شعر الهام بخش

فدای سوز دل مطربی که گفت به ساز
در این خرابه چو منزل کنی بسوز و بساز

چنان ز سنگ حوادث شکست بال و پرم
که عمرها به دلم ماند حسرت پرواز

کنم به زیر پر خویش سر به صد اندوه
چو مرغ صبح ز شادی برآورد آواز

گره‌گشا نبوَد فکر این وکیل و وزیر
مگر تو چاره کنی ای خدای بنده‌نواز

به پایتخت کیان ای خدا شود روزی؟
که چشم خلق نبیند گدای دست‌دراز

در این خرابه به هر جا که پای بگذاری
غم است و ناله و فریاد و داد و سوز و گداز

گهرفشانی طوفان گواه طبع من است
که در فنون غزل فرخی کند اعجاز

فرخی یزدی

بهار ار باده در ساغر نمی‌کردم چه می‌کردم؟
ز ساغر گر دماغی تر نمی‌کردم چه می‌کردم؟

هوا تر، می به ساغر، من ملول از فکر هشیاری
اگر اندیشه‌ی دیگر نمی‌کردم چه می‌کردم؟

عرض دیدم به جز می هرچه زان بوی نشاط آید
قناعت گر به این جوهر نمی‌کردم چه می‌کردم؟

چرا گویند در خم خرقه‌ی صوفی فرو کردی
به زهدآلوده بودم گر نمی‌کردم چه می‌کردم؟

ملامت می‌کُنَنْدَم کز چه برگشتی ز مژگانش؟
هزیمت گر ز یک لشکر نمی‌کردم چه می‌کردم؟

مرا چون خاتم سلطانی ملک جنون دادند
اگر ترک کُلَهْ افسر نمی‌کردم چه می‌کردم؟

به اشک ار کیفر گیتی نمی‌دادم چه می‌دادم؟
به آه ار چاره‌ی اختر نمی‌کردم چه می‌کردم؟

ز شیخ شهر جان بردم به تزویر مسلمانی
مدارا گر به این کافر نمی‌کردم چه می‌کردم؟

گشود آنچه از حرم بایست از دیر مغان یغما
رخ امید بر این در نمی‌کردم چه می‌کردم؟

یغمای جندقی

جهان بگشتم و آفاق سربسر دیدم
بمردمی اگر از مردمی اثر دیدم

درین زمانه که دلبستگیست حاصل او
همه گشایشی از چشمۀ جگر دیدم

امید منفعت از خلق منقطع شد از آنک
مزاجها همه پر فضلۀ ضرر دیدم

بچارمیخ بلا چون خر ربابم اسیر
ز زخمها که ازین چرخ پرده در دیدم

بنالم از کسی از بد همی بنالد ازآنک
ز روزگار من از بد بسی بتر دیدم

ز گونه گونه بلا آزموده ام لیکن
فراق یار خود از شیوۀ دگر دیدم

ز من مپرس که آخر چه دیدی از گردون
هرانچه دیدم ازین سفله مختصر دیدم

ز طاس گردون زنار بردمید ازانک
زبس کش از نم مژگان خویش تر دیدم

ز چیست ابره و این حشو پوشش گردون
که من هنوز ازین کسوت آستر دیدم

چو مردمی و وفا نامم از جهان گم باد
وفا ز مردم این عهد هیچ اگر دیدم

گناه موجب حرمان بسیست در عالم
ولیک صعب ترین موجبی هنر دیدم

دهان بچرب زبانی کسی که نگشادست
ز سوز سینه چو شمعش گرفته سر دیدم

چو کوه هر که بیفشرد پا بسنگدلی
ز لعل ناب ورا طرف بر کمر دیدم

بدان ز پوست برون آمدم که همچون رگ
چو راست بنشستم زخم بیشتر دیدم

بطبع فتنه برین قوم فتنه گشت ازآنک
ز عافیتشان یکباره بر حذر دیدم

ز روزگار همین حالتم پسند آمد
که خوب و زشت و بد و نیک بر گذر دیدم

کمال الدین اسماعیل

سنایی:

تاپیک شعری که تازه ایجاد کردم:

سیف فرغانی:

دنیا که من و ترا مکانست
بنگر که چه تیره خاکدانست

پر کژدم و پر ز مار گوری
از بهر عذاب زندگانست

هر زنده که اندروست امروز
در حسرت حال مردگانست

جاییست که اندرو کسی را
نی راحت تن {نه} انس جانست

در وی که چو خرمنت بکوبند
گر دانه بکَه خری گرانست

بیدار درو نیافت بالش
کین بستر از آن خفتگانست

این دنیی دون چو گوسپند است
کش دنبه چو پاچه استخوانست

زهریست هزار شاه کشته
مغزش که در استخوان نهانست

در وی که شفا نیافت رنجور
پیوسته صحیح ناتوانست

از بهر خلاص تو درین حبس
کندر خطری و جای آنست

دست تو گسسته ریسمانیست
پای تو شکسته نردبانست

نوشش سبب هزار نیش است
سودش همه مایهٔ زیانست

ناایمن و خوار در وی امروز
آنکس که عزیز انس و جانست

چون صید که در پِیش سگانند
چون کلب که در پی کسانست

هر چند که خواجه ظالمان را
همواره چو گربه گرد خوانست

چون سگ شکمش نمی شود سیر
با آنکه چو سفره پر ز نانست

آنکس که چو سیف طالبش را
دیوانه شمرد عاقل آنست

۱۵ غزل بدبینانه (واقع بینانه) از خاقانی شروانی

انصاف در جبلت عالم نیامده است
راحت نصیب گوهر آدم نیامده است

از مادر زمانه نزاده است هیچکس
کو هم ز دهر نامزد غم نیامده است

از موج غم نجات کسی راست کو هنوز
بر شط کون و عرصهٔ عالم نیامده است

از ساغر زمانه که نوشید شربتی
کان نوش جانگزای‌تر از سم نیامده است

گیتی تو را ز حادثه ایمن کجا کند؟
کو را ز حادثات امان هم نیامده است

دزدی است چرخ نقب‌زن اندر سرای عمر
آری به هرزه قامت او خم نیامده است

آسودگی مجوی که کس را به زیر چرخ
اسباب این مراد فراهم نیامده است

با خستگی بساز که ما را ز روزگار
زخم آمده است حاصل و مرهم نیامده است

در جامهٔ کبود فلک بنگر و بدان
کاین چرخ جز سراچهٔ ماتم نیامده است

خاقانیا فریب جهان را مدار گوش
کو را ز ده، دو قاعده محکم نیامده است

در جهان هیچ سینه بی‌غم نیست
غمگساری ز کیمیا کم نیست

خستگی‌های سینه را نونو
خاک پر کن که جای مرهم نیست

دم سرد از دهان بر آه جگر
بازگردان که یار همدم نیست

هیچ یک خوشهٔ وفا امروز
در همه کشتزار آدم نیست

کشت‌های نیاز خشک بماند
کابرهای امید را نم نیست

به نواله هزار محرم هست
به گه ناله نیم محرم نیست

گر بنالی به دوستی گوید
هان خدا عافیت دهد، غم نیست

دانی آسوده کیست در عالم؟
آنکه مقبول اهل عالم نیست

هست سالی دو روز شادی خلق
چون نکو بنگری همان هم نیست

زانکه یک عید نیست در عالم
که در او صد هزار ماتم نیست

خیز خاقانیا ز خوان جهان
که جهان میزبان خرم نیست

کار گیتی را نوائی مانده نیست
روز راحت را بقایی مانده نیست

زان بهار عافیت که‌ایام داشت
یادگار اکنون گیایی مانده نیست

وحشتی دارم تمام از هرکه هست
روشنم شد کآشنایی مانده نیست

دل ازین و آن گریزان می‌شود
زانکه داند باوفایی مانده نیست

زنگ اندُه گوهر عمرم بخورد
چون کنم که‌اندُه زدایی مانده نیست

کوه آهن شد غمم وز بخت من
در جهان آهن ربایی مانده نیست

با عنا می‌ساز خاقانی از آنک
خوش دلی امروز جایی مانده نیست

در این عهد از وفا بوئی نمانده است
به عالم آشنارویی نمانده است

جهان دست جفا بگشاد آوخ
وفا را زورِ بازویی نمانده است

چه آتش سوخت بستان وفا را
که از خشک و ترش بویی نمانده است

فلک جائی به موی آویخت جانم
کز آنجا تا اجل مویی نمانده است

به که نالم که اندر نسل آدم
بدیدم آدمی‌خویی نمانده است

نظر بردار خاقانی ز دونان
جگر می‌خور که دلجویی نمانده است

تا جهان است از جهان اهل وفائی برنخاست
نیک عهدی برنیامد، آشنائی برنخاست

گوئی اندر کشور ما برنمی‌خیزد وفا
یا خود اندر هفت کشور هیچ جائی برنخاست

خون به خون می‌شوی کز راحت نشانی مانده نیست
خود به خود می‌ساز کز همدم وفائی برنخاست

از مزاج اهل عالم مردمی کم جوی از آنک
هرگز از کاشانهٔ کرکس همائی برنخاست

باورم کن کز نخستین تخم آدم تا کنون
از زمین مردمی مردم گیائی برنخاست

وحشتی داری برو با وحش صحرا انس گیر
کز میان انس و جان وحشت زدائی برنخاست

کوس وحدت زن درین پیروزه گنبد کاندراو
از نوای کوس وحدت به نوائی برنخاست

درنورد از آه سرد این تخت نرد سبز را
کاندر او تا اوست خصل بی‌دغائی برنخاست

میل در چشم امل کش تا نبیند در جهان
کز جهان تاریک‌تر زندان سرائی برنخاست

از امل بیمار دل را هیچ نگشاید از آنک
هرگز از گوگرد تنها کیمیائی برنخاست

از کس و ناکس ببُر خاقانی‌آسا کز جهان
هیچ صاحب درد را صاحب دوائی برنخاست

پای گریز نیست که گردون کمان‌کش است
جای فراغ نیست که گیتی مشوش است

ماویز در فلک که نه بس چرب مشرب است
برخیز از جهان که نه بس خوب مفرش است

چون مار ارقم است جهان گاهِ آزمون
کاندر درون کشنده و بیرون منقش است

با خویشتن بساز و ز کس مردمی مجوی
کان کو فرشته بود کنون اهرمن‌وش است

با هر که اُنس گیری از او سوخته شوی
بنگر که اُنس چیست مُصحف ز آتش است

عالم نگشت و ما و تو گردنده‌ایم از آنک
گردون هنوز هفت و جهت همچنان شش است

در بند دور چرخ هم ارکان، هم انجم است
در زیر ران دهر هم ادهم، هم ابرش است

خاقانیا منال که این ناله‌های تو
برساز روزگار نه بس زخمهٔ خوش است

زخم زمانه را در مرهم پدید نیست
دارو بر آستانهٔ عالم پدید نیست

در زیر آبنوس شب و روز هیچ دل
شمشادوار تازه و خرم پدید نیست

هرک اندرون پنجرهٔ آسمان نشست
از پنجهٔ زمانه مسلم پدید نیست

ای دل به غم نشین که سلامت نهفته ماند
وی جم به ماتم آی که خاتم پدید نیست

دردا که چنگ عمر شد ز ساز و بدتر آنک
سرنای گم به بودهٔ ماتم پدید نیست

خاقانیا دمی که وبال حیات توست
در سینه کن به گور که همدم پدید نیست

زان بخششی که بر در عالم شد
اندُه نصیب گوهر آدم شد

یارب چه نطفه بود نمی‌دانم
کز وی زمانه حاملهٔ غم شد

لطف از مزاج دهر بشد گوئی
ای مرد، لطف چه، که وفا هم شد

زیر سپهر کیست نمی‌دانم
کز گردش سپهر مسلم شد

در هم شده است کارم و در گیتی
کار که دیده‌ای که فراهم شد

ایزد نیافرید هنوز آن دل
که‌اندر جهان درآمد و خرم شد

زین چرخ عمرخوارِ سیه کاسه
در کام دل نواله همه سم شد

زخمی رسید بر دل خاقانی
که‌اوقات او هزینهٔ مرهم شد

عافیت، کس نشان دَهَد؟ نَدَهَد
وز بلا، کس، اَمان دَهَد؟ نَدَهَد

یک نَفَس تا که یک نَفَس بِزَنَم
روزگارم زمان دَهَد؟ نَدَهَد

در دلم غُصِّه‌ای گره‌گیر است
چرخ، تسکینِ آن دَهَد؟ نَدَهَد

کس، برایِ گره‌گشادنِ دل
غم‌گساری، نشان دَهَد؟ نَدَهَد

آخر، این بادبانِ آتش‌بار
بَحْرِ غَم را کَران دَهَد؟ نَدَهَد

موجِ کشتی‌شکاف بینَد مَرد
تکیه بر بادبان دَهَد؟ نَدَهَد

ز آسمان خواست داد، «خاقانی»
دادِ کس، آسمان دَهَد؟ نَدَهَد

هر زمانی بر دلم باری رسد
وز جهان بر جانم آزاری رسد

چشم اگر بر گلستانی افکنم
از ره گوشم به دل خاری رسد

نیست امیدم که در راه دلم
شحنهٔ امید را کاری رسد

نیستم ممکن که در باغ جهان
دست من بر شاخ گلناری رسد

آسمان گر فی‌المثل پاره کنند
زان نصیب من کله‌واری رسد

زخم‌ها را گر نجویم مرهمی
آخر افغان کردنم باری رسد

از تو پرسم در چنین غم مرد را
جان رسد بر لب؟ بگو آری رسد

پی گرفتم کاروان صبر را
بو که خاقانی به سرباری رسد

بوی وفا ز گلبن عالم نیافت کس
تا اوست اندر او دل خرم نیافت کس

منسوخ کن حدیث جهان را که در جهان
هرگز دو دوست یک‌دل و همدم نیافت کس

آن حال کز وفای سگی باز گفته‌اند
دیری است تا ز گوهر آدم نیافت کس

در ساحت زمین مطلب کیمیای انس
کاندر خزانه‌های فلک هم نیافت کس

چندین مگوی مرهم و مرهم که هر که بود
در خستگی فروشد و مرهم نیافت کس

در چار بالش عدم آی از بساط کون
کاینجا دم مراد مسلم نیافت کس

چون قفل و پره آلت بند است روز و شب
زان لاجرم کلید در غم نیافت کس

خاقانیا ز عالم وحشت مجوی انس
کانفاس عیسی از دم ارقم نیافت کس

از دهر غدر پیشه وفائی نیافتم
وز بخت تیره رای صفایی نیافتم

بر رقعهٔ زمانه قماری نباختم
کورا بهر دو نقش دغایی نیافتم

آن شما ندانم و دانم که تا منم
کار زمانه را سر و پایی نیافتم

سایه است هم‌نشینم و ناله است هم‌دمم
بیرون ازین دو، لطف نمائی نیافتم

ای سایه نور چشمی و ای ناله انس دل
کاندر یگانگی چو شمایی نیافتم

از دوستان عهد بسی آزموده‌ام
کس را بگاه عهد وفایی نیافتم

زین پس برون عالم جویم وفا و عهد
کاندر درون عالم جایی نیافتم

بر سینه شاخ شاخ کنم جامه شانه‌وار
کز هیچ سینه بوی رضایی نیافتم

مانا که مردمی به عدم بازرفت از آنک
نگذشت یک زمان که جفایی نیافتم

در بوستان عهد شنیدم که میوهاست
جستم به چند سال و گیایی نیافتم

زان طبخ‌ها که دیگ سلامت همی پزد
خوش‌خوارتر ز فقر ابایی نیافتم

بر زخمها که بازوی ایام می‌زند
سازنده‌تر ز صبح دوایی یافتم

خاقانیا بنال که بر ساز روزگار
خوشتر ز نالهٔ تو نوایی نیافتم

روز دانش به ازین بایستی
آسمان مرد گزین بایستی

رفته چون رفت طلب نتوان کرد
چشم ناآمده بین بایستی

پیش‌گاه ستم عالم را
داور پیش نشین بایستی

کیسهٔ عمر سپردیم به دهر
دهر غدار امین بایستی

گر به اندازهٔ همت طلبم
فلکم زیر نگین بایستی

سایه‌ای ماند ز من، من غلطم
هستی سایه یقین بایستی

ناله گر سوی فلک رفت رواست
سایه‌باری به زمین بایستی

نیست صیادی و عالم پر صید
صید را شیر عرین بایستی

کار خاقانی هم به بتر است
کار گیتی به از این بایستی

روی درکش ز دهر دشمن روی
پشت برکن به چرخ کافرخوی

مردمی از نهاد کس مطلب
خرمی از مزاج دهر مجوی

با بلاها بساز و تن درده
کز سلامت نه رنگ ماند و نه بوی

دود وحشت گرفت چهرهٔ عمر
آب دیده بریز و پاک بشوی

اهل خواهی ز اهل عصر ببُر
انس خواهی میان انس مپوی

چند ازین یوسفان گرگ صفت
چند ازین دوستان دشمن روی

دل خاقانی از جهان بگسست
باز شد رب لاتذرنی گوی

زین تنگنایِ وَحْشَت اگر باز رَسْتمی
خود را به آستانِ عَدَم باز بَسْتَمی

گر راه بُرْدَمی سویِ این خیمهٔ کبود
آن‌گه نِشَسْتَمی که طنابش گُسَسْتَمی

ور دستِ من، به چرخ رسیدی چنان که آه
بند و طلسمِ او، همه، درهم شِکَسْتَمی

گر ناوَکِ سَحَرْگَهِ من، کارگر شُدی
شَک نیستی که گُردهٔ گردون بِخَسْتَمی

این کارهایِ من که گره در گره شده‌ست
بُگْشادَمی یکایک اگر چیره‌دستمی

جُسْتَم میانِ خَلْق، سَلامَت نیافتم
ور بوی بُرْدَمی به کران، چون نِشَسْتَمی؟

امروز، شوخ‌چَشْمان، آسوده‌خاطِرند
من شوخ‌چَشْم نیستم، ای کاش هستمی

از آسمان بیافتمی هر سعادتی
گر زین نَحوس‌خانهٔ شروان بِجَسْتَمی

خاییدهٔ دهانِ جهانم چو نیشکر
ای کاش نیشکر نِیَمی من کَبَسْتَمی

خاقانیِ گُهَرسَخُنَم ور نَبودَمی
از جورهایِ بَدگُهران باز رَسْتَمی

غم خوردن این جهان فانی‌، هوس است
از هستی ما به نیستی‌، یک نفَس است

نیکویی کن اگر ترا دسترَس است
کاین عالم‌، یادگار بسیار کس است

سنایی

ایرج میرزا:

گفت آن چاه کن اندر بُنِ چاه
کای خدا تا به کی این چاهِ سیاه

نه از این دلو شود پاره رسن
نه مرا جان به در آید ز بدن

رفت از دست به کلّی بدنم
تا به کی کار؟ مگر من چُدنم

کاش چرخ از حرکت خسته شود
درِ فابریکِ فلک بسته شود

موتورِ ناحیه از کار افتد
ترنِ رُشد ز رفتار افتد

زین زلازل که در این فرش افتد
کاش یک زلزله در عرش افتد

تا که بردارد دست از سرِ ناس
شرِّ این خلقت بی‌اصل و اساس

گر بود زندگی این، مردن چیست
این همه بردن و آوردن چیست

تو چو آن کوزه گرِ بوالهوسی
که کند کوزه به هر روز بسی

خوب چون سازد و آماده کند
به زمین کوبد و در هم شکند

باز مرغِ هوسش پر گیرد
عملِ لغوِ خود از سر گیرد

آخدا خوب که سنجیدم من
از تو هم هیچ نفهمیدم من

مهدی حمیدی شیرازی، مرگ قو (منتخب اشعار)

منسوخ شد مروت و معدوم شد وفا

وز هر دو نام ماند چو سیمرغ و کیمیا

شد راستی خیانت و شد زیرکی سَفَه

شد دوستی عداوت و شد مردمی جفا

گشته‌ست باشگونه همه رسمهای خلق

زین عالم نبهره و گردون بی‌وفا

هر عاقلی به زاویه‌ای مانده ممتحن

هر فاضلی به داهیه‌ای گشته مبتلا

وآن کس که گوید از ره دعوی کنون همی

کاندر میان خلق مُمَیّز چو من کجا؟

دیوانه را همی‌نشناسد ز هوشیار

بیگانه را همی بگزیند بر آشنا

با یکدگر کنند همی کبر هر گروه

آگاه نی کز آن نتوان یافت کبریا

هرگز بسوی کبر نتابد عنان خویش

هرک آیت نخست بخواند ز هَلْ أتی

با این همه که کبر نکوهیده عادتیست

آزاده را همه ز تواضع بود بلا

گر من نکوشمی به تواضع نبینمی

از هر خَسی مذلّت و از هر کسی عَنا

با جاهلان اگرچه به صورت برابرم

فرقی بود هرآینه آخر میان ما

مهر شهان ز قوت ستوران بود پدید

گرچه زمرد است به دیدار چون گیا

آمد نصیب من ز همه مردمان دو چیز

از دشمنان خصومت و از دوستان ریا

بر دشمنان همی نتوان بود مؤتَمَن

بر دوستان همی نتوان کرد متکّا

عبدالواسع جبلی (یا سنایی)