نگاهی به کتاب اخلاق رنج محور (Suffering-Focused Ethics)

در واپسین صفحات شاهنامه، آنجا که فردوسی خاکسپاری اندوهبار یزدگرد سوم به دست راهبان مسیحی را وصف می کند، به تأملات فلسفی روی می آورد و از بیدادگری زمانه شکایت می کند و پاسخ فیلسوف و مرد دینی را درباره بیداد زمانه ناکافی می داند. او با اشاره به تنگدستی خود و اینکه تگرگ محصول او را نابود کرده است آرزوی مرگ می کند و دل خواننده را به درد می آورد. در واپسین بیت هم به شراب پناه می برد تا اینگونه از غم زندگی برای مدّتی رهایی یابد. این ابیات از تکان دهنده ترین و فلسفی ترین ابیات سراسر شاهنامه است:

(شاهنامه فردوسی، ویرایش جلال خالقی مطلق، نشر سخن، جلد دوم، ص ۱۱۱۰)

سپهرِ بَر شده پرویزنی‌ست خون افشان

که ریزه‌اش سر کَسری و تاجِ پرویز است

(حافظ شیرازی)

پرویزن: غربال، الک (آرایه جناس افزایشی میان پرویزن و پرویز)

برای درک بیشتر اندوه نهفته در این بیت باید سرگذشت خسروپرویز را در تاریخ خواند که حافظ یقینا آن را از روی شاهنامه فردوسی خوانده بود. خسروپرویز با آن همه شکوه و حشمت، آخرین پادشاه مقتدر ساسانی بود و با اشتباهات نابخشودنی اش زمینه سقوط خود و سقوط ایرانشهر به دست اعراب مسلمان را فراهم کرد. به دلیل همین اشتباهات، او را در سال ۶۲۸ میلادی خلع و محاکمه و پس از چهار روز اعدام کردند و پسرش شیرویه بر تخت نشست که او هم پس از هشت ماه از طاعون مرد! از اعدام خسروپرویز تا شکست ایرانیان در نبرد قادسیه کمتر از هشت سال بود. :sob:

یادمه زمان جنگ چهل روزه که اینترنت قطع بود، در یکی از سایت های داخلی یک نفر این کامنت رو نوشته بود: جناب خسروپرویز، این ها (این بدبختی ها) همه از کم کاری های شماست.

نقش برجسته خسروپرویز در طاق بستان:

در ادامه پست پیشین…

زاری باربد، نوازنده محبوب خسروپرویز، جلوی خانه ای که خسروپرویز در آن زندانی شده بود (از جانگدازترین بخشهای شاهنامه):

کنون شیون باربد گوش دار
سر مهتران را به آغوش دار

چو آگاه شد باربد زانک شاه
بپرداخت بیداد و بی‌کام گاه

ز جهرم بیامد سوی طیسفون
پر از آب مژگان و دل پر ز خون

بیامد بدان خانه او را بدید
شده لعل رخسار او شنبلید

زمانی همی‌بود در پیش شاه
خروشان بیامد سوی بارگاه

همی پهلوانی برو مویه کرد
دو رخساره زرد و دلی پر ز درد

چنان بد که زاریش بشنید شاه
همان کس کجا داشت او را نگاه

نگهبان که بودند گریان شدند
چو بر آتش مهر بریان شدند

همی‌گفت الا یا ردا، خسروا
بزرگا، سترگا، تناور گَوا

کجات آن بزرگی و آن دستگاه
کجات آن همه فر و تخت و کلاه

کجات آن همه برز و بالا و تاج
کجات آن همه یاره و تخت عاج

کجات آن همه مردی و زور و فر
جهان را همی‌داشتی زیر پر

کجا آن شبستان و رامشگران
کجا آن بر و بارگاه سران

کجا افسر و کاویانی درفش
کجا آن همه تیغهای بنفش

کجا آن دلیران جنگ آوران
کجا آن رد و موبد و مهتران

کجا آن همه بزم و ساز شکار
کجا آن خرامیدن کارزار

کجا آن غلامان زرین کمر
کجا آن همه رای و آیین و فر

کجا آن سرافراز جانوسپار
که با تخت زر بود و با گوشوار

کجا آن همه لشکر و بوم و بر
کجا آن سرافرازی و تخت زر

کجا آن سر خود و زرین زره
ز گوهر فگنده گره بر گره

کجا اسپ شبدیز و زرین رکیب
که زیر تو اندر بدی ناشکیب

کجا آن سواران زرین ستام
که دشمن بدی تیغشان را نیام

کجا آن همه راز و آن بخردی
کجا آن همه فره ایزدی

کجا آن همه بخشش روز بزم
کجا آن همه کوشش روز رزم

کجا آن همه راهوار استران
عماری زرین و فرمانبران

هیونان و بالا و پیل سپید
همه گشته از جان تو ناامید

کجا آن سخنها به شیرین زبان
کجا آن دل و رای و روشن روان

ز هر چیز تنها چرا ماندی
ز دفتر چنین روز کی خواندی

مبادا که گستاخ باشی به دهر
که زهرش فزون آمد از پای زهر

پسر خواستی تا بود یار و پشت
کنون از پسر رنجت آمد به مشت

ز فرزند، شاهان به نیرو شوند
ز رنج زمانه بی آهو شوند

شهنشاه را چونک نیرو بکاست
چو بالای فرزند او گشت راست

هر آنکس که او کار خسرو شنود
به گیتی نبایدش گستاخ بود

همه بوم ایران تو ویران شمر
کنام پلنگان و شیران شمر

سر تخم ساسانیان بود شاه
که چون او نبیند دگر تاج و گاه

شد این تخمه ویران و ایران همان
برآمد همه کامهٔ بدگمان

فزون زین نباشد کسی را سپاه
ز لشکر که آمدش فریادخواه

گزند آمد از پاسبان بزرگ
کنون اندر آید سوی رخنه گرگ

نباشد سپاه تو هم پایدار
چو برخیزد از چار سو کارزار

روان تو را دادگر یار باد
سر بد سگالان نگونسار باد

به یزدان و نام تو ای شهریار
به نوروز و مهر و به خُرم بهار

که گر دست من زین سپس نیز رود
بساید مبادا به من بر درود

بسوزم همه آلت خویش را
بدان تا نبینم بداندیش را

ببرید هر چارانگشت خویش
بریده همی‌داشت در مشت خویش

چو در خانه شد آتشی بر فروخت
همه آلت خویش یکسر بسوخت

زندگی همچون بازی شطرنج

در شاهنامه فردوسی در بخش پادشاهی انوشیروان، داستان جالبی آمده است که خلاصه اش این است: در هندوستان، دو برادر به نام طلخند و گَو که از سمت پدر ناتنی هستند بر سر تاج و تخت نزاع می کنند و سرانجام نیمی از مردم هند از پادشاهی گو و نیمی دیگر از پادشاهی طلخند حمایت می کنند و کار به جنگ می کشد. گو که برادر بزرگتر و خردمندتر است پیشنهاد آشتی می دهد، اما طلخند نمی پذیرد. سرانجام سپاهیان طلخند در جنگ شکست می خورند و طلخند تنها می ماند و براثر گرما و تشنگی بر روی فیل جان می دهد. در اینجا فردوسی دو بیت آورده که به نظرم یکی از زیباترین ابیات شاهنامه است:

به بیشی نهاده ست مردم دو چشم
ز کمّی بود دل پر از درد و خشم

نه آن ماند ای مرد دانا نه این
ز گیتی همه شادمانی گزین

وقتی مادر این دو برادر از مرگ پسرش طلخند باخبر می شود زاری و سوگواری می کند و گو را مقصر می داند. گو که در مرگ ناگهانی برادرش هیچ گناهی نداشته سرانجام با مشورت کاردانان، چگونگی مرگ برادرش را بر روی صفحه بازی به صورت کیش و مات شدن مهره شاه به مادرش نشان می دهد و اینگونه است که بازی شطرنج اختراع می شود.

در این داستان زیبا میتوان گفت که زندگی به عرصه شطرنج تشبیه شده است. واقعا گویا ما مهره های بازی شطرنج هستیم و دستی پنهان ما را به این سو و آن سو حرکت می دهد و چندان اختیاری از خود نداریم؛ همچنین حرکات مهره های طرف مقابل هم در حرکات ما تأثیر دارد. اصلا وقتی زادن ما در این جهان به اختیار خودمان نبوده حرف زدن از اختیار خنده آور است. به قول ابوالعلای معرّی:

ما بِاِختِياري ميلادي وَلا هَرَمي

وَلا حَياتي فَهَل لي بَعدُ تَخييرُ

نه زادنم به اراده من بود و نه پیری و فرجامم و نه همه هستی ام! آیا پس از این مرا اختیاری خواهد بود؟

کوتاه نوشتی پیرامون جنبش مزدکی

قبلا برای جنبش مزدکی احترام زیادی قائل بودم. اما کم کم که با فجایع ایدئولوژی چپ (از جمله در کشور خودمان) و سوسیالیسم و مارکسیسم و کمونیسم بیشتر آشنا شدم آن احترام گذشته در نظرم رنگ باخت. آنچه آیین مزدک تبلیغ می کرد تفاوت چندانی با کمونیسم نداشت. اینکه بخواهیم مالکیت خصوصی را براندازیم و کل کشور را با آیین اشتراکی اداره کنیم معلوم نبود وضع مملکت به کجاها که نمی کشید. طبری هم خشونت برخی پیروان مزدک را روایت می کند که در خانه مردم می ریختند و مال و زنان آنها را به زور می گرفتند. با آنکه خود مزدک نیت واقعا انسان دوستانه ای داشت، اما اراذل و اوباش آن زمان از این فرصت استفاده کردند و کشور را به آشوب و هرج و مرج کشاندند تا اینکه خسرو انوشیروان این جنبش را سرکوب کرد و مزدک هم اعدام شد.

البته که سرکوب این کمونیست های انقلابی با خشونت همراه بود، اما به قول تئودور نولدکه از آن چاره ای نبود. نولدکه از صدماتی که “ایده آلیسم نادرست مزدک” بر کشور وارد ساخت سخن می راند و عیب آن را این می داند که “طبیعت انسان ها را عمیقا در نظر نمی آورد” (نک: تاریخ ایرانیان و عربها در زمان ساسانیان، ضمیمه چهارم).

به هر حال خسرو انوشیروان سالها بعد با اصلاح در نظام مالیاتی آن زمان از رنج مردم به اندازه زیادی کاست و دوران پادشاهی او از بهترین و خوش ترین دوران های ایرانشهر بود. خود مسلمانان هم از پیامبرشان نقل می کنند که افتخار کرده است که در زمان پادشاه دادگر (المَلِک العادِل) زاده شده است.

قبلا نوشته بودم که بدبینی فلسفی با محافظه کاری سازگارتر است و اگر مانند جناب مهدی تدینی تعریف محافظه کاری را “نه به انقلاب” بدانیم پس باید گفت که همان بهتر که جنبش انقلابی و خوشبین مزدکی به کامیابی نرسید. ای کاش که شاه فقید هم با چپ های انقلابی همان رفتار انوشیروان دادگر را میکرد تا ایران عزیز ما اکنون گرفتار چنین فلاکتی نمیشد. از اینجاست که سخن فردوسی را در پایان داستان مزدک در شاهنامه بهتر فهم میکنم که گفته است:

تو گر باهشی راه مزدک مگیر

مطالبی جالب درباره مرگ و ناپایداری جهان از نگاه عطار نیشابوری در این کتاب به ویژه فصل یکم و دوم:

دریای جان 1.pdf (18.3 مگابایت)

لینک مرتبط:

(دریای جان، هلموت ریتر، ترجمه عباس زریاب خویی و مهرآفاق بایبوردی)

(دریای جان، هلموت ریتر، ترجمه عباس زریاب خویی و مهرآفاق بایبوردی)

دیدگاه دموکریتوس، فیلسوف یونانی پیشاسقراطی، درباره فرزندآوری:

antinatalism-extinction-and-the-end-of-procreative-self-corruption.pdf (4.8 مگابایت)

دیدگاه دیوگنس کلبی، فیلسوف یونان باستان، درباره فرزندآوری:

(همان کتاب)