# ۳۸ غزل قلندروار و شاد از سنایی غزنوی

**URL:** <https://talk.zabanshenas.com/t/topic/109359>\
**Category:** انگیزشی\
**Created:** [سپتامبر 25، 2026، 11:35ق.ظ UTC](https://talk.zabanshenas.com/t/topic/109359 "2026-09-25T11:35:08Z")\
**Posts on this page:** 2\
**Page:** 1

<div class="post-metadata">

**Author:** ![mostafa.76](https://talk.zabanshenas.com/user_avatar/talk.zabanshenas.com/mostafa.76/32/351951_2.png) [@mostafa.76](https://talk.zabanshenas.com/u/mostafa.76)\
**Post date:** [سپتامبر 25، 2026، 11:35ق.ظ UTC](https://talk.zabanshenas.com/t/topic/109359/1 "2026-09-25T11:35:09Z")

</div>

# 

> ساقیا می ده که جز می نشکند پرهیز را  
> تا زمانی کم کنم این زهد رنگ‌آمیز را
> 
> ملکت آل بنی‌آدم ندارد قیمتی  
> خاک ره باید شمردن دولت پرویز را
> 
> دین زردشتی و آیین قلندر چند چند  
> توشه باید ساختن مر راه جان‌آویز را
> 
> هر چه اسباب است آتش درزن و خرم نشین  
> بدرهٔ ناداشتی به روز رستاخیز را
> 
> زاهدان و مصلحان مر نزهت فردوس را  
> وین گروه لاابالی جان عشق‌انگیز را
> 
> ساقیا زنجیر مشکین را ز مه بردار زود  
> بر رخ زردم نِه آن یاقوت شکّرریز را

> در ده پسرا می مُروَّق را  
> یاران موافق موفق را
> 
> زان می که چو آه عاشقان از تف  
> انگِشت کند بر آب زورق را
> 
> زان می که کند ز شعله پُرآتش  
> این گنبد‌خانهٔ معلق را
> 
> هین خیز و ز عکس باده گلگون کن  
> این اسبِ سوارخوارِ ابلق را
> 
> در زیر لگد بکوب چون مردان  
> این طارم زرق‌پوش ازرق را
> 
> گه ساقی باش و گه حریفی کن  
> ترتیب فروگذار رونق را
> 
> یک دم خوش باش تا چه خواهی کرد  
> این زهد مزور مزبق را
> 
> یک ره به دو باده دست کوته کن  
> این عقلِ درازقدِّ احمق را
> 
> بنمای به زیرکان دیوانه  
> از مصحف باطل آیت حق را
> 
> بر لاله مزن ز چشم سنبل را  
> بر پسته منه ز ناز فندق را
> 
> بیرون شو ازین دو رنگ و این ساعت  
> همرنگ حریر کن ستبرق را
> 
> مشکن به طمع مرا تو ای ممسک  
> چونان که جریر مر فرزدق را
> 
> گر طمع میان‌تهی سه حرف آمد  
> چار است میان‌تهی مطوق را
> 
> در تختهٔ اول ار بنوشتی  
> بی شکل حروف علم مطلق را
> 
> کم زان باری که در دوم‌تخته  
> چون نسخ کنی خط محقق را
> 
> در موضع خوشدلان و مشتاقان  
> موضوع فروگذار و مشتق را
> 
> شعر تر مطلق سنایی خوان  
> آتش درزن حدیث مغلق را

> ساقیا دانی که مخموریم در ده جام را  
> ساعتی آرام ده این عمر بی آرام را
> 
> میر مجلس چون تو باشی با جماعت در نگر  
> خام در ده پخته را و پخته در ده خام را
> 
> قالب فرزند آدم آز را منزل شدست  
> انده پیشی و بیشی تیره کرد ایام را
> 
> نه بهشت از ما تهی گردد نه دوزخ پر شود  
> ساقیا در ده شراب ارغوانی فام را
> 
> قیل و قال بایزید و شبلی و کرخی چه سود  
> کار کار خویش دان اندر نورد این نام را
> 
> تا زمانی ما برون از خاک آدم دم زنیم  
> ننگ و نامی نیست بر ما هیچ خاص و عام را

> از آن می خوردن عشقست دایم کار من هر شب  
> که بی من در خراباتست دایم یار من هر شب
> 
> بتم را عیش و قلاشیست بی من کار هر روزی  
> خروش و ناله و زاریست بی او کار من هر شب
> 
> من آن رهبان خود نامم من آن قلاش خود کامم  
> که دستوری بود ابلیس را کردار من هر شب
> 
> برهنه پا و سر زانم که دایم در خراباتم  
> همی باشد گرو هم کفش و هم دستار من هر شب
> 
> همه شب مست و مخمورم به عشق آن بت کافر  
> مغان دایم برند آتش ز بیت‌النار من هر شب
> 
> مرا گوید به عشق اندر چرا چندین همی نالی  
> نگار من چو بیند چشم گوهر بار من هر شب
> 
> دو صد زنار دارم بر میان بسته به روم اندر  
> همی بافند رهبانان مگر زنار من هر شب

> هر آن روزی که باشم در خرابات  
> همی نالم چو موسی در مناجات
> 
> خوشا روزی که در مستی گذارم  
> مبارک باشدم ایام و ساعات
> 
> مرا بی خویشتن بهتر که باشم  
> به قرایی فروشم زهد و طاعات
> 
> چو از بند خرد آزاد گشتم  
> نخواهم کرد پس گیتی عمارات
> 
> مرا گویی لباسات تو تا کی  
> خراباتی چه داند جز لباسات
> 
> گهی اندر سجودم پیش ساقی  
> گهی پیش مغنی در تحیات
> 
> پدر بر خم خمرم وقف کردست  
> سبیلم کرد مادر در خرابات
> 
> گهی گویم که ای ساقی قدح گیر  
> گهی گویم که ای مطرب غزل‌هات
> 
> گهی باده کشیده تا به مستی  
> گهی نعره رسیده تا سماوات
> 
> مرا موسی نفرماید به تورات  
> چو کردم حق فرعونی مکافات
> 
> چو دانی کاین سنایی ترهاتست  
> مکن بر روی سلامی خواجه هیهات

> شور در شهر فکند آن بت زُنّارپرست  
> چون خرامان ز خرابات برون آمد مست
> 
> پردهٔ راز دریده، قدحِ می در کف  
> شربت کفر چشیده، عَلَم کفر به دست
> 
> شده بیرون ز در نیستی از هستی خویش  
> نیست حاصل شود آن را که برون شد از هست
> 
> چون بت است آن بتِ قلاش‌دلِ رهبان‌کیش  
> که به شمشیر جفا جز دل عشاق نَخَست
> 
> اندر آن وقت که جاسوس جمال رخ او  
> از پس پردهٔ پندار و هوا بیرون جست
> 
> هیچ ابدال ندیدی که درو درنگریست  
> که در آن ساعت زنّار چهل‌کرد نبست
> 
> گاه در خاک خرابات به جان بازنهاد  
> خاکیی را که ازین خاک شود خاک‌پرست
> 
> بر در کعبهٔ طامات چه لبیک زنیم  
> که به بتخانه نیابیم همی جای نشست

> در کوی ما، که مسکنِ خوبان سعتری‌ست  
> از باقیات مردان، پیری قلندری‌ست
> 
> پیری که از مقام منیّت تنش جداست  
> پیری که از بقای بقیّت دلش بری‌ست
> 
> تا روز، دوش، مستِ خرابات اوفتاده بود  
> بر صورتی که خلق، بَرو بر، همی گریست
> 
> گفتم «ورا ببینم، که این سخت منکرست»  
> گفتا که «حالِ منکَری از شرط منکِری‌ست»
> 
> گفتم «گر این حدیث درست است پس چراست؟  
> کاندر وجود معنی با خلق داوری‌ست»
> 
> گفت «آن وجودِ فعل بُوَد کاندرو تو را  
> با غیر داوری ز پی فضل و برتری‌ست»
> 
> آن کس که دیو بود چو آمد درین طریق  
> بنگر به راستی که کنون خاصه چون پَری‌ست
> 
> دستِ هنر نهاد کُله بر سر خِرد  
> هر تکمه از کلاهش دینارِ جعفری‌ست
> 
> گفتم «دل سنایی از کفر آگه است»  
> گفت «این نه از شمارِ سخن‌های سرسری‌ست»
> 
> در حقِّ اتحاد حقیقت به‌ حقِ حق  
> چون تو نه‌ای حقیقتِ اسلام کافری‌ست

> ساقیا می ده که جز می عشق را پدرام نیست  
> وین دلم را طاقت اندیشهٔ ایام نیست
> 
> پختهٔ عشقم شراب خام خواهی زان کجا  
> سازگار پخته جانا جز شراب خام نیست
> 
> با فلک آسایش و آرام چون باشد ترا  
> چون فلک را در نهاد آسایش و آرام نیست
> 
> عشق در ظاهر حرامست از پی نامحرمان  
> زان که هر بیگانه‌ای شایستهٔ این نام نیست
> 
> خوردن می نهی شد زان نیز در ایام ما  
> کاندرین ایام هر دستی سزای جام نیست
> 
> تا نیفتد بر امید عشق در دام هوا  
> کاین ره خاصست اندر وی مجال عام نیست
> 
> هست خاص و عام نی نزدیک هر فرزانه‌ای  
> دانهٔ دام هوا جز جام جان انجام نیست
> 
> جاهلان را در چراگه دام هست و دانه نی  
> عاشقان را باز در ره دانه هست و دام نیست

> در دل آن را که روشنایی نیست  
> در خراباتش آشنایی نیست
> 
> در خرابات خود به هیچ سبیل  
> موضع مردم مرایی نیست
> 
> پسرا خیز و جام باده بیار  
> که مرا برگ پارسایی نیست
> 
> جرعه‌ای می به جان و دل بخرم  
> پیش کس می بدین روایی نیست
> 
> می خور و علم قیل و قال مگوی  
> وای تو کاین سخن ملایی نیست
> 
> چند گویی تو چون و چند چرا  
> زین معانی ترا رهایی نیست
> 
> در مقام وجود و منزل کشف  
> چونی و چندی و چرایی نیست
> 
> تو یکی گرد دل برآی و ببین  
> در دل تو غم دوتایی نیست
> 
> تو خود از خویش کی رسی به خدای  
> که ترا خود ز خود جدایی نیست
> 
> چون به جایی رسی که جز تو شوی  
> بعد از آن حال جز خدایی نیست
> 
> تو مخوانم سنایی ای غافل  
> کاین سخنها به خودنمایی نیست

> کسی کاندر صف مردان به بت‌خانه کمر بندد  
> برابر کی بود با آن که دل در خیر و شر بندد‌؟
> 
> ز دی هرگز نیارد یاد و از فردا ندارد غم  
> دل اندر دلفریب نقد و اندر ما حضر بندد
> 
> کسی کو را عیان باید خبر پیش مجال آید  
> چو خلوت با عیان سازد کجا دل در خبر بندد
> 
> ز عادت بر میان بندد همی هر گبر زناری  
> نباشد مرده را آنکس که جز بر فرق سر بندد
> 
> حقیقت بت‌پرست است آنکه در خود هست پندارش  
> برست از بت‌پرستی چون در پندار دربندد
> 
> نباشد مرد هر مردی که او دستار بر بندد  
> نباشد گبر‌، هر گبری که او زنار بربندد
> 
> اگر تاج تو خورشید است تو زان تاجدارانی  
> که طاووس ملایک تخت تو بر شاهپر بندد
> 
> نیاساید سنایی‌وار آن کاو زین جگر خواران  
> هزاران درد خون‌آلود بر جان و جگر بندد
> 
> نه موسی‌یی شود هر کس که او گیرد عصا بر کف  
> نه یعقوبی شود آنکس که دل اندر پسر بندد
> 
> بسا پیر مناجاتی که بر مرکب فرو ماند  
> بسا رند خراباتی که زین بر شیر نر بندد
> 
> ز معنی بی‌خبر باشی چو از دعوی کمر بندی  
> چه داند قدر معنی آن که از دعوی کمر بندد‌؟
> 
> به تخت و بخت چون نازی که روزی رخت بربندی‌؟  
> به تخت و بخت چون نازد کسی کاو رخت بر بندد‌؟
> 
> غلام خاطر اویم، که او همّت قوی دارد  
> که دارد هر دو عالم را و دل در یک نظر بندد
> 
> اگر یک چند کی بخت سنایی به بگردد پس  
> همه الفاظ شیرین ملایک بر بصر بندد
> 
> برو همچون سنایی باش، نه دین باش و نه دنیا  
> کسی کاو چون سنایی شد در این هر دو در بندد

> تا بت من قصد خرابات کرد  
> نفی مرا شاهد اثبات کرد
> 
> با قدح و بلبله تسبیح کرد  
> با دف و تنبور مناجات کرد
> 
> آن خدمات من دل سوخته  
> مستی او دوش مکافات کرد
> 
> نغمهٔ او هست‌ِ مرا نیست کرد  
> بیدق او شاه مرا مات کرد
> 
> تا که به من داد می و گفت:«خذ»  
> اغلب انفاس مرا هات کرد
> 
> آنکه همی دعوی بر هر کسی  
> روز و شب از راه کرامات کرد
> 
> حال سنایی دل اهل خرد  
> خاک گمان بر سر طامات کرد
> 
> با دل و با دیدهٔ چرخ فلک  
> دال دل خویش مباهات کرد
> 
> دیدهٔ بردوخته چون برگشاد  
> راز دل خویش مقامات کرد
> 
> بحر محیط او به یکی دم بخورد  
> پس بشد و قصد سماوات کرد
> 
> دست به هم بر زد و ناگه به شوق  
> ز‌آن همه شب دوش لباسات کرد
> 
> بست در صومعه و خویش را  
> چاکر و شاگرد خرابات کرد
> 
> کشف که داند که کند آنکه او  
> فضل برو سید سادات کرد
> 
> ماند سنایی را در دل هوس  
> صومعه پر هزل و خرافات کرد

> معشوق مرا ره قلندر زد  
> زان راه به جانم آتش اندر زد
> 
> گه رفت ره صلاح دینداری  
> گه راه مقامران لنگر زد
> 
> رندی در زهد و کفر در ایمان  
> ظلمت در نور و خیر در شر زد
> 
> خمیده چو حلقه کرد قد من  
> و آنگاه مرا چو حلقه بر در زد
> 
> چون سوخت مرا بر آتش دوزخ  
> وز آتش دوزخ آب کوثر زد
> 
> در صومعه پای کوفت از مستی  
> ابدال ز عشق دست بر سر زد
> 
> با آب عنب به صومعه در شد  
> در میکده آب زر بر آذر زد
> 
> گر من نه به کام خویشم او باری  
> با آنکه دلم نخواست خوشتر زد

> هر که در کوی خرابات مرا بار دهد  
> به کمال و کرمش جان من اقرار دهد
> 
> بار در کوی خرابات مرا هیچ کسی  
> ندهد ور دهد آن یار وفادار دهد
> 
> در خرابات بود یار من و من شب و روز  
> به سر کوی همی گردم تا بار دهد
> 
> ای خوشا کوی خرابات که پیوسته در او  
> مر مرا دوست همی وعدهٔ دیدار دهد
> 
> هر که او حال خرابات بداند به درست  
> هر چه دارد همه در حال به بازار دهد
> 
> در خرابات نبینی که ز مستی همه سال  
> راهب دیر ترا کُشتی و زُنّار دهد
> 
> آنکه چون باشد هشیار به فرزند عزیز  
> دِرمی سیم به صد زاری دشخوار دهد
> 
> هر دو عالم را چون مست شود از دل و جان  
> به بهای قدح می دهد و خوار دهد
> 
> آنکه بیرون خرابات به قطمیر و نقیر  
> چون در آید به خرابات به قنطار دهد
> 
> آنکه نانی همه آفاق بود در چشمش  
> در خرابات به می جبه و دستار دهد
> 
> آنکه او کیسه ز طرار نگهدارد چون  
> به خرابات شود کیسه به طرار دهد
> 
> ای تو کز کوی خرابات نداری گذری  
> زان سناییت همی پند به مقدار دهد
> 
> تو برو زاویهٔ زهد نگهدار و مترس  
> که خداوند سزا را به سزاوار دهد

> دوش ما را در خراباتی شب معراج بود  
> آنکه مستغنی بد از ما هم به ما محتاج بود
> 
> بر امید وصل ما را ملک بود و مال بود  
> از صفای وقت ما را تخت بود و تاج بود
> 
> عشق ما تحقیق بود و شرب ما تسلیم بود  
> حال ما تصدیق بود و مال ما تاراج بود
> 
> چاکر ما چون قباد و بهمن و پرویز بود  
> خادم ما ایلک و خاقان بد و مهراج بود
> 
> از رخ و زلفین او شطرنج بازی کرده‌ام  
> زان که زلفش ساج بود روی او چون عاج بود
> 
> بدرهٔ زر و درم را دست او طیار بود  
> کعبهٔ محو عدم را جان ما حجاج بود

> ای یار بی تکلف ما را نبید باید  
> وین قفل رنج ما را امشب کلید باید
> 
> جام و سماع و شاهد حاضر شدند باری  
> وین خرقه‌های دعوی بر هم درید باید
> 
> ایمان و زاهدی را بر هم شکست باید  
> زنار جاحدی را از جان خرید باید
> 
> از روی آن صنوبر ما را چراغ باید  
> وز زلف آن ستمگر ما را گزید باید
> 
> جامی بهای جانی بستان ز دست دلبر  
> آمد مراد حاصل اکنون مرید باید
> 
> چون مطربان خوشدل گشتند جمله حاضر  
> پایی بکوفت باید بیتی شنید باید
> 
> ای ساقی سمنبر در ده تو بادهٔ تر  
> زیرا صبوح ما را «هل من مزید» باید
> 
> از بادهٔ تو مستند ای دوست این عزیزان  
> رنج و عنای مستان اکنون کشید باید
> 
> سالی برفت ناگه روزی دو عید دیدم  
> این هر دو عید امروز خوشتر ز عید باید
> 
> از بوستان رحمت حالی کرانه جویید  
> چون در سرای همت می‌آرمید باید
> 
> از گفتن عبارت گر عبرتی نگیری  
> در گردن اشارت معنی گزید باید
> 
> تا در مکان امنی خر پشته زن فرود آی  
> چون وقت کوچ آمد نایی دمید باید
> 
> گر بایدت که بویی آنجا گل عنایت  
> اینجا گل ریاست می‌پژمرید باید
> 
> ای شکر شگرفی در گفتگوی معنی  
> گر لب شفات آرد آخر بدید باید
> 
> هر چند دیر مانی آخر برفت باید  
> چون شکری بخوردی زهری چشید باید
> 
> بفروخته خریدی آورده را ببردی  
> یاری چه دیده‌ای تو زین پس چه دید باید
> 
> چون لاله گر بخندی عمرت کرانه جوید  
> چون شمع اگر بگریی حلقت برید باید

> ای حریفان ما نه زین دستیم دستی برنهید  
> باده‌مان خوشتر دهید و نقلمان خوشتر نهید
> 
> بام ما دیگر زنید و شام ما دیگر پزید  
> نام ما دیگر کنید و دام ما دیگر نهید
> 
> هر کسی را جام او با جان او یکسان کنید  
> هر کسی را نقل او با عقل او همبر نهید
> 
> چند از شش سوی یک دم چار بالشهای ما  
> بر فراز تارک نه چرخ و هفت اختر نهید
> 
> عیسی و خر هر دو اندر مجلس ما حاضرند  
> کوه بر عیسی برید و کاه پیش خر نهید
> 
> مجلس آزادگان را از گرانان چاره نیست  
> هین که آمد خام دیگر دیگ دیگر برنهید
> 
> خنجر نو بر سر بهرام ناچخ زن زنید  
> زخمهٔ نو بر کف ناهید خنیاگر نهید
> 
> هین که عالم سر به سر طوفان نااهلان گرفت  
> رخ سوی عصمت سرای نوح پیغمبر نهید
> 
> هر که را رنگیست همچو نیل در آب افکنید  
> هر که را بوییست همچون عود بر آذر نهید
> 
> نفس را چون بر جگر آبیست آتش در زنید  
> عقل را چون بر کله پشمیست بندش بر نهید
> 
> ور درین مجلس شما عاشق‌تر از شمع و می‌اید  
> پس چو شمع و می قدم در آب و آتش در نهید
> 
> می قبای آتشین دارد شما در بر کشید  
> شمع تاج آتشین دارد شما بر سر نهید
> 
> ناحفاظیرا چو سگ ار تاختید از پیش در  
> آن گهٔ با یار آهو چشم برتر بر نهید
> 
> چون ز روی هستی از من در من ایمانی نماند  
> گر مسلمانید یک ره نام من کافر نهید
> 
> ور سنایی همچو زنجیرست در حلق شما  
> حلق او گیرید چون حلقه برون در نهید

> ای دل اندر نیستی چون دم زنی خمّار باش  
> شو بری از نام و ننگ و از خودی بیزار باش
> 
> دین و دنیا جمله اندر باز و خود مفلس نشین  
> در صف ناراستان خود جمله مفلس‌وار باش
> 
> تا کی از ناموس و زرق و زهد و تسبیح و نماز  
> بندهٔ جام شراب و خادم خمّار باش
> 
> می‌پرستی پیشه‌گیر اندر خرابات و قمار  
> کمزن و قلاش و مست و رند و دردی خوار باش
> 
> چون همی‌ دانی که باشد شخص هستی خصم خویش  
> پس به تیغ نیستی با خلق در پیکار باش
> 
> طالب عشق و می و عیش و طرب باش و بجوی  
> چون به کف آمد ترا این روز و شب در کار باش
> 
> با سرود و رود و جام باده و جانان بساز  
> وز میان جان غلام و چاکر هر چار باش
> 
> از سر کوی حقیقت بر مگرد و راه عشق  
> با غرامت همنشین و با ملامت یار باش

> ای پسر میخواره و قلاش باش  
> در میان حلقهٔ اوباش باش
> 
> راه بر پوشیدگی هرگز مرو  
> بر سر کویی که باشی فاش باش
> 
> مهر خوبان بر دل و جان نقش کن  
> سال و مه این نقش را نقاش باش
> 
> کم زنان را غاشیه بر دوش گیر  
> مجلس میخواره را فراش باش
> 
> گر نداری رو ز درگاه قدر  
> چاکر اینانج یا بکتاش باش
> 
> میر میران گر نباشی باک نیست  
> چون سنایی بندهٔ یکتاش باش

> الا ای دلربای خوش بیا کامد بهاری خوش  
> شراب تلخ ما را ده که هست این روزگاری خوش
> 
> سزد گر ما به دیدارت بیاراییم مجلس را  
> چو شد آراسته گیتی به بوی نوبهاری خوش
> 
> همی بوییم هر ساعت همی نوشیم هر لحظه  
> گل اندر بوستانی نو مل اندر مرغزاری خوش
> 
> گهی از دست تو گیریم چون آتش می صافی  
> گهی در وصف تو خوانیم شعر آبداری خوش
> 
> کنون در انتظار گل سراید هر شبی بلبل  
> غزلهای لطیف خوش به نغمه‌های زاری خوش
> 
> شود صحرا همه گلشن شود گیتی همه روشن  
> چو خرم مجلس عالی و باد مشکباری خوش

> در راه عشق ای عاشقان خواهی شفا خواهی الم  
> کاندر طریق عاشقی یک رنگ بینی بیش و کم
> 
> روزی بیاید در میان تا عشق را بندی میان  
> عیسی بباید ترجمان تا زنده گرداند به دم
> 
> چون دیده کوته‌بین بود هر نقش حورالعین بود  
> چون حاصل عشق این بود خواهی شفا خواهی الم
> 
> یک جرعه زان می نوش کن سری ز حرفی گوش کن  
> جان را ازان مدهوش کن کم کن حدیث بیش و کم
> 
> دردت بود درمان شمر دشوارها آسان شمر  
> در عاشقی یکسان شمر شیر فلک شیر علم
> 
> از خویشتن آزاد زی از هر ملالی شاد زی  
> هر جا که باشی راد زی چون یافتی از عشق شم
> 
> رو کن شراب رنگ را وز سر بنه نیرنگ را  
> بس کن تو نام و ننگ را بر فرق فرقد زن قدم
> 
> بر سوز دل دمساز شو اول قدم جان باز شو  
> زی سر معنی باز شو شکل حروف انگار کم
> 
> بر زن زمانی کبر را بر طاق نه کبر و ریا  
> خواهی وفا خواهی جفا چون دوست باشد محتشم
> 
> عاشق که جام می کشد بر یاد روی وی کشد  
> جز رخش رستم کی کشد رنج رکاب روستم
> 
> چون از پی دلبر بود شاید که جان چاکر بود  
> چون زهره خنیاگر بود از حور باید زیر و بم
> 
> تا کی ازین سالوس و زه از بند چار ارکان بجه  
> سر سوی کل خویش نه تا نور بینی بی ظلم
> 
> از کل عالم شو بری بگذر ز چرخ چنبری  
> تا هیچ چیزی نشمری تاج قباد و تخت جم
> 
> گر بایدت حرفی ازین تا گرددت عین‌الیقین  
> شو مدحت خورشید دین بر دفتر جان کن رقم

> دگر بار ای مسلمانان به قلاشی در افتادم  
> به دست عشق رخت دل به میخانه فرستادم
> 
> چو در دست صلاح و خیر جز بادی نمی‌دیدم  
> همه خیر و صلاح خود به باد عشق در دادم
> 
> کجا اصلی بود کاری که من سازم به قرایی  
> که از رندی و قلاشی نهادستند بنیادم
> 
> مده پندم که در طالع مرا عشقست و قلاشی  
> کجا سودم کند پندت بدین طالع که من زادم
> 
> مرا یک جام باده به ز چرخ اندر جهان توبه  
> رسید ای ساقیان یک ره به جام باده فریادم
> 
> نیندوزم ز کس چیزی چنان فرمود جانانم  
> نیاموزم ز کس پندی چنین آموخت استادم
> 
> ز رنج و زحمت عالم به جام می در آویزم  
> که جام می تواند برد یک دم عالم از یادم
> 
> الا ای پیر زردشتی به من بربند زناری  
> که من تسبیح و سجاده ز دست و دوش بنهادم

> قبله چون میخانه کردم پارسایی چون کنم  
> عشق بر من پادشا شد پادشایی چون کنم
> 
> کعبه یارم خراباتست و احرامش قمار  
> من همان مذهب گرفتم پارسایی چون کنم
> 
> من چو گرد باده گشتم کم گرایم گرد باد  
> آسمانی کرده باشم آسیایی چون کنم
> 
> عشق تو با مفلسان سازد چو من در راه او  
> برگ بی‌برگی ندارم بینوایی چون کنم
> 
> او مرا قلاش خواهد من همان خواهم که او  
> او خدای من بر او من کدخدایی چون کنم
> 
> کدیهٔ جان و خرد هرگز نکرده بر درش  
> خاک و باد و آب و آتش را گدایی چون کنم
> 
> من چنان خواهم که او خواهد چو در خرمن گهش  
> از کهی گر کمتر آیم کهربایی چون کنم
> 
> بر سر دریا چو از کاهی کمم در آشنا  
> با گهر در قعر دریا آشنایی چون کنم
> 
> او که بر رخ حسن دارد جز وفاکاریش نیست  
> من که در دل عشق دارم بی‌وفایی چون کنم
> 
> بادپایی خواهد از من عشق و من در کار دل  
> دست تا از دل نشویم بادپایی چون کنم
> 
> با خرد گویم که از می چون گریزی گویدم  
> پیش روح پاک دعوی روشنایی چون کنم
> 
> شاهدان چون در خراباتند من زان آگهم  
> زاهدان را جز بدانجا رهنمایی چون کنم
> 
> با نکورویان گبران بوده در میخانه مست  
> با سیه‌رویان دین زهد ریایی چون کنم
> 
> چون مرا او بی سنایی دوستر دارد همی  
> جز به سعی باده خود را بی‌سنایی چون کنم
> 
> او بر آن تا مر سنایی را به خاک اندر کشد  
> من برآنم تا سنایی را سمایی چون کنم
> 
> طبع من زو طبع دارد پس مرا گوید مخواه  
> من ز بهر برگشان این بینوایی چون کنم
> 
> از همه عالم جدا گشتن توانستم ولیک  
> عاجزم تا از جدایی خود جدایی چون کنم

> تا ما به سر کوی تو آرام گرفتیم  
> اندر صف دلسوختگان نام گرفتیم
> 
> در آتش تیمار تو تا سوخته گشتیم  
> در کنج خرابات می خام گرفتیم
> 
> از مدرسه و صومعه کردیم کناره  
> در میکده و مصطبه آرام گرفتیم
> 
> خال و کله تو صنما دانه و دامست  
> ما در طلب دانه ره دام گرفتیم
> 
> یک چند به آسایش وصل تو به هر وقت  
> از بادهٔ آسوده همی جام گرفتیم
> 
> امروز چه ار صحبت ما گشت بریده  
> این نیز هم از صحبت ایام گرفتیم

> آمد گه آنکه ساغر آریم  
> آواز چو عاشقان برآریم
> 
> بر پشت چمن سمن برآمد  
> ما روی بر آن سمنبر آریم
> 
> در باغ چو بنگریم رویش  
> جانها به نثار بتگر آریم
> 
> اندر ره عاشقی ز باده  
> گر از سر لاف خود برآریم
> 
> با همت خود به عون دردی  
> از عالم عشق پر برآریم
> 
> یک مر صلاح را مگر ما  
> در ره روش قلندر آریم
> 
> چون مرکب عاشقی به معنی  
> اندر صف کم زنان در آریم
> 
> گر جان و جهان و دین ببازیم  
> سرپوش زمانه در سر آریم
> 
> در خاک بسیط چون سنایی  
> نعت فلک مدور آریم

> پسرا خیز تا صبوح کنیم  
> راح را همنشین روح کنیم
> 
> مفلسانیم یک زمان بگذار  
> از شرابی دو تا فتوح کنیم
> 
> باده نوشیم بی ریا از آنک  
> با ریا توبهٔ نصوح کنیم
> 
> حال با شعر فرخی آریم  
> رقص بر شعر بلفتوح کنیم
> 
> ور بود زحمتی ز ناجنسی  
> به نیازی دعای نوح کنیم
> 
> ور سنایی هنوز خواهد خفت  
> پیش ازو ما همی صبوح کنیم

> جانا نخست ما را مرد مدام گردان  
> وانگه مدام در ده مست مدام گردان
> 
> بر ما چو از لطافت مل را حلال کردی  
> بر خصم ما ز غیرت گل را حرام گردان
> 
> دارالغرور ما را دارالسرور کردی  
> درالملام ما را دارالسلام گردان
> 
> خامند و پخته مانا تو دو شراب داری  
> در خام پخته گردان در پخته خام گردان
> 
> ناهید زخمه‌زن را از لحنه سیر کردی  
> بهرام تیغ‌زن را از جام رام گردان
> 
> ما را به نام خود کن زان پس چنانکه خواهی  
> یا هوشیار دفتر یا مست جام گردان
> 
> اکنون که روی ما را از غم چو کاه کردی  
> از عکس روی می را بیجاده فام گردان
> 
> خواهی که نسر طایر پران به دامت افتد  
> از جزع دانه کردی از مشک دام گردان
> 
> گمنام کرد ما را یک جام بادهٔ تو  
> در ده دو جام دیگر ما را چو نام گردان
> 
> از ما و خدمت ما چیزی نخیزد ای جان  
> هم تو بنا نهادی هم تو تمام گردان
> 
> خواهی که گر سنایی گردد سمایی از عز  
> پیش غلام و دربان او را غلام گردان

> خیز ای بت و در کوی خرابی قدمی زن  
> با شیفتگان سر این راه دمی زن
> 
> بر عالم تجرید ز تفرید رهی ساز  
> در بادیهٔ هجر ز حیرت علمی زن
> 
> بر هر چه ترا نیست ز بهرش مبر انده  
> وز هر چه ترا هست ز اسباب کمی زن
> 
> جمع آر همه تفرقهٔ خویش به جهدت  
> بر ذات دعاوی ز معانی رقمی زن
> 
> از علم و اشارات و عبارات حذر کن  
> وز زهد و کرامات گذشته بَرَمی زن
> 
> از کفر و ز توحید مگو هیچ سخن نیز  
> پیرامن خود زین دو خطرها حرمی زن
> 
> چون فرد شدی زین همه احوال به تصدیق  
> در شاهره فقر و حقیقت قدمی زن

> جام را نام ای سنایی گنج کن  
> راح در ده روح را بی رنج کن
> 
> این دل و جان طبیعت سنج را  
> یک زمان از می طریقت سنج کن
> 
> تاج جان پاک را در راه دل  
> مفرش جانان جان آهنج کن
> 
> کدخدای روح را در ملک عشق  
> بی تصرف چون شه شطرنج کن
> 
> عقل دین‌دار سلامت جوی را  
> سنگ شنگولی عشق الفنج کن
> 
> یا همه رخ گرد چون گلنار باش  
> یا همه دل باش و چون نارنج کن
> 
> با عمارت چند سازی همچو رنج  
> با خرابی ساز و همچون گنج کن
> 
> خاک و باد و آب و آتش دشمنند  
> برگذر زین چار و نوبت پنج کن

> ساقیا! مستان خواب‌آلوده را بیدار کن  
> از فروغ باده، رنگِ رویشان گلنار کن
> 
> لاابالی پیشه‌گیر و عاشقی بر طاق نِه  
> عشق را در کار گیر و عقل را بیکار کن
> 
> گر ز چرخ چنبری از غم همی خواهی نجات  
> دور باده پیش گیر و قصد زلف یار کن
> 
> پنج حس و چار طبع از پنج باده برفروز  
> وز دو گیتی دل به یک بار از خوشی بیزار کن
> 
> دانشت بسیار باشد چون که اندک می خوری  
> دانشی کو غم فزاید؟ از می‌اش بردار کن
> 
> ور ز راه پنج حس خواهی که یار آید تو را  
> پنج باده نوش کن، هر پنج در مسمار کن
> 
> دوستار عشق گشتی، دشمن جانان مشو  
> چاکریِ می چون گرفتی، بندگی خمار کن
> 
> ور به عمر اندر به نادانی نشسته بوده‌ای  
> از زبان عاجزی یک‌دَم یک استغفار کن

> رحل بگذار ای سنایی رطل مالامال کن  
> این زبان را چون زبان لاله یک دم لال کن
> 
> یک زمان از رنگ و بوی باده روح‌القدس را  
> در ریاض قدس عنبر مغز و مرجان بال کن
> 
> زهد و صفوت یک زمان از عشق در دوزخ فگن  
> حال و وقتت ساعتی در کار زلف و خال کن
> 
> در میان زهد کوشان خویشتن قلاش ساز  
> در جهان می‌فروشان خویشتن ابدال کن
> 
> شاهد شیرین نخواهد زاهدان تلخ را  
> شاهدی چون شهد خواهی رطل مالامال کن
> 
> سرو خود را گوی ای سرو از پی گلزار رخ  
> خون روان در جویبار اکحل و قیفال کن
> 
> تو به کژی ما به خدمت چون دو دالیم از صفت  
> یک الف را بهر الفت ردف جفتی دال کن
> 
> خاک جسم و آب چشم ما به دست عشق تست  
> خاک را صلصال کردی آب را سلسال کن
> 
> باز صیاد اجل را آتشین منقاردار  
> چرخ گیرای امل را کاغذین چنگال کن
> 
> دامن تر دامنان عقل در آخال کش  
> ساعد هودج کشان عشق پر خلخال کن
> 
> عاشق مالست حرص و دشمن مالست می  
> مال دشمن را به سعی باده دشمن مال کن
> 
> خال خود در چشم ما زن صبحهامان شام کن  
> زلف خود بر دوش خود نه روزهامان سال کن
> 
> عشق یک رویست او را بر در عیسی نشان  
> عقل یک چشمست او را در صف دجال کن
> 
> عشق را روز عزیمت باد بر فتراک بند  
> عقل را وقت هزیمت خاک در دنبال کن
> 
> ای سنایی خویش را چون طبع خرم وقت کن  
> روح را چون خود همایون بخت و فرخ فال کن
> 
> خرقه و حالت به هشیاری محال و مخرقه‌ست  
> چون ز خود بی خود شدی در خرقهٔ دل حال کن

> ساقیا برخیز و می در جام کن  
> در خرابات خراب آرام کن
> 
> آتش ناپاکی اندر چرخ زن  
> خاک تیره بر سر ایام کن
> 
> صحبت زنار بندان پیشه‌گیر  
> خدمت جمشید آذرفام کن
> 
> با مغان اندر سفالی باده خور  
> دست با زردشتیان در جام کن
> 
> چون ترا گردون گردان رام کرد  
> مرکب ناراستی را رام کن
> 
> نام رندی بر تن خود کن درست  
> خویشتن را لاابالی نام کن
> 
> خویشتن را گر همی بایدت کام  
> چون سنایی مفلس خودکام کن

> ای سنایی قدح دمادم کن  
> روح ما را ز راح خرم کن
> 
> لحن را همچو «لام» سر بفراز  
> جام را همچو «جیم» قد خم کن
> 
> خشکسالیست کشت آدم را  
> فتح بابش تویی پر از نم کن
> 
> حجرهٔ عقل را ز تحفهٔ روح  
> تازه چون سجده جای مریم کن
> 
> هین که عالم گرفت دیو سپید  
> خیز تدبیر رخش رستم کن
> 
> قفس بلبلان سیمین بال  
> سقف این سبزبام طارم کن
> 
> رزم بر موج بحر اخضر ساز  
> بزم بر اوج چرخ اعظم کن
> 
> همه ره طوطیان چو زاغند  
> خویشتن را شکر مکن سم کن
> 
> هر چه جز یار دام او بشکن  
> هر چه جز عشق نام او غم کن
> 
> راز با عاشقان محرم گوی  
> ناز با شاهدان محرم کن
> 
> خویشتن در حریم حرمت عشق  
> محرم بادهٔ محرم کن
> 
> زین سپس با بهشتیان عشرت  
> در نهانخانهٔ جهنم کن
> 
> ز ره پنج در به یک دو سه می  
> چار دیوار عشق محکم کن
> 
> از پی چشم زخم مشتی شوخ  
> دیگ سودای خویش سردم کن
> 
> بندهٔ آن دو زلف پر خم شو  
> چاکری آن رخان خرم کن
> 
> همچو جمشید برفراز صبا  
> تکیه بر مسند شه جم کن
> 
> پس چو جمشید بر نشین بر باد  
> همه را زیر نقش خاتم کن
> 
> پری و دیو و جنی و انسی  
> حشرات زمین فراهم کن
> 
> آن گهٔ بعد ازین سکندروار  
> گرد بر گرد سد محکم کن
> 
> همچو یاجوج اهل آتش را  
> از پر خویش هین رمارم کن
> 
> سرنگون در سقر فگن همه را  
> دوزخ از چشمشان محشم کن
> 
> نقش ترتیب صوفیان فلک  
> به یک آسیب جرعه در هم کن
> 
> نه هواگیر چون سلیمان باش  
> نه هوس بخش همچو حاتم کن
> 
> همه اسلام هستی و مستیست  
> گر مسلمانی این مسلم کن
> 
> یک دم از بی خودی سه باده بخور  
> چار تکبیر بر دو عالم کن
> 
> هر چه هستی ست نام آن مستی  
> نسخ ماتم سرای آدم کن
> 
> همه این کن ولیک با محرم  
> چون نیابی مخنثی هم کن
> 
> از خرد چشم اندکی بردار  
> وز کله پشم لختکی کم کن

> خانهٔ طامات عمارت مکن  
> کعبهٔ آفاق زیارت مکن
> 
> نامهٔ تلبیس نهفته مخوان  
> جامهٔ ناموس قصارت مکن
> 
> قاعدهٔ کار زمانه بدان  
> هر چه کنی جز به بصارت مکن
> 
> سر به خرابات خرابی در آر  
> صومعه را هیچ عمارت مکن
> 
> چون همه سرمایهٔ تو مفلسی‌ست  
> در ره افلاس تجارت مکن
> 
> چون تو مخنث شدی اندر روش  
> قصهٔ معراج عبارت مکن
> 
> تا نشوی در دین قلاش‌وار  
> خرقهٔ قلاشان غارت مکن
> 
> عمر به شادی چو سنایی گذار  
> کار به سستی و حقارت مکن

> آن جام لبالب کن و بردار مرا ده  
> اندک تو خور ای ساقی و بسیار مرا ده
> 
> هرکس که نیاید به خرابات و کند کبر  
> او را بر خود بار مده بار مرا ده
> 
> مسجد به تو بخشیدم میخانه مرا بخش  
> تسبیح ترا دادم و زنار مرا ده
> 
> ای آنکه سر رندی و قلاشی داری  
> پس مرد منی دست دگر بار مرا ده
> 
> ای زاهد ابدال چو کردار برد می  
> سردی مکن آن بادهٔ کردار مرا ده

> ساقیا مستان خواب‌آلوده را آواز ده  
> روز را از روی خویش و سوز ایشان ساز ده
> 
> غمزه‌ها سر تیز دار و طره‌ها سر پست کن  
> رمزها سرگرم گوی و بوسها سرباز ده
> 
> سرخ روی ناز را چون گل اسیر خار کن  
> زرد روی آز را چون زر به دست گاز ده
> 
> حربه و شل در بر بهرام خربط سوز نه  
> زخمه و مل در کف ناهید بر بط ساز ده
> 
> هم بخور هم صوفیان عقل را سرمست کن  
> هم برو هم صافیان روح را ره باز ده
> 
> در هوای شمع عشق و شمع می پروانه‌وار  
> پیشوای خلد و صدر سدره را پرواز ده
> 
> چنگل گیراست اینک باز و باشهٔ عشق را  
> صعوه پیش باشه و آن کبک رازی باز ده
> 
> پیش کان پیر منافق بانگ قامت در دهد  
> غارت عقل و دل و جان را هلا آواز ده
> 
> پیش کز بالا درآید ارسلان سلطان روز  
> پیش من بکتاش سرمست مرابه گماز ده
> 
> ور همی چون عشق خواهی عقل خود را پاکباز  
> نصفیی پر کن بدان پیر دوالک باز ده
> 
> گر همی سرمست خواهی صبح را چون چشم خود  
> جرعه‌ای زان می به صبح منهی غماز ده
> 
> روزه چون پیوسته خواهد بود ما را زیر خاک  
> باده ما را زین سپس بر رسم سنگ‌انداز ده
> 
> جبرییل اینجا اگر زحمت کند خونش بریز  
> خونبهای جبرییل از گنج رحمت باز ده
> 
> بادبان راز اگر مجروح گردد ز آه ما  
> درپه‌ای از خامشی در بادبان راز ده
> 
> وارهان یک دم سنایی را ز بند عافیت  
> تا دهی او را شراب عافیت پرداز ده

> ای سنایی خیز و بشکن زود قفل میکده  
> بازخر ما را زمانی زین غمان بیهده
> 
> جام جمشیدی بیار از بهر این آزادگان  
> درد می درده برای درد این محنت زده
> 
> درد صافی درده ای ساقی درین مجلس همی  
> تا زمانی می خوریم آسوده دل در میکده
> 
> محتسب را گو ترا با مست کوی ما چکار  
> می چه خواهی ای جوان زین عاشقان دل زده
> 
> می‌ندانی کادم از کتم عدم سوی وجود  
> از برای مهربازان خرابات آمده
> 
> تا ترا روشن شود در کافری در ثمین  
> بت پرستی پیشه گیر اندر میان بتکده

> جان جز پیش خود چمانه منه  
> طبع جز بر می مغانه منه
> 
> باده را تا به باغ شاید برد  
> آنچنان در شرابخانه منه
> 
> گرچه همرنگ نار دانه بود  
> نام او آب نار دانه منه
> 
> در هر آن خانه‌ای که می نبود  
> پای اندر چنان ستانه منه
> 
> تا بود باغ آسمان گردان  
> چشم بر روی آسمانه منه
> 
> روی جز بر جناح چنگ ممال  
> دست جو بر بر چغانه منه
> 
> گر نخواهی که در تو پیچد غم  
> رنج بر طبع شادمانه منه
> 
> بد و نیک زمانه گردانست  
> بر بد و نیک او بهانه منه
> 
> بخردان بر زمانه دل ننهند  
> پس تو دل نیز بر زمانه منه

> الا ای لعبت ساقی ز می پر کن مرا جامی  
> که پیدا نیست کارم را درین گیتی سرانجامی
> 
> کنون چون توبه بشکستم به خلوت با تو بنشستم  
> ز می باید که در دستم نهی هر ساعتی جامی
> 
> نباید خورد چندین غم بباید زیستن خرم  
> که از ما اندرین عالم نخواهد ماند جز نامی
> 
> همی خور بادهٔ صافی ز غم آن به که کم لافی  
> که هرگز عالم جافی نگیرد با کس آرامی
> 
> منه بر خط گردون سر ز عمر خویشتن بر خور  
> که عمرت را ازین خوشتر نخواهد بود ایامی
> 
> چرا باشی چو غمناکی مدار از مفلسی باکی  
> که ناگاهان شوی خاکی ندیده از جهان کامی
> 
> مترس از کار نابوده مخور اندوه بیهوده  
> دل از غم دار آسوده به کام خود بزن گامی
> 
> ترا دهرست بدخواهی نشسته در کمین‌گاهی  
> ز غداری به هر راهی بگسترده ترا دامی

**یادداشت:** منبع استفاده شده برای انتخاب غزلها کتاب “ **در اقلیم روشنایی** ” از دکتر شفیعی کدکنی است.

---

<div class="post-metadata">

**Author:** ![mostafa.76](https://talk.zabanshenas.com/user_avatar/talk.zabanshenas.com/mostafa.76/32/351951_2.png) [@mostafa.76](https://talk.zabanshenas.com/u/mostafa.76)\
**Post date:** [سپتامبر 25، 2026، 11:44ق.ظ UTC](https://talk.zabanshenas.com/t/topic/109359/2 "2026-09-25T11:44:32Z")

</div>

![20260925_150852](https://talk.r.zapp.ir/original/4X/7/7/2/772818ae6517599af7093e1f539f02193e4b20cc.jpeg)

 ![20260925_150927](https://talk.r.zapp.ir/original/4X/0/f/5/0f55a5a5b84d7cdad6ea7151a3866acbe52188d9.jpeg)

> در ده می آسوده که امروز برآنیم
> 
> کاسباب خرد را به می از پیش برانیم
> 
> زانگونه می صرف که چون یک دو سه خوردیم
> 
> در چشم خود از بی‌خبری هیچ نمانیم
> 
> با کام خرد کام نگنجد به میانه
> 
> بی کام خرد کام خود امروز برانیم
> 
> آنجا برسانیم خرد را که از آنجا
> 
> گر سوی خود آییم به خود راه ندانیم
> 
> از پند تو ای خواجه چه سودست چو ما را
> 
> هر نقش که نقاش ازل کرد همانیم
> 
> تا آن خورد اندوه که از دوست بماندست
> 
> ما در بر معشوق به اندوه چه مانیم
> 
> گر میل کند جنس سوی جنس به گوهر
> 
> پس باده جوان آر که ما نیز جوانیم
> 
> در علم جان آب عنب دان غذی ما
> 
> نی ما چو تو در هر دو جهان در غم نانیم
> 
> مست‌ست جهان از پی تقدیر همیشه
> 
> ما مست عصیریم که فرزند جهانیم
> 
> از بهر سماع و می آسوده نه اکنون
> 
> دیریست که مولای مغنی و مغانیم

> ای سنایی دم درین عالم قلندروار زن
> 
> خاک در چشم هوسناکان دعوی‌دار زن
> 
> تا کی از تردامنیها حلقه در مسجد زنی
> 
> خوی مردان گیر و یک چندی در خمار زن
> 
> حد می خوردن به عمری تاکنون بر تن زدی
> 
> حد ناخوردن کنون بر جان زیرک‌سار زن
> 
> از برای آبروی عاشقان بردار عشق
> 
> عقل رعنا را برآر و آتش اندر دار زن
> 
> این جهان در دست روحست آن جهان در دست عقل
> 
> پای همت بر قفای هر دو ده سالار زن
> 
> هفت چرخ و چار طبع و پنج حس محرم نیند
> 
> خیمهٔ عشرت برون زین هفت و پنج و چار زن
> 
> در میان عاشقان بی آگهی چشم و دهان
> 
> اشک عاشق‌وار پاش و نعره عاشق‌وار زن
> 
> گر همی خواهی که گردی پیشوای عاشقان
> 
> شو نوای بیخودی چون ساز موسیقار زن
> 
> سنگ در قندیل طالب علم عالم جوی کوب
> 
> چنگ در فتراک صاحب درد دردی خوار زن
