را باز در ره دانه هست و دام نیست

> در دل آن را که روشنایی نیست  
> در خراباتش آشنایی نیست
> 
> در خرابات خود به هیچ سبیل  
> موضع مردم مرایی نیست
> 
> پسرا خیز و جام باده بیار  
> که مرا برگ پارسایی نیست
> 
> جرعه‌ای می به جان و دل بخرم  
> پیش کس می بدین روایی نیست
> 
> می خور و علم قیل و قال مگوی  
> وای تو کاین سخن ملایی نیست
> 
> چند گویی تو چون و چند چرا  
> زین معانی ترا رهایی نیست
> 
> در مقام وجود و منزل کشف  
> چونی و چندی و چرایی نیست
> 
> تو یکی گرد دل برآی و ببین  
> در دل تو غم دوتایی نیست
> 
> تو خود از خویش کی رسی به خدای  
> که ترا خود ز خود جدایی نیست
> 
> چون به جایی رسی که جز تو شوی  
> بعد از آن حال جز خدایی نیست
> 
> تو مخوانم سنایی ای غافل  
> کاین سخنها به خودنمایی نیست

> کسی کاندر صف مردان به بت‌خانه کمر بندد  
> برابر کی بود با آن که دل در خیر و شر بندد‌؟
> 
> ز دی هرگز نیارد یاد و از فردا ندارد غم  
> دل اندر دلفریب نقد و اندر ما حضر بندد
> 
> کسی کو را عیان باید خبر پیش مجال آید  
> چو خلوت با عیان سازد کجا دل در خبر بندد
> 
> ز عادت بر میان بندد همی هر گبر زناری  
> نباشد مرده را آنکس که جز بر فرق سر بندد
> 
> حقیقت بت‌پرست است آنکه در خود هست پندارش  
> برست از بت‌پرستی چون در پندار دربندد
> 
> نباشد مرد هر مردی که او دستار بر بندد  
> نباشد گبر‌، هر گبری که او زنار بربندد
> 
> اگر تاج تو خورشید است تو زان تاجدارانی  
> که طاووس ملایک تخت تو بر شاهپر بندد
> 
> نیاساید سنایی‌وار آن کاو زین جگر خواران  
> هزاران درد خون‌آلود بر جان و جگر بندد
> 
> نه موسی‌یی شود هر کس که او گیرد عصا بر کف  
> نه یعقوبی شود آنکس که دل اندر پسر بندد
> 
> بسا پیر مناجاتی که بر مرکب فرو ماند  
> بسا رند خراباتی که زین بر شیر نر بندد
> 
> ز معنی بی‌خبر باشی چو از دعوی کمر بندی  
> چه داند قدر معنی آن که از دعوی کمر بندد‌؟
> 
> به تخت و بخت چون نازی که روزی رخت بربندی‌؟  
> به تخت و بخت چون نازد کسی کاو رخت بر بندد‌؟
> 
> غلام خاطر اویم، که او همّت قوی دارد  
> که دارد هر دو عالم را و دل در یک نظر بندد
> 
> اگر یک چند کی بخت سنایی به بگردد پس  
> همه الفاظ شیرین ملایک بر بصر بندد
> 
> برو همچون سنایی باش، نه دین باش و نه دنیا  
> کسی کاو چون سنایی شد در این هر دو در بندد

> تا بت من قصد خرابات کرد  
> نفی مرا شاهد اثبات کرد
> 
> با قدح و بلبله تسبیح کرد  
> با دف و تنبور مناجات کرد
> 
> آن خدمات من دل سوخته  
> مستی او دوش مکافات کرد
> 
> نغمهٔ او هست‌ِ مرا نیست کرد  
> بیدق او شاه مرا مات کرد
> 
> تا که به من داد می و گفت:«خذ»  
> اغلب انفاس مرا هات کرد
> 
> آنکه همی دعوی بر هر کسی  
> روز و شب از راه کرامات کرد
> 
> حال سنایی دل اهل خرد  
> خاک گمان بر سر طامات کرد
> 
> با دل و با دیدهٔ چرخ فلک  
> دال دل خویش مباهات کرد
> 
> دیدهٔ بردوخته چون برگشاد  
> راز دل خویش مقامات کرد
> 
> بحر محیط او به یکی دم بخورد  
> پس بشد و قصد سماوات کرد
> 
> دست به هم بر زد و ناگه به شوق  
> ز‌آن همه شب دوش لباسات کرد
> 
> بست در صومعه و خویش را  
> چاکر و شاگرد خرابات کرد
> 
> کشف که داند که کند آنکه او  
> فضل برو سید سادات کرد
> 
> ماند سنایی را در دل هوس  
> صومعه پر هزل و خرافات کرد

> معشوق مرا ره قلندر زد  
> زان راه به جانم آتش اندر زد
> 
> گه رفت ره صلاح دینداری  
> گه راه مقامران لنگر زد
> 
> رندی در زهد و کفر در ایمان  
> ظلمت در نور و خیر در شر زد
> 
> خمیده چو حلقه کرد قد من  
> و آنگاه مرا چو حلقه بر در زد
> 
> چون سوخت مرا بر آتش دوزخ  
> وز آتش دوزخ آب کوثر زد
> 
> در صومعه پای کوفت از مستی  
> ابدال ز عشق دست بر سر زد
> 
> با آب عنب به صومعه در شد  
> در میکده آب زر بر آذر زد
> 
> گر من نه به کام خویشم او باری  
> با آنکه دلم نخواست خوشتر زد

> هر که در کوی خرابات مرا بار دهد  
> به کمال و کرمش جان من اقرار دهد
> 
> بار در کوی خرابات مرا هیچ کسی  
> ندهد ور دهد آن یار وفادار دهد
> 
> در خرابات بود یار من و من شب و روز  
> به سر کوی همی گردم تا بار دهد
> 
> ای خوشا کوی خرابات که پیوسته در او  
> مر مرا دوست همی وعدهٔ دیدار دهد
> 
> هر که او حال خرابات بداند به درست  
> هر چه دارد همه در حال به بازار دهد
> 
> در خرابات نبینی که ز مستی همه سال  
> راهب دیر ترا کُشتی و زُنّار دهد
> 
> آنکه چون باشد هشیار به فرزند عزیز  
> دِرمی سیم به صد زاری دشخوار دهد
> 
> هر دو عالم را چون مست شود از دل و جان  
> به بهای قدح می دهد و خوار دهد
> 
> آنکه بیرون خرابات به قطمیر و نقیر  
> چون در آید به خرابات به قنطار دهد
> 
> آنکه نانی همه آفاق بود در چشمش  
> در خرابات به می جبه و دستار دهد
> 
> آنکه او کیسه ز طرار نگهدارد چون  
> به خرابات شود کیسه به طرار دهد
> 
> ای تو کز کوی خرابات نداری گذری  
> زان سناییت همی پند به مقدار دهد
> 
> تو برو زاویهٔ زهد نگهدار و مترس  
> که خداوند سزا را به سزاوار دهد

> دوش ما را در خراباتی شب معراج بود  
> آنکه مستغنی بد از ما هم به ما محتاج بود
> 
> بر امید وصل ما را ملک بود و مال بود  
> از صفای وقت ما را تخت بود و تاج بود
> 
> عشق ما تحقیق بود و شرب ما تسلیم بود  
> حال ما تصدیق بود و مال ما تاراج بود
> 
> چاکر ما چون قباد و بهمن و پرویز بود  
> خادم ما ایلک و خاقان بد و مهراج بود
> 
> از رخ و زلفین او شطرنج بازی کرده‌ام  
> زان که زلفش ساج بود روی او چون عاج بود
> 
> بدرهٔ زر و درم را دست او طیار بود  
> کعبهٔ محو عدم را جان ما حجاج بود

> ای یار بی تکلف ما را نبید باید  
> وین قفل رنج ما را امشب کلید باید
> 
> جام و سماع و شاهد حاضر شدند باری  
> وین خرقه‌های دعوی بر هم درید باید
> 
> ایمان و زاهدی را بر هم شکست باید  
> زنار جاحدی را از جان خرید باید
> 
> از روی آن صنوبر ما را چراغ باید  
> وز زلف آن ستمگر ما را گزید باید
> 
> جامی بهای جانی بستان ز دست دلبر  
> آمد مراد حاصل اکنون مرید باید
> 
> چون مطربان خوشدل گشتند جمله حاضر  
> پایی بکوفت باید بیتی شنید باید
> 
> ای ساقی سمنبر در ده تو بادهٔ تر  
> زیرا صبوح ما را «هل من مزید» باید
> 
> از بادهٔ تو مستند ای دوست این عزیزان  
> رنج و عنای مستان اکنون کشید باید
> 
> سالی برفت ناگه روزی دو عید دیدم  
> این هر دو عید امروز خوشتر ز عید باید
> 
> از بوستان رحمت حالی کرانه جویید  
> چون در سرای همت می‌آرمید باید
> 
> از گفتن عبارت گر عبرتی نگیری  
> در گردن اشارت معنی گزید باید
> 
> تا در مکان امنی خر پشته زن فرود آی  
> چون وقت کوچ آمد نایی دمید باید
> 
> گر بایدت که بویی آنجا گل عنایت  
> اینجا گل ریاست می‌پژمرید باید
> 
> ای شکر شگرفی در گفتگوی معنی  
> گر لب شفات آرد آخر بدید باید
> 
> هر چند دیر مانی آخر برفت باید  
> چون شکری بخوردی زهری چشید باید
> 
> بفروخته خریدی آورده را ببردی  
> یاری چه دیده‌ای تو زین پس چه دید باید
> 
> چون لاله گر بخندی عمرت کرانه جوید  
> چون شمع اگر بگریی حلقت برید باید

> ای حریفان ما نه زین دستیم دستی برنهید  
> باده‌مان خوشتر دهید و نقلمان خوشتر نهید
> 
> بام ما دیگر زنید و شام ما دیگر پزید  
> نام ما دیگر کنید و دام ما دیگر نهید
> 
> هر کسی را جام او با جان او یکسان کنید  
> هر کسی را نقل او با عقل او همبر نهید
> 
> چند از شش سوی یک دم چار بالشهای ما  
> بر فراز تارک نه چرخ و هفت اختر نهید
> 
> عیسی و خر هر دو اندر مجلس ما حاضرند  
> کوه بر عیسی برید و کاه پیش خر نهید
> 
> مجلس آزادگان را از گرانان چاره نیست  
> هین که آمد خام دیگر دیگ دیگر برنهید
> 
> خنجر نو بر سر بهرام ناچخ زن زنید  
> زخمهٔ نو بر کف ناهید خنیاگر نهید
> 
> هین که عالم سر به سر طوفان نااهلان گرفت  
> رخ سوی عصمت سرای نوح پیغمبر نهید
> 
> هر که را رنگیست همچو نیل در آب افکنید  
> هر که را بوییست همچون عود بر آذر نهید
> 
> نفس را چون بر جگر آبیست آتش در زنید  
> عقل را چون بر کله پشمیست بندش بر نهید
> 
> ور درین مجلس شما عاشق‌تر از شمع و می‌اید  
> پس چو شمع و می قدم در آب و آتش در نهید
> 
> می قبای آتشین دارد شما در بر کشید  
> شمع تاج آتشین دارد شما بر سر نهید
> 
> ناحفاظیرا چو سگ ار تاختید از پیش در  
> آن گهٔ با یار آهو چشم برتر بر نهید
> 
> چون ز روی هستی از من در من ایمانی نماند  
> گر مسلمانید یک ره نام من کافر نهید
> 
> ور سنایی همچو زنجیرست در حلق شما  
> حلق او گیرید چون حلقه برون در نهید

> ای دل اندر نیستی چون دم زنی خمّار باش  
> شو بری از نام و ننگ و از خودی بیزار باش
> 
> دین و دنیا جمله اندر باز و خود مفلس نشین  
> در صف ناراستان خود جمله مفلس‌وار باش
> 
> تا کی از ناموس و زرق و زهد و تسبیح و نماز  
> بندهٔ جام شراب و خادم خمّار باش
> 
> می‌پرستی پیشه‌گیر اندر خرابات و قمار  
> کمزن و قلاش و مست و رند و دردی خوار باش
> 
> چون همی‌ دانی که باشد شخص هستی خصم خویش  
> پس به تیغ نیستی با خلق در پیکار باش
> 
> طالب عشق و می و عیش و طرب باش و بجوی  
> چون به کف آمد ترا این روز و شب در کار باش
> 
> با سرود و رود و جام باده و جانان بساز  
> وز میان جان غلام و چاکر هر چار باش
> 
> از سر کوی حقیقت بر مگرد و راه عشق  
> با غرامت همنشین و با ملامت یار باش

> ای پسر میخواره و قلاش باش  
> در میان حلقهٔ اوباش باش
> 
> راه بر پوشیدگی هرگز مرو  
> بر سر کویی که باشی فاش باش
> 
> مهر خوبان بر دل و جان نقش کن  
> سال و مه این نقش را نقاش باش
> 
> کم زنان را غاشیه بر دوش گیر  
> مجلس میخواره را فراش باش
> 
> گر نداری رو ز درگاه قدر  
> چاکر اینانج یا بکتاش باش
> 
> میر میران گر نباشی باک نیست  
> چون سنایی بندهٔ یکتاش باش

> الا ای دلربای خوش بیا کامد بهاری خوش  
> شراب تلخ ما را ده که هست این روزگاری خوش
> 
> سزد گر ما به دیدارت بیاراییم مجلس را  
> چو شد آراسته گیتی به بوی نوبهاری خوش
> 
> همی بوییم هر ساعت همی نوشیم هر لحظه  
> گل اندر بوستانی نو مل اندر مرغزاری خوش
> 
> گهی از دست تو گیریم چون آتش می صافی  
> گهی در وصف تو خوانیم شعر آبداری خوش
> 
> کنون در انتظار گل سراید هر شبی بلبل  
> غزلهای لطیف خوش به نغمه‌های زاری خوش
> 
> شود صحرا همه گلشن شود گیتی همه روشن  
> چو خرم مجلس عالی و باد مشکباری خوش

> در راه عشق ای عاشقان خواهی شفا خواهی الم  
> کاندر طریق عاشقی یک رنگ بینی بیش و کم
> 
> روزی بیاید در میان تا عشق را بندی میان  
> عیسی بباید ترجمان تا زنده گرداند به دم
> 
> چون دیده کوته‌بین بود هر نقش حورالعین بود  
> چون حاصل عشق این بود خواهی شفا خواهی الم
> 
> یک جرعه زان می نوش کن سری ز حرفی گوش کن  
> جان را ازان مدهوش کن کم کن حدیث بیش و کم
> 
> دردت بود درمان شمر دشوارها آسان شمر  
> در عاشقی یکسان شمر شیر فلک شیر علم
> 
> از خویشتن آزاد زی از هر ملالی شاد زی  
> هر جا که باشی راد زی چون یافتی از عشق شم
> 
> رو کن شراب رنگ را وز سر بنه نیرنگ را  
> بس کن تو نام و ننگ را بر فرق فرقد زن قدم
> 
> بر سوز دل دمساز شو اول قدم جان باز شو  
> زی سر معنی باز شو شکل حروف انگار کم
> 
> بر زن زمانی کبر را بر طاق نه کبر و ریا  
> خواهی وفا خواهی جفا چون دوست باشد محتشم
> 
> عاشق که جام می کشد بر یاد روی وی کشد  
> جز رخش رستم کی کشد رنج رکاب روستم
> 
> چون از پی دلبر بود شاید که جان چاکر بود  
> چون زهره خنیاگر بود از حور باید زیر و بم
> 
> تا کی ازین سالوس و زه از بند چار ارکان بجه  
> سر سوی کل خویش نه تا نور بینی بی ظلم
> 
> از کل عالم شو بری بگذر ز چرخ چنبری  
> تا هیچ چیزی نشمری تاج قباد و تخت جم
> 
> گر بایدت حرفی ازین تا گرددت عین‌الیقین  
> شو مدحت خورشید دین بر دفتر جان کن رقم

> دگر بار ای مسلمانان به قلاشی در افتادم  
> به دست عشق رخت دل به میخانه فرستادم
> 
> چو در دست صلاح و خیر جز بادی نمی‌دیدم  
> همه خیر و صلاح خود به باد عشق در دادم
> 
> کجا اصلی بود کاری که من سازم به قرایی  
> که از رندی و قلاشی نهادستند بنیادم
> 
> مده پندم که در طالع مرا عشقست و قلاشی  
> کجا سودم کند پندت بدین طالع که من زادم
> 
> مرا یک جام باده به ز چرخ اندر جهان توبه  
> رسید ای ساقیان یک ره به جام باده فریادم
> 
> نیندوزم ز کس چیزی چنان فرمود جانانم  
> نیاموزم ز کس پندی چنین آموخت استادم
> 
> ز رنج و زحمت عالم به جام می در آویزم  
> که جام می تواند برد یک دم عالم از یادم
> 
> الا ای پیر زردشتی به من بربند زناری  
> که من تسبیح و سجاده ز دست و دوش بنهادم

> قبله چون میخانه کردم پارسایی چون کنم  
> عشق بر من پادشا شد پادشایی چون کنم
> 
> کعبه یارم خراباتست و احرامش قمار  
> من همان مذهب گرفتم پارسایی چون کنم
> 
> من چو گرد باده گشتم کم گرایم گرد باد  
> آسمانی کرده باشم آسیایی چون کنم
> 
> عشق تو با مفلسان سازد چو من در راه او  
> برگ بی‌برگی ندارم بینوایی چون کنم
> 
> او مرا قلاش خواهد من همان خواهم که او  
> او خدای من بر او من کدخدایی چون کنم
> 
> کدیهٔ جان و خرد هرگز نکرده بر درش  
> خاک و باد و آب و آتش را گدایی چون کنم
> 
> من چنان خواهم که او خواهد چو در خرمن گهش  
> از کهی گر کمتر آیم کهربایی چون کنم
> 
> بر سر دریا چو از کاهی کمم در آشنا  
> با گهر در قعر دریا آشنایی چون کنم
> 
> او که بر رخ حسن دارد جز وفاکاریش نیست  
> من که در دل عشق دارم بی‌وفایی چون کنم
> 
> بادپایی خواهد از من عشق و من در کار دل  
> دست تا از دل نشویم بادپایی چون کنم
> 
> با خرد گویم که از می چون گریزی گویدم  
> پیش روح پاک دعوی روشنایی چون کنم
> 
> شاهدان چون در خراباتند من زان آگهم  
> زاهدان را جز بدانجا رهنمایی چون کنم
> 
> با نکورویان گبران بوده در میخانه مست  
> با سیه‌رویان دین زهد ریایی چون کنم
> 
> چون مرا او بی سنایی دوستر دارد همی  
> جز به سعی باده خود را بی‌سنایی چون کنم
> 
> او بر آن تا مر سنایی را به خاک اندر کشد  
> من برآنم تا سنایی را سمایی چون کنم
> 
> طبع من زو طبع دارد پس مرا گوید مخواه  
> من ز بهر برگشان این بینوایی چون کنم
> 
> از همه عالم جدا گشتن توانستم ولیک  
> عاجزم تا از جدایی خود جدایی چون کنم

> تا ما به سر کوی تو آرام گرفتیم  
> اندر صف دلسوختگان نام گرفتیم
> 
> در آتش تیمار تو تا سوخته گشتیم  
> در کنج خرابات می خام گرفتیم
> 
> از مدرسه و صومعه کردیم کناره  
> در میکده و مصطبه آرام گرفتیم
> 
> خال و کله تو صنما دانه و دامست  
> ما در طلب دانه ره دام گرفتیم
> 
> یک چند به آسایش وصل تو به هر وقت  
> از بادهٔ آسوده همی جام گرفتیم
> 
> امروز چه ار صحبت ما گشت بریده  
> این نیز هم از صحبت ایام گرفتیم

> آمد گه آنکه ساغر آریم  
> آواز چو عاشقان برآریم
> 
> بر پشت چمن سمن برآمد  
> ما روی بر آن سمنبر آریم
> 
> در باغ چو بنگریم رویش  
> جانها به نثار بتگر آریم
> 
> اندر ره عاشقی ز باده  
> گر از سر لاف خود برآریم
> 
> با همت خود به عون دردی  
> از عالم عشق پر برآریم
> 
> یک مر صلاح را مگر ما  
> در ره روش قلندر آریم
> 
> چون مرکب عاشقی به معنی  
> اندر صف کم زنان در آریم
> 
> گر جان و جهان و دین ببازیم  
> سرپوش زمانه در سر آریم
> 
> در خاک بسیط چون سنایی  
> نعت فلک مدور آریم

> پسرا خیز تا صبوح کنیم  
> راح را همنشین روح کنیم
> 
> مفلسانیم یک زمان بگذار  
> از شرابی دو تا فتوح کنیم
> 
> باده نوشیم بی ریا از آنک  
> با ریا توبهٔ نصوح کنیم
> 
> حال با شعر فرخی آریم  
> رقص بر شعر بلفتوح کنیم
> 
> ور بود زحمتی ز ناجنسی  
> به نیازی دعای نوح کنیم
> 
> ور سنایی هنوز خواهد خفت  
> پیش ازو ما همی صبوح کنیم

> جانا نخست ما را مرد مدام گردان  
> وانگه مدام در ده مست مدام گردان
> 
> بر ما چو از لطافت مل را حلال کردی  
> بر خصم ما ز غیرت گل را حرام گردان
> 
> دارالغرور ما را دارالسرور کردی  
> درالملام ما را دارالسلام گردان
> 
> خامند و پخته مانا تو دو شراب داری  
> در خام پخته گردان در پخته خام گردان
> 
> ناهید زخمه‌زن را از لحنه سیر کردی  
> بهرام تیغ‌زن را از جام رام گردان
> 
> ما را به نام خود کن زان پس چنانکه خواهی  
> یا هوشیار دفتر یا مست جام گردان
> 
> اکنون که روی ما را از غم چو کاه کردی  
> از عکس روی می را بیجاده فام گردان
> 
> خواهی که نسر طایر پران به دامت افتد  
> از جزع دانه کردی از مشک دام گردان
> 
> گمنام کرد ما را یک جام بادهٔ تو  
> در ده دو جام دیگر ما را چو نام گردان
> 
> از ما و خدمت ما چیزی نخیزد ای جان  
> هم تو بنا نهادی هم تو تمام گردان
> 
> خواهی که گر سنایی گردد سمایی از عز  
> پیش غلام و دربان او را غلام گردان

> خیز ای بت و در کوی خرابی قدمی زن  
> با شیفتگان سر این راه دمی زن
> 
> بر عالم تجرید ز تفرید رهی ساز  
> در بادیهٔ هجر ز حیرت علمی زن
> 
> بر هر چه ترا نیست ز بهرش مبر انده  
> وز هر چه ترا هست ز اسباب کمی زن
> 
> جمع آر همه تفرقهٔ خویش به جهدت  
> بر ذات دعاوی ز معانی رقمی زن
> 
> از علم و اشارات و عبارات حذر کن  
> وز زهد و کرامات گذشته بَرَمی زن
> 
> از کفر و ز توحید مگو هیچ سخن نیز  
> پیرامن خود زین دو خطرها حرمی زن
> 
> چون فرد شدی زین همه احوال به تصدیق  
> در شاهره فقر و حقیقت قدمی زن

> جام را نام ای سنایی گنج کن  
> راح در ده روح را بی رنج کن
> 
> این دل و جان طبیعت سنج را  
> یک زمان از می طریقت سنج کن
> 
> تاج جان پاک را در راه دل  
> مفرش جانان جان آهنج کن
> 
> کدخدای روح را در ملک عشق  
> بی تصرف چون شه شطرنج کن
> 
> عقل دین‌دار سلامت جوی را  
> سنگ شنگولی عشق الفنج کن
> 
> یا همه رخ گرد چون گلنار باش  
> یا همه دل باش و چون نارنج کن
> 
> با عمارت چند سازی همچو رنج  
> با خرابی ساز و همچون گنج کن
> 
> خاک و باد و آب و آتش دشمنند  
> برگذر زین چار و نوبت پنج کن

> ساقیا! مستان خواب‌آلوده را بیدار کن  
> از فروغ باده، رنگِ رویشان گلنار کن
> 
> لاابالی پیشه‌گیر و عاشقی بر طاق نِه  
> عشق را در کار گیر و عقل را بیکار کن
> 
> گر ز چرخ چنبری از غم همی خواهی نجات  
> دور باده پیش گیر و قصد زلف یار کن
> 
> پنج حس و چار طبع از پنج باده برفروز  
> وز دو گیتی دل به یک بار از خوشی بیزار کن
> 
> دانشت بسیار باشد چون که اندک می خوری  
> دانشی کو غم فزاید؟ از می‌اش بردار کن
> 
> ور ز راه پنج حس خواهی که یار آید تو را  
> پنج باده نوش کن، هر پنج در مسمار کن
> 
> دوستار عشق گشتی، دشمن جانان مشو  
> چاکریِ می چون گرفتی، بندگی خمار کن
> 
> ور به عمر اندر به نادانی نشسته بوده‌ای  
> از زبان عاجزی یک‌دَم یک استغفار کن

> رحل بگذار ای سنایی رطل مالامال کن  
> این زبان را چون زبان لاله یک دم لال کن
> 
> یک زمان از رنگ و بوی باده روح‌القدس را  
> در ریاض قدس عنبر مغز و مرجان بال کن
> 
> زهد و صفوت یک زمان از عشق در دوزخ فگن  
> حال و وقتت ساعتی در کار زلف و خال کن
> 
> در میان زهد کوشان خویشتن قلاش ساز  
> در جهان می‌فروشان خویشتن ابدال کن
> 
> شاهد شیرین نخواهد زاهدان تلخ را  
> شاهدی چون شهد خواهی رطل مالامال کن
> 
> سرو خود را گوی ای سرو از پی گلزار رخ  
> خون روان در جویبار اکحل و قیفال کن
> 
> تو به کژی ما به خدمت چون دو دالیم از صفت  
> یک الف را بهر الفت ردف جفتی دال کن
> 
> خاک جسم و آب چشم ما به دست عشق تست  
> خاک را صلصال کردی آب را سلسال کن
> 
> باز صیاد اجل را آتشین منقاردار  
> چرخ گیرای امل را کاغذین چنگال کن
> 
> دامن تر دامنان عقل در آخال کش  
> ساعد هودج کشان عشق پر خلخال کن
> 
> عاشق مالست حرص و دشمن مالست می  
> مال دشمن را به سعی باده دشمن مال کن
> 
> خال خود در چشم ما زن صبحهامان شام کن  
> زلف خود بر دوش خود نه روزهامان سال کن
> 
> عشق یک رویست او را بر در عیسی نشان  
> عقل یک چشمست او را در صف دجال کن
> 
> عشق را روز عزیمت باد بر فتراک بند  
> عقل را وقت هزیمت خاک در دنبال کن
> 
> ای سنایی خویش را چون طبع خرم وقت کن  
> روح را چون خود همایون بخت و فرخ فال کن
> 
> خرقه و حالت به هشیاری محال و مخرقه‌ست  
> چون ز خود بی خود شدی در خرقهٔ دل حال کن

> ساقیا برخیز و می در جام کن  
> در خرابات خراب آرام کن
> 
> آتش ناپاکی اندر چرخ زن  
> خاک تیره بر سر ایام کن
> 
> صحبت زنار بندان پیشه‌گیر  
> خدمت جمشید آذرفام کن
> 
> با مغان اندر سفالی باده خور  
> دست با زردشتیان در جام کن
> 
> چون ترا گردون گردان رام کرد  
> مرکب ناراستی را رام کن
> 
> نام رندی بر تن خود کن درست  
> خویشتن را لاابالی نام کن
> 
> خویشتن را گر همی بایدت کام  
> چون سنایی مفلس خودکام کن

> ای سنایی قدح دمادم کن  
> روح ما را ز راح خرم کن
> 
> لحن را همچو «لام» سر بفراز  
> جام را همچو «جیم» قد خم کن
> 
> خشکسالیست کشت آدم را  
> فتح بابش تویی پر از نم کن
> 
> حجرهٔ عقل را ز تحفهٔ روح  
> تازه چون سجده جای مریم کن
> 
> هین که عالم گرفت دیو سپید  
> خیز تدبیر رخش رستم کن
> 
> قفس بلبلان سیمین بال  
> سقف این سبزبام طارم کن
> 
> رزم بر موج بحر اخضر ساز  
> بزم بر اوج چرخ اعظم کن
> 
> همه ره طوطیان چو زاغند  
> خویشتن را شکر مکن سم کن
> 
> هر چه جز یار دام او بشکن  
> هر چه جز عشق نام او غم کن
> 
> راز با عاشقان محرم گوی  
> ناز با شاهدان محرم کن
> 
> خویشتن در حریم حرمت عشق  
> محرم بادهٔ محرم کن
> 
> زین سپس با بهشتیان عشرت  
> در نهانخانهٔ جهنم کن
> 
> ز ره پنج در به یک دو سه می  
> چار دیوار عشق محکم کن
> 
> از پی چشم زخم مشتی شوخ  
> دیگ سودای خویش سردم کن
> 
> بندهٔ آن دو زلف پر خم شو  
> چاکری آن رخان خرم کن
> 
> همچو جمشید برفراز صبا  
> تکیه بر مسند شه جم کن
> 
> پس چو جمشید بر نشین بر باد  
> همه را زیر نقش خاتم کن
> 
> پری و دیو و جنی و انسی  
> حشرات زمین فراهم کن
> 
> آن گهٔ بعد ازین سکندروار  
> گرد بر گرد سد محکم کن
> 
> همچو یاجوج اهل آتش را  
> از پر خویش هین رمارم کن
> 
> سرنگون در سقر فگن همه را  
> دوزخ از چشمشان محشم کن
> 
> نقش ترتیب صوفیان فلک  
> به یک آسیب جرعه در هم کن
> 
> نه هواگیر چون سلیمان باش  
> نه هوس بخش همچو حاتم کن
> 
> همه اسلام هستی و مستیست  
> گر مسلمانی این مسلم کن
> 
> یک دم از بی خودی سه باده بخور  
> چار تکبیر بر دو عالم کن
> 
> هر چه هستی ست نام آن مستی  
> نسخ ماتم سرای آدم کن
> 
> همه این کن ولیک با محرم  
> چون نیابی مخنثی هم کن
> 
> از خرد چشم اندکی بردار  
> وز کله پشم لختکی کم کن

> خانهٔ طامات عمارت مکن  
> کعبهٔ آفاق زیارت مکن
> 
> نامهٔ تلبیس نهفته مخوان  
> جامهٔ ناموس قصارت مکن
> 
> قاعدهٔ کار زمانه بدان  
> هر چه کنی جز به بصارت مکن
> 
> سر به خرابات خرابی در آر  
> صومعه را هیچ عمارت مکن
> 
> چون همه سرمایهٔ تو مفلسی‌ست  
> در ره افلاس تجارت مکن
> 
> چون تو مخنث شدی اندر روش  
> قصهٔ معراج عبارت مکن
> 
> تا نشوی در دین قلاش‌وار  
> خرقهٔ قلاشان غارت مکن
> 
> عمر به شادی چو سنایی گذار  
> کار به سستی و حقارت مکن

> آن جام لبالب کن و بردار مرا ده  
> اندک تو خور ای ساقی و بسیار مرا ده
> 
> هرکس که نیاید به خرابات و کند کبر  
> او را بر خود بار مده بار مرا ده
> 
> مسجد به تو بخشیدم میخانه مرا بخش  
> تسبیح ترا دادم و زنار مرا ده
> 
> ای آنکه سر رندی و قلاشی داری  
> پس مرد منی دست دگر بار مرا ده
> 
> ای زاهد ابدال چو کردار برد می  
> سردی مکن آن بادهٔ کردار مرا ده

> ساقیا مستان خواب‌آلوده را آواز ده  
> روز را از روی خویش و سوز ایشان ساز ده
> 
> غمزه‌ها سر تیز دار و طره‌ها سر پست کن  
> رمزها سرگرم گوی و بوسها سرباز ده
> 
> سرخ روی ناز را چون گل اسیر خار کن  
> زرد روی آز را چون زر به دست گاز ده
> 
> حربه و شل در بر بهرام خربط سوز نه  
> زخمه و مل در کف ناهید بر بط ساز ده
> 
> هم بخور هم صوفیان عقل را سرمست کن  
> هم برو هم صافیان روح را ره باز ده
> 
> در هوای شمع عشق و شمع می پروانه‌وار  
> پیشوای خلد و صدر سدره را پرواز ده
> 
> چنگل گیراست اینک باز و باشهٔ عشق را  
> صعوه پیش باشه و آن کبک رازی باز ده
> 
> پیش کان پیر منافق بانگ قامت در دهد  
> غارت عقل و دل و جان را هلا آواز ده
> 
> پیش کز بالا درآید ارسلان سلطان روز  
> پیش من بکتاش سرمست مرابه گماز ده
> 
> ور همی چون عشق خواهی عقل خود را پاکباز  
> نصفیی پر کن بدان پیر دوالک باز ده
> 
> گر همی سرمست خواهی صبح را چون چشم خود  
> جرعه‌ای زان می به صبح منهی غماز ده
> 
> روزه چون پیوسته خواهد بود ما را زیر خاک  
> باده ما را زین سپس بر رسم سنگ‌انداز ده
> 
> جبرییل اینجا اگر زحمت کند خونش بریز  
> خونبهای جبرییل از گنج رحمت باز ده
> 
> بادبان راز اگر مجروح گردد ز آه ما  
> درپه‌ای از خامشی در بادبان راز ده
> 
> وارهان یک دم سنایی را ز بند عافیت  
> تا دهی او را شراب عافیت پرداز ده

> ای سنایی خیز و بشکن زود قفل میکده  
> بازخر ما را زمانی زین غمان بیهده
> 
> جام جمشیدی بیار از بهر این آزادگان  
> درد می درده برای درد این محنت زده
> 
> درد صافی درده ای ساقی درین مجلس همی  
> تا زمانی می خوریم آسوده دل در میکده
> 
> محتسب را گو ترا با مست کوی ما چکار  
> می چه خواهی ای جوان زین عاشقان دل زده
> 
> می‌ندانی کادم از کتم عدم سوی وجود  
> از برای مهربازان خرابات آمده
> 
> تا ترا روشن شود در کافری در ثمین  
> بت پرستی پیشه گیر اندر میان بتکده

> جان جز پیش خود چمانه منه  
> طبع جز بر می مغانه منه
> 
> باده را تا به باغ شاید برد  
> آنچنان در شرابخانه منه
> 
> گرچه همرنگ نار دانه بود  
> نام او آب نار دانه منه
> 
> در هر آن خانه‌ای که می نبود  
> پای اندر چنان ستانه منه
> 
> تا بود باغ آسمان گردان  
> چشم بر روی آسمانه منه
> 
> روی جز بر جناح چنگ ممال  
> دست جو بر بر چغانه منه
> 
> گر نخواهی که در تو پیچد غم  
> رنج بر طبع شادمانه منه
> 
> بد و نیک زمانه گردانست  
> بر بد و نیک او بهانه منه
> 
> بخردان بر زمانه دل ننهند  
> پس تو دل نیز بر زمانه منه

> الا ای لعبت ساقی ز می پر کن مرا جامی  
> که پیدا نیست کارم را درین گیتی سرانجامی
> 
> کنون چون توبه بشکستم به خلوت با تو بنشستم  
> ز می باید که در دستم نهی هر ساعتی جامی
> 
> نباید خورد چندین غم بباید زیستن خرم  
> که از ما اندرین عالم نخواهد ماند جز نامی
> 
> همی خور بادهٔ صافی ز غم آن به که کم لافی  
> که هرگز عالم جافی نگیرد با کس آرامی
> 
> منه بر خط گردون سر ز عمر خویشتن بر خور  
> که عمرت را ازین خوشتر نخواهد بود ایامی
> 
> چرا باشی چو غمناکی مدار از مفلسی باکی  
> که ناگاهان شوی خاکی ندیده از جهان کامی
> 
> مترس از کار نابوده مخور اندوه بیهوده  
> دل از غم دار آسوده به کام خود بزن گامی
> 
> ترا دهرست بدخواهی نشسته در کمین‌گاهی  
> ز غداری به هر راهی بگسترده ترا دامی

**یادداشت:** منبع استفاده شده برای انتخاب غزلها کتاب “ **در اقلیم روشنایی** ” از دکتر شفیعی کدکنی است.

---

<div class="post-metadata">

**Author:** ![mostafa.76](https://talk.zabanshenas.com/user_avatar/talk.zabanshenas.com/mostafa.76/32/351951_2.png) [@mostafa.76](https://talk.zabanshenas.com/u/mostafa.76)\
**Post date:** [سپتامبر 25، 2026، 12:14ب.ظ UTC](https://talk.zabanshenas.com/t/topic/109356/15 "2026-09-25T12:14:21Z")

</div>

# ۷ غزل از انوری

> هرکه چون من به کفرش ایمانست  
> از همه خلق او مسلمانست
> 
> روی ایمان ندیده‌ای به خدا  
> گر به ایمان خویشت ایمانست
> 
> ای پسر مذهب قلندر گیر  
> که درو دین و کفر یکسانست
> 
> خویشتن بر طریق ایشان بند  
> که طریقت طریق ایشانست
> 
> دست ازین توبه و صلاح بدار  
> کاندرین راه کافری آنست
> 
> راه تسلیم رو که عالم حکم  
> دام مرغان و مرغ بریانست
> 
> ملک تسلیم چون مسلم گشت  
> بهتر از ملک سلیمانست
> 
> مردم صومعه مسلمان نیست  
> گر همه بوذرست و سلمانست
> 
> ساقیا در ده آن میی که ازو  
> آفت عقل و راحت جانست
> 
> حاکی رنگ روی معشوقست  
> راوی بوی زلف جانانست
> 
> مجلس از بوی او سمن‌زارست  
> خانه با رنگ او گلستانست
> 
> از لطافت هوای رنگینست  
> وز صفا آفتاب تابانست
> 
> در قدح همچو عقل و جان در تن  
> آشکارست اگرچه پنهانست
> 
> توبهٔ خویش و آن من بشکن  
> کین نه توبه است زور و بهتانست
> 
> یک زمانم ز خویشتن برهان  
> کز وجودم ز خود پشیمانست
> 
> چند گویی که می نخواهم خورد  
> که ز دشمن دلم هراسانست
> 
> می خور و مست خسب و ایمن باش  
> مجلس خاص خاص سلطانست

> ساقیا بادهٔ صبوح بیار  
> دانهٔ دام هر فتوح بیار
> 
> قبلهٔ ملت مسیح بده  
> آفت توبهٔ نصوح بیار
> 
> هین که طوفان غم جهان بگرفت  
> می همزاد عمر نوح بیار
> 
> وز پی نفی عقل و راحت روح  
> راح صافی چو عقل و روح بیار
> 
> دلم از شعر انوری بگرفت  
> ای پسر قول بوالفتوح بیار

> ای پسر بردهٔ قلندر گیر  
> پرده از روی کارها برگیر
> 
> کفر و اسلام کار کس نکند  
> آشیان زین دو شاخ برتر گیر
> 
> این دو معشوقهٔ دو قوم شدست  
> تو برو مذهب سه دیگر گیر
> 
> پای دربند آن و این چه کنی  
> خودسری باش و کار از سر گیر
> 
> رهبران تو رهزنان تواند  
> کم این مشتی احمق خر گیر
> 
> پیش کین رهبران رهت بزنند  
> راه بتخانهای آزر گیر

> باز دوش آن صنم باده‌فروش  
> شهری از ولوله آورد به جوش
> 
> صبحدم بود که می‌شد به وثاق  
> چون پرندوش نه بیهش نه به هوش
> 
> دست برکرده به شوخی از جیب  
> چادر افکنده ز شنگی بر دوش
> 
> دامن از خواب کشان در نرگس  
> دام دلها زده از مرزنگوش
> 
> لاله‌اش از آتش می پروین پاش  
> زهره‌اش از باد سحر سنبل‌پوش
> 
> پیشکارش قدح باده به دست  
> او یکی چنگ خوش اندر آغوش
> 
> راهوی کرده بعمدا پرده  
> تا بود پرده درو پرده نیوش
> 
> طلع الصبح علی اسعد فال  
> آن کش فتنه‌کش آفت‌کوش
> 
> بم سه تا در عمل آورده چنانک  
> میر عالم نشنیدست به گوش
> 
> قول این صوت چنان مطرب او  
> وای اگر شهر برآشفتی دوش
> 
> ای بسا شربت خون کز غم اوی  
> دوش گشتست بر آوازش نوش
> 
> روستایی بچه‌ای شهر بسوخت  
> کس در این فتنه نباشد خاموش
> 
> گر شبی دیگر از این جنس کند  
> درگه میر خراسان و خروش

> آخر در زهد و توبه دربستم  
> وز بند قبول آن و این رستم
> 
> بر پردهٔ چنگ پرده بدریدم  
> وز بادهٔ ناب توبه بشکستم
> 
> با آن بت کم‌زن مقامر دل  
> در کنج قمارخانه بنشستم
> 
> چون نوبت حسن پنج کرد آن بت  
> زنار چهارگانه بربستم
> 
> از رخصت عشق رخنه‌ای جستم  
> وز عادت مادر و پدر جستم
> 
> چون پای بلا به جور بگشادم  
> بی‌باده مباد یک نفس دستم
> 
> در بتکده گاه مؤمن گبرم  
> در مصطبه گاه عاقل مستم
> 
> دستم ز زبان خصم کوته شد  
> کامروز چنان که گویدم هستم

> بدان عزمم که دیگر ره به میخانه کمر بندم  
> دل اندر وصل و هجر آن بت بیدادگر بندم
> 
> به رندی سر برافرازم به باده رخ برافروزم  
> ره میخانه برگیرم در طامات بربندم
> 
> چو عریان مانم از هستی قباهای بقا دوزم  
> چو مفلس گردم از هستی کمرهای به زر بندم
> 
> گرم یار خراباتی به کیش خویش بفریبد  
> به زنارش که در ساعت چو او زنار دربندم
> 
> ز خیر و شر چو حاصل شد سر از گردون برآرد خور  
> من نادان چه معنی را دل اندر خیر و شر بندم
> 
> چو کس واقف نمی‌گردد همی بر سرّ کار او  
> همین بندم دل آخر به که در کار دگر بندم

> مرا وقتی خوشست امروز و حالی  
> قدحها پر کنید و حجره خالی
> 
> که داند تا چه خواهد بود فردا  
> بزن رود و بیاور باده حالی
> 
> رهی دلسوزتر از روز هجران  
> میی خوشتر ز شبهای وصالی
> 
> ز طبع خود نخواهد گشت گردون  
> اگر زو شکر گویی یا بنالی
> 
> قدح بر دست من نه تا بنوشم  
> به یاد مجد دین زین‌المعالی

**یادداشت:** منبع استفاده شده برای انتخاب غزلها کتاب “ **مفلس کیمیافروش** ” از دکتر شفیعی کدکنی است.

---

<div class="post-metadata">

**Author:** ![mostafa.76](https://talk.zabanshenas.com/user_avatar/talk.zabanshenas.com/mostafa.76/32/351951_2.png) [@mostafa.76](https://talk.zabanshenas.com/u/mostafa.76)\
**Post date:** [سپتامبر 25، 2026، 12:52ب.ظ UTC](https://talk.zabanshenas.com/t/topic/109356/16 "2026-09-25T12:52:26Z")

</div>

# ۲۲ غزل از خاقانی

> انصاف در جبلت عالم نیامده است  
> راحت نصیب گوهر آدم نیامده است
> 
> از مادر زمانه نزاده است هیچکس  
> کو هم ز دهر نامزد غم نیامده است
> 
> از موج غم نجات کسی راست کو هنوز  
> بر شط کون و عرصهٔ عالم نیامده است
> 
> از ساغر زمانه که نوشید شربتی  
> کان نوش جانگزای‌تر از سم نیامده است
> 
> گیتی تو را ز حادثه ایمن کجا کند؟  
> کو را ز حادثات امان هم نیامده است
> 
> دزدی است چرخ نقب‌زن اندر سرای عمر  
> آری به هرزه قامت او خم نیامده است
> 
> آسودگی مجوی که کس را به زیر چرخ  
> اسباب این مراد فراهم نیامده است
> 
> با خستگی بساز که ما را ز روزگار  
> زخم آمده است حاصل و مرهم نیامده است
> 
> در جامهٔ کبود فلک بنگر و بدان  
> کاین چرخ جز سراچهٔ ماتم نیامده است
> 
> خاقانیا فریب جهان را مدار گوش  
> کو را ز ده، دو قاعده محکم نیامده است

> در جهان هیچ سینه بی‌غم نیست  
> غمگساری ز کیمیا کم نیست
> 
> خستگی‌های سینه را نونو  
> خاک پر کن که جای مرهم نیست
> 
> دم سرد از دهان بر آه جگر  
> بازگردان که یار همدم نیست
> 
> هیچ یک خوشهٔ وفا امروز  
> در همه کشتزار آدم نیست
> 
> کشت‌های نیاز خشک بماند  
> کابرهای امید را نم نیست
> 
> به نواله هزار محرم هست  
> به گه ناله نیم محرم نیست
> 
> گر بنالی به دوستی گوید  
> هان خدا عافیت دهد، غم نیست
> 
> دانی آسوده کیست در عالم؟  
> آنکه مقبول اهل عالم نیست
> 
> هست سالی دو روز شادی خلق  
> چون نکو بنگری همان هم نیست
> 
> زانکه یک عید نیست در عالم  
> که در او صد هزار ماتم نیست
> 
> خیز خاقانیا ز خوان جهان  
> که جهان میزبان خرم نیست

> کار گیتی را نوائی مانده نیست  
> روز راحت را بقایی مانده نیست
> 
> زان بهار عافیت که‌ایام داشت  
> یادگار اکنون گیایی مانده نیست
> 
> وحشتی دارم تمام از هرکه هست  
> روشنم شد کآشنایی مانده نیست
> 
> دل ازین و آن گریزان می‌شود  
> زانکه داند باوفایی مانده نیست
> 
> زنگ اندُه گوهر عمرم بخورد  
> چون کنم که‌اندُه زدایی مانده نیست
> 
> کوه آهن شد غمم وز بخت من  
> در جهان آهن ربایی مانده نیست
> 
> با عنا می‌ساز خاقانی از آنک  
> خوش دلی امروز جایی مانده نیست

> در این عهد از وفا بوئی نمانده است  
> به عالم آشنارویی نمانده است
> 
> جهان دست جفا بگشاد آوخ  
> وفا را زورِ بازویی نمانده است
> 
> چه آتش سوخت بستان وفا را  
> که از خشک و ترش بویی نمانده است
> 
> فلک جائی به موی آویخت جانم  
> کز آنجا تا اجل مویی نمانده است
> 
> به که نالم که اندر نسل آدم  
> بدیدم آدمی‌خویی نمانده است
> 
> نظر بردار خاقانی ز دونان  
> جگر می‌خور که دلجویی نمانده است

> تا جهان است از جهان اهل وفائی برنخاست  
> نیک عهدی برنیامد، آشنائی برنخاست
> 
> گوئی اندر کشور ما برنمی‌خیزد وفا  
> یا خود اندر هفت کشور هیچ جائی برنخاست
> 
> خون به خون می‌شوی کز راحت نشانی مانده نیست  
> خود به خود می‌ساز کز همدم وفائی برنخاست
> 
> از مزاج اهل عالم مردمی کم جوی از آنک  
> هرگز از کاشانهٔ کرکس همائی برنخاست
> 
> باورم کن کز نخستین تخم آدم تا کنون  
> از زمین مردمی مردم گیائی برنخاست
> 
> وحشتی داری برو با وحش صحرا انس گیر  
> کز میان انس و جان وحشت زدائی برنخاست
> 
> کوس وحدت زن درین پیروزه گنبد کاندراو  
> از نوای کوس وحدت به نوائی برنخاست
> 
> درنورد از آه سرد این تخت نرد سبز را  
> کاندر او تا اوست خصل بی‌دغائی برنخاست
> 
> میل در چشم امل کش تا نبیند در جهان  
> کز جهان تاریک‌تر زندان سرائی برنخاست
> 
> از امل بیمار دل را هیچ نگشاید از آنک  
> هرگز از گوگرد تنها کیمیائی برنخاست
> 
> از کس و ناکس ببُر خاقانی‌آسا کز جهان  
> هیچ صاحب درد را صاحب دوائی برنخاست

> پای گریز نیست که گردون کمان‌کش است  
> جای فراغ نیست که گیتی مشوش است
> 
> ماویز در فلک که نه بس چرب مشرب است  
> برخیز از جهان که نه بس خوب مفرش است
> 
> چون مار ارقم است جهان گاهِ آزمون  
> کاندر درون کشنده و بیرون منقش است
> 
> با خویشتن بساز و ز کس مردمی مجوی  
> کان کو فرشته بود کنون اهرمن‌وش است
> 
> با هر که اُنس گیری از او سوخته شوی  
> بنگر که اُنس چیست مُصحف ز آتش است
> 
> عالم نگشت و ما و تو گردنده‌ایم از آنک  
> گردون هنوز هفت و جهت همچنان شش است
> 
> در بند دور چرخ هم ارکان، هم انجم است  
> در زیر ران دهر هم ادهم، هم ابرش است
> 
> خاقانیا منال که این ناله‌های تو  
> برساز روزگار نه بس زخمهٔ خوش است

> زخم زمانه را در مرهم پدید نیست  
> دارو بر آستانهٔ عالم پدید نیست
> 
> در زیر آبنوس شب و روز هیچ دل  
> شمشادوار تازه و خرم پدید نیست
> 
> هرک اندرون پنجرهٔ آسمان نشست  
> از پنجهٔ زمانه مسلم پدید نیست
> 
> ای دل به غم نشین که سلامت نهفته ماند  
> وی جم به ماتم آی که خاتم پدید نیست
> 
> دردا که چنگ عمر شد ز ساز و بدتر آنک  
> سرنای گم به بودهٔ ماتم پدید نیست
> 
> خاقانیا دمی که وبال حیات توست  
> در سینه کن به گور که همدم پدید نیست

> زان بخششی که بر در عالم شد  
> اندُه نصیب گوهر آدم شد
> 
> یارب چه نطفه بود نمی‌دانم  
> کز وی زمانه حاملهٔ غم شد
> 
> لطف از مزاج دهر بشد گوئی  
> ای مرد، لطف چه، که وفا هم شد
> 
> زیر سپهر کیست نمی‌دانم  
> کز گردش سپهر مسلم شد
> 
> در هم شده است کارم و در گیتی  
> کار که دیده‌ای که فراهم شد
> 
> ایزد نیافرید هنوز آن دل  
> که‌اندر جهان درآمد و خرم شد
> 
> زین چرخ عمرخوارِ سیه کاسه  
> در کام دل نواله همه سم شد
> 
> زخمی رسید بر دل خاقانی  
> که‌اوقات او هزینهٔ مرهم شد

> عافیت، کس نشان دَهَد؟ نَدَهَد  
> وز بلا، کس، اَمان دَهَد؟ نَدَهَد
> 
> یک نَفَس تا که یک نَفَس بِزَنَم  
> روزگارم زمان دَهَد؟ نَدَهَد
> 
> در دلم غُصِّه‌ای گره‌گیر است  
> چرخ، تسکینِ آن دَهَد؟ نَدَهَد
> 
> کس، برایِ گره‌گشادنِ دل  
> غم‌گساری، نشان دَهَد؟ نَدَهَد
> 
> آخر، این بادبانِ آتش‌بار  
> بَحْرِ غَم را کَران دَهَد؟ نَدَهَد
> 
> موجِ کشتی‌شکاف بینَد مَرد  
> تکیه بر بادبان دَهَد؟ نَدَهَد
> 
> ز آسمان خواست داد، «خاقانی»  
> دادِ کس، آسمان دَهَد؟ نَدَهَد

> هر زمانی بر دلم باری رسد  
> وز جهان بر جانم آزاری رسد
> 
> چشم اگر بر گلستانی افکنم  
> از ره گوشم به دل خاری رسد
> 
> نیست امیدم که در راه دلم  
> شحنهٔ امید را کاری رسد
> 
> نیستم ممکن که در باغ جهان  
> دست من بر شاخ گلناری رسد
> 
> آسمان گر فی‌المثل پاره کنند  
> زان نصیب من کله‌واری رسد
> 
> زخم‌ها را گر نجویم مرهمی  
> آخر افغان کردنم باری رسد
> 
> از تو پرسم در چنین غم مرد را  
> جان رسد بر لب؟ بگو آری رسد
> 
> پی گرفتم کاروان صبر را  
> بو که خاقانی به سرباری رسد

> بوی وفا ز گلبن عالم نیافت کس  
> تا اوست اندر او دل خرم نیافت کس
> 
> منسوخ کن حدیث جهان را که در جهان  
> هرگز دو دوست یک‌دل و همدم نیافت کس
> 
> آن حال کز وفای سگی باز گفته‌اند  
> دیری است تا ز گوهر آدم نیافت کس
> 
> در ساحت زمین مطلب کیمیای انس  
> کاندر خزانه‌های فلک هم نیافت کس
> 
> چندین مگوی مرهم و مرهم که هر که بود  
> در خستگی فروشد و مرهم نیافت کس
> 
> در چار بالش عدم آی از بساط کون  
> کاینجا دم مراد مسلم نیافت کس
> 
> چون قفل و پره آلت بند است روز و شب  
> زان لاجرم کلید در غم نیافت کس
> 
> خاقانیا ز عالم وحشت مجوی انس  
> کانفاس عیسی از دم ارقم نیافت کس

> از دهر غدر پیشه وفائی نیافتم  
> وز بخت تیره رای صفایی نیافتم
> 
> بر رقعهٔ زمانه قماری نباختم  
> کورا بهر دو نقش دغایی نیافتم
> 
> آن شما ندانم و دانم که تا منم  
> کار زمانه را سر و پایی نیافتم
> 
> سایه است هم‌نشینم و ناله است هم‌دمم  
> بیرون ازین دو، لطف نمائی نیافتم
> 
> ای سایه نور چشمی و ای ناله انس دل  
> کاندر یگانگی چو شمایی نیافتم
> 
> از دوستان عهد بسی آزموده‌ام  
> کس را بگاه عهد وفایی نیافتم
> 
> زین پس برون عالم جویم وفا و عهد  
> کاندر درون عالم جایی نیافتم
> 
> بر سینه شاخ شاخ کنم جامه شانه‌وار  
> کز هیچ سینه بوی رضایی نیافتم
> 
> مانا که مردمی به عدم بازرفت از آنک  
> نگذشت یک زمان که جفایی نیافتم
> 
> در بوستان عهد شنیدم که میوهاست  
> جستم به چند سال و گیایی نیافتم
> 
> زان طبخ‌ها که دیگ سلامت همی پزد  
> خوش‌خوارتر ز فقر ابایی نیافتم
> 
> بر زخمها که بازوی ایام می‌زند  
> سازنده‌تر ز صبح دوایی یافتم
> 
> خاقانیا بنال که بر ساز روزگار  
> خوشتر ز نالهٔ تو نوایی نیافتم

> روز دانش به ازین بایستی  
> آسمان مرد گزین بایستی
> 
> رفته چون رفت طلب نتوان کرد  
> چشم ناآمده بین بایستی
> 
> پیش‌گاه ستم عالم را  
> داور پیش نشین بایستی
> 
> کیسهٔ عمر سپردیم به دهر  
> دهر غدار امین بایستی
> 
> گر به اندازهٔ همت طلبم  
> فلکم زیر نگین بایستی
> 
> سایه‌ای ماند ز من، من غلطم  
> هستی سایه یقین بایستی
> 
> ناله گر سوی فلک رفت رواست  
> سایه‌باری به زمین بایستی
> 
> نیست صیادی و عالم پر صید  
> صید را شیر عرین بایستی
> 
> کار خاقانی هم به بتر است  
> کار گیتی به از این بایستی

> روی درکش ز دهر دشمن روی  
> پشت برکن به چرخ کافرخوی
> 
> مردمی از نهاد کس مطلب  
> خرمی از مزاج دهر مجوی
> 
> با بلاها بساز و تن درده  
> کز سلامت نه رنگ ماند و نه بوی
> 
> دود وحشت گرفت چهرهٔ عمر  
> آب دیده بریز و پاک بشوی
> 
> اهل خواهی ز اهل عصر ببُر  
> انس خواهی میان انس مپوی
> 
> چند ازین یوسفان گرگ صفت  
> چند ازین دوستان دشمن روی
> 
> دل خاقانی از جهان بگسست  
> باز شد رب لاتذرنی گوی

> زین تنگنایِ وَحْشَت اگر باز رَسْتمی  
> خود را به آستانِ عَدَم باز بَسْتَمی
> 
> گر راه بُرْدَمی سویِ این خیمهٔ کبود  
> آن‌گه نِشَسْتَمی که طنابش گُسَسْتَمی
> 
> ور دستِ من، به چرخ رسیدی چنان که آه  
> بند و طلسمِ او، همه، درهم شِکَسْتَمی
> 
> گر ناوَکِ سَحَرْگَهِ من، کارگر شُدی  
> شَک نیستی که گُردهٔ گردون بِخَسْتَمی
> 
> این کارهایِ من که گره در گره شده‌ست  
> بُگْشادَمی یکایک اگر چیره‌دستمی
> 
> جُسْتَم میانِ خَلْق، سَلامَت نیافتم  
> ور بوی بُرْدَمی به کران، چون نِشَسْتَمی؟
> 
> امروز، شوخ‌چَشْمان، آسوده‌خاطِرند  
> من شوخ‌چَشْم نیستم، ای کاش هستمی
> 
> از آسمان بیافتمی هر سعادتی  
> گر زین نَحوس‌خانهٔ شروان بِجَسْتَمی
> 
> خاییدهٔ دهانِ جهانم چو نیشکر  
> ای کاش نیشکر نِیَمی من کَبَسْتَمی
> 
> خاقانیِ گُهَرسَخُنَم ور نَبودَمی  
> از جورهایِ بَدگُهران باز رَسْتَمی

> ترک خواهش کن و با راحت و آرام بخسب  
> خاطر آسوده ازین گردش ایام بخسب
> 
> به ریا خواب چو زاهد نبود بیداری  
> چند جامی بکش از بادهٔ گلفام بخسب
> 
> در هوای چمن ای مرغ گرفتار منال  
> شب دراز است دمی در قفس و دام بخسب
> 
> گر به خورشیدْ رخی، گرم شود آغوشی  
> تا دمِ صبحِ قیامت، ز سر شام بخسب
> 
> بالش از خُم کن و بستر بکن از لای شراب  
> بگْذر از ننگ، مُبرّا بشو از نام بخسب
> 
> همچو محمل برو اوقات به غفلت بگذار  
> در جهان، بی‌خبر از کفر و ز اسلام بخسب
> 
> نغمهٔ من بشنو باده بکش مست بشو  
> شب ماه است به جانان به لب بام بخسب

> حدیث توبه رها کن سبوی باده بیار  
> سرم کدو چکنی یک کدوی باده بیار
> 
> دو قبله نیست روا، یا صلاح یا باده  
> سر صلاح ندارم سبوی باده بیار
> 
> به صبح و شام که گلگونه‌ای و غالیه‌ای است  
> مرا فریب مده رنگ و بوی باده بیار
> 
> عنان شاهد دل گیر و دست پیر خرد  
> ز راه زهد بگردان به کوی باده بیار
> 
> ببین که عمر گریبان دریده می‌گذرد  
> بگیر دامنش از ره بسوی باده بیار
> 
> منادیان قدح را به جان زنم لبیک  
> چو من حریفی لبیک گوی باده بیار
> 
> صبح گویم، سبوح گوی چون باشم  
> چو من ملامتیی رخصه جوی باده بیار
> 
> به جویبار بهشتت چه کار خاقانی  
> دل تو باغ بهشت است جوی باده بیار

> خیز و به ایام گل بادهٔ گلگون بیار  
> نوبت دی فوت شد نوبت اکنون بیار
> 
> دست مقامر ببوس نقش حریفان بخواه  
> بزم صبوحی بساز نزل دگرگون بیار
> 
> شاهد دل ناشتاست درد زبان گز بده  
> مطرب جان خوش نواست نغمهٔ موزون بیار
> 
> شرط صبوحی بود گاو زر و خون رز  
> خون سیاوش بده، گاو فریدون بیار
> 
> پیش که یاوه شوند خرد وشاقان چرخ  
> بر بر گل عارضان ساغر گلگون بیار
> 
> باده به کم کاسگان تا خط بغداد ده  
> بهر لب خاصگان یک دو خط افزون بیار
> 
> غصهٔ ایام ریخت خون چو خاقانیی  
> شو دیت خون او زان می چون خون بیار

> الصبوح ای دل که ما بزم قلندر ساختیم  
> چون مغان از قلهٔ می قبله‌ای برساختیم
> 
> شاهدان آتشین لب آب دندان آمدند  
> کاب کار و کار آبی را بهم درساختیم
> 
> خواجهٔ جان گو مسلسل باش چون راهب که ما  
> میرداد مجلس از زنار و ساغر ساختیم
> 
> کشتی می داشت ساقی ما به جان لنگر زدیم  
> گفتی از دریای هستی برگ معبر ساختیم
> 
> کشتی ما در گذشتن خواست از گیتی و لیک  
> هفته‌ای هم سوزن عیسیش لنگر ساختیم
> 
> آن زمان کز آتشین کوثر شدیم آلوده لب  
> عنبرین دستارچه از زلف دلبر ساختیم
> 
> بر پری‌روی سلیمانی برافشاندیم پاک  
> سبحه‌ها کز اشک داودی مزور ساختیم
> 
> غصهٔ عالم نمی‌شاید فرو بردن به دل  
> زان به می با عالم پاکش برابر ساختیم
> 
> خاک مجلس بود خاقانی به بوی جرعه‌ای  
> هم به بوی جرعه‌ای خاکش معطر ساختیم

> سرمستم و تشنه، آب در ده  
> آن آتش‌گون گلاب در ده
> 
> در حجلهٔ جام آسمان رنگ  
> آن دختر آفتاب در ده
> 
> آن خون سیاوش از خم جم  
> چون تیغ فراسیاب در ده
> 
> یاقوت بلور حقه پیش آر  
> خورشید هوا نقاب در ده
> 
> تا ز آتش غم روان نسوزد  
> آن طلق روان ناب در ده
> 
> تا جرعه ادیم‌گون کند خاک  
> آن لعل سهیل تاب در ده
> 
> مندیش که آب کار ما رفت  
> آوازهٔ کار آب در ده
> 
> کس در ده نیست جمله مستند  
> بانگی بده خراب در ده
> 
> زلف تو کمند توسنان است  
> مشکین سر زلف تاب در ده
> 
> خاقانی را دمی به خلوت  
> بنشان و بدو شراب در ده

> در صبوح آن راح ریحانی بخواه  
> دانهٔ مرغان روحانی بخواه
> 
> یک دو جام از راه مخموری بخور  
> یک دو جنس از روی یکسانی بخواه
> 
> ساغری چون اشک داودی به رنگ  
> از پری‌روی سلیمانی بخواه
> 
> دیدبان عقل را بربند چشم  
> چشم بندش آنچه می‌دانی بخواه
> 
> زاهدان را آشکارا می بده  
> شاهدان را بوسه پنهانی بخواه
> 
> جام خم کن جرعه بر خامان بریز  
> عذر تشویر از پشیمانی بخواه
> 
> دست برکن، زلف بت‌رویان بگیر  
> پوزش خجلت ز نادانی بخواه
> 
> از سفالین گاو سیمین آهوان  
> عید جان را خون قربانی بخواه
> 
> گر به مستی دست یابی بر فلک  
> زو قصاص جان خاقانی بخواه

> ماه نو و صبح بین پیاله و باده  
> عکس شباهنگ بر پیاله فتاده
> 
> روز به شب کرده‌ای به تیرگی حال  
> شب به سحر کن به روشنائی باده
> 
> از پی آن تا حصار غم بگشائی  
> جام سوار آمدو قنینه پیاده
> 
> جعد نشان بر جبین ساده و بنشین  
> زخمه برآور که نیک جعدی و ساده
> 
> تشنهٔ عیشی جز از مغان مستان آب  
> کاب مغان است داد عیش تو داده
> 
> بیش ز بازار می مخر که به بازار  
> هیچ میی نیست آب برننهاده
> 
> زر به بهای می جوینه مکن گم  
> آتش بسته مده به آب گشاده
> 
> می که دهی صاف ده چو آتش موسی  
> زو دم خاقانی آب خضر به زاده

---

<div class="post-metadata">

**Author:** ![mostafa.76](https://talk.zabanshenas.com/user_avatar/talk.zabanshenas.com/mostafa.76/32/351951_2.png) [@mostafa.76](https://talk.zabanshenas.com/u/mostafa.76)\
**Post date:** [سپتامبر 25، 2026، 5:32ب.ظ UTC](https://talk.zabanshenas.com/t/topic/109356/17 "2026-09-25T17:32:15Z")

</div>

**فخرالدین عراقی:**

> ز دو دیده خون فشانم، ز غمت شب جدایی  
> چه کنم؟ که هست اینها گل خیر آشنایی
> 
> همه شب نهاده‌ام سر، چو سگان، بر آستانت  
> که رقیب در نیاید به بهانهٔ گدایی
> 
> مژه‌ها و چشم یارم به نظر چنان نماید  
> که میان سنبلستان چرد آهوی ختایی
> 
> درِ گلسِتان چشمم ز چه رو همیشه باز است؟  
> به امید آنکه شاید تو به چشم من درآیی
> 
> سر برگ گل ندارم، به چه رو روم به گلشن؟  
> که شنیده‌ام ز گلها همه بوی بی‌وفایی
> 
> به کدام مذهب است این؟ به کدام ملت است این؟  
> که کشند عاشقی را، که تو عاشقم چرایی؟
> 
> به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند  
> که برون در چه کردی، که درون خانه آیی؟
> 
> به قمارخانه رفتم، همه پاکباز دیدم  
> چو به صومعه رسیدم همه زاهد ریایی
> 
> در دیر می‌زدم من، که یکی ز در در آمد  
> که: درآ، درآ، عراقی، که تو خاص از آن مایی
