از کتابهایی که تو زیبوک می خونم 🤳

××× احساسات روزانه در مسیر تسلط بر زیبوک

.

×+ یه ساعت کتاب اساطیر نورس خوندم،

و قبلش ۱ ساعت کتاب ده درصد شادتر،

و قبلش ۱ ساعت کلید خوشی.

حوصله سر بر نبودن.

دوست دارم در آینده کتابایی که دوست دارم رو بخونم،

اما فعلا بدون حس :neutral_face: با کتابای زیبوک سرگرمم.

للل

××× احساسات روزانه

.

-- “ الان” دقیقا مشکلت چیه؟

-- هیچی!

-- پس چرا نگران یا ناراحتی؟

-- نمی دونم. چون احمقم؟!

للل

××× آزارطلبی و زیبوک

××× پست مدرنیسم

.

وقتی کسی یا چیزی میخواد آزارت بده،

خودت به استقبال اون آزار برو،

اینطور حالت خوب میشه.

مثلا وقتی داری کتاب اقیانوس انتهای جاده رو می خونی که بهش علاقه نداری،

و آزارت میده،

خودت به استقبال این آزار برو،

بگو اصلا من خودم میخوام با خوندن این کتاب خودم رو آزار بدم،

بعدش نمی دونم چی میشه،

حس می کنی حق انتخاب داری،

احساس آزادی می کنی،

و حالت خوب میشه.

××× احساسات روزانه

.

×+ کی گفته دنیا عادلانه ست و باید عادلانه باشه؟!

کی گفته زندگی اصولا باید سراسر خوشی باشه؟!

که تا یه ذره ناراحتی میاد سراغمون فکر می کنیم عجیبه و نابجاست و ناحقه؟!

کی اینا رو تو سر ما فرو کرده؟

که عصر ما سراسر خوشیه؟!

بیشتر اوقات ناراحتی از رنج های روحی از خود اون رنجها، رنجناکتره.

گاهی نباید گفت کِی این رنج تموم میشه.

گاهی باید رنج رو پذیرفت و بدون انتظار کشیدن تحملش کرد.

کلمه ی تحمل هم نامناسبه؛ توش انتظار کشیدن هست برای یه چیز دیگه، برای یه چیز بهتر.

همونطور که هوایی که نفس می کشیم یه چیز عادیه برامون و بهش فکر نمی کنیم، رنج هم باید همین طور باشه.

للل

۳۰ مرداد ۱۴۰۵

.

ساعت ۷:۴۰

چقدر سر من بعضی روزا پر ایده ست.

یا از اون ور داون میشم.

بریم برای یه روز عادی، لطفا :folded_hands:

.

ساعت ۱۰:۱۸ صبح

لایتنر رو خوندم.

همچنان یه روز عادیه :heart_eyes:

.

ساعت ۱۱:۱۴ صبح

فلش کارت ها رو نوشتم

همچنان یه روز عادیه :smiling_face_with_sunglasses:

.

ساعت ۵ عصر

الان برقا رفت و خوشحال شدم چون طبق برنامه بود و موبایلم رو شارژ کرده بودم.

نامنظم برق رفتن، یه مشکل مضاعفه.

.

یه ساعت پیش تعداد کتابایی که با هم جلو می برم رو از ۸ به ۱۶ افزایش دادم.

امروزم عادی نشد.

بزار بقیه ی روز رو عادی پیش بریم.

بعداًنوشت:

این رفتار های غیر عادی بعضی وقتا نتایج خوبی داره،

مث این دفعه، اوایل شهریور، که با نوک زدن به کتابا، فهمیدم میتونم همه ی کتابای زیبوک رو بخونم.

××× احساسات روزانه در مسیر تسلط بر زیبوک

.

×+ من فقط به خودم فکر می کنم.

و با قاطعیت فکر می کنم مهم ترین آدمم.

یه جای کار می لنگه.

۳۱ مرداد ۱۴۰۵

.

ساعت ۸:۱۹ صبح

امروز صبح حالم خوبه.

میخوام سی چهل تا کتاب رو با هم پیش ببرم.

از متوسط تا خیلی سخت.

این آخرین فاز یادگیری ریدینگه برام.

دیگه خسته شدم از صبر کردن.

هر فصل کتابای سخت رو اونقدر می خونم تا بفهمم.

.

ساعت ۹:۱۰ صبح

همون ۸ تا کتاب رو با هم پیش می برم.

+۴ کتاب تکراری.

همون قدر که تموم کردن زیبوک مهمه، یادگیری هم مهمه.

÷ روی هدف (ریدینگ) متمرکز شو،

و صبور باش.

××× برنامه ی جدید

××× احساسات روزانه در مسیر تسلط بر زیبوک

۳ شهریور ۱۴۰۵

.

×+ این دو سه روز حالم خوب بوده (به خاطر برنامه ی جدید؟)

گفتم ثبتش کنم،

و فقط چُس ناله هامو اینجا ننویسم.

.

×+ برنامه ی جدید( که لغوش کردم و بعد لغوش رو لغو کردم!):

از هر کتاب یه سانس (کمتر از ۱ ساعت ) می خونم و میرم سراغ کتاب بعدی.

قصدم فعلا اینه که همه ی کتابای زیبوک رو اینجوری بخونم،

تا ببینیم چی میشه.

یا از این به بعد کلاً با همین برنامه پیش میرم،

یا بعد از مدتی بر می گردم به برنامه های قبلی.

++ مقاومت کتابای دیوانه از قفس پرید و دور از اجتماع خشمگین رو در هم شکستم.

××× وقتی فهمیدم میتونم همه ی کتابای زیبوک رو بخونم.

.

این روزهای اوایل شهریور ۱۴۰۵ برام خاطره های خوبی ساخت.

تو این چند روز دارم به کتابای سخت زیبوک نوک می زنم،

و فهمیدم میتونم همه ی کتابای زیبوک رو بخونم،

و از این به بعد فقط باید تثبیت و تقویت کنم.

در مورد برنامه هم مهم نیست چند تا کتاب رو با هم پیش ببرم یا یکی رو،

ولی اگه الان بخوام نظر بدم

فکر میکنم به شیوه ی معمول همه ی کسایی که کتاب می خونن،

هر بار یه کتاب رو جلو ببرم،

و کتابهای داستان و ناداستان، و کتابهای جدید و خونده شده، همه، رو پوشش بدم.

اگه از بعضی کتابا هم خوابم برد، خب یه چرتی می زنم.

××× کتابِ شدن

.

×× این کتاب رو شروع کردم.

×× خود زندگی نامه ی میشل اوباما، همسر باراک اوباما، رئیس جمهور سابق آمریکا ست.

جمعه ۶ شهریور ۱۴۰۵

.

ساعت ۸:۵۳ صبح

۱ ساعت دیر زبان خوندن رو شروع می کنم.

.

ساعت ۱۰:۵۰

فلش کارت ها رو خوندم.

.

ساعت ۱:۳۳ ظهر

فلش کارت ها رو نوشتم.

××× کتاب شدن نوشته ی میشل اوباما

.

(تا اینجا)

×× قصه ی دست و پنجه نرم کردنش با فقر (با خانواده ش تو خونه ی عمه ی مادرش زندگی می کردن)

×× قصه ی دست و پنجه نرم کردنش با تبعیض نژادی

×× قصه ی دست و پنجه نرم کردن با بیماری اِم‌اِس پدر میشل.

×× پدر و مادر میشل و برادرش، راحت در مورد مسائل بزرگونه از جمله سکس باهاشون حرف می زدن.

×× پدر میشل کمی فعالیت سیاسی در حزب دموکرات داشت و شاید همین باعث آشنایی میشل با اوباما شده (باید ببینیم)

×× عمه ی مادر میشل تو خونه ش پیانو درس می داد و میشل نزد اون پیانو یاد گرفت.

××× کجراهه ها در مسیر تسلط بر زیبوک

××× بعد از خوندن قسمتی از کتاب ده درصد شادتر

××× حال و هوای امروزم

.

×× خودخواهی رو فراموش کن.

خودت رو فراموش کن.

هدفات رو فراموش کن.

خود یه توهمه.

وحدت وجود رو عشقه.

نه.

حتما نباید به وحدت وجود اعتقاد داشته باشی.

ولی خود یه توهمه.

و هدف داشتن، احمقانه ست.

××× احساسات روزانه در مسیر تسلط بر زیبوک

.

×× موقعی که حالت اونجور که میخوای نیست،

سعی نکن حالتو خوب کنی.

غم رو بپذیر.

اینم بخشی از زندگیه.

معمولا بعدش هم حس بهتری پیدا می کنی.

××× احساسات روزانه در مسیر تسلط بر زیبوک

.

×× کتابای زیبوک رو با یه حالتِ بی تفاوتی بخون.

خیلی فکر نکن.

خیلی خودت رو درگیر مفاهیمش نکن.

اینطور رَوونتر پیش میری.

××× احساسات روزانه در مسیر تسلط بر زیبوک

.

وقتی به این فکر می کنم که میخوام با زندگیم چیکار کنم،

هر هدفی که میاد جلوی چشمم،

استدلال هایی که براشون میارم، ضعیفن.

به هر حال اینم یه واقعیتیه که باید پذیرفت.

مغز ما برای هدف های دیگه ای فرگشت پیدا کرده نه برای فلسفه ورزی.

××× احساسات روزانه در مسیر تسلط بر زیبوک

.

اشکال تو اینه که همه چی رو با هم میخوای.

هیچ هدفی، آدم رو به همه چی نمی رسونه.