بهترین اشعار پارسی (به گزینش من)

همیشه میخواستم اشعاری که دوست دارم رو در یکجا برای خودم گردآوری کنم. شاید هم در آینده به صورت کتاب کاغذی و صحافی شده درش بیارم. این تاپیک رو برای آغاز این هدف ایجاد کردم.

ملاک اصلی من در گزینش بهترین اشعار پارسی نگاه خیامی هست، یعنی نگاه بدبینانه به هستی و دعوت به شاد زیستن به نشانه عصیان بر زندگی. اشعار قلندری (مانند برخی از غزلهای سنایی و عطار) هم در این مقوله قرار میدم.

پی نوشت: شاهنامه فردوسی پر از ابیات درخشان خیامی است که شاید گردآوری همه آنها در این تاپیک ممکن نباشد.

از نخستین شاعران پارسی گو

شهید بلخی:

اگر غم را چو آتش دود بودی
جهان تاریک بودی جاودانه

در این گیتی سراسر گر بگردی
خردمندی نیابی شادمانه

قمری جرجانی:

جهان ما به مَثَل می شده ست و ما میخوار
خوشیش بسته به تلخی و خرّمی به خمار

جهان ما بد و نیک است و بدش بیش از نیک
گل ایچ نیست ابی خار و هست بی گل خار

ابوالفرج سگزی:

عنقای مغرب است درین دور خرّمی
خاص از برای محنت و رنج است آدمی

چندانکه گرد عالم صورت بر آمدیم
غمخواره آدم آمد و بیچاره آدمی

هر کس بقدر خویش گرفتار محنت است
کس را نداده اند برات مسلّمی

کسایی مروزی:

به سیصد و چهل و یک رسید نوبتِ سال
چهارشنبه و سه روز باقی از شوّال

بیامدم به جهان تا چه گویم و چه کنم
سرود گویم و شادی کنم به نعمت و مال

ستوروار بدین‌سان گذاشتم همه عمر
که بَرده‌گشتهٔ فرزندم و اسیرِ عیال

به کف چه دارم از این پنجَهِ شمرده تمام
شمارنامهٔ با صدهزار گونه وبال

من این شمارده آخر چگونه فصل کنم
که ابتداش دروغ است و انتهاش مُحال

درم‌خریدهٔ آزم، ستم‌رسیدهٔ حرص
نشانهٔ حَدَثانم، شکار ذلّ سؤال

دریغ فرِّ جوانی، دریغ عمرِ لطیف
دریغ صورتِ نیکو، دریغ حسن و جمال!

کجا شد آن همه خوبی، کجا شد آن همه عشق؟
کجا شد آن همه نیرو، کجا شد آن همه حال؟

سرم به گونهٔ شیر است و دل به گونهٔ قیر
رخم به گونهٔ نیل است و تن به گونهٔ نال

نهیبِ مرگ بلرزاندم‌ همی شب و روز
چو کودکانِ بدآموز را نهیبِ دوال

گذاشتیم و گذشتیم و بودنی همه بود
شدیم و شد سخنِ ما فسانهٔ اطفال

ایا کسایی، پنجاه بر تو پَنجه گذاشت
بکَند بالِ تو را زخمِ پنجه و چنگال

تو گر به مال و اَمَل بیش از این نداری میل
جدا شو از امل و گوشِ وقتِ خویش بمال

برگشت چرخ با من بیچاره
و آهنگ جنگ دارد و پتیاره

یک داوری به سرنبرد هرگز
تا جان به نزد او نبری پاره

گهواره بود خانهٔ من ز اوّل
و آخر لحد کنندم گهواره

ابوطیب مصعبی:

جهانا همانا فسوسی‌ و بازی‌
که بر کس نپایی و با کس نسازی‌

چو ماه از نمودن‌ چو خار از پسودن‌
بگاه ربودن چو شاهین و بازی‌

چو زهر از چشیدن چو چنگ از شنیدن‌
چو باد از بزیدن‌ چو الماس گازی‌

چو عود قِماری‌ و چون مشکِ تبّت‌
چو عنبر سرشته یمان‌ و حجازی‌

بظاهر یکی بیت پرنقشِ آزر
بباطن چو خوکِ پلید و گرازی‌

یکی را نعیمی، یکی را جحیمی‌
یکی را نشیبی، یکی را فرازی‌

یکی بوستانی برآگنده نعمت‌
بدین سخت بسته بر آن مهر بازی‌

همه آزمایش همه پر نمایش‌
همه پر درایش‌ چو کرک‌ طرازی‌

هم از بست‌ شه مات شطرنج بازان‌
ترا مهره داده‌ بشطرنج بازی‌

چرا زیَرکانند بس تنگ روزی‌
چرا ابلهانند بس بی‌نیازی‌

چرا عمرِ طاوس و درّاج‌ کوته‌
چرا مار و کرکس زیَد در درازی‌

اگر نه همه کارِ تو باژگونه‌
چرا آنکه ناکس‌تر او را نوازی‌

جهانا همانا ازین بی‌نیازی
گنهکار مائیم و تو جایِ آزی‌

ابوشکور بلخی

(برگرفته از کتاب پیشاهنگان شعر پارسی، به کوشش دکتر محمد دبیر سیاقی)

رودکی

شاد زی با سیاه‌چشمان، شاد
که جهان نیست جز فسانه و باد

ز آمده شادمان بباید بود
وز گذشته نکرد باید یاد

من و آن جعدموی غالیه‌بوی
من و آن ماهروی حورنژاد

نیک‌بخت آن کسی که داد و بخورد
شوربخت آن که او نه خورد و نه داد

باد و ابر است این جهانِ فسوس
باده پیش آر هرچه باداباد

شاد بوده‌ست از این جهان هرگز
هیچ‌کس، تا از او تو باشی شاد؟

داد دیده‌ست از او به هیچ سبب
هیچ فرزانه، تا تو بینی داد؟

پنج شعر فلسفی از رودکی که در تاریخ بیهقی آمده است:

این جهان پاک، خواب‌ْکردار است
آن شناسد که دلْش بیدار است

نیکی او به جایگاه بد است
شادی او به جای تیمار است

چه نشینی بدین جهان هموار؟
که همه کار او نه هموار است

کُنِش او نه خوب و چهرش خوب
زشت کردار و خوب دیدار است

به سرای سپنج مهمان را
دل نهادن همیشگی نه رواست

زیر خاک اندرونت باید خفت
گرچه اکنونت خواب بر دیباست

با کسان بودنت چه سود کند؟
که به گور اندرون شدن تنهاست

یار تو زیر خاک مور و مگس
چشم بگشا، ببین: کنون پیداست

آن که زلفین و گیسویت پیراست
گرچه دینار یا درمش بهاست

چون ترا دید زردگونه شده
سرد گردد دلش، نه نابیناست

مهتران جهان همه مردند
مرگ را سر همه فرو کردند

زیر خاک اندرون شدند آنان
که همه کوشک‌ها برآوردند

از هزاران هزار نعمت و ناز
نه به آخر بجز کفن بردند؟

بود از نعمت آنچه پوشیدند
وآنچه دادند و آنچه را خوردند

زندگانی چه کوته و چه دراز
نه به آخر بمرد باید باز؟

هم به چنبر گذار خواهد بود
این رسن را، اگرچه هست دراز

خواهی اندر عنا و شدت زی
خواهی اندر امان به نعمت و ناز

خواهی اندک‌تر از جهان بپذیر
خواهی از ری بگیر تا به طراز

این همه باد و بود تو خواب است
خواب را حکم نی، مگر به مجاز

این همه روز مرگ یکسانند
نشناسی ز یک دگرشان باز

ای آن که غمگنی و سزاواری
وندر نهان سرشک همی باری

از بهر آن کجا ببرم نامش
ترسم ز بخت انده و دشواری

رفت آن که رفت و آمد آنک آمد
بود آن که بود، خیره چه غم داری؟

هموار کرد خواهی گیتی را؟
گیتی‌ست، کی پذیرد همواری

مُستی مکن، که ننگرد او مُستی
زاری مکن، که نشنود او زاری

شو، تا قیامت آید، زاری کن
کی رفته را به زاری باز آری؟

آزار بیش بینی زین گردون
گر تو به هر بهانه بیازاری

گویی گماشته‌ست بلایی او
بر هر که تو بر او دل بگماری

ابری پدید نی و کسوفی نی
بگرفت ماه و گشت جهان تاری

فرمان کنی و یا نکنی، ترسم
بر خویشتن ظفر ندهی باری!

تا بشکنی سپاه غمان بر دل
آن به که می بیاری و بگساری

اندر بلای سخت پدید آید
فضل و بزرگمردی و سالاری

قصیده:

مرا بسود و فرو ریخت هر چه دندان بود
نبود دندان، لا بل چراغ تابان بود

سپید سیم زده بود و دُرّ و مرجان بود
ستارهٔ سحری بود و قطره باران بود

یکی نماند کنون زآن همه، بسود و بریخت
چه نحس بود! همانا که نحس کیوان بود

نه نحس کیوان بود و نه روزگار دراز
چه بود؟ منت بگویم قضای یزدان بود

جهان همیشه چنین است، گِرد گَردان است
همیشه تا بود آیینِ گِرد، گَردان بود

همان که درمان باشد، به جای درد شود
و باز درد، همان کز نخست درمان بود

کهن کند به زمانی همان کجا نو بود
و نو کند به زمانی همان که خُلقان بود

بسا شکسته بیابان، که باغ خرم بود
و باغ خرم گشت آن کجا بیابان بود

همی چه دانی ای ماهروی مشکین موی
که حال بنده از این پیش بر چه سامان بود!

به زلف چوگان نازِش همی کنی تو بدو
ندیدی آن گه او را که زلف، چوگان بود

شد آن زمانه که رویش به سان دیبا بود
شد آن زمانه که مویش به سان قطران بود

چنان که خوبی، مهمان و دوست بود عزیز
بشد که باز نیامد، عزیز مهمان بود

بسا نگار، که حیران بدی بدو در، چشم
به روی او در، چشمم همیشه حیران بود

شد آن زمانه، که او شاد بود و خرم بود
نشاط او به فزون بود و غم به نقصان بود

همی خرید و همی سَخت، بیشمار درم
به شهر، هر گه یک ترک نار پستان بود

بسا کنیزک نیکو، که میل داشت بدو
به شب ز یاری او نزد جمله پنهان بود

به روز چون که نیارست شد به دیدن او
نهیب خواجهٔ او بود و بیم زندان بود

نبیذ روشن و دیدار خوب و روی لطیف
اگر گران بد، زی من همیشه ارزان بود

دلم خزانهٔ پر گنج بود و گنج سخن
نشان نامهٔ ما مهر و شعر، عنوان بود

همیشه شاد و ندانستمی که غم چه بود
دلم نشاط و طرب را فراخ میدان بود

بسا دلا، که بسان حریر کرده به شعر
از آن سپس که به کردار سنگ ‌و سندان بود

همیشه چشمم زی زلفکان چابک بود
همیشه گوشم زی مردم سخندان بود

عیال نی، زن و فرزند نی، معونت نی
از این همه تنم آسوده بود و آسان بود

تو رودکی را -ای ماهرو!- کنون بینی
بدان زمانه ندیدی که اینچنینان بود

بدان زمانه ندیدی که در جهان رفتی
سرود گویان، گویی هزاردستان بود

شد آن زمانه که او انس رادمردان بود
شد آن زمانه که او پیشکار میران بود

همیشه شعر ورا زی ملوک دیوان است
همیشه شعر ورا زی ملوک دیوان بود

شد آن زمانه که شعرش همه جهان بنْوِشت
شد آن زمانه که او شاعر خراسان بود

کجا به گیتی بوده‌ست نامور دهقان
مرا به خانهٔ او سیم بود و حُملان بود

که را بزرگی و نعمت ز این و آن بودی
مرا بزرگی و نعمت ز آل سامان بود

بداد میر خراسانش چل هزار درم
وزو فزونی یک پنجِ میرِ ماکان بود

ز اولیاش پراکنده نیز هشت هزار
به من رسید بدان وقت، حالِ خوب آن بود

چو میر دید سخن، داد دادِ مردیِ خویش
ز اولیاش چنان کز امیر فرمان بود

کنون زمانه دگر گشت و من دگر گشتم
عصا بیار، که وقت عصا و انبان بود

۲۰ رباعی اصیل خیام، پژوهش دکتر سیدعلی میرافضلی

دارنده، چو ترکیب طبایع آراست
باز از چه سبب فکندش اندر کم و کاست؟

گر خوب نیامد این بنا، عیب کراست؟
ور خوب آمد، خرابی از بهر چراست؟

در دایره ای کآمدن و رفتن ماست
او را نه بدایت، نه نهایت پیداست

کس می نزند دمی در این معنی راست
کین آمدن از کجا و رفتن به کجاست

ترکیب پیاله ای که در هم پیوست
بشکستن آن، روا نمی دارد مست

چندین سر و پای نازنین، از سر دست
از مهر که پیوست و به کین که شکست؟

این کوزه که آبخواره مزدوری است
از دیده شاهی و دل دستوری است

هر کاسه می که بر کف مخموری است
از عارض مستیّ و لب مستوری است

آن را که به صحرای علل تاخته اند
بی او همه کارها بپرداخته اند

امروز بهانه ای در انداخته اند
فردا همه آن بُوَد که دی ساخته اند

در شش جهت آنچه گِرد ما گستردند
در پنج حواس و چار طبع آوردند

بس گرسِنه اند و عالمی را خوردند
این هفت که در دوازده می گردند

آن ها که کهن بُوَند و آن ها که نَُوَند
هر یک به مراد خویش لَختی بدوَند

این سفله جهان، به کس نمانَد باقی
رفتند و رویم و دیگر آیند و روَند

آرند یکی و دیگری بربایند
بر هیچ کس این راز همی نگشایند

ما را ز قضا جز این قَدَر ننمایند:
پیمانه تویی، باد به تو پیمایند

ز آوردن من، نبود گردون را سود
وز بردن من، جاه و جمالش نفزود

وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود
کآوردن و بردن من از بهر چه بود؟

از جمله رفتگان این راه دراز
باز آمده ای کو که به ما گوید راز

پس بر سر این دوراهه آز و نیاز
تا هیچ نمانی که نمی آیی باز

وقت سحر است، خیز ای مایه ناز
نرمک نرمک باده ده و رود نواز

کآن ها که به جایند، نپایند دراز
و آن ها که شدند، کس نمی آید باز

در کارگه کوزه گری رفتم دوش
دیدم دو هزار کوزه، گویا و خموش

از دسته هر کوزه، بر آورده خروش
صد کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش

در جُستن جام جم، جهان پیمودم
روزی ننشستم و شبی نغنودم

ز استاد چو راز جام جم بشنودم
آن جام جهان نمایِ جم، من بودم

چون نیست مَقام ما در این دهر مُقیم
پس بی می و معشوق، خطایی است عظیم

تا کی ز قدیم و مُحدَث، اومیدم و بیم
چون من رفتم، جهان چه مُحدَث چه قدیم

مشنو سخن از زمانه ساز آمدگان
می خواه مُروّق، ز طراز آمدگان

رفتند یکان یکان فراز آمدگان
کس می ندهد نشانِ باز آمدگان

رفتم که در این منزل بیداد بُدَن
در دست نخواهد به جز از باد بُدَن

آن را باید به مرگ من شاد بُدَن
کز دست اجل، تواند آزاد بُدَن

از دی که گذشت، هیچ از او یاد مکن
فردا که نیامده است، فریاد مکن

بر نامده و گذشته، بنیاد مکن
حالی خوش باش و عمر بر باد مکن

ای آنکه تو در زیر چهار و هفتی
وز هفت و چهار، دایم اندر تفتی

می خور دایم که در رهِ آگفتی
این مایه ندانی که چو رفتی، رفتی

خوش باش که پخته اند سودای تو دی
فارغ شده اند از تمنّای تو دی

قصّه چه کنم که بی تقاضای تو دی
دادند قرار کار فردای تو دی

بردار پیاله و سبوی ای دلجوی
فارغ بنشین تو بر لب سبزه و جوی

بس شخص عزیز را که چرخ بدخوی
صد بار پیاله کرد و صد بار سبوی

(منبع: رباعیات خیام و خیامانه های پارسی، سیدعلی میرافضلی، دفتر اول، فصل یازدهم)

رباعیاتی زیبا از شاعران مختلف با مضامین خیامی

از آمدنم فزود رنج بدنم
از بودن خود همیشه اندر محنم

وز بیم شدن با غم و درد حزنم
نه آمدن و نه بدن و نه شدنم

سنایی

گر آمدنم به خود بُدی، نآمدمی
ور نیز شدن به من بُدی، کی شدمی

بِه زان نَبُدی که اندر این دِیر خراب
نه آمدمی، نه شدمی، نه بُدَمی؟

سنایی

تا خاطر من دست چپ از راست شناخت
یکدم به مراد مرکب عمر نتاخت

ترسم که بدین رنج به امید نواخت
نایافته کام رفتنم باید ساخت

فلکی شروانی

گه حسرت روزگار فرسوده خوریم
گه اندُه کارهای نابوده خوریم

تا کی ز زمانه رنج بیهوده خوریم
آن به که زمانی می آسوده خوریم

عبدالواسع جبلی

یک شب بمراد دل کسی شاد نزیست
کو با غم دل نشد دیگر روزی بیست

یک روز نخندید گلی از بادی
کو روز دگر در آتشی خوش نگریست

جمال‌الدین عبدالرزاق اصفهانی

افسوس که شد جوانی و چیز نماند
وان قوت رای و عقل و تمییز نماند

آهی زدمی ز درد گه گاه و کنون
غم راه نفس ببست و آن نیز نماند

جمال‌الدین عبدالرزاق اصفهانی

ما را ندهد سپهر یک جرعه می
کو را نبود زود خماری در پی

ای خون بد زمانه آخر تا چند
وی گردش روزگار آخر تا کی

جمال‌الدین عبدالرزاق اصفهانی

نه مشکل روزگار حل خواهد شد
نه دور فلک همی بدل خواهد شد

زین پس من و عشق و می که این روزی دو
تا روز دو بر باد اجل خواهد شد

انوری

ای دل چو شب جوانی و راحت و تاب
از روی سپیده‌دم برافکند نقاب

بیدار شو این باقی شب را دریاب
ای بس که بجویی و نیابیش به خواب

انوری

ای دل مگذار عمر چون بی‌خبران
ایمن منشین ز روزگار گذران

تو طاق نه‌ای با تو همان خواهد کرد
ایام که کرد و می‌کند با دگران

انوری

با گل گفتم ابر چرا می‌گرید
ماتم‌زده نیست بر کجا می‌گرید

گل گفت اگر راست همی باید گفت
بر عمر من و عهد شما می‌گرید

انوری

هیچ است وجود و زندگانی هم هیچ
وین خانه و فرش باستانی هم هیچ

از نسیه و نقد زندگانی همه را
سرمایه جوانی است، جوانی هم هیچ

خاقانی

بنگر ز جهان چه طَرْف بربستم؟ هیچ،
وَز حاصلِ عمر چیست در دستم؟ هیچ،

شمعِ طَرَبم، ولی چو بنشستم، هیچ،
من جامِ جَمَم، ولی چو بشکستم، هیچ.

خاقانی

صبح است و صبا مشک‌فشان می‌گذرد
دریاب که از کوی فلان می‌گذرد

برخیز چه خسبی که جهان می‌گذرد
بویی بستان که کاروان می‌گذرد

عسجدی مروزی

زاهد نکند توبه به زهد ای ساقی
هرچند عیان عمل نمود ای ساقی

پرکن قدحی شراب زود ای ساقی
کاندر ازل آنچه بود، بود ای ساقی

امیر معزی

تقدیر هر آنچه کردنی بود بکرد
خواهی به طرب باش از او خواه به درد

دیگر نگشود چشم داننده خرد
بیهوده چرا غم جهان باید خورد

اثیر اخسیکتی

بر بام سرای شاه، چون نالۀ کوس
دانی سحری چه بود آواز خروس؟

می‌کرد ز بختِ خفته: دردا دردا
می‌گفت ز عمرِ رفته: افسوس، افسوس!

آصفی هروی

مائیم در اوفتاده چون مرغ به دام
دلخستهٔ روزگار و آشفته مدام

سرگشته درین دایرهٔ بی در و بام
ناآمده بر قرار و نارفته به کام

عطّار

گل صبحدم از باد برآشفت و بریخت
با باد صبا حکایتی گفت و بریخت

بد عهدی عمر بین که گل در ده روز
سر بر زد و غنچه کرد و بشکفت و بریخت

مجیر بیلقانی

عیشی که ز نیستیش هستی آگاه
زو خرمی ای که پایدار است مخواه

عمری که در او مرگ همی یابد راه
گو خواه دراز باش و خواهی کوتاه

کافی ظفر همدانی

آن به که شب و روز به می پیوندیم
بر گردش روزهای چون شب خندیم

تا چند دل اندر غم عالم بندیم
پیداست که ما ز اهل عالم چندیم

ادیب صابر

ماییم خریدار می کهنه و نو
وآن گاه فروشندهٔ عالم به دو جو

گفتی که پس از مرگ کجا خواهم رفت؟
مستم کن و هر کجا که می‌خواهی رو!

سراج قمری

من مِی خورم و هر که چو من اهل بود
می خوردن من به نزد او سهل بود

می خوردن من حق ز ازل می‌دانست
گر می نخورم علم خدا جهل بود

سراج قمری

احداث زمانه را چو پایانی نیست
و احوال جهان را سر و سامانی نیست

چندین غم بیهوده بخود راه مده
کین مایه عمر نیز چندانی نیست

کمال الدین اصفهانی

برخیز و مخور غم جهان گذران
بنشین و جهان بشادمانی گذران

در طبع جهان اگر وفایی بودی
نوبت بتو خود نیامدی از دگران

کمال الدین اصفهانی

با یار اگر آرمیده باشی همه عمر
لذات جهان چشیده باشی همه عمر

چون حاصل کار مرگ خواهد بودن
خوابی باشد که دیده باشی همه عمر

اوحدالدین کرمانی

ظهیر فاریابی:

نتوان ز جفای چرخ گردنده گریخت
دست ستمش به عقل بر نتوان بیخت

آن طاس نگون به گردن آویخته باد
چون سطل که آب روی مردم همه ریخت

دوش این خردم نصیحتی پنهان گفت
در گوش دلم گفت و دلم با جان گفت:

با کس غم دل مگوی زیرا که نماند
یک دوست که با او غم دل بتوان گفت.

مِی خواهم و مطرب و دلارام و ندیم
این است طبیعت من از چرخ مقیم

من می نخورم خوش نزیم، پس چکنم؟
دنیا گذران است و خداوند کریم

بر خوان امید فلک جامه کبود
یک گرده پر نمک چو رویت ننمود

وین قرص که در تنور گردون پخته ست
گرم است ولیکن نمکش نیست چه سود

تا چند ازین حبله و زراقی عمر
تا چند مرا جرعه دهد ساقی عمر

حقا که من از ستیزه جرعه غم
چون جرعه به خاک ریزم این باقی عمر

ای دوست، قلم بر سخن دشمن کش!
وندر شب تاریک می روشن کش!

دیوانگیا، خیز و سر از جیب برآر!
عقلا، بنشین و پای در دامن کش!

(برگرفته از کتاب خیام نامه، ص ۹۳ تا ۹۹ و کتاب رباعیات خیام و خیامانه های پارسی)

رباعیاتی دیگر

سنایی:

سیرم ز حیات محنت آکنده خویش
وز روزیِ ریزه پراکنده خویش

صاحب نظری کجاست تا بنمایم
صد گریه تلخ زیر هر خنده خویش

ما خسته عشق و بسته ایّامیم
شوریده روزگار نا فرجامیم

رو تا به خرابات فرو آرامیم
در میکده دم زنیم و دُرد آشامیم

ما سخت نُویم و این جهان سخت کهُن
ترسم که کهُن ندارد این نو را بُن

تو گر مردی، مردمی و نیکی کن
جز باده مپیمای که باد است سخُن

انوری:

با گل گفتم شکوفه در خاک بخفت
گل دیده پر آب کرد از باران گفت

آری نتوان گرفت با گیتی جفت
بنمای گلی که ریختن را نشکفت

این عمر که سرمایهٔ ملکیست نه خرد
چون بی‌خبران همی به سر باید برد

وز غبن چنین زندگیی پیش از مرگ
روزی به هزار مرگ می‌باید مرد

با گل گفتم ابر چرا می‌گرید
ماتم‌زده نیست بر کجا می‌گرید

گل گفت اگر راست همی باید گفت
بر عمر من و عهد شما می‌گرید

ماییم درین گنبد دیرینه اساس
جویندهٔ رخنه‌ای چو مور اندر طاس

آگاه نه از منزل امید و هراس
سرگشته و چشم بسته چون گاو خراس

تا دست طمع بشستم از عالم خاک
از گرد زمانه دامنی دارم پاک

امید بقا یکی شد و بیم هلاک
چون من ز جهان بمردم از مرگ چه باک

زین عمر به تعجیل دوان سوی زوال
دانی که جهان چه آیدم پیش خیال

دشتی آید ز درد دل میلامیل
طشتی آید ز خون دل مالامال

دل فرق نمی‌کند همی دانه ز دام
راهیش به جامعست و راهیش به جام

با این همه ما و می و معشوقه به کام
در مصطبه پخته به که در صومعه خام

ای دل مگذار عمر چون بی‌خبران
ایمن منشین ز روزگار گذران

تو طاق نه‌ای با تو همان خواهد کرد
ایام که کرد و می‌کند با دگران

تا چند ز جان مستمند اندیشی
تا کی ز جهان پر گزند اندیشی

آنچ از تو توان شدن همین کالبدست
یک مزبله‌گو مباش چند اندیشی

عطار نیشابوری:

مائیم در اوفتاده چون مرغ به دام
دلخستهٔ روزگار و آشفته مدام

سرگشته درین دایرهٔ بی در و بام
ناآمده بر قرار و نارفته به کام

من زین دل بی‌خبر به جان آمده‌ام
وز جان ستمکش به فغان آمده‌ام

چون کار جهان با من و بی‌من یکسانسْت
پس من به چه کار در جهان آمده‌ام

تا کی ز جهان رنج و ستم باید دید
تا چند خیال بیش و کم باید دید

حقا که به هیچ می نیرزد همه کون
از هیچ چرا این همه غم باید دید

جان رفت و به ذوق زندگانی نرسید
تن رفت و به هیچ کامرانی نرسید

وین غمکش شبرو که دلش میخوانند
هرگز روزی به شادمانی نرسید

بر دل ز غم زمانه باری دارم
در دیدهٔ هر مراد خاری دارم

نه هم نفسی نه غمگساری دارم
شوریده دلی و روزگاری دارم

دیدی تو که محنت زده و شاد بمرد
شاگرد به خاک رفت و استاد بمرد

آن دَم مُردی که زاده ای از مادر
این مایه بدان که هر که او زاد بمرد

دنیا چه کنی چو بیوفا خواهد بود
درخونِ همه خلقِ خدا خواهد بود

گیرم که بقاءِ نوح یابی در وی
آخر نه به عاقبت فنا خواهد بود

گر در کوهی مقیم و گر در دشتی
بر خاک گذشتگان مجاور گشتی

بر خاک تو بگذرند ناآمدگان
چندان که تو بر گذشتگان بگذشتی

خلقی که درین جهان پدیدار شدند
در خانه به عاقبت گرفتار شدند

چندین غم خود مخور که همچون من و تو
بسیار درآمدند و بسیار شدند

در عالم محنت به طرب آمده یی
در دریائی و خشک لب آمده یی

آسوده و آرمیده بودی به عدم
آخر به وجود از چه سبب آمده یی

دیرست که جان خویشتن میسوزم
وز آتش جان، چو شمع، تن میسوزم

ای کاش، شد آمدم نبودی که مدام
تا آمدم از بیم شدن میسوزم

چون مردن تو از پی این زادن بود
برخاستن تو عین افتادن بود

از بهر چه بود این همه جان کندن تو
چون عاقبت کار تو جان دادن بود

تا چند ز زاهد ریائی آخر
دُردی درکش که مردِ مائی آخر

ما را جگر از زهد ریائی خون شد
ای رندِ‌ قلندری کجائی آخر

همچون من و تو علی الیقین ای ساقی
بسیار فرو خورد زمین ای ساقی

تا کی کنی اندیشه ازین ای ساقی
العیش! که عمر رفت هین ای ساقی

چون صبح دمید و دامن شب شد چاک
برخیز و صبوح کن چرائی غمناک

می نوش دمی که صبح بسیار دمد
او روی به ما کرده و ما روی به خاک

منوچهری:

گرفتمت که رسیدی بدانچه می‌طلبی
گرفتمت که شدی آنچنان که می‌بایی

نه هر چه یافت کمال از پیش بود نقصان
نه هر چه داد، ستد باز چرخ مینایی؟!

نخوریم انده گیتی که بسی فایده نیست
اگر ایدونکه بریم انده او یا نبریم

پیش کاین گیتی ما را بزند یا بخورد
ما ملکوار مر او را بزنیم و بخوریم

ای دل چو هست حاصل کار جهان عدم
بر دل منه ز بهر جهان هیچ بار غم

افکنده همچو سفره مباش از برای نان
همچون تنور گرم مشو از پی شکم

سنایی:

ای کاشکی ز مادر گیتی نزادمی
یا پس چو زاده بودم جان را بدادمی

چون زادم و ندادم جان آن گزیدمی
کاندر دهان خلق به نیکی فتادمی

نیکو چو نیست یافتمی باری از جهان
آخر کسی که رازی با او گشادمی

امروز من ز دی بس و بسیار بدترم
فردا مباد! گر بود او من مبادمی

انوری:

جریده‌ایست نهاد سیه سپید جهان
که روزگار درو جز قضای بد ننوشت

چه سود از آنکه از این پیش خسروان کردند
ز رزمگاه قیامت، به بزمگاه بهشت

چو عاقبت همه را تا به سنجر اندر مرو
شدست بستر خاک و شدست بالین خشت

کدام جان که قضاش از ورای چرخ نبرد
کدام تن که فناش از فرود خاک نهشت

بگو که خوشه آسانی از کجا چینم
که گاو چرخ از این تخم و بیخ هیچ نکشت

بگو که جامهٔ آسایش از کجا پوشم
چو دوک زهره از این تار و پود هیچ نرشت

مسافران بقا را چو نیست روی مقام
دو روزه منزل و آرامگه چه خوب و چه زشت

مسعود سعد سلمان:

پس چو در جمله می بباید مرد

همه را ای شگفت زادن چیست

ظهیر فاریابی:

چون طینتت ز محنت و حسرت سرشته‌اند
گر وَحش و طیر بر تو بگریند، هم رواست

نی،نی! ازین میانه تو مخصوص نیستی
در هر که بنگری به همین داغ مبتلاست

ابن یمین:

دانی چه موجب است که فرزند از پدر
منت نگیرد ار چه فراوان دهد عطا

یعنی در این جهان که محل حوادث است
در محنت وجود، تو افکنده ای مرا

صائب تبریزی:

جای شادی نیست زیر این سپهر نیلگون

خنده در هنگامه ماتم نمی باید زدن

یک دل آسوده نتوان یافت در زیر فلک

در بساط آسیا یک دانه نشکسته نیست

هست اگر آسایشی زیر فلک، در غفلت است

وای بر آن کس کز این خواب گران برخاسته است

پیش ازین، بر رفتگان افسوس می‌خوردند خلق

می‌خورند افسوس در ایام ما بر ماندگان

برق را در خرمن مردم تماشا کرده است

آن که پندارد که حال مردم دنیا خوش است

صائب فضای چرخ مقام نشاط نیست

بیهوده پا به حلقه ماتم گذاشتیم

خواهد کمان هدف را، پیوسته پای برجا

زان در نیارد از پا، چرخ کبود ما را

یک دم خوش را هزاران آه حسرت در قفاست
خرج بیش از دخل باشد در دیار زندگی

در شبستان عدم باشد حضور خواب امن
نیست جز تشویش خاطر در دیار زندگی

ناصرخسرو

جهانا دو روئی اگر راست خواهی
که فرزند زائی و فرزند خواری

چو می‌خورد خواهی بخیره چه زائی؟
وگر می فرود آوری چون برآری؟

ربودی ازین و بدادی مر آن را
چو بازی شکاری و آز شکاری

به فرزند شادی ز پیری پر انده
تو را هم غم الفنج و هم غمگساری

درختی بدیعی ولیکن مرین را
درخت ترنج و مر آن را چناری

یکی را به گردون همی برفرازی
یکی را به چاهی فرو می‌فشاری

نمانی مگر گلبنی را، ازیرا
گهی تر و خوش گل گهی خشک خاری

چو دندان مار است خارت، برآرد
دمار از کسی که‌ش به خارت بخاری

اگر جاهل اندر تو بدبخت شد، من
بدین از تو الفغده‌ام بختیاری

تو بی‌علت عمر جاویدی از چه
همی خواهی از خلق عمر شماری؟

گر تویی ای چرخ گردان مادرم
چون نه‌ای تو دیگر و من دیگرم؟

ای خردمندان، که باشد در جهان
با چنین بد مهر مادر داورم؟

چونکه من پیرم جهان تازه جوان
گر نه زین مادر بسی من مهترم؟

مشکلی پیش آمده‌ستم بس عجب
ره نمی‌داند بدو در خاطرم

یا همی برمن زمانه بگذرد
یا همی من بر زمانه بگذرم

گرگ مردم خوار گشته‌است این جهان
بنگر اینک گر نداری باورم

چون جهان می‌خورد خواهد مرمرا
من غم او بیهده تا کی خورم؟

کار و کردار تو ای گنبد زنگاری
نه همی بینم جز مکر و ستم‌گاری

بستری پاک و پراگنده کنی فردا
هرچه امروز فراز آری و بنگاری

تو همانا که نه هشیار سری، ور نی
چونکه فعل بد را زشت نینگاری

گر نه مستی، پس بی‌آنکه بیازردیم
ما تو را، ما را از بهر چه آزاری؟

بچه توست همه خلق و تو چون گربه
روز و شب با بچه خویش به پیکاری

مادری هرگز من چون تو ندیده‌ستم
نیست‌مان باتو و، نه‌بی‌تو، مگر خواری

گر نبائیمت از بهر چه زائی‌مان
ور بزائی‌مان چون باز بیوباری؟

گرد می‌گردی بر جای چو خون‌خواره
گر ندانی ره نشگفت که خونخواری

از آن پس کاین جهان را آزمودی گر خردمندی
در این پر گرد و ناخوش جای دل خیره چرا بندی؟

به بیماری از این جای سپنجی چون شوی بیرون
مخور تیمار چندینی نه بنیادش تو افگندی

یکی فرزند خواره پیسه گربه است، ای پسر، گیتی
سزد گر با چنین مادر ز بار و بن نپیوندی

مادر بسیار فرزندی ولیک
خوار داریشان، همیشه کندمند

جز تو که شنیده است هرگز مادری
کو به فرزندان نخواهد جز گزند؟

این کهن گیتی ببرد از تازه فرزندان اوی
ما کهن گشتیم و او نو اینت زیبا جادوی!

مادری دیدی که فرزندش کهن گردد هگرز
چون کهن مادرش را بسیار باز آید نوی؟

ای قبهٔ گردندهٔ بی‌روزن خضرا
با قامت فرتوتی و با قوت برنا

فرزند توایم ای فلک، ای مادر بدمهر
ای مادر ما چونکه همی کین کشی از ما؟

جهانا من از تو هراسان ازانم
که بس بد نشانی و بد همنشینی

خسیسی که جز با خسیسان نسازی
قرینت نیم من که تو بد قرینی

جهانا مرا خیره مهمان چه خوانی؟
که تو میزبانی نه بس نیک خوانی

کس از خوان تو سیر خورده نرفته است
ازین گفتمت من که بد میزبانی

چو سیری نیابد همی کس ز خوانت
هم آن به که کس را به خوانت نخوانی

یکی نان دهی خلق را می ولیکن
اگرشان یکی نان دهی جان ستانی

نه‌ام من تو را یار و درخور، جهانا
همی دانم این من اگر تو ندانی

وعدهٔ این چرخ همه باد بود
وعده رطب کرد و فرستاد تود

باد شمر کار جهان را که نیست
تار جهان را به جز از باد پود

دانا داند که ندارد به طبع
آتش او جز که ز بیداد دود

زود بیفگن ز دلت بند آز
تا شوی از بندگی آزاد زود

ای شده غره به جهان، زینهار
کایمن بنشینی از این بدنشان

تو به در او شده زنهار خواه
دشنه همی مالدت او بر فسان

چون تو بسی خورده است این اژدها
هان به حذرباش ز دندانش، هان!

نامهٔ شاهان عجم پیش خواه
یک ره و بر خود به تامل بخوان

کوت فریدون و کجا کیقباد؟
کوت خجسته علم کاویان؟

سام نریمان کو و رستم کجاست
پیشرو لشکر مازندران؟

بابک ساسان کو و کو اردشیر؟
کوست؟ نه بهرام نه نوشیروان!

این همه با خیل و حشم رفته‌اند
نه رمه مانده است کنون نه شبان

رهگذر است این نه سرای قرار
دل منه اینجا و مرنجان روان

بار خدايا اگر ز روی خدايی
طينت انسان همه جميل سرشتی

چهره رومی و صورت حبشی را
مايه خوبی چه بود و علت زشتی

طلعت هند و روی ترك چرا شد
همچو دل دوزخی و روی بهشتی

از چه سعيد اوفتاد و از چه شقی شد
زاهد محرابی و كشيش كنشتی

چيست خلاف اندر آفرينش عالم
چون همه را دايه و مشاطه تو گشتی

نعمت منعم چراست دريا دريا
محنت مفلس چراست كشتی كشتی

درخت جهان را مجنبان ازیرا
درخت جهان رنج و غم بار دارد

مده در بهای جهان عمر کوته
که جز تو جهان پر خریدار دارد

به زنهار گیتی مده دل نه رازت
که گیتی نه راز و نه زنهار دارد

یکی منزل است این که هرک اندرو شد
برون آمدن سخت دشوار دارد

یکی میزبان است کو میهمان را
دهان و شکم خشک و ناهار دارد

منوچهری

آمد شب و از خواب مرا رنج و عذابست
ای دوست بیار آنچه مرا داروی خوابست

چه مرده و چه خفته که بیدار نباشی
آن را چه دلیل آری و این را چه جوابست

من جهد کنم بی‌اجل خویش نمیرم
در مردن بیهوده، چه مزد و چه ثوابست

من خواب ز دیده به می ناب ربایم
آری عدوی خواب جوانان می نابست

سختم عجب آید که چگونه بردش خواب
آن را که به کاخ اندر یک شیشه شرابست

وین نیز عجبتر که خورد باده نه بر چنگ
بی‌نغمهٔ چنگش به می ناب شتابست

اسبی که صفیرش نزنی می‌نخورد آب
نی مرد کم از اسب و نه می کمتر از آبست

در مجلس احرار سه چیزست و فزون به
وان هر سه شرابست و ربابست و کبابست

نه نقل بود ما را، نی دفتر و نی نرد
وان هر سه بدین مجلس ما در، نه صوابست

دفتر به دبستان بود و نقل به بازار
وین نرد به جایی که خرابات خرابست

ما مرد شرابیم و کبابیم و ربابیم
خوشا که شرابست و کبابست و ربابست

دوستان! وقت عصیرست و کباب
راه را گرد نشانده‌ست سحاب

سوی رز باید رفتن به صبوح
خویشتن کردن مستان و خراب

نیم‌جوشیده عصیر از سر خم
درکشیدن، که چنین است صواب

رادمردان را هنگام عصیر
شاید ار می نبود صافی و ناب

تا دو سه روز درین سایهٔ رز
آب انگور گساریم به آب

بفروزیم همی آتش رز
گسترانیم بر او سرخ کباب

تاک رز باشدمان شاسپرم
برگ رز باشد دستار شراب

نقل ما خوشهٔ انگور بود
از بر سر بر چون پر عقاب

بانگ جوشیدن می باشدمان
نالهٔ بربط و طنبور و رباب

پنج قصیده از مسعود سعد سلمان

نالم ز دل چو نای من اندر حصار نای
پستی گرفت همت من زین بلند جای

آرد هوای نای مرا ناله های زار
جز ناله های زار چه آرد هوای نای

گردون به درد و رنج مرا کشته بود اگر
پیوند عمر من نشدی نظم جانفزای

نه نه ز حصن نای بیفزود جاه من
داند جهان که مادر ملکست حصن نای

من چون ملوک سر ز فلک برگذاشته
زی زهره برده دست و به مه بر نهاده پای

از دیده گاه پاشم درهای قیمتی
وز طبع گه خرامم در باغ دلگشای

نظمی بکامم اندر چون باده لطیف
خطی به دستم اندر چون زلف دلربای

ای در زمانه راست نگشته مکوی کژ
وی پخته ناشده به خرد خام کم درای

امروز پست گشت مرا همت بلند
زنگار غم گرفت مرا تیغ غمزدای

از رنج تن تمام نیارم نهاد پی
وز درد دل بلند نیارم کشید وای

گیرم صبور گردم بر جای نیست دل
گویم به رسم باشم هموار نیست رای

عونم نکرد همت دور فلک نگار
سودم نداد گردش جام جهان نمای

بر من سخن نبست نبندد بلی سخن
چون یک سخن نیوش نباشد سخن سرای

کاری ترست بر دل و جانم بلا و غم
از رمح آب داده و از تیغ سرگرای

چون پشت بینم از همه مرغان درین حصار
ممکن بود که سایه کند بر سرم همای

گردون چه خواهد از من بیچاره ضعیف
گیتی چه خواهد از من درمانده گدای

گر شیر شرزه نیستی ای فضل کم شکر
ور مار گَرزه نیستی ای عقل کم گزای

ای محنت ار نه کوه شدی ساعتی برو
وی دولت ار نه باد شدی لحظه ای بپای

ای تن جزع مکن که مجازیست این جهان
وی دل غمین مشو که سپنجیست این سرای

گر عز و ملک خواهی اندر جهان مدار
جز صبر و قناعت دستور و رهنمای

ای بی هنر زمانه مرا پاک در نورد
وی کوردل سپهر مرا نیک بر گرای

ای روزگار هر شب و هر روز از حسد
ده چه ز محنتم کن و ده در ز غم گشای

در آتش شکیبم چون گل فرو چکان
بر سنگ امتحانم چون زر بیازمای

از بهر زخم گاه چو سیمم فرو گداز
وز بهر حبس گاه چو مارم همی فسای

ای اژدهای چرخ دلم بیشتر بخور
وی آسیای چرخ تنم تنگ تر بسای

ای دیده سعادت تاری شو و مبین
وی مادر امید سترون شو و مزای

زین جمله باک نیست چو نومید نیستم
از عفو شاه عادل و از رحمت خدای

شاید که بی گنه نکند باطلم ملک
کاندر جهان نیابد چون من ملک ستای

مسعود سعد دشمن فضلست روزگار
این روزگار شیفته را فضل کم نمای

این چنین رنج کز زمانه مراست
هیچ دانی که در زمانه کراست

هر چه در علم و فضل من بفزود
همچنانم ز جاه و مال بکاست

نیستم عاشق از چه رخ زردم
نیستم آهو از چه پشت دوتاست

ای تن آرام گیر و صبر گزین
که هر امروز را ز پس فرداست

مشو آنجا که دانه طمع است
زیر دانه نگر که دام بلاست

خویشتن را خلق مکن بر خلق
برد نو بهتر از کهن دیباست

زان عزیز است آفتاب که او
گاه پیدا و گاه ناپیداست

همه از آدمیم ما لیکن
او گرامی ترست کو داناست

همه آهن ز جنس یکدگر است
که همه از میانه خار است

نعل اسبان شد آنچه نرم آهن
تیغ شاهان شد آنچه روهیناست

نه غلط کردم آنکه داناییست
برسیده به هر مراد و هواست

هنر از تیغ تیز پیدا شد
که بدو شاه قبضه را آراست

باژگونه است کار این گیتی
زین همه هر چه گفتم از سوداست

هر که او راست باشد و بی عیب
بر وی از روزگار بیش عناست

به همه حال بیشتر ببرند
هر درختی که شاخ دارد راست

تو چنان برگمان که من دونم
سخن من نگر که چون والاست

اصل زر عیار از خاک است
اصل عود قمار نه ز گیاست

این شگفتی نگر کجا سخنم
نکته زاید همی و آید راست

گرچه پیوسته شعر گویم من
عادت من نه عادت شعر است

نه طمع کرده ام ز کیسه کس
نه تقاضاست شعر من نه هجاست

همچو ما روزگار مخلوق است
گله کردن ز روزگار چراست

گله از هیچ کس نباید کرد
کز تن ماست آنچه بر تن ماست

کرم پیله همی به خود بتند
که همی بند گرددش چپ و راست

ار خسی افتدت به دیده منال
سوی آن کس نگر که نابیناست

حذر از تو چه سود چو برسد
لابد آنچ از خدای بر تو قضاست

شادمانی به عمر کی زیبد
چون حقیقت بود همی که فناست

صعب باشد پس هر آسانی
نشنیدی که خار با خرماست

مکرمت را یکی درخت شناس
که برو برگ وی ز شکر و ثناست

آفتابش ز نور نورانی است
آب او از مروت است و سخاست

سایه دارست و اهل دانش را
زیر آن سایه ملجاء و مأواست

مکرمت کن که بگذرد همه چیز
مکرمت پایدار در دنیاست

ای سرد و گرم دهر کشیده
شیرین و تلخ دهر چشیده

اندر هزار بادیه گشته
بر تو هزار باد وزیده

بی حد بنای آز کشفته
بی مر لباس صبر دریده

در چند کارزار فتاده
در چند مرغزار چریده

اقلیم ها به نام سپرده
در دشت ها به وهم دویده

در سمج های حبس نشسته
با حلقه های بند خمیده

در بحرها چو ابر گذشته
در دشت ها چو باد تنیده

بی بیم در حوادث جسته
بی باک با سپهر چخیده

اندوه بوته تو نهاده
واندیشه آتش تو دمیده

گردون تو را عیار گرفته
یک ذره بر تو بار ندیده

اعجاز گفته تو شنوده
انصاف کرده تو گزیده

سحر آمده به رغبت و اشعارت
از تو به گوش حرص شنیده

باغیست خاطر تو شکفته
شاخیست فکرت تو دمیده

هر کس بری ز شاخ تو برده
هر کس گلی ز باغ تو چیده

وان سر بریده خامه بی حبر
رزق تو از تو باز بریده

افزون نمی کند ز لباده
برتر نمی شود ز ولیده

وان کسوتی که بختت رشته ست
نابافته ست و نیم تنیده

تا چند بود خواهی بی جرم
در کنج این خراب خزیده

لرزان به تن چو دیو گرفته
پیچان به جان چو مار گزیده

چهره ز زخم درد شکسته
قامت ز رنج بار خمیده

جان از تن تو چست گسسته
هوش از سر تو پاک رمیده

چشمت ز گریه جوی گشاده
جسمت به گونه زر کشیده

ادبار در دم تو نشسته
افلاس بر سر تو رسیده

نه پی به گام راست نهاده
نه می به کام خویش مزیده

اشک دو دیده روی تو کرده
نار چهار شاخ کفیده

گویی که دانه دانه لعلست
زو قطره قطره خون چکیده

از بهر خوشه ای را بسیار
بر خویشتن چونال نویده

در چشم تو امید گلی را
صد خار انتظار خلیده

شمشیر سطوت تو زده زنگ
شیر عزیمت تو شمیده

سرو طراوت تو شکسته
روز جوانی تو پریده

بر مایه سود کرد چه داری
ای تجربت به عمر خریده

حق تو می نبیند بینی
این سرنگون به چندین دیده

حال تو بی حلاوت و بی رنگ
مانند میوه ایست مکیده

هم روزی آخرت برساند
ایزد بدانچه هست سزیده

مسعود سعد چند لبی ژاژ
چه فایده ز ژاژ لبیده

ای لاهوور ویحک بی من چگونه ای
بی آفتاب روشن روشن چگونه ای

ای آن که باغ طبع من آراسته تو را
بی لاله و بنفشه و سوسن چگونه ای

تو مرغزار بودی و من شیر مرغزار
با من چگونه بودی و بی من چگونه ای

ناگاه عزیز فرزند از تو جدا شده ست
با درد او به نوحه و شیون چگونه ای

بر پای تو دو بند گرانست چونستی
بی جان شدی تو اکنون بی تن چگونه ای

نفرستیم پیام و نگویی به حسن عهد
کاندر حصار بسته چو بیژن چگونه ای

گر در حضیض برکشدت باژگونه بخت
از اوج برفراخته گردن چگونه ای

ای تیغ اگر نیام به حیلت بخواستی
دردا که تو برهنه چو سوزن چگونه ای

در هیچ حمله هرگز نفکنده ای سپر
با حمله زمانه توسن چگونه ای

باشد تو را ز دوست یکایک تهی کنار
با دشمن نهفته به دامن چگونه ای

از زهر مار و تیزی آهن بود هلاک
با مار حلقه گشته ز آهن چگونه ای

از دوستان ناصح مشفق جدا شدی
با دشمنان ناکس ریمن چگونه ای

در باغ نوشکفته بکردی همی نظر
وز بیم رفته در دم گلخن چگونه ای

آباد جای نعمت نامد تو را به چشم
محنت زده به ویران معدن چگونه ای

ای بوده بام و روزن تو چرخ و آفتاب
در سمج تنگ بیدر و روزن چگونه ای

ای جره باز دست گذار شکار دوست
بسته میان تنگ نشیمن چگونه ای

بر ناز دوست هرگز طاقت نداشتی
امروز با شماتت دشمن چگونه ای

ای دم گرفته زندان گشته مقام تو
بی دل گشاده طارم و گلشن چگونه ای

کرد با من زمانه حمله به جنگ
چون مرا بسته دید میدان تنگ

رنج و غم را ز بهر جان و دلم
تیغ پولاد کرد و تیر خدنگ

هر زمانی همی رسد مددش
دو سپه روز و شب ز روم و ز زنگ

زان کشد تیغ صبح هر روزی
که نگشتش گسسته بر من چنگ

گشته ام چون عطارد اندر حوت
ورچه بودم چو ماه در خرچنگ

آتش گوهرم به خاطر و طبع
حبس از آن باشدم همی در سنگ

آب انده ز دیده چندان رفت
تا زد آئینه نشاطم زنگ

آب رویم نماند در رویم
آب مانند کس نبینی رنگ

محنتم همچو دوستان عزیز
هر شب اندر کنار گیرد تنگ

بالشی ام نهد ز پنجه شیر
بستری گسترد ز کام نهنگ

شربتی خورده ام به طعم چنان
نوشم آید همی به کام شرنگ

خورشم گشت خاک تیره چو مار
مسکنم کوه تنگ شد چو پلنگ

خوب گفتار و پر هنر حرکت
بدلم شد به خامشی و درنگ

گویی آن صورتم که بر دیوار
زده باشدش خامه نیرنگ

به دلم داده بود شاهی روی
به تنم کرده بود بخت آهنگ

چشم آن شد ز گرد انده کور
پای این شد ز دست محنت لنگ

هر چه بیشم دهد فلک مالش
بیش یابد ز من همی فرهنگ

هنرم هر چه داد بیش کند
چنگ را لحن خوشتر آرد چنگ

لیکن از حد چو بگذراند باز
بگسلاند به چنگ بر آهنگ

هر که او پاک چون هوا باشد
چون هوا نزد کس نگیرد سنگ

مرد باید که ده دله باشد
تا بود سرخ روی چون نارنگ

مردمان زمانه بی هنرند
زانکه فرهنگشان ندارد هنگ

نیست در کارشان دل زاغی
بانگ افکنده در جهان چو کلنگ

نیست از ننگ ننگشان ور چند
ننگ دارد ز ننگ ایشان ننگ

دوزخ آرد پرستش ایشان
راست هستند نامه ارژنگ

لاف رادی گران بود چون کوه
ور چو زفتی گران بود چون گنگ

خوب روی و ملبسند همه
طرفه رنگند و نادره نیرنگ

بار منت نشسته بر سر جود
زین سبب گشته هر سه حرفش تنگ

ابر هم خوی اهل عصر گرفت
بلبل منت زند به هر فرسنگ

قطره آب ازو همی بچکد
تا نگرددش روی پر آژنگ

خیز مسعودسعد رنجه مباش
بازدار از جهان و اهلش چنگ

نوش خواهی همی ز شاخ کبست
عود جویی همی ز بیخ زرنگ

چنگ باز هوا ندارد کبک
دل شیر عرین ندارد رنگ

هر زمان در سرایی از محنت
باره بخت تو ندارد تنگ

کار نیکو کند خدای منال
راه کوته کند زمانه ملنگ

بگذرد محنت تو چون بگذشت
ملک جمشید و دولت هوشنگ

سه قصیده بلند از سنایی، انوری و خاقانی

مرد هشیار در این عهد کم است
ور کسی هست بدین متهم است

زیرکان را ز در عالم و شاه
وقت گرم است نه وقتِ کرم است

هست پنهان ز سفیهان چو قدم
هر کرا در ره حکمت قدم است

و آنکه را هست ز حکمت رمقی
خونش از بیم چو شاخِ بِقَم است

و آن که بیناست برو از پی امن
راهِ دربسته چو جذرِ اَصَم است

از عم و خال شرف هر همه را
پشت و دل، بر شبه نقشِ غم است

هر کجا جاه، در آن جاه، چَه است
هر کجا سیم، در آن سیم، سَم است

هر کرا عزلت و خرسندی خوست
گرچه اندر سَقَر اندر اِرَم است

گوشه گشته‌ست بسان حکمت
هر که جویندهٔ فضل و حِکَم است

دست آن کز قلمِ ظلم تهی‌ست
پای آنکس به حقیقت، قلم است

رسته نزد همه کس فتنه‌گیاه
هر کجا بوی تف و نامِ نم است

همه شیران زمین در المند
در هوا شیرِ عَلَم بی‌الم است!

هر که را بینی پر باد از کبر
آن نه از فربهی آن از ورم است

از یکی درنگری تا به هزار
همه را عشقِ دوام و دِرَم است

پادشا را ز پی شهوت و آز
رخ به سیمین‌بر و سیمِ ستم است

اُمَرا را ز پی ظلم و فساد
دل به زور و زر و خیل و حشم است

سگ‌پرستان را چون دُمِّ سگان
بهرِ نان، پشت دل و دین به خَم است

فقها را غرض از خواندن فقه
حیلهٔ بیع و ربا و سلم است

علما را ز پی وعظ و خطاب
جگر از بهر تعصب به دَم است

صوفیان را ز پی راندنِ کام
قبله‌شان شاهد و شمع و شکم است

زاهدان را ز برای زِه و زِه
«قل هوالله احد» دام و دم است

حاجیان را ز گدایی و نفاق
هوس و هوش به طبل و عَلَم است

غازیان را ز پی غارت و سهم
قوّت از اسب و سلاح و خدم است

فاضلان را ز پی لاف فضول
روی در رفع و جر و جزم و ضم است

ادبا را ز پی کسب لجاج
انده نصبِ لَن و جَزمِ لَم است

متکلم را از راه خیال
غم اثبات حدوث و قِدَم است

چرخ‌پیمای ز بهر دو دروغ
بستهٔ مِسطَر و شکل رَقَم است

مرد طب را ز پی خلعت و نام
همه اندیشهٔ بُرء و سقم است

مرد دهقان ز پی کسب معاش
از ستور و خر و خرمن خُرَم است

خواجه معطی ز پی لاف و ریا
تازه از مدحت و لرزان ز ذم است

باز سایل را در هر دو جهان
دوزخش «لا» و بهشتش «نَعَم» است

طبع برنا بر یک ساعَته عیش
عاشق شُربِ مِی و زیر و بم است

کَهل را از قِبَل حرمت و نسل
اندهِ نفقه و زادِ حَرَم است

پیر نز بهر گناه، از پی جاه
تا دم مرگ ندیم ندم است

سعی ساعی به سوی سلطان، آن
که فلان‌ جای فلان محتشم است

چشم عامی به سوی عالِم از آن
که فلان در جَدَلِ کیف و کم است

قدِّ هر موی‌شکاف از پی ظلم
همچو دندانهٔ شانه بهم است

مرد ظالم شده خرسند بدین
که بگویند: “فلان محترم است”

همگان سُغبهٔ صیدند و حرام
کو کسی کز پی حق در حرم است

اینهمه مشغله و رسم و هوس
طالبان ره حق را صنم است

همه بد گشته و عذر همه این:
“گر بدم من، نه فلان نیز هم است؟”

اینهمه بیهده دانی که چراست؟
زان که بوالقاسمشان بوالحکم است

جم از این قوم بجسته‌ست و کنون
دیو با جامه و با جامِ جم است

با چنین موجِ بلا همچو صدف
آنکس آسوده که امروز اصم است

پس تو گویی که: “بر آن بی‌طمعی
از که همواره سنایی دُژَم است؟”

چرخ را از پی رنج حکما
از چنین یاوه‌درایان چه کم است؟

به سمرقند اگر بگذری ای باد سحر
نامهٔ اهل خراسان به بر خاقان بر

نامه‌ای مطلع آن رنج تن و آفت جان
نامه‌ای مقطع آن درد دل و سوز جگر

نامه‌ای بر رقمش آه عزیزان پیدا
نامه‌ای در شکنش خون شهیدان مضمر

نقش تحریرش از سینهٔ مظلومان خشک
سطر عنوانش از دیدهٔ محرومان تر

ریش گردد ممر صوت از او گاه سماع
خون شود مردمک دیده از او وقت نظر

تا کنون حال خراسان و رعایا بوده‌ست
بر خداوند جهان خاقان پوشیده مگر

نی نبوده‌ست که پوشیده نباشد بر وی
ذره‌ای نیک و بد نه فلک و هفت اختر

کارها بسته بود بی‌شک در وقت و کنون
وقت آن است که راند سوی ایران لشکر

خسرو عادل خاقان معظم کز جد
پادشاه است و جهاندار به هفتاد پدر

دائمش فخر به آن است که در پیش ملوک
پسرش خواندی سلطان سلاطین سنجر

باز خواهد ز غزان کینه که واجب باشد
خواستن کین پدر بر پسر خوب‌سیر

چون شد از عدلش سرتاسر توران آباد
کی روا دارد ایران را ویران یکسر

ای کیومرث‌بقا پادشه کسری‌عدل
وی منوچهرلقا خسرو افریدون‌فر

قصهٔ اهل خراسان بشنو از سر لطف
چون شنیدی ز سر رحم به ایشان بنگر

این دل‌افکار جگرسوختگان می‌گویند
کای دل و دولت و دین را به تو شادی و ظفر

خبرت هست که از هرچه در او چیزی بود
در همه ایران امروز نمانده‌ست اثر

خبرت هست کز این زیروزبر شوم‌غزان
نیست یک پی ز خراسان که نشد زیروزبر

بر بزرگان زمانه شده خردان سالار
بر کریمان جهان گشته لئیمان مهتر

بر در دونان احرار حزین و حیران
در کف رندان ابرار اسیر و مضطر

شاد الا به در مرگ نبینی مردم
بکر جز در شکم مام نیابی دختر

مسجد جامع هر شهر ستورانشان را
پایگاهی شده نه سقفش پیدا و نه در

خطبه نکْنند به هر خطه به نام غز ازآنک
در خراسان نه خطیب است کنون نه منبر

کشته فرزند گرامی را گر ناگاهان
بیند، از بیم خروشید نیارد مادر

آن‌که را صد ره غز زر ستد و باز فروخت
دارد آن جنس که گوییش خریده‌ست به زر

بر مسلمانان زآن نوع کنند استخفاف
که مسلمان نکند صدیک از آن با کافر

هست در روم و ختا امن مسلمانان را
نیست یک ذره سلامت به مسلمانی در

خلق را زین غم فریاد رس ای شاه‌نژاد
ملک را زین ستم آزاد کن ای پاک‌سیر

به خدایی که بیاراست به نامت دینار
به خدایی که بیفراخت به فرت افسر

که کنی فارغ و آسوده دل خلق خدا
زین فرومایه‌غز شوم‌پی غارتگر

وقت آن است که یابند ز رمحت پاداش
گاه آن است که گیرند ز تیغت کیفر

زن و فرزند و زر جمله به یک حمله چو پار
بردی امسال روانشان به دگر حمله ببر

آخر ایران که از او بودی فردوس به رشک
وقف خواهد شد تا حشر بر این شوم‌حشر

سوی آن حضرت کز عدل تو گشته‌ست چو خلد
خویشتن زاینجا کز ظلم غزان شد چو سقر

هرکه پایی و خری داشت به حیلت افکند
چه کند آن‌که نه پای است مر او را و نه خر

رحم‌ کن رحم بر آن قوم که نبود شب و روز
در مصیبتشان جز نوحه‌گری کار دگر

رحم‌ کن رحم بر آن قوم که جویند جوین
از پس آنکه نخوردندی از ناز شکر

رحم‌ کن رحم بر آن‌ها که نیابند نمد
از پس آنکه ز اطلسشان بودی بستر

رحم‌ کن رحم بر آن قوم که رسوا گشتند
از پس آنکه به مستوری بودند سمر

گرد آفاق چو اسکندر برگرد از آنک
تویی امروز جهان را بدل اسکندر

از تو رزم ای شه و از بخت موافق نصرت
از تو عزم ای ملک و از ملک‌العرش ظفر

همه پوشند کفن گر تو بپوشی خفتان
همه خواهند امان چون تو بخواهی مغفر

ای سرافرازجهانبانی کز غایت فضل
حق سپرده‌ست به عدل تو جهان را یکسر

بهره‌ای باید از عدل تو نیز ایران را
گرچه ویران شد بیرون ز جهانش مشمر

تو خور روشنی و هست خراسان اطلال
نه بر اطلال بتابد چو بر آبادان خور

هست ایران به مثل شوره تو ابری و نه ابر
هم برافشاند بر شوره چو بر باغ مطر

بر ضعیف و قوی امروز تویی داور حق
هست واجب غم حق ضعفا بر داور

کشور ایران چون کشور توران چو تو راست
از چه محروم است از رأفت تو این کشور

گر نیاراید پای تو بدین عزم رکاب
غز مدبر بکشد باز عنان تا خاور

کی بود کی که ز اقصای خراسان آرند
از فتوح تو بشارت بر خورشید بشر

پادشاه علما صدر جهان خواجهٔ شرع
مایهٔ فخر و شرف قاعدهٔ فضل و هنر

شمس اسلام فلک‌مرتبه برهان‌الدین
آن‌که مولیش بود شمس و فلک فرمان‌بر

آن‌که از مهر تو تازه‌ست چو از دانش روح
وآن‌که بر چهر تو فتنه‌ست چو بر شمس قمر

یاورش بادا حق عزوجل در همه کار
تا در این کار بود با تو به همت یاور

چون قلم گردد این کار گر آن صدر بزرگ
نیزه‌کردار ببندد ز پی کینه کمر

به تو ای سایهٔ حق خلق جگرسوخته را
او شفیع است چنان کامّت را پیغمبر

خلق را زین حشر شوم اگر برهانی
کردگارت برهاند ز خطر در محشر

پیش سلطان جهان سنجر کاو پروردت
ای چنو پادشه دادگر حق‌پرور

دیده‌ای خواجهٔ آفاق کمال‌الدین را
که نباشد به جهان خواجه از او کامل‌تر

نیک دانی که چه و تا به کجا داشت بر او
اعتماد آن شه دین‌پرور نیکومحضر

هست ظاهر که بر او هرگز پوشیده نبود
هیچ اسرار ممالک چه ز خیر و چه ز شر

روشن است آنکه بر آن جمله که خور گردون را
بود ایران را رایش همه عمر اندر خور

واندر آن مملکت و سلطنت و آن دولت
چه اثر بود از او هم به سفر هم به حضر

با کمال‌الدین ابنای خراسان گفتند
قصهٔ ما به خداوند جهان خاقان بر

چون کند پیش خداوند جهان از سر سوز
عرضه این قصهٔ رنج و غم و اندوه و فکر

از کمال کرم و لطف تو زیبد شاها
کز کمال‌الدین داری سخن ما باور

زو شنو حال خراسان و غزان ای شه شرق
که مر او را همه حال است چو الحمد ازبر

تا کشد رای چو تیر تو در آن قوم کمان
خویشتن پیش چنین حادثه‌ای کرد سپر

آنچه او گوید محض شفقت باشد از آنک
بسطت ملک تو می‌خواهد نه جاه و خطر

خسروا در همه انواع هنر دستت هست
خاصه در شیوهٔ نظم خوش و اشعار غرر

گر مکرر بود ایطاء در این قافیتم
چون ضروری‌ست شها پردهٔ این نظم مدر

هم بر آن‌گونه که استاد سخن عمعق گفت
خاک خون‌آلود ای باد به اصفاهان بر

بی‌گمان خلق جگرسوخته را دریابد
چون ز درد دلشان یابد از این‌گونه خبر

تا جهان را بفروزد خور گیتی‌پیمای
از جهان‌داری ای خسرو عادل برخور

هان! ای دلِ عبرت‌بین! از دیده عِبَر کن! هان!
ایوانِ مدائن را آیینهٔ عبرت دان!

یک‌ره ز لبِ دجله منزل به مدائن کن
وز دیده دُوُم دجله بر خاکِ مدائن ران

خود دجله چنان گرید صد دجلهٔ خون گویی
کز گرمیِ خونابش آتش چِکَد از مژگان

بینی که لبِ دجله چون کف به دهان آرد؟
گویی ز تَفِ آهش لب آبله زد چندان

از آتشِ حسرت بین بریان جگرِ دجله
خود آب شنیده‌ستی کآتش کُنَدش بریان

بر دجله گِری نونو! وز دیده زکاتش ده
گرچه لبِ دریا هست از دجله زکات‌اِستان

گر دجله درآمیزد بادِ لب و سوزِ دل
نیمی شود افسرده، نیمی شود آتش‌دان

تا سلسلهٔ ایوان بگسست مدائن را
در سلسله شد دجله، چون سلسله شد پیچان

گه‌گه به زبانِ اشک آواز ده ایوان را
تا بو که به گوشِ دل پاسخ شنوی ز ایوان

دندانهٔ هر قصری پندی دهدت نو نو
پندِ سرِ دندانه بشنو ز بُنِ دندان

گوید که تو از خاکی، ما خاک توایم اکنون
گامی دو سه بر ما نِه و اشکی دو سه هم بِفْشان

از نوحهٔ جغدالحق ماییم به دردِ سر
از دیده گلابی کن، دردِ سرِ ما بنشان

آری! چه عجب داری؟ کاندر چمنِ گیتی
جغد است پیِ بلبل؛ نوحه‌ست پیِ الحان

ما بارگهِ دادیم این رفت ستم بر ما
بر قصرِ ستمکاران تا خود چه رسد خِذلان

گویی که نگون کرده‌ست ایوانِ فلک‌وش را
حکمِ فلکِ گردان؟ یا حکمِ فلک‌گردان؟

بر دیدهٔ من خندی کاینجا ز چه می‌گرید؟
خندند بر آن دیده کاین‌جا نشود گریان

نی زالِ مدائن کم از پیرزنِ کوفه
نه حجرهٔ تنگِ این کم‌تر ز تنورِ آن

دانی چه؟ مدائن را با کوفه برابر نه!
از سینه تنوری کن وز دیده طلب طوفان

این است همان ایوان کز نقشِ رخِ مردم
خاکِ درِ او بودی دیوارِ نگارستان

این است همان درگه کاو را ز شهان بودی
دیلم مَلِکِ بابِل، هندو شهِ ترکستان

این است همان صفّه کز هیبتِ او بردی
بر شیرِ فلک حمله شیرِ تنِ شادروان

پندار همان عهد است، از دیدهٔ فکرت بین!
در سلسلهٔ درگه، در کوکبهٔ میدان

از اسب پیاده شو، بر نَطعِ زمین رُخ نِه
زیرِ پیِ پیلش بین شهمات شده نُعمان

نی! نی! که چو نُعمان بین پیل‌افکنِ شاهان را
پیلانِ شب و روزش کُشته به پیِ دوران

ای بس شهِ پیل‌افکن کافکنْد به شه‌پیلی
شطرنجیِ تقدیرش در مات‌گهِ حِرمان

مست است زمین زیرا خورده‌ست به‌جای می
در کاسِ سرِ هُرمُز، خونِ دلِ نُوشِروان

بس پند که بود آنگه بر تاجِ سرش پیدا
صد پندِ نو است اکنون در مغزِ سرش پنهان

کسری و ترنجِ زر، پرویز و به زرّین
بر باد شده یک‌سر، با خاک شده یک‌سان

پرویز به هر خوانی زرّین‌تره گستردی
کردی ز بساطِ زر، زرّین‌تره را بستان

پرویز کنون گم شد، زان گم‌شده کم‌تر گو
زرّین‌تره کو برخوان؟ رو «کَم تَرَکوا» برخوان

گفتی که کجا رفتند آن تاج‌وران اینک؟
ز ایشان شکمِ خاک است آبستنِ جاویدان

بس دیر همی‌ زاید آبستنِ خاک، آری
دشوار بود زادن، نطفه ستدن آسان

خونِ دلِ شیرین است آن می که دهد رَزبُن
ز آب و گِلِ پرویز است آن خُم که نهد دهقان

چندین تنِ جَبّاران کاین خاک فرو خورده‌ست
این گرسنه‌چشم آخر هم سیر نشد ز ایشان

از خونِ دلِ طفلان سرخابِ رخ آمیزد
این زالِ سپید ابرو، وین مامِ سیه‌پستان

خاقانی ازین درگه دریوزهٔ عبرت کن
تا از درِ تو زین‌پس دریوزه کند خاقان

امروز گر از سلطان رندی طلبد توشه
فردا ز درِ رندی توشه طلبد سلطان

گر زادِ رهِ مکه تحفه‌ست به هر شهری
تو زادِ مدائن بَر تحفه ز پیِ شروان

هرکس بَرَد از مکّه سبحه ز گِلِ جمره
پس تو ز مدائن بَر سبحه ز گلِ سلمان

این بحرِ بصیرت بین! بی‌شربت از او مگذر
کز شطّ چنین بحری لب‌تشنه شدن نتوان

اِخوان که زِ راه آیند، آرند ره‌آوردی
این قطعه ره‌آورد است از بهرِ دلِ اِخوان

بنگر که در این قطعه چه سحر همی راند
معتوه مسیحا دل، دیوانهٔ عاقل جان

بدبینی فردوسی به جهان در پنج بند و آرزوی هرگز زاده نشدن

۱. آغاز و پایان زندگی رنج است:

چه جویی همی زین سرای سپنج
کز آغاز رنجست و فرجام رنج

بریزی به خاک ار همه ز آهنی
اگر دین‌پرستی ور آهرمنی

۲. جهان بدمهر و بدگوهر است و پرورده خود را سرانجام می کشد:

جهانا چه بدمهر و بدگوهری
که خود پرورانی و خود بشکری

جهانا مپرور چو خواهی درود
چو می بدروی پروریدن چه سود؟

چنین است کردار این گنده پیر
ستاند ز فرزند پستان شیر

چو پیوسته شد مهر دل بر جهان
به خاک اندر آرد سرش ناگهان

جهانا ندانم چرا پروری
چو پرورده باشی چرا بشکری

جهانا بپروردیش در کنار
وز آن پس ندادی به جان زینهار

نهانی ندانم ترا دوست کیست
بدین آشکارت بباید گریست

جهانا چه خواهی ز پروردگان
چه پروردگان، داغِ دل بُردگان

۳. رنج زندگی بیشتر از خوشی آن است:

چنین پروراند همی روزگار
فزون آمد از رنگِ گل رنج خار

اگر بودن اینست شادی چراست
شد از مرگ درویش با شاه راست

جهانا سراسر فسوسی و باد
بتو نیست مرد خردمند شاد

اگر تاج جوید جهانجوی مرد
وگر خاک گردد بروز نبرد

بناکام می‌رفت باید ز دهر
چه زو بهر تریاک یابی چه زهر

ندانم سرانجام و فرجام چیست
برین رفتن اکنون بباید گریست

۴. در جهان اخلاق و عدالتی نیست:

چپ و راست هر سو بتابم همی
سر و پای گیتی نیابم همی

یکی بد کند نیک پیش آیدش
جهان بنده و بخت خویش آیدش

یکی جز به نیکی جهان نسپرد
همی از نژندی فرو پژمرد

۵. هرگز زاده نشدن بهترین گزینه بود:

ببازیگری ماند این چرخ مست
که بازی برآرد به هفتاد دست

زمانی بخنجر زمانی بتیغ
زمانی بباد و زمانی بمیغ

زمانی بدست یکی ناسزا
زمانی خود از درد و سختی رها

زمانی دهد تخت و گنج و کلاه
زمانی غم و رنج و خواری و چاه

همی خورد باید کسی را که هست
منم تنگدل تا شدم تنگدست

اگر خود نزادی خردمند مرد
ندیدی ز گیتی چنین گرم و سرد

بباید به کوری و ناکام زیست
برین زندگانی بباید گریست

سرانجام خاکست بالین اوی
دریغ آن دل و رای و آیین اوی

چه جوییم زین گنبد تیزگرد
که هرگز نیاساید از کارکرد

یکی را همی تاج شاهی دهد
یکی را بدریا بماهی دهد

یکی را برهنه سروپای و سفت
نه آرام و خواب و نه جای نهفت

یکی را دهد توشهٔ شهد و شیر
بپوشد بدیبا و خز و حریر

سرانجام هردو بخاک اندرند
بتارک بدام هلاک اندرند

اگر خود نزادی خردمند مرد
ندیدی ز گیتی چنین گرم و سرد

ندیدی جهان از بُنِه بِه بُدی
اگر که بدی مرد اگر مه بدی

چه گفت آن سخنگوی مرد دلیر
چو از گردش روز برگشت سیر

که کاچی نزادی مرا مادرم
نگشتی سپهر بلند از برم

به پرگار تنگ و میان دو گوی
چه گویم جز از خامشی نیست روی

نه روز بزرگی نه روز نیاز
نماند همی برکسی بر دراز

زمانه ز ما نیست چون بنگری
ندارد کسی آلت داوری

بیارای خوان و بپیمای جام
ز تیمار گیتی مبر هیچ نام

اگر چرخ گردان کشد زین تو
سرانجام خاکست بالین تو

دلت را به تیمار چندین مبند
بس ایمن مشو بر سپهر بلند

که با پیل و با شیر بازی کند
چنان دان که از بی‌نیازی کند

تو بیجان شوی او بماند دراز
درازست گفتار چندین مناز

تو از آفریدون فزونتر نه ای
چو پرویز باتخت و افسر نه ای

خرد نیست با گرد گردان سپهر
نه پیدا بود رنج و خشمش نه مهر

همان به که گیتی نبینی به چشم
نداری ز کردار او مهر و خشم

همه در جهان خاک را آمدیم
نه جویای تریاک را آمدیم

بمیرد کسی کو ز مادر بزاد
زِهِش چون ستم بینم و مرگ داد

نتیجه اخلاقی: بی آزاری و اندوه نخوردن:

بیا تا جهان را به بد نسپریم
به کوشش همه دستِ نیکی بریم

نباشد همی نیک و بد پایدار
همان به که نیکی بُوَد یادگار

سر مایهٔ مرد سنگ و خرد
ز گیتی بی‌آزاری اندر خورد

در دانش و آنگهی راستی
گرین دو نیابی روان کاستی

اگر خود بمانی به گیتی دراز
ز رنج تن آید به رفتن نیاز

یکی ژرف دریاست بن ناپدید
در گنج رازش ندارد کلید

اگر چند یابی فزون بایدت
همان خورده یک روز بگزایدت

سه چیزت بباید کز آن چاره نیست
وزو بر سرت نیز پیغاره نیست

خوری گر بپوشی و گر گستری
سزد گر به دیگر سخن ننگری

چو زین سه گذشتی همه رنج و آز
چه در آز پیچی چه اندر نیاز

بی‌آزاری و خامشی برگزین
که گوید که نفرین به از آفرین؟

چنین است رسم سرای سپنج
یکی زو تن آسان و دیگر به رنج

برین و بران روز هم بگذرد
خردمند مردم چرا غم خورد

به بیشی نهاده ست مردم دو چشم
ز کمّی بود دل پر از درد و خشم

نه آن ماند ای مرد دانا نه این
ز گیتی همه شادمانی گزین

۳۸ غزل از سنایی

ساقیا می ده که جز می نشکند پرهیز را
تا زمانی کم کنم این زهد رنگ‌آمیز را

ملکت آل بنی‌آدم ندارد قیمتی
خاک ره باید شمردن دولت پرویز را

دین زردشتی و آیین قلندر چند چند
توشه باید ساختن مر راه جان‌آویز را

هر چه اسباب است آتش درزن و خرم نشین
بدرهٔ ناداشتی به روز رستاخیز را

زاهدان و مصلحان مر نزهت فردوس را
وین گروه لاابالی جان عشق‌انگیز را

ساقیا زنجیر مشکین را ز مه بردار زود
بر رخ زردم نِه آن یاقوت شکّرریز را

در ده پسرا می مُروَّق را
یاران موافق موفق را

زان می که چو آه عاشقان از تف
انگِشت کند بر آب زورق را

زان می که کند ز شعله پُرآتش
این گنبد‌خانهٔ معلق را

هین خیز و ز عکس باده گلگون کن
این اسبِ سوارخوارِ ابلق را

در زیر لگد بکوب چون مردان
این طارم زرق‌پوش ازرق را

گه ساقی باش و گه حریفی کن
ترتیب فروگذار رونق را

یک دم خوش باش تا چه خواهی کرد
این زهد مزور مزبق را

یک ره به دو باده دست کوته کن
این عقلِ درازقدِّ احمق را

بنمای به زیرکان دیوانه
از مصحف باطل آیت حق را

بر لاله مزن ز چشم سنبل را
بر پسته منه ز ناز فندق را

بیرون شو ازین دو رنگ و این ساعت
همرنگ حریر کن ستبرق را

مشکن به طمع مرا تو ای ممسک
چونان که جریر مر فرزدق را

گر طمع میان‌تهی سه حرف آمد
چار است میان‌تهی مطوق را

در تختهٔ اول ار بنوشتی
بی شکل حروف علم مطلق را

کم زان باری که در دوم‌تخته
چون نسخ کنی خط محقق را

در موضع خوشدلان و مشتاقان
موضوع فروگذار و مشتق را

شعر تر مطلق سنایی خوان
آتش درزن حدیث مغلق را

ساقیا دانی که مخموریم در ده جام را
ساعتی آرام ده این عمر بی آرام را

میر مجلس چون تو باشی با جماعت در نگر
خام در ده پخته را و پخته در ده خام را

قالب فرزند آدم آز را منزل شدست
انده پیشی و بیشی تیره کرد ایام را

نه بهشت از ما تهی گردد نه دوزخ پر شود
ساقیا در ده شراب ارغوانی فام را

قیل و قال بایزید و شبلی و کرخی چه سود
کار کار خویش دان اندر نورد این نام را

تا زمانی ما برون از خاک آدم دم زنیم
ننگ و نامی نیست بر ما هیچ خاص و عام را

از آن می خوردن عشقست دایم کار من هر شب
که بی من در خراباتست دایم یار من هر شب

بتم را عیش و قلاشیست بی من کار هر روزی
خروش و ناله و زاریست بی او کار من هر شب

من آن رهبان خود نامم من آن قلاش خود کامم
که دستوری بود ابلیس را کردار من هر شب

برهنه پا و سر زانم که دایم در خراباتم
همی باشد گرو هم کفش و هم دستار من هر شب

همه شب مست و مخمورم به عشق آن بت کافر
مغان دایم برند آتش ز بیت‌النار من هر شب

مرا گوید به عشق اندر چرا چندین همی نالی
نگار من چو بیند چشم گوهر بار من هر شب

دو صد زنار دارم بر میان بسته به روم اندر
همی بافند رهبانان مگر زنار من هر شب

هر آن روزی که باشم در خرابات
همی نالم چو موسی در مناجات

خوشا روزی که در مستی گذارم
مبارک باشدم ایام و ساعات

مرا بی خویشتن بهتر که باشم
به قرایی فروشم زهد و طاعات

چو از بند خرد آزاد گشتم
نخواهم کرد پس گیتی عمارات

مرا گویی لباسات تو تا کی
خراباتی چه داند جز لباسات

گهی اندر سجودم پیش ساقی
گهی پیش مغنی در تحیات

پدر بر خم خمرم وقف کردست
سبیلم کرد مادر در خرابات

گهی گویم که ای ساقی قدح گیر
گهی گویم که ای مطرب غزل‌هات

گهی باده کشیده تا به مستی
گهی نعره رسیده تا سماوات

مرا موسی نفرماید به تورات
چو کردم حق فرعونی مکافات

چو دانی کاین سنایی ترهاتست
مکن بر روی سلامی خواجه هیهات

شور در شهر فکند آن بت زُنّارپرست
چون خرامان ز خرابات برون آمد مست

پردهٔ راز دریده، قدحِ می در کف
شربت کفر چشیده، عَلَم کفر به دست

شده بیرون ز در نیستی از هستی خویش
نیست حاصل شود آن را که برون شد از هست

چون بت است آن بتِ قلاش‌دلِ رهبان‌کیش
که به شمشیر جفا جز دل عشاق نَخَست

اندر آن وقت که جاسوس جمال رخ او
از پس پردهٔ پندار و هوا بیرون جست

هیچ ابدال ندیدی که درو درنگریست
که در آن ساعت زنّار چهل‌کرد نبست

گاه در خاک خرابات به جان بازنهاد
خاکیی را که ازین خاک شود خاک‌پرست

بر در کعبهٔ طامات چه لبیک زنیم
که به بتخانه نیابیم همی جای نشست

در کوی ما، که مسکنِ خوبان سعتری‌ست
از باقیات مردان، پیری قلندری‌ست

پیری که از مقام منیّت تنش جداست
پیری که از بقای بقیّت دلش بری‌ست

تا روز، دوش، مستِ خرابات اوفتاده بود
بر صورتی که خلق، بَرو بر، همی گریست

گفتم «ورا ببینم، که این سخت منکرست»
گفتا که «حالِ منکَری از شرط منکِری‌ست»

گفتم «گر این حدیث درست است پس چراست؟
کاندر وجود معنی با خلق داوری‌ست»

گفت «آن وجودِ فعل بُوَد کاندرو تو را
با غیر داوری ز پی فضل و برتری‌ست»

آن کس که دیو بود چو آمد درین طریق
بنگر به راستی که کنون خاصه چون پَری‌ست

دستِ هنر نهاد کُله بر سر خِرد
هر تکمه از کلاهش دینارِ جعفری‌ست

گفتم «دل سنایی از کفر آگه است»
گفت «این نه از شمارِ سخن‌های سرسری‌ست»

در حقِّ اتحاد حقیقت به‌ حقِ حق
چون تو نه‌ای حقیقتِ اسلام کافری‌ست

ساقیا می ده که جز می عشق را پدرام نیست
وین دلم را طاقت اندیشهٔ ایام نیست

پختهٔ عشقم شراب خام خواهی زان کجا
سازگار پخته جانا جز شراب خام نیست

با فلک آسایش و آرام چون باشد ترا
چون فلک را در نهاد آسایش و آرام نیست

عشق در ظاهر حرامست از پی نامحرمان
زان که هر بیگانه‌ای شایستهٔ این نام نیست

خوردن می نهی شد زان نیز در ایام ما
کاندرین ایام هر دستی سزای جام نیست

تا نیفتد بر امید عشق در دام هوا
کاین ره خاصست اندر وی مجال عام نیست

هست خاص و عام نی نزدیک هر فرزانه‌ای
دانهٔ دام هوا جز جام جان انجام نیست

جاهلان را در چراگه دام هست و دانه نی
عاشقان را باز در ره دانه هست و دام نیست

در دل آن را که روشنایی نیست
در خراباتش آشنایی نیست

در خرابات خود به هیچ سبیل
موضع مردم مرایی نیست

پسرا خیز و جام باده بیار
که مرا برگ پارسایی نیست

جرعه‌ای می به جان و دل بخرم
پیش کس می بدین روایی نیست

می خور و علم قیل و قال مگوی
وای تو کاین سخن ملایی نیست

چند گویی تو چون و چند چرا
زین معانی ترا رهایی نیست

در مقام وجود و منزل کشف
چونی و چندی و چرایی نیست

تو یکی گرد دل برآی و ببین
در دل تو غم دوتایی نیست

تو خود از خویش کی رسی به خدای
که ترا خود ز خود جدایی نیست

چون به جایی رسی که جز تو شوی
بعد از آن حال جز خدایی نیست

تو مخوانم سنایی ای غافل
کاین سخنها به خودنمایی نیست

کسی کاندر صف مردان به بت‌خانه کمر بندد
برابر کی بود با آن که دل در خیر و شر بندد‌؟

ز دی هرگز نیارد یاد و از فردا ندارد غم
دل اندر دلفریب نقد و اندر ما حضر بندد

کسی کو را عیان باید خبر پیش مجال آید
چو خلوت با عیان سازد کجا دل در خبر بندد

ز عادت بر میان بندد همی هر گبر زناری
نباشد مرده را آنکس که جز بر فرق سر بندد

حقیقت بت‌پرست است آنکه در خود هست پندارش
برست از بت‌پرستی چون در پندار دربندد

نباشد مرد هر مردی که او دستار بر بندد
نباشد گبر‌، هر گبری که او زنار بربندد

اگر تاج تو خورشید است تو زان تاجدارانی
که طاووس ملایک تخت تو بر شاهپر بندد

نیاساید سنایی‌وار آن کاو زین جگر خواران
هزاران درد خون‌آلود بر جان و جگر بندد

نه موسی‌یی شود هر کس که او گیرد عصا بر کف
نه یعقوبی شود آنکس که دل اندر پسر بندد

بسا پیر مناجاتی که بر مرکب فرو ماند
بسا رند خراباتی که زین بر شیر نر بندد

ز معنی بی‌خبر باشی چو از دعوی کمر بندی
چه داند قدر معنی آن که از دعوی کمر بندد‌؟

به تخت و بخت چون نازی که روزی رخت بربندی‌؟
به تخت و بخت چون نازد کسی کاو رخت بر بندد‌؟

غلام خاطر اویم، که او همّت قوی دارد
که دارد هر دو عالم را و دل در یک نظر بندد

اگر یک چند کی بخت سنایی به بگردد پس
همه الفاظ شیرین ملایک بر بصر بندد

برو همچون سنایی باش، نه دین باش و نه دنیا
کسی کاو چون سنایی شد در این هر دو در بندد

تا بت من قصد خرابات کرد
نفی مرا شاهد اثبات کرد

با قدح و بلبله تسبیح کرد
با دف و تنبور مناجات کرد

آن خدمات من دل سوخته
مستی او دوش مکافات کرد

نغمهٔ او هست‌ِ مرا نیست کرد
بیدق او شاه مرا مات کرد

تا که به من داد می و گفت:«خذ»
اغلب انفاس مرا هات کرد

آنکه همی دعوی بر هر کسی
روز و شب از راه کرامات کرد

حال سنایی دل اهل خرد
خاک گمان بر سر طامات کرد

با دل و با دیدهٔ چرخ فلک
دال دل خویش مباهات کرد

دیدهٔ بردوخته چون برگشاد
راز دل خویش مقامات کرد

بحر محیط او به یکی دم بخورد
پس بشد و قصد سماوات کرد

دست به هم بر زد و ناگه به شوق
ز‌آن همه شب دوش لباسات کرد

بست در صومعه و خویش را
چاکر و شاگرد خرابات کرد

کشف که داند که کند آنکه او
فضل برو سید سادات کرد

ماند سنایی را در دل هوس
صومعه پر هزل و خرافات کرد

معشوق مرا ره قلندر زد
زان راه به جانم آتش اندر زد

گه رفت ره صلاح دینداری
گه راه مقامران لنگر زد

رندی در زهد و کفر در ایمان
ظلمت در نور و خیر در شر زد

خمیده چو حلقه کرد قد من
و آنگاه مرا چو حلقه بر در زد

چون سوخت مرا بر آتش دوزخ
وز آتش دوزخ آب کوثر زد

در صومعه پای کوفت از مستی
ابدال ز عشق دست بر سر زد

با آب عنب به صومعه در شد
در میکده آب زر بر آذر زد

گر من نه به کام خویشم او باری
با آنکه دلم نخواست خوشتر زد

هر که در کوی خرابات مرا بار دهد
به کمال و کرمش جان من اقرار دهد

بار در کوی خرابات مرا هیچ کسی
ندهد ور دهد آن یار وفادار دهد

در خرابات بود یار من و من شب و روز
به سر کوی همی گردم تا بار دهد

ای خوشا کوی خرابات که پیوسته در او
مر مرا دوست همی وعدهٔ دیدار دهد

هر که او حال خرابات بداند به درست
هر چه دارد همه در حال به بازار دهد

در خرابات نبینی که ز مستی همه سال
راهب دیر ترا کُشتی و زُنّار دهد

آنکه چون باشد هشیار به فرزند عزیز
دِرمی سیم به صد زاری دشخوار دهد

هر دو عالم را چون مست شود از دل و جان
به بهای قدح می دهد و خوار دهد

آنکه بیرون خرابات به قطمیر و نقیر
چون در آید به خرابات به قنطار دهد

آنکه نانی همه آفاق بود در چشمش
در خرابات به می جبه و دستار دهد

آنکه او کیسه ز طرار نگهدارد چون
به خرابات شود کیسه به طرار دهد

ای تو کز کوی خرابات نداری گذری
زان سناییت همی پند به مقدار دهد

تو برو زاویهٔ زهد نگهدار و مترس
که خداوند سزا را به سزاوار دهد

دوش ما را در خراباتی شب معراج بود
آنکه مستغنی بد از ما هم به ما محتاج بود

بر امید وصل ما را ملک بود و مال بود
از صفای وقت ما را تخت بود و تاج بود

عشق ما تحقیق بود و شرب ما تسلیم بود
حال ما تصدیق بود و مال ما تاراج بود

چاکر ما چون قباد و بهمن و پرویز بود
خادم ما ایلک و خاقان بد و مهراج بود

از رخ و زلفین او شطرنج بازی کرده‌ام
زان که زلفش ساج بود روی او چون عاج بود

بدرهٔ زر و درم را دست او طیار بود
کعبهٔ محو عدم را جان ما حجاج بود

ای یار بی تکلف ما را نبید باید
وین قفل رنج ما را امشب کلید باید

جام و سماع و شاهد حاضر شدند باری
وین خرقه‌های دعوی بر هم درید باید

ایمان و زاهدی را بر هم شکست باید
زنار جاحدی را از جان خرید باید

از روی آن صنوبر ما را چراغ باید
وز زلف آن ستمگر ما را گزید باید

جامی بهای جانی بستان ز دست دلبر
آمد مراد حاصل اکنون مرید باید

چون مطربان خوشدل گشتند جمله حاضر
پایی بکوفت باید بیتی شنید باید

ای ساقی سمنبر در ده تو بادهٔ تر
زیرا صبوح ما را «هل من مزید» باید

از بادهٔ تو مستند ای دوست این عزیزان
رنج و عنای مستان اکنون کشید باید

سالی برفت ناگه روزی دو عید دیدم
این هر دو عید امروز خوشتر ز عید باید

از بوستان رحمت حالی کرانه جویید
چون در سرای همت می‌آرمید باید

از گفتن عبارت گر عبرتی نگیری
در گردن اشارت معنی گزید باید

تا در مکان امنی خر پشته زن فرود آی
چون وقت کوچ آمد نایی دمید باید

گر بایدت که بویی آنجا گل عنایت
اینجا گل ریاست می‌پژمرید باید

ای شکر شگرفی در گفتگوی معنی
گر لب شفات آرد آخر بدید باید

هر چند دیر مانی آخر برفت باید
چون شکری بخوردی زهری چشید باید

بفروخته خریدی آورده را ببردی
یاری چه دیده‌ای تو زین پس چه دید باید

چون لاله گر بخندی عمرت کرانه جوید
چون شمع اگر بگریی حلقت برید باید

ای حریفان ما نه زین دستیم دستی برنهید
باده‌مان خوشتر دهید و نقلمان خوشتر نهید

بام ما دیگر زنید و شام ما دیگر پزید
نام ما دیگر کنید و دام ما دیگر نهید

هر کسی را جام او با جان او یکسان کنید
هر کسی را نقل او با عقل او همبر نهید

چند از شش سوی یک دم چار بالشهای ما
بر فراز تارک نه چرخ و هفت اختر نهید

عیسی و خر هر دو اندر مجلس ما حاضرند
کوه بر عیسی برید و کاه پیش خر نهید

مجلس آزادگان را از گرانان چاره نیست
هین که آمد خام دیگر دیگ دیگر برنهید

خنجر نو بر سر بهرام ناچخ زن زنید
زخمهٔ نو بر کف ناهید خنیاگر نهید

هین که عالم سر به سر طوفان نااهلان گرفت
رخ سوی عصمت سرای نوح پیغمبر نهید

هر که را رنگیست همچو نیل در آب افکنید
هر که را بوییست همچون عود بر آذر نهید

نفس را چون بر جگر آبیست آتش در زنید
عقل را چون بر کله پشمیست بندش بر نهید

ور درین مجلس شما عاشق‌تر از شمع و می‌اید
پس چو شمع و می قدم در آب و آتش در نهید

می قبای آتشین دارد شما در بر کشید
شمع تاج آتشین دارد شما بر سر نهید

ناحفاظیرا چو سگ ار تاختید از پیش در
آن گهٔ با یار آهو چشم برتر بر نهید

چون ز روی هستی از من در من ایمانی نماند
گر مسلمانید یک ره نام من کافر نهید

ور سنایی همچو زنجیرست در حلق شما
حلق او گیرید چون حلقه برون در نهید

ای دل اندر نیستی چون دم زنی خمّار باش
شو بری از نام و ننگ و از خودی بیزار باش

دین و دنیا جمله اندر باز و خود مفلس نشین
در صف ناراستان خود جمله مفلس‌وار باش

تا کی از ناموس و زرق و زهد و تسبیح و نماز
بندهٔ جام شراب و خادم خمّار باش

می‌پرستی پیشه‌گیر اندر خرابات و قمار
کمزن و قلاش و مست و رند و دردی خوار باش

چون همی‌ دانی که باشد شخص هستی خصم خویش
پس به تیغ نیستی با خلق در پیکار باش

طالب عشق و می و عیش و طرب باش و بجوی
چون به کف آمد ترا این روز و شب در کار باش

با سرود و رود و جام باده و جانان بساز
وز میان جان غلام و چاکر هر چار باش

از سر کوی حقیقت بر مگرد و راه عشق
با غرامت همنشین و با ملامت یار باش

ای پسر میخواره و قلاش باش
در میان حلقهٔ اوباش باش

راه بر پوشیدگی هرگز مرو
بر سر کویی که باشی فاش باش

مهر خوبان بر دل و جان نقش کن
سال و مه این نقش را نقاش باش

کم زنان را غاشیه بر دوش گیر
مجلس میخواره را فراش باش

گر نداری رو ز درگاه قدر
چاکر اینانج یا بکتاش باش

میر میران گر نباشی باک نیست
چون سنایی بندهٔ یکتاش باش

الا ای دلربای خوش بیا کامد بهاری خوش
شراب تلخ ما را ده که هست این روزگاری خوش

سزد گر ما به دیدارت بیاراییم مجلس را
چو شد آراسته گیتی به بوی نوبهاری خوش

همی بوییم هر ساعت همی نوشیم هر لحظه
گل اندر بوستانی نو مل اندر مرغزاری خوش

گهی از دست تو گیریم چون آتش می صافی
گهی در وصف تو خوانیم شعر آبداری خوش

کنون در انتظار گل سراید هر شبی بلبل
غزلهای لطیف خوش به نغمه‌های زاری خوش

شود صحرا همه گلشن شود گیتی همه روشن
چو خرم مجلس عالی و باد مشکباری خوش

در راه عشق ای عاشقان خواهی شفا خواهی الم
کاندر طریق عاشقی یک رنگ بینی بیش و کم

روزی بیاید در میان تا عشق را بندی میان
عیسی بباید ترجمان تا زنده گرداند به دم

چون دیده کوته‌بین بود هر نقش حورالعین بود
چون حاصل عشق این بود خواهی شفا خواهی الم

یک جرعه زان می نوش کن سری ز حرفی گوش کن
جان را ازان مدهوش کن کم کن حدیث بیش و کم

دردت بود درمان شمر دشوارها آسان شمر
در عاشقی یکسان شمر شیر فلک شیر علم

از خویشتن آزاد زی از هر ملالی شاد زی
هر جا که باشی راد زی چون یافتی از عشق شم

رو کن شراب رنگ را وز سر بنه نیرنگ را
بس کن تو نام و ننگ را بر فرق فرقد زن قدم

بر سوز دل دمساز شو اول قدم جان باز شو
زی سر معنی باز شو شکل حروف انگار کم

بر زن زمانی کبر را بر طاق نه کبر و ریا
خواهی وفا خواهی جفا چون دوست باشد محتشم

عاشق که جام می کشد بر یاد روی وی کشد
جز رخش رستم کی کشد رنج رکاب روستم

چون از پی دلبر بود شاید که جان چاکر بود
چون زهره خنیاگر بود از حور باید زیر و بم

تا کی ازین سالوس و زه از بند چار ارکان بجه
سر سوی کل خویش نه تا نور بینی بی ظلم

از کل عالم شو بری بگذر ز چرخ چنبری
تا هیچ چیزی نشمری تاج قباد و تخت جم

گر بایدت حرفی ازین تا گرددت عین‌الیقین
شو مدحت خورشید دین بر دفتر جان کن رقم

دگر بار ای مسلمانان به قلاشی در افتادم
به دست عشق رخت دل به میخانه فرستادم

چو در دست صلاح و خیر جز بادی نمی‌دیدم
همه خیر و صلاح خود به باد عشق در دادم

کجا اصلی بود کاری که من سازم به قرایی
که از رندی و قلاشی نهادستند بنیادم

مده پندم که در طالع مرا عشقست و قلاشی
کجا سودم کند پندت بدین طالع که من زادم

مرا یک جام باده به ز چرخ اندر جهان توبه
رسید ای ساقیان یک ره به جام باده فریادم

نیندوزم ز کس چیزی چنان فرمود جانانم
نیاموزم ز کس پندی چنین آموخت استادم

ز رنج و زحمت عالم به جام می در آویزم
که جام می تواند برد یک دم عالم از یادم

الا ای پیر زردشتی به من بربند زناری
که من تسبیح و سجاده ز دست و دوش بنهادم

قبله چون میخانه کردم پارسایی چون کنم
عشق بر من پادشا شد پادشایی چون کنم

کعبه یارم خراباتست و احرامش قمار
من همان مذهب گرفتم پارسایی چون کنم

من چو گرد باده گشتم کم گرایم گرد باد
آسمانی کرده باشم آسیایی چون کنم

عشق تو با مفلسان سازد چو من در راه او
برگ بی‌برگی ندارم بینوایی چون کنم

او مرا قلاش خواهد من همان خواهم که او
او خدای من بر او من کدخدایی چون کنم

کدیهٔ جان و خرد هرگز نکرده بر درش
خاک و باد و آب و آتش را گدایی چون کنم

من چنان خواهم که او خواهد چو در خرمن گهش
از کهی گر کمتر آیم کهربایی چون کنم

بر سر دریا چو از کاهی کمم در آشنا
با گهر در قعر دریا آشنایی چون کنم

او که بر رخ حسن دارد جز وفاکاریش نیست
من که در دل عشق دارم بی‌وفایی چون کنم

بادپایی خواهد از من عشق و من در کار دل
دست تا از دل نشویم بادپایی چون کنم

با خرد گویم که از می چون گریزی گویدم
پیش روح پاک دعوی روشنایی چون کنم

شاهدان چون در خراباتند من زان آگهم
زاهدان را جز بدانجا رهنمایی چون کنم

با نکورویان گبران بوده در میخانه مست
با سیه‌رویان دین زهد ریایی چون کنم

چون مرا او بی سنایی دوستر دارد همی
جز به سعی باده خود را بی‌سنایی چون کنم

او بر آن تا مر سنایی را به خاک اندر کشد
من برآنم تا سنایی را سمایی چون کنم

طبع من زو طبع دارد پس مرا گوید مخواه
من ز بهر برگشان این بینوایی چون کنم

از همه عالم جدا گشتن توانستم ولیک
عاجزم تا از جدایی خود جدایی چون کنم

تا ما به سر کوی تو آرام گرفتیم
اندر صف دلسوختگان نام گرفتیم

در آتش تیمار تو تا سوخته گشتیم
در کنج خرابات می خام گرفتیم

از مدرسه و صومعه کردیم کناره
در میکده و مصطبه آرام گرفتیم

خال و کله تو صنما دانه و دامست
ما در طلب دانه ره دام گرفتیم

یک چند به آسایش وصل تو به هر وقت
از بادهٔ آسوده همی جام گرفتیم

امروز چه ار صحبت ما گشت بریده
این نیز هم از صحبت ایام گرفتیم

آمد گه آنکه ساغر آریم
آواز چو عاشقان برآریم

بر پشت چمن سمن برآمد
ما روی بر آن سمنبر آریم

در باغ چو بنگریم رویش
جانها به نثار بتگر آریم

اندر ره عاشقی ز باده
گر از سر لاف خود برآریم

با همت خود به عون دردی
از عالم عشق پر برآریم

یک مر صلاح را مگر ما
در ره روش قلندر آریم

چون مرکب عاشقی به معنی
اندر صف کم زنان در آریم

گر جان و جهان و دین ببازیم
سرپوش زمانه در سر آریم

در خاک بسیط چون سنایی
نعت فلک مدور آریم

پسرا خیز تا صبوح کنیم
راح را همنشین روح کنیم

مفلسانیم یک زمان بگذار
از شرابی دو تا فتوح کنیم

باده نوشیم بی ریا از آنک
با ریا توبهٔ نصوح کنیم

حال با شعر فرخی آریم
رقص بر شعر بلفتوح کنیم

ور بود زحمتی ز ناجنسی
به نیازی دعای نوح کنیم

ور سنایی هنوز خواهد خفت
پیش ازو ما همی صبوح کنیم

جانا نخست ما را مرد مدام گردان
وانگه مدام در ده مست مدام گردان

بر ما چو از لطافت مل را حلال کردی
بر خصم ما ز غیرت گل را حرام گردان

دارالغرور ما را دارالسرور کردی
درالملام ما را دارالسلام گردان

خامند و پخته مانا تو دو شراب داری
در خام پخته گردان در پخته خام گردان

ناهید زخمه‌زن را از لحنه سیر کردی
بهرام تیغ‌زن را از جام رام گردان

ما را به نام خود کن زان پس چنانکه خواهی
یا هوشیار دفتر یا مست جام گردان

اکنون که روی ما را از غم چو کاه کردی
از عکس روی می را بیجاده فام گردان

خواهی که نسر طایر پران به دامت افتد
از جزع دانه کردی از مشک دام گردان

گمنام کرد ما را یک جام بادهٔ تو
در ده دو جام دیگر ما را چو نام گردان

از ما و خدمت ما چیزی نخیزد ای جان
هم تو بنا نهادی هم تو تمام گردان

خواهی که گر سنایی گردد سمایی از عز
پیش غلام و دربان او را غلام گردان

خیز ای بت و در کوی خرابی قدمی زن
با شیفتگان سر این راه دمی زن

بر عالم تجرید ز تفرید رهی ساز
در بادیهٔ هجر ز حیرت علمی زن

بر هر چه ترا نیست ز بهرش مبر انده
وز هر چه ترا هست ز اسباب کمی زن

جمع آر همه تفرقهٔ خویش به جهدت
بر ذات دعاوی ز معانی رقمی زن

از علم و اشارات و عبارات حذر کن
وز زهد و کرامات گذشته بَرَمی زن

از کفر و ز توحید مگو هیچ سخن نیز
پیرامن خود زین دو خطرها حرمی زن

چون فرد شدی زین همه احوال به تصدیق
در شاهره فقر و حقیقت قدمی زن

جام را نام ای سنایی گنج کن
راح در ده روح را بی رنج کن

این دل و جان طبیعت سنج را
یک زمان از می طریقت سنج کن

تاج جان پاک را در راه دل
مفرش جانان جان آهنج کن

کدخدای روح را در ملک عشق
بی تصرف چون شه شطرنج کن

عقل دین‌دار سلامت جوی را
سنگ شنگولی عشق الفنج کن

یا همه رخ گرد چون گلنار باش
یا همه دل باش و چون نارنج کن

با عمارت چند سازی همچو رنج
با خرابی ساز و همچون گنج کن

خاک و باد و آب و آتش دشمنند
برگذر زین چار و نوبت پنج کن

ساقیا! مستان خواب‌آلوده را بیدار کن
از فروغ باده، رنگِ رویشان گلنار کن

لاابالی پیشه‌گیر و عاشقی بر طاق نِه
عشق را در کار گیر و عقل را بیکار کن

گر ز چرخ چنبری از غم همی خواهی نجات
دور باده پیش گیر و قصد زلف یار کن

پنج حس و چار طبع از پنج باده برفروز
وز دو گیتی دل به یک بار از خوشی بیزار کن

دانشت بسیار باشد چون که اندک می خوری
دانشی کو غم فزاید؟ از می‌اش بردار کن

ور ز راه پنج حس خواهی که یار آید تو را
پنج باده نوش کن، هر پنج در مسمار کن

دوستار عشق گشتی، دشمن جانان مشو
چاکریِ می چون گرفتی، بندگی خمار کن

ور به عمر اندر به نادانی نشسته بوده‌ای
از زبان عاجزی یک‌دَم یک استغفار کن

رحل بگذار ای سنایی رطل مالامال کن
این زبان را چون زبان لاله یک دم لال کن

یک زمان از رنگ و بوی باده روح‌القدس را
در ریاض قدس عنبر مغز و مرجان بال کن

زهد و صفوت یک زمان از عشق در دوزخ فگن
حال و وقتت ساعتی در کار زلف و خال کن

در میان زهد کوشان خویشتن قلاش ساز
در جهان می‌فروشان خویشتن ابدال کن

شاهد شیرین نخواهد زاهدان تلخ را
شاهدی چون شهد خواهی رطل مالامال کن

سرو خود را گوی ای سرو از پی گلزار رخ
خون روان در جویبار اکحل و قیفال کن

تو به کژی ما به خدمت چون دو دالیم از صفت
یک الف را بهر الفت ردف جفتی دال کن

خاک جسم و آب چشم ما به دست عشق تست
خاک را صلصال کردی آب را سلسال کن

باز صیاد اجل را آتشین منقاردار
چرخ گیرای امل را کاغذین چنگال کن

دامن تر دامنان عقل در آخال کش
ساعد هودج کشان عشق پر خلخال کن

عاشق مالست حرص و دشمن مالست می
مال دشمن را به سعی باده دشمن مال کن

خال خود در چشم ما زن صبحهامان شام کن
زلف خود بر دوش خود نه روزهامان سال کن

عشق یک رویست او را بر در عیسی نشان
عقل یک چشمست او را در صف دجال کن

عشق را روز عزیمت باد بر فتراک بند
عقل را وقت هزیمت خاک در دنبال کن

ای سنایی خویش را چون طبع خرم وقت کن
روح را چون خود همایون بخت و فرخ فال کن

خرقه و حالت به هشیاری محال و مخرقه‌ست
چون ز خود بی خود شدی در خرقهٔ دل حال کن

ساقیا برخیز و می در جام کن
در خرابات خراب آرام کن

آتش ناپاکی اندر چرخ زن
خاک تیره بر سر ایام کن

صحبت زنار بندان پیشه‌گیر
خدمت جمشید آذرفام کن

با مغان اندر سفالی باده خور
دست با زردشتیان در جام کن

چون ترا گردون گردان رام کرد
مرکب ناراستی را رام کن

نام رندی بر تن خود کن درست
خویشتن را لاابالی نام کن

خویشتن را گر همی بایدت کام
چون سنایی مفلس خودکام کن

ای سنایی قدح دمادم کن
روح ما را ز راح خرم کن

لحن را همچو «لام» سر بفراز
جام را همچو «جیم» قد خم کن

خشکسالیست کشت آدم را
فتح بابش تویی پر از نم کن

حجرهٔ عقل را ز تحفهٔ روح
تازه چون سجده جای مریم کن

هین که عالم گرفت دیو سپید
خیز تدبیر رخش رستم کن

قفس بلبلان سیمین بال
سقف این سبزبام طارم کن

رزم بر موج بحر اخضر ساز
بزم بر اوج چرخ اعظم کن

همه ره طوطیان چو زاغند
خویشتن را شکر مکن سم کن

هر چه جز یار دام او بشکن
هر چه جز عشق نام او غم کن

راز با عاشقان محرم گوی
ناز با شاهدان محرم کن

خویشتن در حریم حرمت عشق
محرم بادهٔ محرم کن

زین سپس با بهشتیان عشرت
در نهانخانهٔ جهنم کن

ز ره پنج در به یک دو سه می
چار دیوار عشق محکم کن

از پی چشم زخم مشتی شوخ
دیگ سودای خویش سردم کن

بندهٔ آن دو زلف پر خم شو
چاکری آن رخان خرم کن

همچو جمشید برفراز صبا
تکیه بر مسند شه جم کن

پس چو جمشید بر نشین بر باد
همه را زیر نقش خاتم کن

پری و دیو و جنی و انسی
حشرات زمین فراهم کن

آن گهٔ بعد ازین سکندروار
گرد بر گرد سد محکم کن

همچو یاجوج اهل آتش را
از پر خویش هین رمارم کن

سرنگون در سقر فگن همه را
دوزخ از چشمشان محشم کن

نقش ترتیب صوفیان فلک
به یک آسیب جرعه در هم کن

نه هواگیر چون سلیمان باش
نه هوس بخش همچو حاتم کن

همه اسلام هستی و مستیست
گر مسلمانی این مسلم کن

یک دم از بی خودی سه باده بخور
چار تکبیر بر دو عالم کن

هر چه هستی ست نام آن مستی
نسخ ماتم سرای آدم کن

همه این کن ولیک با محرم
چون نیابی مخنثی هم کن

از خرد چشم اندکی بردار
وز کله پشم لختکی کم کن

خانهٔ طامات عمارت مکن
کعبهٔ آفاق زیارت مکن

نامهٔ تلبیس نهفته مخوان
جامهٔ ناموس قصارت مکن

قاعدهٔ کار زمانه بدان
هر چه کنی جز به بصارت مکن

سر به خرابات خرابی در آر
صومعه را هیچ عمارت مکن

چون همه سرمایهٔ تو مفلسی‌ست
در ره افلاس تجارت مکن

چون تو مخنث شدی اندر روش
قصهٔ معراج عبارت مکن

تا نشوی در دین قلاش‌وار
خرقهٔ قلاشان غارت مکن

عمر به شادی چو سنایی گذار
کار به سستی و حقارت مکن

آن جام لبالب کن و بردار مرا ده
اندک تو خور ای ساقی و بسیار مرا ده

هرکس که نیاید به خرابات و کند کبر
او را بر خود بار مده بار مرا ده

مسجد به تو بخشیدم میخانه مرا بخش
تسبیح ترا دادم و زنار مرا ده

ای آنکه سر رندی و قلاشی داری
پس مرد منی دست دگر بار مرا ده

ای زاهد ابدال چو کردار برد می
سردی مکن آن بادهٔ کردار مرا ده

ساقیا مستان خواب‌آلوده را آواز ده
روز را از روی خویش و سوز ایشان ساز ده

غمزه‌ها سر تیز دار و طره‌ها سر پست کن
رمزها سرگرم گوی و بوسها سرباز ده

سرخ روی ناز را چون گل اسیر خار کن
زرد روی آز را چون زر به دست گاز ده

حربه و شل در بر بهرام خربط سوز نه
زخمه و مل در کف ناهید بر بط ساز ده

هم بخور هم صوفیان عقل را سرمست کن
هم برو هم صافیان روح را ره باز ده

در هوای شمع عشق و شمع می پروانه‌وار
پیشوای خلد و صدر سدره را پرواز ده

چنگل گیراست اینک باز و باشهٔ عشق را
صعوه پیش باشه و آن کبک رازی باز ده

پیش کان پیر منافق بانگ قامت در دهد
غارت عقل و دل و جان را هلا آواز ده

پیش کز بالا درآید ارسلان سلطان روز
پیش من بکتاش سرمست مرابه گماز ده

ور همی چون عشق خواهی عقل خود را پاکباز
نصفیی پر کن بدان پیر دوالک باز ده

گر همی سرمست خواهی صبح را چون چشم خود
جرعه‌ای زان می به صبح منهی غماز ده

روزه چون پیوسته خواهد بود ما را زیر خاک
باده ما را زین سپس بر رسم سنگ‌انداز ده

جبرییل اینجا اگر زحمت کند خونش بریز
خونبهای جبرییل از گنج رحمت باز ده

بادبان راز اگر مجروح گردد ز آه ما
درپه‌ای از خامشی در بادبان راز ده

وارهان یک دم سنایی را ز بند عافیت
تا دهی او را شراب عافیت پرداز ده

ای سنایی خیز و بشکن زود قفل میکده
بازخر ما را زمانی زین غمان بیهده

جام جمشیدی بیار از بهر این آزادگان
درد می درده برای درد این محنت زده

درد صافی درده ای ساقی درین مجلس همی
تا زمانی می خوریم آسوده دل در میکده

محتسب را گو ترا با مست کوی ما چکار
می چه خواهی ای جوان زین عاشقان دل زده

می‌ندانی کادم از کتم عدم سوی وجود
از برای مهربازان خرابات آمده

تا ترا روشن شود در کافری در ثمین
بت پرستی پیشه گیر اندر میان بتکده

جان جز پیش خود چمانه منه
طبع جز بر می مغانه منه

باده را تا به باغ شاید برد
آنچنان در شرابخانه منه

گرچه همرنگ نار دانه بود
نام او آب نار دانه منه

در هر آن خانه‌ای که می نبود
پای اندر چنان ستانه منه

تا بود باغ آسمان گردان
چشم بر روی آسمانه منه

روی جز بر جناح چنگ ممال
دست جو بر بر چغانه منه

گر نخواهی که در تو پیچد غم
رنج بر طبع شادمانه منه

بد و نیک زمانه گردانست
بر بد و نیک او بهانه منه

بخردان بر زمانه دل ننهند
پس تو دل نیز بر زمانه منه

الا ای لعبت ساقی ز می پر کن مرا جامی
که پیدا نیست کارم را درین گیتی سرانجامی

کنون چون توبه بشکستم به خلوت با تو بنشستم
ز می باید که در دستم نهی هر ساعتی جامی

نباید خورد چندین غم بباید زیستن خرم
که از ما اندرین عالم نخواهد ماند جز نامی

همی خور بادهٔ صافی ز غم آن به که کم لافی
که هرگز عالم جافی نگیرد با کس آرامی

منه بر خط گردون سر ز عمر خویشتن بر خور
که عمرت را ازین خوشتر نخواهد بود ایامی

چرا باشی چو غمناکی مدار از مفلسی باکی
که ناگاهان شوی خاکی ندیده از جهان کامی

مترس از کار نابوده مخور اندوه بیهوده
دل از غم دار آسوده به کام خود بزن گامی

ترا دهرست بدخواهی نشسته در کمین‌گاهی
ز غداری به هر راهی بگسترده ترا دامی

یادداشت: منبع استفاده شده برای انتخاب غزلها کتاب “در اقلیم روشنایی” از دکتر شفیعی کدکنی است.

۷ غزل از انوری

هرکه چون من به کفرش ایمانست
از همه خلق او مسلمانست

روی ایمان ندیده‌ای به خدا
گر به ایمان خویشت ایمانست

ای پسر مذهب قلندر گیر
که درو دین و کفر یکسانست

خویشتن بر طریق ایشان بند
که طریقت طریق ایشانست

دست ازین توبه و صلاح بدار
کاندرین راه کافری آنست

راه تسلیم رو که عالم حکم
دام مرغان و مرغ بریانست

ملک تسلیم چون مسلم گشت
بهتر از ملک سلیمانست

مردم صومعه مسلمان نیست
گر همه بوذرست و سلمانست

ساقیا در ده آن میی که ازو
آفت عقل و راحت جانست

حاکی رنگ روی معشوقست
راوی بوی زلف جانانست

مجلس از بوی او سمن‌زارست
خانه با رنگ او گلستانست

از لطافت هوای رنگینست
وز صفا آفتاب تابانست

در قدح همچو عقل و جان در تن
آشکارست اگرچه پنهانست

توبهٔ خویش و آن من بشکن
کین نه توبه است زور و بهتانست

یک زمانم ز خویشتن برهان
کز وجودم ز خود پشیمانست

چند گویی که می نخواهم خورد
که ز دشمن دلم هراسانست

می خور و مست خسب و ایمن باش
مجلس خاص خاص سلطانست

ساقیا بادهٔ صبوح بیار
دانهٔ دام هر فتوح بیار

قبلهٔ ملت مسیح بده
آفت توبهٔ نصوح بیار

هین که طوفان غم جهان بگرفت
می همزاد عمر نوح بیار

وز پی نفی عقل و راحت روح
راح صافی چو عقل و روح بیار

دلم از شعر انوری بگرفت
ای پسر قول بوالفتوح بیار

ای پسر بردهٔ قلندر گیر
پرده از روی کارها برگیر

کفر و اسلام کار کس نکند
آشیان زین دو شاخ برتر گیر

این دو معشوقهٔ دو قوم شدست
تو برو مذهب سه دیگر گیر

پای دربند آن و این چه کنی
خودسری باش و کار از سر گیر

رهبران تو رهزنان تواند
کم این مشتی احمق خر گیر

پیش کین رهبران رهت بزنند
راه بتخانهای آزر گیر

باز دوش آن صنم باده‌فروش
شهری از ولوله آورد به جوش

صبحدم بود که می‌شد به وثاق
چون پرندوش نه بیهش نه به هوش

دست برکرده به شوخی از جیب
چادر افکنده ز شنگی بر دوش

دامن از خواب کشان در نرگس
دام دلها زده از مرزنگوش

لاله‌اش از آتش می پروین پاش
زهره‌اش از باد سحر سنبل‌پوش

پیشکارش قدح باده به دست
او یکی چنگ خوش اندر آغوش

راهوی کرده بعمدا پرده
تا بود پرده درو پرده نیوش

طلع الصبح علی اسعد فال
آن کش فتنه‌کش آفت‌کوش

بم سه تا در عمل آورده چنانک
میر عالم نشنیدست به گوش

قول این صوت چنان مطرب او
وای اگر شهر برآشفتی دوش

ای بسا شربت خون کز غم اوی
دوش گشتست بر آوازش نوش

روستایی بچه‌ای شهر بسوخت
کس در این فتنه نباشد خاموش

گر شبی دیگر از این جنس کند
درگه میر خراسان و خروش

آخر در زهد و توبه دربستم
وز بند قبول آن و این رستم

بر پردهٔ چنگ پرده بدریدم
وز بادهٔ ناب توبه بشکستم

با آن بت کم‌زن مقامر دل
در کنج قمارخانه بنشستم

چون نوبت حسن پنج کرد آن بت
زنار چهارگانه بربستم

از رخصت عشق رخنه‌ای جستم
وز عادت مادر و پدر جستم

چون پای بلا به جور بگشادم
بی‌باده مباد یک نفس دستم

در بتکده گاه مؤمن گبرم
در مصطبه گاه عاقل مستم

دستم ز زبان خصم کوته شد
کامروز چنان که گویدم هستم

بدان عزمم که دیگر ره به میخانه کمر بندم
دل اندر وصل و هجر آن بت بیدادگر بندم

به رندی سر برافرازم به باده رخ برافروزم
ره میخانه برگیرم در طامات بربندم

چو عریان مانم از هستی قباهای بقا دوزم
چو مفلس گردم از هستی کمرهای به زر بندم

گرم یار خراباتی به کیش خویش بفریبد
به زنارش که در ساعت چو او زنار دربندم

ز خیر و شر چو حاصل شد سر از گردون برآرد خور
من نادان چه معنی را دل اندر خیر و شر بندم

چو کس واقف نمی‌گردد همی بر سرّ کار او
همین بندم دل آخر به که در کار دگر بندم

مرا وقتی خوشست امروز و حالی
قدحها پر کنید و حجره خالی

که داند تا چه خواهد بود فردا
بزن رود و بیاور باده حالی

رهی دلسوزتر از روز هجران
میی خوشتر ز شبهای وصالی

ز طبع خود نخواهد گشت گردون
اگر زو شکر گویی یا بنالی

قدح بر دست من نه تا بنوشم
به یاد مجد دین زین‌المعالی

یادداشت: منبع استفاده شده برای انتخاب غزلها کتاب “مفلس کیمیافروش” از دکتر شفیعی کدکنی است.

۲۲ غزل از خاقانی

انصاف در جبلت عالم نیامده است
راحت نصیب گوهر آدم نیامده است

از مادر زمانه نزاده است هیچکس
کو هم ز دهر نامزد غم نیامده است

از موج غم نجات کسی راست کو هنوز
بر شط کون و عرصهٔ عالم نیامده است

از ساغر زمانه که نوشید شربتی
کان نوش جانگزای‌تر از سم نیامده است

گیتی تو را ز حادثه ایمن کجا کند؟
کو را ز حادثات امان هم نیامده است

دزدی است چرخ نقب‌زن اندر سرای عمر
آری به هرزه قامت او خم نیامده است

آسودگی مجوی که کس را به زیر چرخ
اسباب این مراد فراهم نیامده است

با خستگی بساز که ما را ز روزگار
زخم آمده است حاصل و مرهم نیامده است

در جامهٔ کبود فلک بنگر و بدان
کاین چرخ جز سراچهٔ ماتم نیامده است

خاقانیا فریب جهان را مدار گوش
کو را ز ده، دو قاعده محکم نیامده است

در جهان هیچ سینه بی‌غم نیست
غمگساری ز کیمیا کم نیست

خستگی‌های سینه را نونو
خاک پر کن که جای مرهم نیست

دم سرد از دهان بر آه جگر
بازگردان که یار همدم نیست

هیچ یک خوشهٔ وفا امروز
در همه کشتزار آدم نیست

کشت‌های نیاز خشک بماند
کابرهای امید را نم نیست

به نواله هزار محرم هست
به گه ناله نیم محرم نیست

گر بنالی به دوستی گوید
هان خدا عافیت دهد، غم نیست

دانی آسوده کیست در عالم؟
آنکه مقبول اهل عالم نیست

هست سالی دو روز شادی خلق
چون نکو بنگری همان هم نیست

زانکه یک عید نیست در عالم
که در او صد هزار ماتم نیست

خیز خاقانیا ز خوان جهان
که جهان میزبان خرم نیست

کار گیتی را نوائی مانده نیست
روز راحت را بقایی مانده نیست

زان بهار عافیت که‌ایام داشت
یادگار اکنون گیایی مانده نیست

وحشتی دارم تمام از هرکه هست
روشنم شد کآشنایی مانده نیست

دل ازین و آن گریزان می‌شود
زانکه داند باوفایی مانده نیست

زنگ اندُه گوهر عمرم بخورد
چون کنم که‌اندُه زدایی مانده نیست

کوه آهن شد غمم وز بخت من
در جهان آهن ربایی مانده نیست

با عنا می‌ساز خاقانی از آنک
خوش دلی امروز جایی مانده نیست

در این عهد از وفا بوئی نمانده است
به عالم آشنارویی نمانده است

جهان دست جفا بگشاد آوخ
وفا را زورِ بازویی نمانده است

چه آتش سوخت بستان وفا را
که از خشک و ترش بویی نمانده است

فلک جائی به موی آویخت جانم
کز آنجا تا اجل مویی نمانده است

به که نالم که اندر نسل آدم
بدیدم آدمی‌خویی نمانده است

نظر بردار خاقانی ز دونان
جگر می‌خور که دلجویی نمانده است

تا جهان است از جهان اهل وفائی برنخاست
نیک عهدی برنیامد، آشنائی برنخاست

گوئی اندر کشور ما برنمی‌خیزد وفا
یا خود اندر هفت کشور هیچ جائی برنخاست

خون به خون می‌شوی کز راحت نشانی مانده نیست
خود به خود می‌ساز کز همدم وفائی برنخاست

از مزاج اهل عالم مردمی کم جوی از آنک
هرگز از کاشانهٔ کرکس همائی برنخاست

باورم کن کز نخستین تخم آدم تا کنون
از زمین مردمی مردم گیائی برنخاست

وحشتی داری برو با وحش صحرا انس گیر
کز میان انس و جان وحشت زدائی برنخاست

کوس وحدت زن درین پیروزه گنبد کاندراو
از نوای کوس وحدت به نوائی برنخاست

درنورد از آه سرد این تخت نرد سبز را
کاندر او تا اوست خصل بی‌دغائی برنخاست

میل در چشم امل کش تا نبیند در جهان
کز جهان تاریک‌تر زندان سرائی برنخاست

از امل بیمار دل را هیچ نگشاید از آنک
هرگز از گوگرد تنها کیمیائی برنخاست

از کس و ناکس ببُر خاقانی‌آسا کز جهان
هیچ صاحب درد را صاحب دوائی برنخاست

پای گریز نیست که گردون کمان‌کش است
جای فراغ نیست که گیتی مشوش است

ماویز در فلک که نه بس چرب مشرب است
برخیز از جهان که نه بس خوب مفرش است

چون مار ارقم است جهان گاهِ آزمون
کاندر درون کشنده و بیرون منقش است

با خویشتن بساز و ز کس مردمی مجوی
کان کو فرشته بود کنون اهرمن‌وش است

با هر که اُنس گیری از او سوخته شوی
بنگر که اُنس چیست مُصحف ز آتش است

عالم نگشت و ما و تو گردنده‌ایم از آنک
گردون هنوز هفت و جهت همچنان شش است

در بند دور چرخ هم ارکان، هم انجم است
در زیر ران دهر هم ادهم، هم ابرش است

خاقانیا منال که این ناله‌های تو
برساز روزگار نه بس زخمهٔ خوش است

زخم زمانه را در مرهم پدید نیست
دارو بر آستانهٔ عالم پدید نیست

در زیر آبنوس شب و روز هیچ دل
شمشادوار تازه و خرم پدید نیست

هرک اندرون پنجرهٔ آسمان نشست
از پنجهٔ زمانه مسلم پدید نیست

ای دل به غم نشین که سلامت نهفته ماند
وی جم به ماتم آی که خاتم پدید نیست

دردا که چنگ عمر شد ز ساز و بدتر آنک
سرنای گم به بودهٔ ماتم پدید نیست

خاقانیا دمی که وبال حیات توست
در سینه کن به گور که همدم پدید نیست

زان بخششی که بر در عالم شد
اندُه نصیب گوهر آدم شد

یارب چه نطفه بود نمی‌دانم
کز وی زمانه حاملهٔ غم شد

لطف از مزاج دهر بشد گوئی
ای مرد، لطف چه، که وفا هم شد

زیر سپهر کیست نمی‌دانم
کز گردش سپهر مسلم شد

در هم شده است کارم و در گیتی
کار که دیده‌ای که فراهم شد

ایزد نیافرید هنوز آن دل
که‌اندر جهان درآمد و خرم شد

زین چرخ عمرخوارِ سیه کاسه
در کام دل نواله همه سم شد

زخمی رسید بر دل خاقانی
که‌اوقات او هزینهٔ مرهم شد

عافیت، کس نشان دَهَد؟ نَدَهَد
وز بلا، کس، اَمان دَهَد؟ نَدَهَد

یک نَفَس تا که یک نَفَس بِزَنَم
روزگارم زمان دَهَد؟ نَدَهَد

در دلم غُصِّه‌ای گره‌گیر است
چرخ، تسکینِ آن دَهَد؟ نَدَهَد

کس، برایِ گره‌گشادنِ دل
غم‌گساری، نشان دَهَد؟ نَدَهَد

آخر، این بادبانِ آتش‌بار
بَحْرِ غَم را کَران دَهَد؟ نَدَهَد

موجِ کشتی‌شکاف بینَد مَرد
تکیه بر بادبان دَهَد؟ نَدَهَد

ز آسمان خواست داد، «خاقانی»
دادِ کس، آسمان دَهَد؟ نَدَهَد

هر زمانی بر دلم باری رسد
وز جهان بر جانم آزاری رسد

چشم اگر بر گلستانی افکنم
از ره گوشم به دل خاری رسد

نیست امیدم که در راه دلم
شحنهٔ امید را کاری رسد

نیستم ممکن که در باغ جهان
دست من بر شاخ گلناری رسد

آسمان گر فی‌المثل پاره کنند
زان نصیب من کله‌واری رسد

زخم‌ها را گر نجویم مرهمی
آخر افغان کردنم باری رسد

از تو پرسم در چنین غم مرد را
جان رسد بر لب؟ بگو آری رسد

پی گرفتم کاروان صبر را
بو که خاقانی به سرباری رسد

بوی وفا ز گلبن عالم نیافت کس
تا اوست اندر او دل خرم نیافت کس

منسوخ کن حدیث جهان را که در جهان
هرگز دو دوست یک‌دل و همدم نیافت کس

آن حال کز وفای سگی باز گفته‌اند
دیری است تا ز گوهر آدم نیافت کس

در ساحت زمین مطلب کیمیای انس
کاندر خزانه‌های فلک هم نیافت کس

چندین مگوی مرهم و مرهم که هر که بود
در خستگی فروشد و مرهم نیافت کس

در چار بالش عدم آی از بساط کون
کاینجا دم مراد مسلم نیافت کس

چون قفل و پره آلت بند است روز و شب
زان لاجرم کلید در غم نیافت کس

خاقانیا ز عالم وحشت مجوی انس
کانفاس عیسی از دم ارقم نیافت کس

از دهر غدر پیشه وفائی نیافتم
وز بخت تیره رای صفایی نیافتم

بر رقعهٔ زمانه قماری نباختم
کورا بهر دو نقش دغایی نیافتم

آن شما ندانم و دانم که تا منم
کار زمانه را سر و پایی نیافتم

سایه است هم‌نشینم و ناله است هم‌دمم
بیرون ازین دو، لطف نمائی نیافتم

ای سایه نور چشمی و ای ناله انس دل
کاندر یگانگی چو شمایی نیافتم

از دوستان عهد بسی آزموده‌ام
کس را بگاه عهد وفایی نیافتم

زین پس برون عالم جویم وفا و عهد
کاندر درون عالم جایی نیافتم

بر سینه شاخ شاخ کنم جامه شانه‌وار
کز هیچ سینه بوی رضایی نیافتم

مانا که مردمی به عدم بازرفت از آنک
نگذشت یک زمان که جفایی نیافتم

در بوستان عهد شنیدم که میوهاست
جستم به چند سال و گیایی نیافتم

زان طبخ‌ها که دیگ سلامت همی پزد
خوش‌خوارتر ز فقر ابایی نیافتم

بر زخمها که بازوی ایام می‌زند
سازنده‌تر ز صبح دوایی یافتم

خاقانیا بنال که بر ساز روزگار
خوشتر ز نالهٔ تو نوایی نیافتم

روز دانش به ازین بایستی
آسمان مرد گزین بایستی

رفته چون رفت طلب نتوان کرد
چشم ناآمده بین بایستی

پیش‌گاه ستم عالم را
داور پیش نشین بایستی

کیسهٔ عمر سپردیم به دهر
دهر غدار امین بایستی

گر به اندازهٔ همت طلبم
فلکم زیر نگین بایستی

سایه‌ای ماند ز من، من غلطم
هستی سایه یقین بایستی

ناله گر سوی فلک رفت رواست
سایه‌باری به زمین بایستی

نیست صیادی و عالم پر صید
صید را شیر عرین بایستی

کار خاقانی هم به بتر است
کار گیتی به از این بایستی

روی درکش ز دهر دشمن روی
پشت برکن به چرخ کافرخوی

مردمی از نهاد کس مطلب
خرمی از مزاج دهر مجوی

با بلاها بساز و تن درده
کز سلامت نه رنگ ماند و نه بوی

دود وحشت گرفت چهرهٔ عمر
آب دیده بریز و پاک بشوی

اهل خواهی ز اهل عصر ببُر
انس خواهی میان انس مپوی

چند ازین یوسفان گرگ صفت
چند ازین دوستان دشمن روی

دل خاقانی از جهان بگسست
باز شد رب لاتذرنی گوی

زین تنگنایِ وَحْشَت اگر باز رَسْتمی
خود را به آستانِ عَدَم باز بَسْتَمی

گر راه بُرْدَمی سویِ این خیمهٔ کبود
آن‌گه نِشَسْتَمی که طنابش گُسَسْتَمی

ور دستِ من، به چرخ رسیدی چنان که آه
بند و طلسمِ او، همه، درهم شِکَسْتَمی

گر ناوَکِ سَحَرْگَهِ من، کارگر شُدی
شَک نیستی که گُردهٔ گردون بِخَسْتَمی

این کارهایِ من که گره در گره شده‌ست
بُگْشادَمی یکایک اگر چیره‌دستمی

جُسْتَم میانِ خَلْق، سَلامَت نیافتم
ور بوی بُرْدَمی به کران، چون نِشَسْتَمی؟

امروز، شوخ‌چَشْمان، آسوده‌خاطِرند
من شوخ‌چَشْم نیستم، ای کاش هستمی

از آسمان بیافتمی هر سعادتی
گر زین نَحوس‌خانهٔ شروان بِجَسْتَمی

خاییدهٔ دهانِ جهانم چو نیشکر
ای کاش نیشکر نِیَمی من کَبَسْتَمی

خاقانیِ گُهَرسَخُنَم ور نَبودَمی
از جورهایِ بَدگُهران باز رَسْتَمی

ترک خواهش کن و با راحت و آرام بخسب
خاطر آسوده ازین گردش ایام بخسب

به ریا خواب چو زاهد نبود بیداری
چند جامی بکش از بادهٔ گلفام بخسب

در هوای چمن ای مرغ گرفتار منال
شب دراز است دمی در قفس و دام بخسب

گر به خورشیدْ رخی، گرم شود آغوشی
تا دمِ صبحِ قیامت، ز سر شام بخسب

بالش از خُم کن و بستر بکن از لای شراب
بگْذر از ننگ، مُبرّا بشو از نام بخسب

همچو محمل برو اوقات به غفلت بگذار
در جهان، بی‌خبر از کفر و ز اسلام بخسب

نغمهٔ من بشنو باده بکش مست بشو
شب ماه است به جانان به لب بام بخسب

حدیث توبه رها کن سبوی باده بیار
سرم کدو چکنی یک کدوی باده بیار

دو قبله نیست روا، یا صلاح یا باده
سر صلاح ندارم سبوی باده بیار

به صبح و شام که گلگونه‌ای و غالیه‌ای است
مرا فریب مده رنگ و بوی باده بیار

عنان شاهد دل گیر و دست پیر خرد
ز راه زهد بگردان به کوی باده بیار

ببین که عمر گریبان دریده می‌گذرد
بگیر دامنش از ره بسوی باده بیار

منادیان قدح را به جان زنم لبیک
چو من حریفی لبیک گوی باده بیار

صبح گویم، سبوح گوی چون باشم
چو من ملامتیی رخصه جوی باده بیار

به جویبار بهشتت چه کار خاقانی
دل تو باغ بهشت است جوی باده بیار

خیز و به ایام گل بادهٔ گلگون بیار
نوبت دی فوت شد نوبت اکنون بیار

دست مقامر ببوس نقش حریفان بخواه
بزم صبوحی بساز نزل دگرگون بیار

شاهد دل ناشتاست درد زبان گز بده
مطرب جان خوش نواست نغمهٔ موزون بیار

شرط صبوحی بود گاو زر و خون رز
خون سیاوش بده، گاو فریدون بیار

پیش که یاوه شوند خرد وشاقان چرخ
بر بر گل عارضان ساغر گلگون بیار

باده به کم کاسگان تا خط بغداد ده
بهر لب خاصگان یک دو خط افزون بیار

غصهٔ ایام ریخت خون چو خاقانیی
شو دیت خون او زان می چون خون بیار

الصبوح ای دل که ما بزم قلندر ساختیم
چون مغان از قلهٔ می قبله‌ای برساختیم

شاهدان آتشین لب آب دندان آمدند
کاب کار و کار آبی را بهم درساختیم

خواجهٔ جان گو مسلسل باش چون راهب که ما
میرداد مجلس از زنار و ساغر ساختیم

کشتی می داشت ساقی ما به جان لنگر زدیم
گفتی از دریای هستی برگ معبر ساختیم

کشتی ما در گذشتن خواست از گیتی و لیک
هفته‌ای هم سوزن عیسیش لنگر ساختیم

آن زمان کز آتشین کوثر شدیم آلوده لب
عنبرین دستارچه از زلف دلبر ساختیم

بر پری‌روی سلیمانی برافشاندیم پاک
سبحه‌ها کز اشک داودی مزور ساختیم

غصهٔ عالم نمی‌شاید فرو بردن به دل
زان به می با عالم پاکش برابر ساختیم

خاک مجلس بود خاقانی به بوی جرعه‌ای
هم به بوی جرعه‌ای خاکش معطر ساختیم

سرمستم و تشنه، آب در ده
آن آتش‌گون گلاب در ده

در حجلهٔ جام آسمان رنگ
آن دختر آفتاب در ده

آن خون سیاوش از خم جم
چون تیغ فراسیاب در ده

یاقوت بلور حقه پیش آر
خورشید هوا نقاب در ده

تا ز آتش غم روان نسوزد
آن طلق روان ناب در ده

تا جرعه ادیم‌گون کند خاک
آن لعل سهیل تاب در ده

مندیش که آب کار ما رفت
آوازهٔ کار آب در ده

کس در ده نیست جمله مستند
بانگی بده خراب در ده

زلف تو کمند توسنان است
مشکین سر زلف تاب در ده

خاقانی را دمی به خلوت
بنشان و بدو شراب در ده

در صبوح آن راح ریحانی بخواه
دانهٔ مرغان روحانی بخواه

یک دو جام از راه مخموری بخور
یک دو جنس از روی یکسانی بخواه

ساغری چون اشک داودی به رنگ
از پری‌روی سلیمانی بخواه

دیدبان عقل را بربند چشم
چشم بندش آنچه می‌دانی بخواه

زاهدان را آشکارا می بده
شاهدان را بوسه پنهانی بخواه

جام خم کن جرعه بر خامان بریز
عذر تشویر از پشیمانی بخواه

دست برکن، زلف بت‌رویان بگیر
پوزش خجلت ز نادانی بخواه

از سفالین گاو سیمین آهوان
عید جان را خون قربانی بخواه

گر به مستی دست یابی بر فلک
زو قصاص جان خاقانی بخواه

ماه نو و صبح بین پیاله و باده
عکس شباهنگ بر پیاله فتاده

روز به شب کرده‌ای به تیرگی حال
شب به سحر کن به روشنائی باده

از پی آن تا حصار غم بگشائی
جام سوار آمدو قنینه پیاده

جعد نشان بر جبین ساده و بنشین
زخمه برآور که نیک جعدی و ساده

تشنهٔ عیشی جز از مغان مستان آب
کاب مغان است داد عیش تو داده

بیش ز بازار می مخر که به بازار
هیچ میی نیست آب برننهاده

زر به بهای می جوینه مکن گم
آتش بسته مده به آب گشاده

می که دهی صاف ده چو آتش موسی
زو دم خاقانی آب خضر به زاده

فخرالدین عراقی:

ز دو دیده خون فشانم، ز غمت شب جدایی
چه کنم؟ که هست اینها گل خیر آشنایی

همه شب نهاده‌ام سر، چو سگان، بر آستانت
که رقیب در نیاید به بهانهٔ گدایی

مژه‌ها و چشم یارم به نظر چنان نماید
که میان سنبلستان چرد آهوی ختایی

درِ گلسِتان چشمم ز چه رو همیشه باز است؟
به امید آنکه شاید تو به چشم من درآیی

سر برگ گل ندارم، به چه رو روم به گلشن؟
که شنیده‌ام ز گلها همه بوی بی‌وفایی

به کدام مذهب است این؟ به کدام ملت است این؟
که کشند عاشقی را، که تو عاشقم چرایی؟

به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند
که برون در چه کردی، که درون خانه آیی؟

به قمارخانه رفتم، همه پاکباز دیدم
چو به صومعه رسیدم همه زاهد ریایی

در دیر می‌زدم من، که یکی ز در در آمد
که: درآ، درآ، عراقی، که تو خاص از آن مایی