ساقیا می ده که جز می نشکند پرهیز را
تا زمانی کم کنم این زهد رنگآمیز راملکت آل بنیآدم ندارد قیمتی
خاک ره باید شمردن دولت پرویز رادین زردشتی و آیین قلندر چند چند
توشه باید ساختن مر راه جانآویز راهر چه اسباب است آتش درزن و خرم نشین
بدرهٔ ناداشتی به روز رستاخیز رازاهدان و مصلحان مر نزهت فردوس را
وین گروه لاابالی جان عشقانگیز راساقیا زنجیر مشکین را ز مه بردار زود
بر رخ زردم نِه آن یاقوت شکّرریز را
در ده پسرا می مُروَّق را
یاران موافق موفق رازان می که چو آه عاشقان از تف
انگِشت کند بر آب زورق رازان می که کند ز شعله پُرآتش
این گنبدخانهٔ معلق راهین خیز و ز عکس باده گلگون کن
این اسبِ سوارخوارِ ابلق رادر زیر لگد بکوب چون مردان
این طارم زرقپوش ازرق راگه ساقی باش و گه حریفی کن
ترتیب فروگذار رونق رایک دم خوش باش تا چه خواهی کرد
این زهد مزور مزبق رایک ره به دو باده دست کوته کن
این عقلِ درازقدِّ احمق رابنمای به زیرکان دیوانه
از مصحف باطل آیت حق رابر لاله مزن ز چشم سنبل را
بر پسته منه ز ناز فندق رابیرون شو ازین دو رنگ و این ساعت
همرنگ حریر کن ستبرق رامشکن به طمع مرا تو ای ممسک
چونان که جریر مر فرزدق راگر طمع میانتهی سه حرف آمد
چار است میانتهی مطوق رادر تختهٔ اول ار بنوشتی
بی شکل حروف علم مطلق راکم زان باری که در دومتخته
چون نسخ کنی خط محقق رادر موضع خوشدلان و مشتاقان
موضوع فروگذار و مشتق راشعر تر مطلق سنایی خوان
آتش درزن حدیث مغلق را
ساقیا دانی که مخموریم در ده جام را
ساعتی آرام ده این عمر بی آرام رامیر مجلس چون تو باشی با جماعت در نگر
خام در ده پخته را و پخته در ده خام راقالب فرزند آدم آز را منزل شدست
انده پیشی و بیشی تیره کرد ایام رانه بهشت از ما تهی گردد نه دوزخ پر شود
ساقیا در ده شراب ارغوانی فام راقیل و قال بایزید و شبلی و کرخی چه سود
کار کار خویش دان اندر نورد این نام راتا زمانی ما برون از خاک آدم دم زنیم
ننگ و نامی نیست بر ما هیچ خاص و عام را
از آن می خوردن عشقست دایم کار من هر شب
که بی من در خراباتست دایم یار من هر شببتم را عیش و قلاشیست بی من کار هر روزی
خروش و ناله و زاریست بی او کار من هر شبمن آن رهبان خود نامم من آن قلاش خود کامم
که دستوری بود ابلیس را کردار من هر شببرهنه پا و سر زانم که دایم در خراباتم
همی باشد گرو هم کفش و هم دستار من هر شبهمه شب مست و مخمورم به عشق آن بت کافر
مغان دایم برند آتش ز بیتالنار من هر شبمرا گوید به عشق اندر چرا چندین همی نالی
نگار من چو بیند چشم گوهر بار من هر شبدو صد زنار دارم بر میان بسته به روم اندر
همی بافند رهبانان مگر زنار من هر شب
هر آن روزی که باشم در خرابات
همی نالم چو موسی در مناجاتخوشا روزی که در مستی گذارم
مبارک باشدم ایام و ساعاتمرا بی خویشتن بهتر که باشم
به قرایی فروشم زهد و طاعاتچو از بند خرد آزاد گشتم
نخواهم کرد پس گیتی عماراتمرا گویی لباسات تو تا کی
خراباتی چه داند جز لباساتگهی اندر سجودم پیش ساقی
گهی پیش مغنی در تحیاتپدر بر خم خمرم وقف کردست
سبیلم کرد مادر در خراباتگهی گویم که ای ساقی قدح گیر
گهی گویم که ای مطرب غزلهاتگهی باده کشیده تا به مستی
گهی نعره رسیده تا سماواتمرا موسی نفرماید به تورات
چو کردم حق فرعونی مکافاتچو دانی کاین سنایی ترهاتست
مکن بر روی سلامی خواجه هیهات
شور در شهر فکند آن بت زُنّارپرست
چون خرامان ز خرابات برون آمد مستپردهٔ راز دریده، قدحِ می در کف
شربت کفر چشیده، عَلَم کفر به دستشده بیرون ز در نیستی از هستی خویش
نیست حاصل شود آن را که برون شد از هستچون بت است آن بتِ قلاشدلِ رهبانکیش
که به شمشیر جفا جز دل عشاق نَخَستاندر آن وقت که جاسوس جمال رخ او
از پس پردهٔ پندار و هوا بیرون جستهیچ ابدال ندیدی که درو درنگریست
که در آن ساعت زنّار چهلکرد نبستگاه در خاک خرابات به جان بازنهاد
خاکیی را که ازین خاک شود خاکپرستبر در کعبهٔ طامات چه لبیک زنیم
که به بتخانه نیابیم همی جای نشست
در کوی ما، که مسکنِ خوبان سعتریست
از باقیات مردان، پیری قلندریستپیری که از مقام منیّت تنش جداست
پیری که از بقای بقیّت دلش بریستتا روز، دوش، مستِ خرابات اوفتاده بود
بر صورتی که خلق، بَرو بر، همی گریستگفتم «ورا ببینم، که این سخت منکرست»
گفتا که «حالِ منکَری از شرط منکِریست»گفتم «گر این حدیث درست است پس چراست؟
کاندر وجود معنی با خلق داوریست»گفت «آن وجودِ فعل بُوَد کاندرو تو را
با غیر داوری ز پی فضل و برتریست»آن کس که دیو بود چو آمد درین طریق
بنگر به راستی که کنون خاصه چون پَریستدستِ هنر نهاد کُله بر سر خِرد
هر تکمه از کلاهش دینارِ جعفریستگفتم «دل سنایی از کفر آگه است»
گفت «این نه از شمارِ سخنهای سرسریست»در حقِّ اتحاد حقیقت به حقِ حق
چون تو نهای حقیقتِ اسلام کافریست
ساقیا می ده که جز می عشق را پدرام نیست
وین دلم را طاقت اندیشهٔ ایام نیستپختهٔ عشقم شراب خام خواهی زان کجا
سازگار پخته جانا جز شراب خام نیستبا فلک آسایش و آرام چون باشد ترا
چون فلک را در نهاد آسایش و آرام نیستعشق در ظاهر حرامست از پی نامحرمان
زان که هر بیگانهای شایستهٔ این نام نیستخوردن می نهی شد زان نیز در ایام ما
کاندرین ایام هر دستی سزای جام نیستتا نیفتد بر امید عشق در دام هوا
کاین ره خاصست اندر وی مجال عام نیستهست خاص و عام نی نزدیک هر فرزانهای
دانهٔ دام هوا جز جام جان انجام نیستجاهلان را در چراگه دام هست و دانه نی
عاشقان را باز در ره دانه هست و دام نیست
در دل آن را که روشنایی نیست
در خراباتش آشنایی نیستدر خرابات خود به هیچ سبیل
موضع مردم مرایی نیستپسرا خیز و جام باده بیار
که مرا برگ پارسایی نیستجرعهای می به جان و دل بخرم
پیش کس می بدین روایی نیستمی خور و علم قیل و قال مگوی
وای تو کاین سخن ملایی نیستچند گویی تو چون و چند چرا
زین معانی ترا رهایی نیستدر مقام وجود و منزل کشف
چونی و چندی و چرایی نیستتو یکی گرد دل برآی و ببین
در دل تو غم دوتایی نیستتو خود از خویش کی رسی به خدای
که ترا خود ز خود جدایی نیستچون به جایی رسی که جز تو شوی
بعد از آن حال جز خدایی نیستتو مخوانم سنایی ای غافل
کاین سخنها به خودنمایی نیست
کسی کاندر صف مردان به بتخانه کمر بندد
برابر کی بود با آن که دل در خیر و شر بندد؟ز دی هرگز نیارد یاد و از فردا ندارد غم
دل اندر دلفریب نقد و اندر ما حضر بنددکسی کو را عیان باید خبر پیش مجال آید
چو خلوت با عیان سازد کجا دل در خبر بنددز عادت بر میان بندد همی هر گبر زناری
نباشد مرده را آنکس که جز بر فرق سر بنددحقیقت بتپرست است آنکه در خود هست پندارش
برست از بتپرستی چون در پندار دربنددنباشد مرد هر مردی که او دستار بر بندد
نباشد گبر، هر گبری که او زنار بربندداگر تاج تو خورشید است تو زان تاجدارانی
که طاووس ملایک تخت تو بر شاهپر بنددنیاساید سناییوار آن کاو زین جگر خواران
هزاران درد خونآلود بر جان و جگر بنددنه موسییی شود هر کس که او گیرد عصا بر کف
نه یعقوبی شود آنکس که دل اندر پسر بنددبسا پیر مناجاتی که بر مرکب فرو ماند
بسا رند خراباتی که زین بر شیر نر بنددز معنی بیخبر باشی چو از دعوی کمر بندی
چه داند قدر معنی آن که از دعوی کمر بندد؟به تخت و بخت چون نازی که روزی رخت بربندی؟
به تخت و بخت چون نازد کسی کاو رخت بر بندد؟غلام خاطر اویم، که او همّت قوی دارد
که دارد هر دو عالم را و دل در یک نظر بندداگر یک چند کی بخت سنایی به بگردد پس
همه الفاظ شیرین ملایک بر بصر بنددبرو همچون سنایی باش، نه دین باش و نه دنیا
کسی کاو چون سنایی شد در این هر دو در بندد
تا بت من قصد خرابات کرد
نفی مرا شاهد اثبات کردبا قدح و بلبله تسبیح کرد
با دف و تنبور مناجات کردآن خدمات من دل سوخته
مستی او دوش مکافات کردنغمهٔ او هستِ مرا نیست کرد
بیدق او شاه مرا مات کردتا که به من داد می و گفت:«خذ»
اغلب انفاس مرا هات کردآنکه همی دعوی بر هر کسی
روز و شب از راه کرامات کردحال سنایی دل اهل خرد
خاک گمان بر سر طامات کردبا دل و با دیدهٔ چرخ فلک
دال دل خویش مباهات کرددیدهٔ بردوخته چون برگشاد
راز دل خویش مقامات کردبحر محیط او به یکی دم بخورد
پس بشد و قصد سماوات کرددست به هم بر زد و ناگه به شوق
زآن همه شب دوش لباسات کردبست در صومعه و خویش را
چاکر و شاگرد خرابات کردکشف که داند که کند آنکه او
فضل برو سید سادات کردماند سنایی را در دل هوس
صومعه پر هزل و خرافات کرد
معشوق مرا ره قلندر زد
زان راه به جانم آتش اندر زدگه رفت ره صلاح دینداری
گه راه مقامران لنگر زدرندی در زهد و کفر در ایمان
ظلمت در نور و خیر در شر زدخمیده چو حلقه کرد قد من
و آنگاه مرا چو حلقه بر در زدچون سوخت مرا بر آتش دوزخ
وز آتش دوزخ آب کوثر زددر صومعه پای کوفت از مستی
ابدال ز عشق دست بر سر زدبا آب عنب به صومعه در شد
در میکده آب زر بر آذر زدگر من نه به کام خویشم او باری
با آنکه دلم نخواست خوشتر زد
هر که در کوی خرابات مرا بار دهد
به کمال و کرمش جان من اقرار دهدبار در کوی خرابات مرا هیچ کسی
ندهد ور دهد آن یار وفادار دهددر خرابات بود یار من و من شب و روز
به سر کوی همی گردم تا بار دهدای خوشا کوی خرابات که پیوسته در او
مر مرا دوست همی وعدهٔ دیدار دهدهر که او حال خرابات بداند به درست
هر چه دارد همه در حال به بازار دهددر خرابات نبینی که ز مستی همه سال
راهب دیر ترا کُشتی و زُنّار دهدآنکه چون باشد هشیار به فرزند عزیز
دِرمی سیم به صد زاری دشخوار دهدهر دو عالم را چون مست شود از دل و جان
به بهای قدح می دهد و خوار دهدآنکه بیرون خرابات به قطمیر و نقیر
چون در آید به خرابات به قنطار دهدآنکه نانی همه آفاق بود در چشمش
در خرابات به می جبه و دستار دهدآنکه او کیسه ز طرار نگهدارد چون
به خرابات شود کیسه به طرار دهدای تو کز کوی خرابات نداری گذری
زان سناییت همی پند به مقدار دهدتو برو زاویهٔ زهد نگهدار و مترس
که خداوند سزا را به سزاوار دهد
دوش ما را در خراباتی شب معراج بود
آنکه مستغنی بد از ما هم به ما محتاج بودبر امید وصل ما را ملک بود و مال بود
از صفای وقت ما را تخت بود و تاج بودعشق ما تحقیق بود و شرب ما تسلیم بود
حال ما تصدیق بود و مال ما تاراج بودچاکر ما چون قباد و بهمن و پرویز بود
خادم ما ایلک و خاقان بد و مهراج بوداز رخ و زلفین او شطرنج بازی کردهام
زان که زلفش ساج بود روی او چون عاج بودبدرهٔ زر و درم را دست او طیار بود
کعبهٔ محو عدم را جان ما حجاج بود
ای یار بی تکلف ما را نبید باید
وین قفل رنج ما را امشب کلید بایدجام و سماع و شاهد حاضر شدند باری
وین خرقههای دعوی بر هم درید بایدایمان و زاهدی را بر هم شکست باید
زنار جاحدی را از جان خرید بایداز روی آن صنوبر ما را چراغ باید
وز زلف آن ستمگر ما را گزید بایدجامی بهای جانی بستان ز دست دلبر
آمد مراد حاصل اکنون مرید بایدچون مطربان خوشدل گشتند جمله حاضر
پایی بکوفت باید بیتی شنید بایدای ساقی سمنبر در ده تو بادهٔ تر
زیرا صبوح ما را «هل من مزید» بایداز بادهٔ تو مستند ای دوست این عزیزان
رنج و عنای مستان اکنون کشید بایدسالی برفت ناگه روزی دو عید دیدم
این هر دو عید امروز خوشتر ز عید بایداز بوستان رحمت حالی کرانه جویید
چون در سرای همت میآرمید بایداز گفتن عبارت گر عبرتی نگیری
در گردن اشارت معنی گزید بایدتا در مکان امنی خر پشته زن فرود آی
چون وقت کوچ آمد نایی دمید بایدگر بایدت که بویی آنجا گل عنایت
اینجا گل ریاست میپژمرید بایدای شکر شگرفی در گفتگوی معنی
گر لب شفات آرد آخر بدید بایدهر چند دیر مانی آخر برفت باید
چون شکری بخوردی زهری چشید بایدبفروخته خریدی آورده را ببردی
یاری چه دیدهای تو زین پس چه دید بایدچون لاله گر بخندی عمرت کرانه جوید
چون شمع اگر بگریی حلقت برید باید
ای حریفان ما نه زین دستیم دستی برنهید
بادهمان خوشتر دهید و نقلمان خوشتر نهیدبام ما دیگر زنید و شام ما دیگر پزید
نام ما دیگر کنید و دام ما دیگر نهیدهر کسی را جام او با جان او یکسان کنید
هر کسی را نقل او با عقل او همبر نهیدچند از شش سوی یک دم چار بالشهای ما
بر فراز تارک نه چرخ و هفت اختر نهیدعیسی و خر هر دو اندر مجلس ما حاضرند
کوه بر عیسی برید و کاه پیش خر نهیدمجلس آزادگان را از گرانان چاره نیست
هین که آمد خام دیگر دیگ دیگر برنهیدخنجر نو بر سر بهرام ناچخ زن زنید
زخمهٔ نو بر کف ناهید خنیاگر نهیدهین که عالم سر به سر طوفان نااهلان گرفت
رخ سوی عصمت سرای نوح پیغمبر نهیدهر که را رنگیست همچو نیل در آب افکنید
هر که را بوییست همچون عود بر آذر نهیدنفس را چون بر جگر آبیست آتش در زنید
عقل را چون بر کله پشمیست بندش بر نهیدور درین مجلس شما عاشقتر از شمع و میاید
پس چو شمع و می قدم در آب و آتش در نهیدمی قبای آتشین دارد شما در بر کشید
شمع تاج آتشین دارد شما بر سر نهیدناحفاظیرا چو سگ ار تاختید از پیش در
آن گهٔ با یار آهو چشم برتر بر نهیدچون ز روی هستی از من در من ایمانی نماند
گر مسلمانید یک ره نام من کافر نهیدور سنایی همچو زنجیرست در حلق شما
حلق او گیرید چون حلقه برون در نهید
ای دل اندر نیستی چون دم زنی خمّار باش
شو بری از نام و ننگ و از خودی بیزار باشدین و دنیا جمله اندر باز و خود مفلس نشین
در صف ناراستان خود جمله مفلسوار باشتا کی از ناموس و زرق و زهد و تسبیح و نماز
بندهٔ جام شراب و خادم خمّار باشمیپرستی پیشهگیر اندر خرابات و قمار
کمزن و قلاش و مست و رند و دردی خوار باشچون همی دانی که باشد شخص هستی خصم خویش
پس به تیغ نیستی با خلق در پیکار باشطالب عشق و می و عیش و طرب باش و بجوی
چون به کف آمد ترا این روز و شب در کار باشبا سرود و رود و جام باده و جانان بساز
وز میان جان غلام و چاکر هر چار باشاز سر کوی حقیقت بر مگرد و راه عشق
با غرامت همنشین و با ملامت یار باش
ای پسر میخواره و قلاش باش
در میان حلقهٔ اوباش باشراه بر پوشیدگی هرگز مرو
بر سر کویی که باشی فاش باشمهر خوبان بر دل و جان نقش کن
سال و مه این نقش را نقاش باشکم زنان را غاشیه بر دوش گیر
مجلس میخواره را فراش باشگر نداری رو ز درگاه قدر
چاکر اینانج یا بکتاش باشمیر میران گر نباشی باک نیست
چون سنایی بندهٔ یکتاش باش
الا ای دلربای خوش بیا کامد بهاری خوش
شراب تلخ ما را ده که هست این روزگاری خوشسزد گر ما به دیدارت بیاراییم مجلس را
چو شد آراسته گیتی به بوی نوبهاری خوشهمی بوییم هر ساعت همی نوشیم هر لحظه
گل اندر بوستانی نو مل اندر مرغزاری خوشگهی از دست تو گیریم چون آتش می صافی
گهی در وصف تو خوانیم شعر آبداری خوشکنون در انتظار گل سراید هر شبی بلبل
غزلهای لطیف خوش به نغمههای زاری خوششود صحرا همه گلشن شود گیتی همه روشن
چو خرم مجلس عالی و باد مشکباری خوش
در راه عشق ای عاشقان خواهی شفا خواهی الم
کاندر طریق عاشقی یک رنگ بینی بیش و کمروزی بیاید در میان تا عشق را بندی میان
عیسی بباید ترجمان تا زنده گرداند به دمچون دیده کوتهبین بود هر نقش حورالعین بود
چون حاصل عشق این بود خواهی شفا خواهی المیک جرعه زان می نوش کن سری ز حرفی گوش کن
جان را ازان مدهوش کن کم کن حدیث بیش و کمدردت بود درمان شمر دشوارها آسان شمر
در عاشقی یکسان شمر شیر فلک شیر علماز خویشتن آزاد زی از هر ملالی شاد زی
هر جا که باشی راد زی چون یافتی از عشق شمرو کن شراب رنگ را وز سر بنه نیرنگ را
بس کن تو نام و ننگ را بر فرق فرقد زن قدمبر سوز دل دمساز شو اول قدم جان باز شو
زی سر معنی باز شو شکل حروف انگار کمبر زن زمانی کبر را بر طاق نه کبر و ریا
خواهی وفا خواهی جفا چون دوست باشد محتشمعاشق که جام می کشد بر یاد روی وی کشد
جز رخش رستم کی کشد رنج رکاب روستمچون از پی دلبر بود شاید که جان چاکر بود
چون زهره خنیاگر بود از حور باید زیر و بمتا کی ازین سالوس و زه از بند چار ارکان بجه
سر سوی کل خویش نه تا نور بینی بی ظلماز کل عالم شو بری بگذر ز چرخ چنبری
تا هیچ چیزی نشمری تاج قباد و تخت جمگر بایدت حرفی ازین تا گرددت عینالیقین
شو مدحت خورشید دین بر دفتر جان کن رقم
دگر بار ای مسلمانان به قلاشی در افتادم
به دست عشق رخت دل به میخانه فرستادمچو در دست صلاح و خیر جز بادی نمیدیدم
همه خیر و صلاح خود به باد عشق در دادمکجا اصلی بود کاری که من سازم به قرایی
که از رندی و قلاشی نهادستند بنیادممده پندم که در طالع مرا عشقست و قلاشی
کجا سودم کند پندت بدین طالع که من زادممرا یک جام باده به ز چرخ اندر جهان توبه
رسید ای ساقیان یک ره به جام باده فریادمنیندوزم ز کس چیزی چنان فرمود جانانم
نیاموزم ز کس پندی چنین آموخت استادمز رنج و زحمت عالم به جام می در آویزم
که جام می تواند برد یک دم عالم از یادمالا ای پیر زردشتی به من بربند زناری
که من تسبیح و سجاده ز دست و دوش بنهادم
قبله چون میخانه کردم پارسایی چون کنم
عشق بر من پادشا شد پادشایی چون کنمکعبه یارم خراباتست و احرامش قمار
من همان مذهب گرفتم پارسایی چون کنممن چو گرد باده گشتم کم گرایم گرد باد
آسمانی کرده باشم آسیایی چون کنمعشق تو با مفلسان سازد چو من در راه او
برگ بیبرگی ندارم بینوایی چون کنماو مرا قلاش خواهد من همان خواهم که او
او خدای من بر او من کدخدایی چون کنمکدیهٔ جان و خرد هرگز نکرده بر درش
خاک و باد و آب و آتش را گدایی چون کنممن چنان خواهم که او خواهد چو در خرمن گهش
از کهی گر کمتر آیم کهربایی چون کنمبر سر دریا چو از کاهی کمم در آشنا
با گهر در قعر دریا آشنایی چون کنماو که بر رخ حسن دارد جز وفاکاریش نیست
من که در دل عشق دارم بیوفایی چون کنمبادپایی خواهد از من عشق و من در کار دل
دست تا از دل نشویم بادپایی چون کنمبا خرد گویم که از می چون گریزی گویدم
پیش روح پاک دعوی روشنایی چون کنمشاهدان چون در خراباتند من زان آگهم
زاهدان را جز بدانجا رهنمایی چون کنمبا نکورویان گبران بوده در میخانه مست
با سیهرویان دین زهد ریایی چون کنمچون مرا او بی سنایی دوستر دارد همی
جز به سعی باده خود را بیسنایی چون کنماو بر آن تا مر سنایی را به خاک اندر کشد
من برآنم تا سنایی را سمایی چون کنمطبع من زو طبع دارد پس مرا گوید مخواه
من ز بهر برگشان این بینوایی چون کنماز همه عالم جدا گشتن توانستم ولیک
عاجزم تا از جدایی خود جدایی چون کنم
تا ما به سر کوی تو آرام گرفتیم
اندر صف دلسوختگان نام گرفتیمدر آتش تیمار تو تا سوخته گشتیم
در کنج خرابات می خام گرفتیماز مدرسه و صومعه کردیم کناره
در میکده و مصطبه آرام گرفتیمخال و کله تو صنما دانه و دامست
ما در طلب دانه ره دام گرفتیمیک چند به آسایش وصل تو به هر وقت
از بادهٔ آسوده همی جام گرفتیمامروز چه ار صحبت ما گشت بریده
این نیز هم از صحبت ایام گرفتیم
آمد گه آنکه ساغر آریم
آواز چو عاشقان برآریمبر پشت چمن سمن برآمد
ما روی بر آن سمنبر آریمدر باغ چو بنگریم رویش
جانها به نثار بتگر آریماندر ره عاشقی ز باده
گر از سر لاف خود برآریمبا همت خود به عون دردی
از عالم عشق پر برآریمیک مر صلاح را مگر ما
در ره روش قلندر آریمچون مرکب عاشقی به معنی
اندر صف کم زنان در آریمگر جان و جهان و دین ببازیم
سرپوش زمانه در سر آریمدر خاک بسیط چون سنایی
نعت فلک مدور آریم
پسرا خیز تا صبوح کنیم
راح را همنشین روح کنیممفلسانیم یک زمان بگذار
از شرابی دو تا فتوح کنیمباده نوشیم بی ریا از آنک
با ریا توبهٔ نصوح کنیمحال با شعر فرخی آریم
رقص بر شعر بلفتوح کنیمور بود زحمتی ز ناجنسی
به نیازی دعای نوح کنیمور سنایی هنوز خواهد خفت
پیش ازو ما همی صبوح کنیم
جانا نخست ما را مرد مدام گردان
وانگه مدام در ده مست مدام گردانبر ما چو از لطافت مل را حلال کردی
بر خصم ما ز غیرت گل را حرام گرداندارالغرور ما را دارالسرور کردی
درالملام ما را دارالسلام گردانخامند و پخته مانا تو دو شراب داری
در خام پخته گردان در پخته خام گردانناهید زخمهزن را از لحنه سیر کردی
بهرام تیغزن را از جام رام گردانما را به نام خود کن زان پس چنانکه خواهی
یا هوشیار دفتر یا مست جام گرداناکنون که روی ما را از غم چو کاه کردی
از عکس روی می را بیجاده فام گردانخواهی که نسر طایر پران به دامت افتد
از جزع دانه کردی از مشک دام گردانگمنام کرد ما را یک جام بادهٔ تو
در ده دو جام دیگر ما را چو نام گرداناز ما و خدمت ما چیزی نخیزد ای جان
هم تو بنا نهادی هم تو تمام گردانخواهی که گر سنایی گردد سمایی از عز
پیش غلام و دربان او را غلام گردان
خیز ای بت و در کوی خرابی قدمی زن
با شیفتگان سر این راه دمی زنبر عالم تجرید ز تفرید رهی ساز
در بادیهٔ هجر ز حیرت علمی زنبر هر چه ترا نیست ز بهرش مبر انده
وز هر چه ترا هست ز اسباب کمی زنجمع آر همه تفرقهٔ خویش به جهدت
بر ذات دعاوی ز معانی رقمی زناز علم و اشارات و عبارات حذر کن
وز زهد و کرامات گذشته بَرَمی زناز کفر و ز توحید مگو هیچ سخن نیز
پیرامن خود زین دو خطرها حرمی زنچون فرد شدی زین همه احوال به تصدیق
در شاهره فقر و حقیقت قدمی زن
جام را نام ای سنایی گنج کن
راح در ده روح را بی رنج کناین دل و جان طبیعت سنج را
یک زمان از می طریقت سنج کنتاج جان پاک را در راه دل
مفرش جانان جان آهنج کنکدخدای روح را در ملک عشق
بی تصرف چون شه شطرنج کنعقل دیندار سلامت جوی را
سنگ شنگولی عشق الفنج کنیا همه رخ گرد چون گلنار باش
یا همه دل باش و چون نارنج کنبا عمارت چند سازی همچو رنج
با خرابی ساز و همچون گنج کنخاک و باد و آب و آتش دشمنند
برگذر زین چار و نوبت پنج کن
ساقیا! مستان خوابآلوده را بیدار کن
از فروغ باده، رنگِ رویشان گلنار کنلاابالی پیشهگیر و عاشقی بر طاق نِه
عشق را در کار گیر و عقل را بیکار کنگر ز چرخ چنبری از غم همی خواهی نجات
دور باده پیش گیر و قصد زلف یار کنپنج حس و چار طبع از پنج باده برفروز
وز دو گیتی دل به یک بار از خوشی بیزار کندانشت بسیار باشد چون که اندک می خوری
دانشی کو غم فزاید؟ از میاش بردار کنور ز راه پنج حس خواهی که یار آید تو را
پنج باده نوش کن، هر پنج در مسمار کندوستار عشق گشتی، دشمن جانان مشو
چاکریِ می چون گرفتی، بندگی خمار کنور به عمر اندر به نادانی نشسته بودهای
از زبان عاجزی یکدَم یک استغفار کن
رحل بگذار ای سنایی رطل مالامال کن
این زبان را چون زبان لاله یک دم لال کنیک زمان از رنگ و بوی باده روحالقدس را
در ریاض قدس عنبر مغز و مرجان بال کنزهد و صفوت یک زمان از عشق در دوزخ فگن
حال و وقتت ساعتی در کار زلف و خال کندر میان زهد کوشان خویشتن قلاش ساز
در جهان میفروشان خویشتن ابدال کنشاهد شیرین نخواهد زاهدان تلخ را
شاهدی چون شهد خواهی رطل مالامال کنسرو خود را گوی ای سرو از پی گلزار رخ
خون روان در جویبار اکحل و قیفال کنتو به کژی ما به خدمت چون دو دالیم از صفت
یک الف را بهر الفت ردف جفتی دال کنخاک جسم و آب چشم ما به دست عشق تست
خاک را صلصال کردی آب را سلسال کنباز صیاد اجل را آتشین منقاردار
چرخ گیرای امل را کاغذین چنگال کندامن تر دامنان عقل در آخال کش
ساعد هودج کشان عشق پر خلخال کنعاشق مالست حرص و دشمن مالست می
مال دشمن را به سعی باده دشمن مال کنخال خود در چشم ما زن صبحهامان شام کن
زلف خود بر دوش خود نه روزهامان سال کنعشق یک رویست او را بر در عیسی نشان
عقل یک چشمست او را در صف دجال کنعشق را روز عزیمت باد بر فتراک بند
عقل را وقت هزیمت خاک در دنبال کنای سنایی خویش را چون طبع خرم وقت کن
روح را چون خود همایون بخت و فرخ فال کنخرقه و حالت به هشیاری محال و مخرقهست
چون ز خود بی خود شدی در خرقهٔ دل حال کن
ساقیا برخیز و می در جام کن
در خرابات خراب آرام کنآتش ناپاکی اندر چرخ زن
خاک تیره بر سر ایام کنصحبت زنار بندان پیشهگیر
خدمت جمشید آذرفام کنبا مغان اندر سفالی باده خور
دست با زردشتیان در جام کنچون ترا گردون گردان رام کرد
مرکب ناراستی را رام کننام رندی بر تن خود کن درست
خویشتن را لاابالی نام کنخویشتن را گر همی بایدت کام
چون سنایی مفلس خودکام کن
ای سنایی قدح دمادم کن
روح ما را ز راح خرم کنلحن را همچو «لام» سر بفراز
جام را همچو «جیم» قد خم کنخشکسالیست کشت آدم را
فتح بابش تویی پر از نم کنحجرهٔ عقل را ز تحفهٔ روح
تازه چون سجده جای مریم کنهین که عالم گرفت دیو سپید
خیز تدبیر رخش رستم کنقفس بلبلان سیمین بال
سقف این سبزبام طارم کنرزم بر موج بحر اخضر ساز
بزم بر اوج چرخ اعظم کنهمه ره طوطیان چو زاغند
خویشتن را شکر مکن سم کنهر چه جز یار دام او بشکن
هر چه جز عشق نام او غم کنراز با عاشقان محرم گوی
ناز با شاهدان محرم کنخویشتن در حریم حرمت عشق
محرم بادهٔ محرم کنزین سپس با بهشتیان عشرت
در نهانخانهٔ جهنم کنز ره پنج در به یک دو سه می
چار دیوار عشق محکم کناز پی چشم زخم مشتی شوخ
دیگ سودای خویش سردم کنبندهٔ آن دو زلف پر خم شو
چاکری آن رخان خرم کنهمچو جمشید برفراز صبا
تکیه بر مسند شه جم کنپس چو جمشید بر نشین بر باد
همه را زیر نقش خاتم کنپری و دیو و جنی و انسی
حشرات زمین فراهم کنآن گهٔ بعد ازین سکندروار
گرد بر گرد سد محکم کنهمچو یاجوج اهل آتش را
از پر خویش هین رمارم کنسرنگون در سقر فگن همه را
دوزخ از چشمشان محشم کننقش ترتیب صوفیان فلک
به یک آسیب جرعه در هم کننه هواگیر چون سلیمان باش
نه هوس بخش همچو حاتم کنهمه اسلام هستی و مستیست
گر مسلمانی این مسلم کنیک دم از بی خودی سه باده بخور
چار تکبیر بر دو عالم کنهر چه هستی ست نام آن مستی
نسخ ماتم سرای آدم کنهمه این کن ولیک با محرم
چون نیابی مخنثی هم کناز خرد چشم اندکی بردار
وز کله پشم لختکی کم کن
خانهٔ طامات عمارت مکن
کعبهٔ آفاق زیارت مکننامهٔ تلبیس نهفته مخوان
جامهٔ ناموس قصارت مکنقاعدهٔ کار زمانه بدان
هر چه کنی جز به بصارت مکنسر به خرابات خرابی در آر
صومعه را هیچ عمارت مکنچون همه سرمایهٔ تو مفلسیست
در ره افلاس تجارت مکنچون تو مخنث شدی اندر روش
قصهٔ معراج عبارت مکنتا نشوی در دین قلاشوار
خرقهٔ قلاشان غارت مکنعمر به شادی چو سنایی گذار
کار به سستی و حقارت مکن
آن جام لبالب کن و بردار مرا ده
اندک تو خور ای ساقی و بسیار مرا دههرکس که نیاید به خرابات و کند کبر
او را بر خود بار مده بار مرا دهمسجد به تو بخشیدم میخانه مرا بخش
تسبیح ترا دادم و زنار مرا دهای آنکه سر رندی و قلاشی داری
پس مرد منی دست دگر بار مرا دهای زاهد ابدال چو کردار برد می
سردی مکن آن بادهٔ کردار مرا ده
ساقیا مستان خوابآلوده را آواز ده
روز را از روی خویش و سوز ایشان ساز دهغمزهها سر تیز دار و طرهها سر پست کن
رمزها سرگرم گوی و بوسها سرباز دهسرخ روی ناز را چون گل اسیر خار کن
زرد روی آز را چون زر به دست گاز دهحربه و شل در بر بهرام خربط سوز نه
زخمه و مل در کف ناهید بر بط ساز دههم بخور هم صوفیان عقل را سرمست کن
هم برو هم صافیان روح را ره باز دهدر هوای شمع عشق و شمع می پروانهوار
پیشوای خلد و صدر سدره را پرواز دهچنگل گیراست اینک باز و باشهٔ عشق را
صعوه پیش باشه و آن کبک رازی باز دهپیش کان پیر منافق بانگ قامت در دهد
غارت عقل و دل و جان را هلا آواز دهپیش کز بالا درآید ارسلان سلطان روز
پیش من بکتاش سرمست مرابه گماز دهور همی چون عشق خواهی عقل خود را پاکباز
نصفیی پر کن بدان پیر دوالک باز دهگر همی سرمست خواهی صبح را چون چشم خود
جرعهای زان می به صبح منهی غماز دهروزه چون پیوسته خواهد بود ما را زیر خاک
باده ما را زین سپس بر رسم سنگانداز دهجبرییل اینجا اگر زحمت کند خونش بریز
خونبهای جبرییل از گنج رحمت باز دهبادبان راز اگر مجروح گردد ز آه ما
درپهای از خامشی در بادبان راز دهوارهان یک دم سنایی را ز بند عافیت
تا دهی او را شراب عافیت پرداز ده
ای سنایی خیز و بشکن زود قفل میکده
بازخر ما را زمانی زین غمان بیهدهجام جمشیدی بیار از بهر این آزادگان
درد می درده برای درد این محنت زدهدرد صافی درده ای ساقی درین مجلس همی
تا زمانی می خوریم آسوده دل در میکدهمحتسب را گو ترا با مست کوی ما چکار
می چه خواهی ای جوان زین عاشقان دل زدهمیندانی کادم از کتم عدم سوی وجود
از برای مهربازان خرابات آمدهتا ترا روشن شود در کافری در ثمین
بت پرستی پیشه گیر اندر میان بتکده
جان جز پیش خود چمانه منه
طبع جز بر می مغانه منهباده را تا به باغ شاید برد
آنچنان در شرابخانه منهگرچه همرنگ نار دانه بود
نام او آب نار دانه منهدر هر آن خانهای که می نبود
پای اندر چنان ستانه منهتا بود باغ آسمان گردان
چشم بر روی آسمانه منهروی جز بر جناح چنگ ممال
دست جو بر بر چغانه منهگر نخواهی که در تو پیچد غم
رنج بر طبع شادمانه منهبد و نیک زمانه گردانست
بر بد و نیک او بهانه منهبخردان بر زمانه دل ننهند
پس تو دل نیز بر زمانه منه
الا ای لعبت ساقی ز می پر کن مرا جامی
که پیدا نیست کارم را درین گیتی سرانجامیکنون چون توبه بشکستم به خلوت با تو بنشستم
ز می باید که در دستم نهی هر ساعتی جامینباید خورد چندین غم بباید زیستن خرم
که از ما اندرین عالم نخواهد ماند جز نامیهمی خور بادهٔ صافی ز غم آن به که کم لافی
که هرگز عالم جافی نگیرد با کس آرامیمنه بر خط گردون سر ز عمر خویشتن بر خور
که عمرت را ازین خوشتر نخواهد بود ایامیچرا باشی چو غمناکی مدار از مفلسی باکی
که ناگاهان شوی خاکی ندیده از جهان کامیمترس از کار نابوده مخور اندوه بیهوده
دل از غم دار آسوده به کام خود بزن گامیترا دهرست بدخواهی نشسته در کمینگاهی
ز غداری به هر راهی بگسترده ترا دامی
یادداشت: منبع استفاده شده برای انتخاب غزلها کتاب “در اقلیم روشنایی” از دکتر شفیعی کدکنی است.

