۳۸ غزل قلندروار و شاد از سنایی غزنوی

ساقیا می ده که جز می نشکند پرهیز را
تا زمانی کم کنم این زهد رنگ‌آمیز را

ملکت آل بنی‌آدم ندارد قیمتی
خاک ره باید شمردن دولت پرویز را

دین زردشتی و آیین قلندر چند چند
توشه باید ساختن مر راه جان‌آویز را

هر چه اسباب است آتش درزن و خرم نشین
بدرهٔ ناداشتی به روز رستاخیز را

زاهدان و مصلحان مر نزهت فردوس را
وین گروه لاابالی جان عشق‌انگیز را

ساقیا زنجیر مشکین را ز مه بردار زود
بر رخ زردم نِه آن یاقوت شکّرریز را

در ده پسرا می مُروَّق را
یاران موافق موفق را

زان می که چو آه عاشقان از تف
انگِشت کند بر آب زورق را

زان می که کند ز شعله پُرآتش
این گنبد‌خانهٔ معلق را

هین خیز و ز عکس باده گلگون کن
این اسبِ سوارخوارِ ابلق را

در زیر لگد بکوب چون مردان
این طارم زرق‌پوش ازرق را

گه ساقی باش و گه حریفی کن
ترتیب فروگذار رونق را

یک دم خوش باش تا چه خواهی کرد
این زهد مزور مزبق را

یک ره به دو باده دست کوته کن
این عقلِ درازقدِّ احمق را

بنمای به زیرکان دیوانه
از مصحف باطل آیت حق را

بر لاله مزن ز چشم سنبل را
بر پسته منه ز ناز فندق را

بیرون شو ازین دو رنگ و این ساعت
همرنگ حریر کن ستبرق را

مشکن به طمع مرا تو ای ممسک
چونان که جریر مر فرزدق را

گر طمع میان‌تهی سه حرف آمد
چار است میان‌تهی مطوق را

در تختهٔ اول ار بنوشتی
بی شکل حروف علم مطلق را

کم زان باری که در دوم‌تخته
چون نسخ کنی خط محقق را

در موضع خوشدلان و مشتاقان
موضوع فروگذار و مشتق را

شعر تر مطلق سنایی خوان
آتش درزن حدیث مغلق را

ساقیا دانی که مخموریم در ده جام را
ساعتی آرام ده این عمر بی آرام را

میر مجلس چون تو باشی با جماعت در نگر
خام در ده پخته را و پخته در ده خام را

قالب فرزند آدم آز را منزل شدست
انده پیشی و بیشی تیره کرد ایام را

نه بهشت از ما تهی گردد نه دوزخ پر شود
ساقیا در ده شراب ارغوانی فام را

قیل و قال بایزید و شبلی و کرخی چه سود
کار کار خویش دان اندر نورد این نام را

تا زمانی ما برون از خاک آدم دم زنیم
ننگ و نامی نیست بر ما هیچ خاص و عام را

از آن می خوردن عشقست دایم کار من هر شب
که بی من در خراباتست دایم یار من هر شب

بتم را عیش و قلاشیست بی من کار هر روزی
خروش و ناله و زاریست بی او کار من هر شب

من آن رهبان خود نامم من آن قلاش خود کامم
که دستوری بود ابلیس را کردار من هر شب

برهنه پا و سر زانم که دایم در خراباتم
همی باشد گرو هم کفش و هم دستار من هر شب

همه شب مست و مخمورم به عشق آن بت کافر
مغان دایم برند آتش ز بیت‌النار من هر شب

مرا گوید به عشق اندر چرا چندین همی نالی
نگار من چو بیند چشم گوهر بار من هر شب

دو صد زنار دارم بر میان بسته به روم اندر
همی بافند رهبانان مگر زنار من هر شب

هر آن روزی که باشم در خرابات
همی نالم چو موسی در مناجات

خوشا روزی که در مستی گذارم
مبارک باشدم ایام و ساعات

مرا بی خویشتن بهتر که باشم
به قرایی فروشم زهد و طاعات

چو از بند خرد آزاد گشتم
نخواهم کرد پس گیتی عمارات

مرا گویی لباسات تو تا کی
خراباتی چه داند جز لباسات

گهی اندر سجودم پیش ساقی
گهی پیش مغنی در تحیات

پدر بر خم خمرم وقف کردست
سبیلم کرد مادر در خرابات

گهی گویم که ای ساقی قدح گیر
گهی گویم که ای مطرب غزل‌هات

گهی باده کشیده تا به مستی
گهی نعره رسیده تا سماوات

مرا موسی نفرماید به تورات
چو کردم حق فرعونی مکافات

چو دانی کاین سنایی ترهاتست
مکن بر روی سلامی خواجه هیهات

شور در شهر فکند آن بت زُنّارپرست
چون خرامان ز خرابات برون آمد مست

پردهٔ راز دریده، قدحِ می در کف
شربت کفر چشیده، عَلَم کفر به دست

شده بیرون ز در نیستی از هستی خویش
نیست حاصل شود آن را که برون شد از هست

چون بت است آن بتِ قلاش‌دلِ رهبان‌کیش
که به شمشیر جفا جز دل عشاق نَخَست

اندر آن وقت که جاسوس جمال رخ او
از پس پردهٔ پندار و هوا بیرون جست

هیچ ابدال ندیدی که درو درنگریست
که در آن ساعت زنّار چهل‌کرد نبست

گاه در خاک خرابات به جان بازنهاد
خاکیی را که ازین خاک شود خاک‌پرست

بر در کعبهٔ طامات چه لبیک زنیم
که به بتخانه نیابیم همی جای نشست

در کوی ما، که مسکنِ خوبان سعتری‌ست
از باقیات مردان، پیری قلندری‌ست

پیری که از مقام منیّت تنش جداست
پیری که از بقای بقیّت دلش بری‌ست

تا روز، دوش، مستِ خرابات اوفتاده بود
بر صورتی که خلق، بَرو بر، همی گریست

گفتم «ورا ببینم، که این سخت منکرست»
گفتا که «حالِ منکَری از شرط منکِری‌ست»

گفتم «گر این حدیث درست است پس چراست؟
کاندر وجود معنی با خلق داوری‌ست»

گفت «آن وجودِ فعل بُوَد کاندرو تو را
با غیر داوری ز پی فضل و برتری‌ست»

آن کس که دیو بود چو آمد درین طریق
بنگر به راستی که کنون خاصه چون پَری‌ست

دستِ هنر نهاد کُله بر سر خِرد
هر تکمه از کلاهش دینارِ جعفری‌ست

گفتم «دل سنایی از کفر آگه است»
گفت «این نه از شمارِ سخن‌های سرسری‌ست»

در حقِّ اتحاد حقیقت به‌ حقِ حق
چون تو نه‌ای حقیقتِ اسلام کافری‌ست

ساقیا می ده که جز می عشق را پدرام نیست
وین دلم را طاقت اندیشهٔ ایام نیست

پختهٔ عشقم شراب خام خواهی زان کجا
سازگار پخته جانا جز شراب خام نیست

با فلک آسایش و آرام چون باشد ترا
چون فلک را در نهاد آسایش و آرام نیست

عشق در ظاهر حرامست از پی نامحرمان
زان که هر بیگانه‌ای شایستهٔ این نام نیست

خوردن می نهی شد زان نیز در ایام ما
کاندرین ایام هر دستی سزای جام نیست

تا نیفتد بر امید عشق در دام هوا
کاین ره خاصست اندر وی مجال عام نیست

هست خاص و عام نی نزدیک هر فرزانه‌ای
دانهٔ دام هوا جز جام جان انجام نیست

جاهلان را در چراگه دام هست و دانه نی
عاشقان را باز در ره دانه هست و دام نیست

در دل آن را که روشنایی نیست
در خراباتش آشنایی نیست

در خرابات خود به هیچ سبیل
موضع مردم مرایی نیست

پسرا خیز و جام باده بیار
که مرا برگ پارسایی نیست

جرعه‌ای می به جان و دل بخرم
پیش کس می بدین روایی نیست

می خور و علم قیل و قال مگوی
وای تو کاین سخن ملایی نیست

چند گویی تو چون و چند چرا
زین معانی ترا رهایی نیست

در مقام وجود و منزل کشف
چونی و چندی و چرایی نیست

تو یکی گرد دل برآی و ببین
در دل تو غم دوتایی نیست

تو خود از خویش کی رسی به خدای
که ترا خود ز خود جدایی نیست

چون به جایی رسی که جز تو شوی
بعد از آن حال جز خدایی نیست

تو مخوانم سنایی ای غافل
کاین سخنها به خودنمایی نیست

کسی کاندر صف مردان به بت‌خانه کمر بندد
برابر کی بود با آن که دل در خیر و شر بندد‌؟

ز دی هرگز نیارد یاد و از فردا ندارد غم
دل اندر دلفریب نقد و اندر ما حضر بندد

کسی کو را عیان باید خبر پیش مجال آید
چو خلوت با عیان سازد کجا دل در خبر بندد

ز عادت بر میان بندد همی هر گبر زناری
نباشد مرده را آنکس که جز بر فرق سر بندد

حقیقت بت‌پرست است آنکه در خود هست پندارش
برست از بت‌پرستی چون در پندار دربندد

نباشد مرد هر مردی که او دستار بر بندد
نباشد گبر‌، هر گبری که او زنار بربندد

اگر تاج تو خورشید است تو زان تاجدارانی
که طاووس ملایک تخت تو بر شاهپر بندد

نیاساید سنایی‌وار آن کاو زین جگر خواران
هزاران درد خون‌آلود بر جان و جگر بندد

نه موسی‌یی شود هر کس که او گیرد عصا بر کف
نه یعقوبی شود آنکس که دل اندر پسر بندد

بسا پیر مناجاتی که بر مرکب فرو ماند
بسا رند خراباتی که زین بر شیر نر بندد

ز معنی بی‌خبر باشی چو از دعوی کمر بندی
چه داند قدر معنی آن که از دعوی کمر بندد‌؟

به تخت و بخت چون نازی که روزی رخت بربندی‌؟
به تخت و بخت چون نازد کسی کاو رخت بر بندد‌؟

غلام خاطر اویم، که او همّت قوی دارد
که دارد هر دو عالم را و دل در یک نظر بندد

اگر یک چند کی بخت سنایی به بگردد پس
همه الفاظ شیرین ملایک بر بصر بندد

برو همچون سنایی باش، نه دین باش و نه دنیا
کسی کاو چون سنایی شد در این هر دو در بندد

تا بت من قصد خرابات کرد
نفی مرا شاهد اثبات کرد

با قدح و بلبله تسبیح کرد
با دف و تنبور مناجات کرد

آن خدمات من دل سوخته
مستی او دوش مکافات کرد

نغمهٔ او هست‌ِ مرا نیست کرد
بیدق او شاه مرا مات کرد

تا که به من داد می و گفت:«خذ»
اغلب انفاس مرا هات کرد

آنکه همی دعوی بر هر کسی
روز و شب از راه کرامات کرد

حال سنایی دل اهل خرد
خاک گمان بر سر طامات کرد

با دل و با دیدهٔ چرخ فلک
دال دل خویش مباهات کرد

دیدهٔ بردوخته چون برگشاد
راز دل خویش مقامات کرد

بحر محیط او به یکی دم بخورد
پس بشد و قصد سماوات کرد

دست به هم بر زد و ناگه به شوق
ز‌آن همه شب دوش لباسات کرد

بست در صومعه و خویش را
چاکر و شاگرد خرابات کرد

کشف که داند که کند آنکه او
فضل برو سید سادات کرد

ماند سنایی را در دل هوس
صومعه پر هزل و خرافات کرد

معشوق مرا ره قلندر زد
زان راه به جانم آتش اندر زد

گه رفت ره صلاح دینداری
گه راه مقامران لنگر زد

رندی در زهد و کفر در ایمان
ظلمت در نور و خیر در شر زد

خمیده چو حلقه کرد قد من
و آنگاه مرا چو حلقه بر در زد

چون سوخت مرا بر آتش دوزخ
وز آتش دوزخ آب کوثر زد

در صومعه پای کوفت از مستی
ابدال ز عشق دست بر سر زد

با آب عنب به صومعه در شد
در میکده آب زر بر آذر زد

گر من نه به کام خویشم او باری
با آنکه دلم نخواست خوشتر زد

هر که در کوی خرابات مرا بار دهد
به کمال و کرمش جان من اقرار دهد

بار در کوی خرابات مرا هیچ کسی
ندهد ور دهد آن یار وفادار دهد

در خرابات بود یار من و من شب و روز
به سر کوی همی گردم تا بار دهد

ای خوشا کوی خرابات که پیوسته در او
مر مرا دوست همی وعدهٔ دیدار دهد

هر که او حال خرابات بداند به درست
هر چه دارد همه در حال به بازار دهد

در خرابات نبینی که ز مستی همه سال
راهب دیر ترا کُشتی و زُنّار دهد

آنکه چون باشد هشیار به فرزند عزیز
دِرمی سیم به صد زاری دشخوار دهد

هر دو عالم را چون مست شود از دل و جان
به بهای قدح می دهد و خوار دهد

آنکه بیرون خرابات به قطمیر و نقیر
چون در آید به خرابات به قنطار دهد

آنکه نانی همه آفاق بود در چشمش
در خرابات به می جبه و دستار دهد

آنکه او کیسه ز طرار نگهدارد چون
به خرابات شود کیسه به طرار دهد

ای تو کز کوی خرابات نداری گذری
زان سناییت همی پند به مقدار دهد

تو برو زاویهٔ زهد نگهدار و مترس
که خداوند سزا را به سزاوار دهد

دوش ما را در خراباتی شب معراج بود
آنکه مستغنی بد از ما هم به ما محتاج بود

بر امید وصل ما را ملک بود و مال بود
از صفای وقت ما را تخت بود و تاج بود

عشق ما تحقیق بود و شرب ما تسلیم بود
حال ما تصدیق بود و مال ما تاراج بود

چاکر ما چون قباد و بهمن و پرویز بود
خادم ما ایلک و خاقان بد و مهراج بود

از رخ و زلفین او شطرنج بازی کرده‌ام
زان که زلفش ساج بود روی او چون عاج بود

بدرهٔ زر و درم را دست او طیار بود
کعبهٔ محو عدم را جان ما حجاج بود

ای یار بی تکلف ما را نبید باید
وین قفل رنج ما را امشب کلید باید

جام و سماع و شاهد حاضر شدند باری
وین خرقه‌های دعوی بر هم درید باید

ایمان و زاهدی را بر هم شکست باید
زنار جاحدی را از جان خرید باید

از روی آن صنوبر ما را چراغ باید
وز زلف آن ستمگر ما را گزید باید

جامی بهای جانی بستان ز دست دلبر
آمد مراد حاصل اکنون مرید باید

چون مطربان خوشدل گشتند جمله حاضر
پایی بکوفت باید بیتی شنید باید

ای ساقی سمنبر در ده تو بادهٔ تر
زیرا صبوح ما را «هل من مزید» باید

از بادهٔ تو مستند ای دوست این عزیزان
رنج و عنای مستان اکنون کشید باید

سالی برفت ناگه روزی دو عید دیدم
این هر دو عید امروز خوشتر ز عید باید

از بوستان رحمت حالی کرانه جویید
چون در سرای همت می‌آرمید باید

از گفتن عبارت گر عبرتی نگیری
در گردن اشارت معنی گزید باید

تا در مکان امنی خر پشته زن فرود آی
چون وقت کوچ آمد نایی دمید باید

گر بایدت که بویی آنجا گل عنایت
اینجا گل ریاست می‌پژمرید باید

ای شکر شگرفی در گفتگوی معنی
گر لب شفات آرد آخر بدید باید

هر چند دیر مانی آخر برفت باید
چون شکری بخوردی زهری چشید باید

بفروخته خریدی آورده را ببردی
یاری چه دیده‌ای تو زین پس چه دید باید

چون لاله گر بخندی عمرت کرانه جوید
چون شمع اگر بگریی حلقت برید باید

ای حریفان ما نه زین دستیم دستی برنهید
باده‌مان خوشتر دهید و نقلمان خوشتر نهید

بام ما دیگر زنید و شام ما دیگر پزید
نام ما دیگر کنید و دام ما دیگر نهید

هر کسی را جام او با جان او یکسان کنید
هر کسی را نقل او با عقل او همبر نهید

چند از شش سوی یک دم چار بالشهای ما
بر فراز تارک نه چرخ و هفت اختر نهید

عیسی و خر هر دو اندر مجلس ما حاضرند
کوه بر عیسی برید و کاه پیش خر نهید

مجلس آزادگان را از گرانان چاره نیست
هین که آمد خام دیگر دیگ دیگر برنهید

خنجر نو بر سر بهرام ناچخ زن زنید
زخمهٔ نو بر کف ناهید خنیاگر نهید

هین که عالم سر به سر طوفان نااهلان گرفت
رخ سوی عصمت سرای نوح پیغمبر نهید

هر که را رنگیست همچو نیل در آب افکنید
هر که را بوییست همچون عود بر آذر نهید

نفس را چون بر جگر آبیست آتش در زنید
عقل را چون بر کله پشمیست بندش بر نهید

ور درین مجلس شما عاشق‌تر از شمع و می‌اید
پس چو شمع و می قدم در آب و آتش در نهید

می قبای آتشین دارد شما در بر کشید
شمع تاج آتشین دارد شما بر سر نهید

ناحفاظیرا چو سگ ار تاختید از پیش در
آن گهٔ با یار آهو چشم برتر بر نهید

چون ز روی هستی از من در من ایمانی نماند
گر مسلمانید یک ره نام من کافر نهید

ور سنایی همچو زنجیرست در حلق شما
حلق او گیرید چون حلقه برون در نهید

ای دل اندر نیستی چون دم زنی خمّار باش
شو بری از نام و ننگ و از خودی بیزار باش

دین و دنیا جمله اندر باز و خود مفلس نشین
در صف ناراستان خود جمله مفلس‌وار باش

تا کی از ناموس و زرق و زهد و تسبیح و نماز
بندهٔ جام شراب و خادم خمّار باش

می‌پرستی پیشه‌گیر اندر خرابات و قمار
کمزن و قلاش و مست و رند و دردی خوار باش

چون همی‌ دانی که باشد شخص هستی خصم خویش
پس به تیغ نیستی با خلق در پیکار باش

طالب عشق و می و عیش و طرب باش و بجوی
چون به کف آمد ترا این روز و شب در کار باش

با سرود و رود و جام باده و جانان بساز
وز میان جان غلام و چاکر هر چار باش

از سر کوی حقیقت بر مگرد و راه عشق
با غرامت همنشین و با ملامت یار باش

ای پسر میخواره و قلاش باش
در میان حلقهٔ اوباش باش

راه بر پوشیدگی هرگز مرو
بر سر کویی که باشی فاش باش

مهر خوبان بر دل و جان نقش کن
سال و مه این نقش را نقاش باش

کم زنان را غاشیه بر دوش گیر
مجلس میخواره را فراش باش

گر نداری رو ز درگاه قدر
چاکر اینانج یا بکتاش باش

میر میران گر نباشی باک نیست
چون سنایی بندهٔ یکتاش باش

الا ای دلربای خوش بیا کامد بهاری خوش
شراب تلخ ما را ده که هست این روزگاری خوش

سزد گر ما به دیدارت بیاراییم مجلس را
چو شد آراسته گیتی به بوی نوبهاری خوش

همی بوییم هر ساعت همی نوشیم هر لحظه
گل اندر بوستانی نو مل اندر مرغزاری خوش

گهی از دست تو گیریم چون آتش می صافی
گهی در وصف تو خوانیم شعر آبداری خوش

کنون در انتظار گل سراید هر شبی بلبل
غزلهای لطیف خوش به نغمه‌های زاری خوش

شود صحرا همه گلشن شود گیتی همه روشن
چو خرم مجلس عالی و باد مشکباری خوش

در راه عشق ای عاشقان خواهی شفا خواهی الم
کاندر طریق عاشقی یک رنگ بینی بیش و کم

روزی بیاید در میان تا عشق را بندی میان
عیسی بباید ترجمان تا زنده گرداند به دم

چون دیده کوته‌بین بود هر نقش حورالعین بود
چون حاصل عشق این بود خواهی شفا خواهی الم

یک جرعه زان می نوش کن سری ز حرفی گوش کن
جان را ازان مدهوش کن کم کن حدیث بیش و کم

دردت بود درمان شمر دشوارها آسان شمر
در عاشقی یکسان شمر شیر فلک شیر علم

از خویشتن آزاد زی از هر ملالی شاد زی
هر جا که باشی راد زی چون یافتی از عشق شم

رو کن شراب رنگ را وز سر بنه نیرنگ را
بس کن تو نام و ننگ را بر فرق فرقد زن قدم

بر سوز دل دمساز شو اول قدم جان باز شو
زی سر معنی باز شو شکل حروف انگار کم

بر زن زمانی کبر را بر طاق نه کبر و ریا
خواهی وفا خواهی جفا چون دوست باشد محتشم

عاشق که جام می کشد بر یاد روی وی کشد
جز رخش رستم کی کشد رنج رکاب روستم

چون از پی دلبر بود شاید که جان چاکر بود
چون زهره خنیاگر بود از حور باید زیر و بم

تا کی ازین سالوس و زه از بند چار ارکان بجه
سر سوی کل خویش نه تا نور بینی بی ظلم

از کل عالم شو بری بگذر ز چرخ چنبری
تا هیچ چیزی نشمری تاج قباد و تخت جم

گر بایدت حرفی ازین تا گرددت عین‌الیقین
شو مدحت خورشید دین بر دفتر جان کن رقم

دگر بار ای مسلمانان به قلاشی در افتادم
به دست عشق رخت دل به میخانه فرستادم

چو در دست صلاح و خیر جز بادی نمی‌دیدم
همه خیر و صلاح خود به باد عشق در دادم

کجا اصلی بود کاری که من سازم به قرایی
که از رندی و قلاشی نهادستند بنیادم

مده پندم که در طالع مرا عشقست و قلاشی
کجا سودم کند پندت بدین طالع که من زادم

مرا یک جام باده به ز چرخ اندر جهان توبه
رسید ای ساقیان یک ره به جام باده فریادم

نیندوزم ز کس چیزی چنان فرمود جانانم
نیاموزم ز کس پندی چنین آموخت استادم

ز رنج و زحمت عالم به جام می در آویزم
که جام می تواند برد یک دم عالم از یادم

الا ای پیر زردشتی به من بربند زناری
که من تسبیح و سجاده ز دست و دوش بنهادم

قبله چون میخانه کردم پارسایی چون کنم
عشق بر من پادشا شد پادشایی چون کنم

کعبه یارم خراباتست و احرامش قمار
من همان مذهب گرفتم پارسایی چون کنم

من چو گرد باده گشتم کم گرایم گرد باد
آسمانی کرده باشم آسیایی چون کنم

عشق تو با مفلسان سازد چو من در راه او
برگ بی‌برگی ندارم بینوایی چون کنم

او مرا قلاش خواهد من همان خواهم که او
او خدای من بر او من کدخدایی چون کنم

کدیهٔ جان و خرد هرگز نکرده بر درش
خاک و باد و آب و آتش را گدایی چون کنم

من چنان خواهم که او خواهد چو در خرمن گهش
از کهی گر کمتر آیم کهربایی چون کنم

بر سر دریا چو از کاهی کمم در آشنا
با گهر در قعر دریا آشنایی چون کنم

او که بر رخ حسن دارد جز وفاکاریش نیست
من که در دل عشق دارم بی‌وفایی چون کنم

بادپایی خواهد از من عشق و من در کار دل
دست تا از دل نشویم بادپایی چون کنم

با خرد گویم که از می چون گریزی گویدم
پیش روح پاک دعوی روشنایی چون کنم

شاهدان چون در خراباتند من زان آگهم
زاهدان را جز بدانجا رهنمایی چون کنم

با نکورویان گبران بوده در میخانه مست
با سیه‌رویان دین زهد ریایی چون کنم

چون مرا او بی سنایی دوستر دارد همی
جز به سعی باده خود را بی‌سنایی چون کنم

او بر آن تا مر سنایی را به خاک اندر کشد
من برآنم تا سنایی را سمایی چون کنم

طبع من زو طبع دارد پس مرا گوید مخواه
من ز بهر برگشان این بینوایی چون کنم

از همه عالم جدا گشتن توانستم ولیک
عاجزم تا از جدایی خود جدایی چون کنم

تا ما به سر کوی تو آرام گرفتیم
اندر صف دلسوختگان نام گرفتیم

در آتش تیمار تو تا سوخته گشتیم
در کنج خرابات می خام گرفتیم

از مدرسه و صومعه کردیم کناره
در میکده و مصطبه آرام گرفتیم

خال و کله تو صنما دانه و دامست
ما در طلب دانه ره دام گرفتیم

یک چند به آسایش وصل تو به هر وقت
از بادهٔ آسوده همی جام گرفتیم

امروز چه ار صحبت ما گشت بریده
این نیز هم از صحبت ایام گرفتیم

آمد گه آنکه ساغر آریم
آواز چو عاشقان برآریم

بر پشت چمن سمن برآمد
ما روی بر آن سمنبر آریم

در باغ چو بنگریم رویش
جانها به نثار بتگر آریم

اندر ره عاشقی ز باده
گر از سر لاف خود برآریم

با همت خود به عون دردی
از عالم عشق پر برآریم

یک مر صلاح را مگر ما
در ره روش قلندر آریم

چون مرکب عاشقی به معنی
اندر صف کم زنان در آریم

گر جان و جهان و دین ببازیم
سرپوش زمانه در سر آریم

در خاک بسیط چون سنایی
نعت فلک مدور آریم

پسرا خیز تا صبوح کنیم
راح را همنشین روح کنیم

مفلسانیم یک زمان بگذار
از شرابی دو تا فتوح کنیم

باده نوشیم بی ریا از آنک
با ریا توبهٔ نصوح کنیم

حال با شعر فرخی آریم
رقص بر شعر بلفتوح کنیم

ور بود زحمتی ز ناجنسی
به نیازی دعای نوح کنیم

ور سنایی هنوز خواهد خفت
پیش ازو ما همی صبوح کنیم

جانا نخست ما را مرد مدام گردان
وانگه مدام در ده مست مدام گردان

بر ما چو از لطافت مل را حلال کردی
بر خصم ما ز غیرت گل را حرام گردان

دارالغرور ما را دارالسرور کردی
درالملام ما را دارالسلام گردان

خامند و پخته مانا تو دو شراب داری
در خام پخته گردان در پخته خام گردان

ناهید زخمه‌زن را از لحنه سیر کردی
بهرام تیغ‌زن را از جام رام گردان

ما را به نام خود کن زان پس چنانکه خواهی
یا هوشیار دفتر یا مست جام گردان

اکنون که روی ما را از غم چو کاه کردی
از عکس روی می را بیجاده فام گردان

خواهی که نسر طایر پران به دامت افتد
از جزع دانه کردی از مشک دام گردان

گمنام کرد ما را یک جام بادهٔ تو
در ده دو جام دیگر ما را چو نام گردان

از ما و خدمت ما چیزی نخیزد ای جان
هم تو بنا نهادی هم تو تمام گردان

خواهی که گر سنایی گردد سمایی از عز
پیش غلام و دربان او را غلام گردان

خیز ای بت و در کوی خرابی قدمی زن
با شیفتگان سر این راه دمی زن

بر عالم تجرید ز تفرید رهی ساز
در بادیهٔ هجر ز حیرت علمی زن

بر هر چه ترا نیست ز بهرش مبر انده
وز هر چه ترا هست ز اسباب کمی زن

جمع آر همه تفرقهٔ خویش به جهدت
بر ذات دعاوی ز معانی رقمی زن

از علم و اشارات و عبارات حذر کن
وز زهد و کرامات گذشته بَرَمی زن

از کفر و ز توحید مگو هیچ سخن نیز
پیرامن خود زین دو خطرها حرمی زن

چون فرد شدی زین همه احوال به تصدیق
در شاهره فقر و حقیقت قدمی زن

جام را نام ای سنایی گنج کن
راح در ده روح را بی رنج کن

این دل و جان طبیعت سنج را
یک زمان از می طریقت سنج کن

تاج جان پاک را در راه دل
مفرش جانان جان آهنج کن

کدخدای روح را در ملک عشق
بی تصرف چون شه شطرنج کن

عقل دین‌دار سلامت جوی را
سنگ شنگولی عشق الفنج کن

یا همه رخ گرد چون گلنار باش
یا همه دل باش و چون نارنج کن

با عمارت چند سازی همچو رنج
با خرابی ساز و همچون گنج کن

خاک و باد و آب و آتش دشمنند
برگذر زین چار و نوبت پنج کن

ساقیا! مستان خواب‌آلوده را بیدار کن
از فروغ باده، رنگِ رویشان گلنار کن

لاابالی پیشه‌گیر و عاشقی بر طاق نِه
عشق را در کار گیر و عقل را بیکار کن

گر ز چرخ چنبری از غم همی خواهی نجات
دور باده پیش گیر و قصد زلف یار کن

پنج حس و چار طبع از پنج باده برفروز
وز دو گیتی دل به یک بار از خوشی بیزار کن

دانشت بسیار باشد چون که اندک می خوری
دانشی کو غم فزاید؟ از می‌اش بردار کن

ور ز راه پنج حس خواهی که یار آید تو را
پنج باده نوش کن، هر پنج در مسمار کن

دوستار عشق گشتی، دشمن جانان مشو
چاکریِ می چون گرفتی، بندگی خمار کن

ور به عمر اندر به نادانی نشسته بوده‌ای
از زبان عاجزی یک‌دَم یک استغفار کن

رحل بگذار ای سنایی رطل مالامال کن
این زبان را چون زبان لاله یک دم لال کن

یک زمان از رنگ و بوی باده روح‌القدس را
در ریاض قدس عنبر مغز و مرجان بال کن

زهد و صفوت یک زمان از عشق در دوزخ فگن
حال و وقتت ساعتی در کار زلف و خال کن

در میان زهد کوشان خویشتن قلاش ساز
در جهان می‌فروشان خویشتن ابدال کن

شاهد شیرین نخواهد زاهدان تلخ را
شاهدی چون شهد خواهی رطل مالامال کن

سرو خود را گوی ای سرو از پی گلزار رخ
خون روان در جویبار اکحل و قیفال کن

تو به کژی ما به خدمت چون دو دالیم از صفت
یک الف را بهر الفت ردف جفتی دال کن

خاک جسم و آب چشم ما به دست عشق تست
خاک را صلصال کردی آب را سلسال کن

باز صیاد اجل را آتشین منقاردار
چرخ گیرای امل را کاغذین چنگال کن

دامن تر دامنان عقل در آخال کش
ساعد هودج کشان عشق پر خلخال کن

عاشق مالست حرص و دشمن مالست می
مال دشمن را به سعی باده دشمن مال کن

خال خود در چشم ما زن صبحهامان شام کن
زلف خود بر دوش خود نه روزهامان سال کن

عشق یک رویست او را بر در عیسی نشان
عقل یک چشمست او را در صف دجال کن

عشق را روز عزیمت باد بر فتراک بند
عقل را وقت هزیمت خاک در دنبال کن

ای سنایی خویش را چون طبع خرم وقت کن
روح را چون خود همایون بخت و فرخ فال کن

خرقه و حالت به هشیاری محال و مخرقه‌ست
چون ز خود بی خود شدی در خرقهٔ دل حال کن

ساقیا برخیز و می در جام کن
در خرابات خراب آرام کن

آتش ناپاکی اندر چرخ زن
خاک تیره بر سر ایام کن

صحبت زنار بندان پیشه‌گیر
خدمت جمشید آذرفام کن

با مغان اندر سفالی باده خور
دست با زردشتیان در جام کن

چون ترا گردون گردان رام کرد
مرکب ناراستی را رام کن

نام رندی بر تن خود کن درست
خویشتن را لاابالی نام کن

خویشتن را گر همی بایدت کام
چون سنایی مفلس خودکام کن

ای سنایی قدح دمادم کن
روح ما را ز راح خرم کن

لحن را همچو «لام» سر بفراز
جام را همچو «جیم» قد خم کن

خشکسالیست کشت آدم را
فتح بابش تویی پر از نم کن

حجرهٔ عقل را ز تحفهٔ روح
تازه چون سجده جای مریم کن

هین که عالم گرفت دیو سپید
خیز تدبیر رخش رستم کن

قفس بلبلان سیمین بال
سقف این سبزبام طارم کن

رزم بر موج بحر اخضر ساز
بزم بر اوج چرخ اعظم کن

همه ره طوطیان چو زاغند
خویشتن را شکر مکن سم کن

هر چه جز یار دام او بشکن
هر چه جز عشق نام او غم کن

راز با عاشقان محرم گوی
ناز با شاهدان محرم کن

خویشتن در حریم حرمت عشق
محرم بادهٔ محرم کن

زین سپس با بهشتیان عشرت
در نهانخانهٔ جهنم کن

ز ره پنج در به یک دو سه می
چار دیوار عشق محکم کن

از پی چشم زخم مشتی شوخ
دیگ سودای خویش سردم کن

بندهٔ آن دو زلف پر خم شو
چاکری آن رخان خرم کن

همچو جمشید برفراز صبا
تکیه بر مسند شه جم کن

پس چو جمشید بر نشین بر باد
همه را زیر نقش خاتم کن

پری و دیو و جنی و انسی
حشرات زمین فراهم کن

آن گهٔ بعد ازین سکندروار
گرد بر گرد سد محکم کن

همچو یاجوج اهل آتش را
از پر خویش هین رمارم کن

سرنگون در سقر فگن همه را
دوزخ از چشمشان محشم کن

نقش ترتیب صوفیان فلک
به یک آسیب جرعه در هم کن

نه هواگیر چون سلیمان باش
نه هوس بخش همچو حاتم کن

همه اسلام هستی و مستیست
گر مسلمانی این مسلم کن

یک دم از بی خودی سه باده بخور
چار تکبیر بر دو عالم کن

هر چه هستی ست نام آن مستی
نسخ ماتم سرای آدم کن

همه این کن ولیک با محرم
چون نیابی مخنثی هم کن

از خرد چشم اندکی بردار
وز کله پشم لختکی کم کن

خانهٔ طامات عمارت مکن
کعبهٔ آفاق زیارت مکن

نامهٔ تلبیس نهفته مخوان
جامهٔ ناموس قصارت مکن

قاعدهٔ کار زمانه بدان
هر چه کنی جز به بصارت مکن

سر به خرابات خرابی در آر
صومعه را هیچ عمارت مکن

چون همه سرمایهٔ تو مفلسی‌ست
در ره افلاس تجارت مکن

چون تو مخنث شدی اندر روش
قصهٔ معراج عبارت مکن

تا نشوی در دین قلاش‌وار
خرقهٔ قلاشان غارت مکن

عمر به شادی چو سنایی گذار
کار به سستی و حقارت مکن

آن جام لبالب کن و بردار مرا ده
اندک تو خور ای ساقی و بسیار مرا ده

هرکس که نیاید به خرابات و کند کبر
او را بر خود بار مده بار مرا ده

مسجد به تو بخشیدم میخانه مرا بخش
تسبیح ترا دادم و زنار مرا ده

ای آنکه سر رندی و قلاشی داری
پس مرد منی دست دگر بار مرا ده

ای زاهد ابدال چو کردار برد می
سردی مکن آن بادهٔ کردار مرا ده

ساقیا مستان خواب‌آلوده را آواز ده
روز را از روی خویش و سوز ایشان ساز ده

غمزه‌ها سر تیز دار و طره‌ها سر پست کن
رمزها سرگرم گوی و بوسها سرباز ده

سرخ روی ناز را چون گل اسیر خار کن
زرد روی آز را چون زر به دست گاز ده

حربه و شل در بر بهرام خربط سوز نه
زخمه و مل در کف ناهید بر بط ساز ده

هم بخور هم صوفیان عقل را سرمست کن
هم برو هم صافیان روح را ره باز ده

در هوای شمع عشق و شمع می پروانه‌وار
پیشوای خلد و صدر سدره را پرواز ده

چنگل گیراست اینک باز و باشهٔ عشق را
صعوه پیش باشه و آن کبک رازی باز ده

پیش کان پیر منافق بانگ قامت در دهد
غارت عقل و دل و جان را هلا آواز ده

پیش کز بالا درآید ارسلان سلطان روز
پیش من بکتاش سرمست مرابه گماز ده

ور همی چون عشق خواهی عقل خود را پاکباز
نصفیی پر کن بدان پیر دوالک باز ده

گر همی سرمست خواهی صبح را چون چشم خود
جرعه‌ای زان می به صبح منهی غماز ده

روزه چون پیوسته خواهد بود ما را زیر خاک
باده ما را زین سپس بر رسم سنگ‌انداز ده

جبرییل اینجا اگر زحمت کند خونش بریز
خونبهای جبرییل از گنج رحمت باز ده

بادبان راز اگر مجروح گردد ز آه ما
درپه‌ای از خامشی در بادبان راز ده

وارهان یک دم سنایی را ز بند عافیت
تا دهی او را شراب عافیت پرداز ده

ای سنایی خیز و بشکن زود قفل میکده
بازخر ما را زمانی زین غمان بیهده

جام جمشیدی بیار از بهر این آزادگان
درد می درده برای درد این محنت زده

درد صافی درده ای ساقی درین مجلس همی
تا زمانی می خوریم آسوده دل در میکده

محتسب را گو ترا با مست کوی ما چکار
می چه خواهی ای جوان زین عاشقان دل زده

می‌ندانی کادم از کتم عدم سوی وجود
از برای مهربازان خرابات آمده

تا ترا روشن شود در کافری در ثمین
بت پرستی پیشه گیر اندر میان بتکده

جان جز پیش خود چمانه منه
طبع جز بر می مغانه منه

باده را تا به باغ شاید برد
آنچنان در شرابخانه منه

گرچه همرنگ نار دانه بود
نام او آب نار دانه منه

در هر آن خانه‌ای که می نبود
پای اندر چنان ستانه منه

تا بود باغ آسمان گردان
چشم بر روی آسمانه منه

روی جز بر جناح چنگ ممال
دست جو بر بر چغانه منه

گر نخواهی که در تو پیچد غم
رنج بر طبع شادمانه منه

بد و نیک زمانه گردانست
بر بد و نیک او بهانه منه

بخردان بر زمانه دل ننهند
پس تو دل نیز بر زمانه منه

الا ای لعبت ساقی ز می پر کن مرا جامی
که پیدا نیست کارم را درین گیتی سرانجامی

کنون چون توبه بشکستم به خلوت با تو بنشستم
ز می باید که در دستم نهی هر ساعتی جامی

نباید خورد چندین غم بباید زیستن خرم
که از ما اندرین عالم نخواهد ماند جز نامی

همی خور بادهٔ صافی ز غم آن به که کم لافی
که هرگز عالم جافی نگیرد با کس آرامی

منه بر خط گردون سر ز عمر خویشتن بر خور
که عمرت را ازین خوشتر نخواهد بود ایامی

چرا باشی چو غمناکی مدار از مفلسی باکی
که ناگاهان شوی خاکی ندیده از جهان کامی

مترس از کار نابوده مخور اندوه بیهوده
دل از غم دار آسوده به کام خود بزن گامی

ترا دهرست بدخواهی نشسته در کمین‌گاهی
ز غداری به هر راهی بگسترده ترا دامی

یادداشت: منبع استفاده شده برای انتخاب غزلها کتاب “در اقلیم روشنایی” از دکتر شفیعی کدکنی است.

در ده می آسوده که امروز برآنیم

کاسباب خرد را به می از پیش برانیم

زانگونه می صرف که چون یک دو سه خوردیم

در چشم خود از بی‌خبری هیچ نمانیم

با کام خرد کام نگنجد به میانه

بی کام خرد کام خود امروز برانیم

آنجا برسانیم خرد را که از آنجا

گر سوی خود آییم به خود راه ندانیم

از پند تو ای خواجه چه سودست چو ما را

هر نقش که نقاش ازل کرد همانیم

تا آن خورد اندوه که از دوست بماندست

ما در بر معشوق به اندوه چه مانیم

گر میل کند جنس سوی جنس به گوهر

پس باده جوان آر که ما نیز جوانیم

در علم جان آب عنب دان غذی ما

نی ما چو تو در هر دو جهان در غم نانیم

مست‌ست جهان از پی تقدیر همیشه

ما مست عصیریم که فرزند جهانیم

از بهر سماع و می آسوده نه اکنون

دیریست که مولای مغنی و مغانیم

ای سنایی دم درین عالم قلندروار زن

خاک در چشم هوسناکان دعوی‌دار زن

تا کی از تردامنیها حلقه در مسجد زنی

خوی مردان گیر و یک چندی در خمار زن

حد می خوردن به عمری تاکنون بر تن زدی

حد ناخوردن کنون بر جان زیرک‌سار زن

از برای آبروی عاشقان بردار عشق

عقل رعنا را برآر و آتش اندر دار زن

این جهان در دست روحست آن جهان در دست عقل

پای همت بر قفای هر دو ده سالار زن

هفت چرخ و چار طبع و پنج حس محرم نیند

خیمهٔ عشرت برون زین هفت و پنج و چار زن

در میان عاشقان بی آگهی چشم و دهان

اشک عاشق‌وار پاش و نعره عاشق‌وار زن

گر همی خواهی که گردی پیشوای عاشقان

شو نوای بیخودی چون ساز موسیقار زن

سنگ در قندیل طالب علم عالم جوی کوب

چنگ در فتراک صاحب درد دردی خوار زن