سلام دوباره به دوستان.
این پنج غزل زیبا هم تقدیم به شما. از اونجایی که این پنج غزل مضمون های مشترکی با ۱۵ غزل بالا دارند، شماره گذاری اونها هم از عدد ۱۶ خواهد بود. امیدوارم ازشون لذت ببرید.
![]()
۱۶.
خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن
تا ببینم که سرانجام چه خواهد بودنغم دل چند توان خورد که ایام نماند
گو نه دل باش و نه ایام چه خواهد بودنمرغ کم حوصله را گو غم خود خور که بر او
رحم آن کس که نهد دام چه خواهد بودنباده خور غم مخور و پند مقلد منیوش
اعتبار سخن عام چه خواهد بودندست رنج تو همان به که شود صرف به کام
دانی آخر که به ناکام چه خواهد بودنپیر میخانه همیخواند معمایی دوش
از خط جام که فرجام چه خواهد بودنبردم از ره دل حافظ به دف و چنگ و غزل
تا جزای من بدنام چه خواهد بودن
۱۷.
کنارِ آب و پایِ بید و طبعِ شعر و یاری خوش
معاشر دلبری شیرین و ساقی گُلعِذاری خوشالا ای دولتی طالع، که قدرِ وقت میدانی
گوارا بادَت این عِشرت که داری روزگاری خوشهر آن کس را که در خاطر ز عشقِ دلبری باریست
سِپندی گو بر آتش نِه، که دارد کار و باری خوشعروسِ طَبع را زیور ز فکرِ بِکر میبندم
بُوَد کز دستِ ایّامَم به دست اُفتَد نگاری خوششبِ صحبت غنیمت دان و دادِ خوشدلی بِسْتان
که مهتابی دل افروز است و طَرْفِ لاله زاری خوشمِیی در کاسهٔ چشم است ساقی را بِنامیزد
که مستی میکند با عقل و میبخشد خُماری خوشبه غفلت عمر شُد حافظ، بیا با ما به میخانه
که شنگولانِ خوش باشت، بیاموزند کاری خوش
۱۸.
صبح است و ژاله میچکد از ابر بهمنی
برگ صبوح ساز و بده جام یک منیدر بحر مایی و منی افتادهام بیار
می تا خلاص بخشدم از مایی و منیخون پیاله خور که حلال است خون او
در کار یار باش که کاریست کردنیساقی به دست باش که غم در کمین ماست
مطرب نگاه دار همین ره که میزنیمی ده که سر به گوش من آورد چنگ و گفت
خوش بگذران و بشنو از این پیر منحنیساقی به بینیازی رندان که می بده
تا بشنوی ز صوت مغنی هوالغنی
۱۹.
مقامِ امن و مِیِ بیغَش و رَفیقِ شَفیق
گَرَت مُدام مُیَسَّر شود زِهی توفیقجهان و کارِ جهان جمله هیچ بَر هیچ است
هزار بار من این نکته کردهام تحقیقدریغ و دَرد که تا این زمان ندانستم
که کیمیایِ سعادت، رَفیق بود رَفیقبه مَأمَنی رو و فرصت شِمُر غنیمتِ وقت
که در کمینگهِ عُمرَند، قاطِعانِ طَریقبیا که توبه ز لَعلِ نگار و خندهٔ جام
حکایتیست که عقلش نمیکُنَد تَصدیقاگر چه مویِ میانَت به چُون مَنی نَرِسَد
خوش است خاطرم از فکرِ این خیالِ دَقیقحلاوتی که تو را در چَهِ زَنَخدان است
به کُنهِ آن نَرِسَد صد هزار فکرِ عمیقاگر به رنگِ عقیقی شد اشکِ من، چه عجب؟
که مُهرِ خاتَمِ لَعلِ تو هست همچو عقیقبه خنده گفت که حافظ غلامِ طبعِ توام
ببین که تا به چه حَدَّم همیکُنَد تَحمیق
۲۰.
ساقی بیا که شد قدح لاله پر ز می
طامات تا به چند و خرافات تا به کیبگذر ز کبر و ناز که دیدهست روزگار
چین قبای قیصر و طرف کلاه کیهشیار شو که مرغ چمن مست گشت هان
بیدار شو که خواب عدم در پی است هیخوش نازکانه میچمی ای شاخ نوبهار
کآشفتگی مبادت از آشوب باد دیبر مهر چرخ و شیوه او اعتماد نیست
ای وای بر کسی که شد ایمن ز مکر ویفردا شراب کوثر و حور از برای ماست
و امروز نیز ساقی مه روی و جام میباد صبا ز عهد صبی یاد میدهد
جان دارویی که غم ببرد درده ای صبیحشمت مبین و سلطنت گل که بسپرد
فراش باد هر ورقش را به زیر پیدرده به یاد حاتم طی جام یک منی
تا نامه سیاه بخیلان کنیم طیزان می که داد حسن و لطافت به ارغوان
بیرون فکند لطف مزاج از رخش به خویمسند به باغ بر که به خدمت چو بندگان
استاده است سرو و کمر بسته است نیحافظ حدیث سحرفریب خوشت رسید
تا حد مصر و چین و به اطراف روم و ری
عهد صبی: دوران کودکی