پادکستی انگلیسی درباره زندگی و اندیشه ابوالعلای معرّی (+ شعری زیبا از او درباره گیاهخواری)

مجموعه ای از ویدیوهای عالی در یوتیوب به زبان عربی درباره اندیشه معرّی:

https://youtube.com/playlist?list=PLy4-p1IZpCsu1PbQGQ1sHzY29e54b6mAs&si=MhsT8zz523feye-6

(طه حسین، گفت و شنود فلسفی در زندان ابوالعلا)

سَأَتبَعُ مَن يَدعو إِلى الخَيرِ جاهِداً
وَأَرحَلُ عَنها ما إِمامي سِوى عَقلي

من از هر کسی که مرا به سوی نیکی فرا خواند، با کوشش پیروی می‌کنم و از این جهان، در حالی می‌روم که پیشوای من جز عقل من نیست.

ابوالعلاء معرّی

مجموعه مقالاتی در ارتباط با اندیشه ابوالعلاء معرّی:

کتابی نایاب درباره ابوالعلاء معرّی:
خداوند خرد: گزیده دیوان لزوم مالایلزم ابوالعلاء معری
مترجمان: محمدحسن حسن‌زاده‌نیری، علی گنجیان‌خناری

https://www.sid.ir/search/journal/paper/ابوالعلاء%20معری/fa?str=ابوالعلاء+معری&page=1&sort=0&fgrp=all&ftyp=all&fyrs=all

https://www.sid.ir/search/journal/paper/معری/fa?page=1&sort=1&ftyp=1&fgrp=all&fyrs=1379%2C1402

دو مقاله خواندنی از دکتر حمیدرضا اردستانی رستمی:
۱. بررسی افکار و باورهای گنوسی ابوالعلاء معرّی و صادق هدایت
۲. نابینایی در معره، شوریدگانی در ایران

قبلا در همین جا فایل این دو مقاله رو بارگذاری کردم:

پادکستی انگلیسی درباره زندگی و اندیشه ابوالعلای معرّی (+ شعری زیبا از او درباره گیاهخواری) - #9 توسط intriguing-personali

غَنينا عُصوراً في عَوالِمَ جَمَّةٍ
فَلَم نَلقَ إِلّا عالَماً مُتَلاعِنا

إِذا فاتَهُم طَعنُ الرِماحِ فَمَحفِلٌ
تَرى فيهِ مَطعوناً عَلَيهِ وَطاعِنا

هَنيئاً لِطِفلٍ أَزمَعَ السَيرَ عَنهُمُ
فَوَدَّعَ مِن قَبلِ التَعارُفِ ظاعِنا

روزگاری در میان ملت های فراوان زیستیم. جز جهانی دائما در حال جنگ، چیزی ندیدیم.
زمانی هم که به یکدیگر نیزه نمی زنند، می بینی که در محفلی با طعنه های خود به هم آسیب می زنند.
خوشا به حال کودکی که عزم سفر از نزد ایشان کرد و پیش از آشنایی با آنها، وداعشان کرد و کوچید.

وَجَدتُ المَوتَ لِلحَيوانِ داءً
وَكَيفَ أُعالِجُ الداءَ القَديما

وَما دُنياكَ إِلّا دارُ سوءٍ
وَلَستَ عَلى إِساءَتِها مُقيما

أَرى وَلَدَ الفَتى عِبئاً عَلَيهِ
لَقَد سَعِدَ الَّذي أَمسى عَقيما

أَما شاهَدتَ كُلَّ أَبي وَليدٍ
يَؤُمُ طَريقَ حَتفٍ مُستَقيما

فَإِمّا أَن يُرَيِّبَهُ عَدُوّاً
وَإِمّا أَن يُخَلِّفَهُ يَتيما

مرگ را بیماری جانداران یافتم. چگونه این درد کهن را درمان کنم؟!
دنیا چیزی نیست، مگر خانه بدی ها؛ و تو در مقابل بدکاری هایش شکیبا نیستی.
فرزندان انسان را باری بر دوش او می بینم. چه خوشبخت است کسی که نازاست!
آیا نمی بینی هر پدری را که راه مرگ را مستقیم می پیماید؟!
یا دشمنی برای خویش می پرورد؛ یا می میرد و یتیمی بر جای می گذارد!

وَلَيتَ وَليداً ماتَ ساعَةَ وَضعِهِ
وَلَم يَرتَضِع مِن أُمِّهِ النُفَساءِ

يَقولُ لَها مِن قَبلِ نُطقِ لِسانِهِ
تُفيدينَ بي أَن تُنكَبي وَتُسائي

ای کاش نوزاد در هنگام زادن می مرد و از مادرش شیر نمی نوشید.
نوزاد، پیش از اینکه به سخن درآید، به مادرش می گوید: جز بدی و بدبختی چه سودی از من می بری؟

أَتَحمِلُكَ الحَصانُ وَأَنتَ خالٍ
وَفي الهَيجاءِ يَحمِلُكَ الحِصانُ

تَصونُ الخَيلَ تَحتَكَ مِن وَجاها
وَإِن جاءَ الحِمامُ فَما تُصانُ

تا جنینی، مادرت تو را در رحم حمل می کند؛ و در میدان جنگ اسب، تو را حمل می کند.
اسبی را که زیر پای توست، از آسیب ها حفظ می کنی؛ اما هرگاه مرگ در رسد، کسی نیست تو را حفظ کند.

يا طفل حلّت بك الرزايا
فأنت منها صريم سَحر

بأي ذنب أخذت فيها
لم تجن إلا كذنب صحر

ای کودک! مصیبت ها و سختی ها بر تو وارد شد و از این روی، ناامید شدی.
به کدام گناه گرفتار شدی؟ مانند صُحر (دختر لقمان) برای گناه نکرده مجازات شدی.

أُلو الفَضلِ في أَوطانِهِم غُرَباءُ
تَشِذُّ وَتَنأى عَنهُمُ القُرَباءُ

دانشمندان در سرزمین خود غریب اند. نزدیکانشان از آن ها دوری می کنند.

تَواصَلَ حَبلُ النَسلِ ما بَينَ آدَمٍ
وَبَيني وَلَم يوصِلَ بِلامِيَ باءُ

ریسمان نسل بین حضرت آدم و من متصل بود؛ اما من (با ازدواج نکردن) این ریسمان را بریدم.

عَلى الوُلدِ يَجني والِدٌ وَلَو أَنَّهُم
وُلاةٌ عَلى أَمصارِهِم خُطَباءُ

وَزادَكَ بُعداً مِن بَنيكَ وَزادَهُم
عَلَيكَ حُقوداً أَنَّهُم نُجَباءُ

يَرَونَ أَباً أَلقاهُمُ في مُؤَرَّبٍ
مِنَ العَقدِ ضَلَّت حَلَّهُ الأُرَباءُ

پدر با تولید مثل بر فرزندان جنایت می کند؛ هرچند در آینده فرزندانش حاکم و خطیب سرزمین های خود شوند.
دوری فرزندانت از تو بیشتر می شود و کینه آن ها نسبت به تو می افزاید. آن ها انسان هایی نجیب اند!
پدری را می بینند که آن ها را در دشواری ای بزرگ افکنده است؛ گره سختی که زیرکان هم از گشودن آن عاجزند.

قَضى اللَهُ أَنَّ الآدَمِيَّ مُعَذَّبٌ
إِلى أَن يَقولَ العالِمونَ بِهِ قَضى

فَهَنِّئ وُلاةَ المَيتِ يَومَ رَحيلِهِ
أَصابوا تُراثاً وَاِستَراحَ الَّذي مَضى

خداوند مقدر کرد که انسان در رنج باشد؛ تا زمانی که آنانکه می شناسندش بگویند: درگذشت.
به بازماندگان مرده در روز کوچیدنش تهنیت بگو؛ زیرا آنان به ارث رسیدند و مرده نیز آسوده شد!

صَحِبتُ الحَياةَ فَطالَ العَناءُ
وَلا خَيرَ في العَيشِ مُستَصحَبا

وَقَد كُنتُ فيما مَضى جامِحاً
وَمَن راضَهُ دَهرُهُ أَصحَبا

همدم و همنشین زندگانی شدیم و از این رو رنج و سختی ما بسیار شد. هیچ خیری در همنشینی با زندگانی نیست.
در گذشته توسن و سرکش بودم؛ اما کسی که روزگار رامش کند، مطیع او می شود.

أقلقتم السابح في لُجَة
و رُعتُم في الجو ذات الجناح

هذا وانتم عرضة للفناء
فكيف لو خُلّدتم يا وقاح

ماهی را در میانه دریا لرزاندید و پرنده را در آسمان ترساندید.
این گونه می کنید، در حالی که خود فناپذیرید. پس ای بی شرم ها! اگر جاودانه می بودید، چه می کردید؟

قالَ اِفتِكارٌ في الحَوادِثِ صادِقٌ
جَعَلَ الصِعابَ مِنَ الحَذارِ مُذَلَّلَه

هَفَتِ الحَنيفَةُ وَالنَصارى ما اِهتَدَت
وَيَهودُ حارَت وَالمَجوسُ مُضَلَّلَه

اِثنانِ أَهلُ الأَرضِ ذو عَقلٍ بِلا
دينٍ وَآخَرُ دَيِّنٌ لا عَقلَ لَهُ

راستگویی که دشواری ها را با پرهیزکاری خوار کرده است، در حالی که به حوادث روزگار می اندیشید، گفت:
مسلمانان لغزیدند؛ مسیحیان راه راست را نیافتند؛ یهودیان حیران شدند و زرتشتی ها گمراه گردیدند!
مردم زمین دو دسته اند: گروهی خردمندِ بی دین اند و گروه دیگر، دیندارِ بی خرد!

ولما رأيتُ الجهلَ في الناسِ فاشياً
تجاهلْتُ حتى ظُنَّ أنّيَ جاهل

فوا عَجَبا كم يدّعي الفضْل ناقصٌ
ووا أسَفا كم يُظْهِرُ النّقصَ فاضل

هنگامی که دیدم در میان مردم، نادانی فراوان است؛ خود را به نادانی زدم، تا جایی که گمان بردند که من نیز نادانم!
شگفتا که بسا انسان های ناقص ادعای فضل و دانش دارند؛ و دریغا که بسا انسان های فاضل اظهار ناقص بودن می کنند.

فيا موْتُ زُرْ إنّ الحياةَ ذَميمَةٌ

ويا نَفْسُ جِدّي إنّ دهرَكِ هازِل

پس، ای مرگ، مرا دریاب که زندگانی ناپسند است؛ و ای دل، در کار خود بکوش و جدی باش که روزگار تو شوخی و مسخره است!

فَلا يُمسِ فَخّاراً مِنَ الفَخرِ عائِدٌ
إِلى عُنصُرِ الفَخّارِ لِلنَفعِ يُضرَبُ

لَعَلَّ إِناءً مِنهُ يُصنَعُ مَرَّةً
فَيَأكُلُ فيهِ مَن أَرادَ وَيَشرَبُ

وَيُحمَلُ مِن أَرضٍ لِأُخرى وَما دَرى
فَواهاً لَهُ بَعدَ البِلى يَتَغَرَّبُ

فخرفروش از فخرفروشی سودی به دست نمی آورد؛ اما سرانجام خاک او برای سودآوری در گِل سفالگری به کار می رود.
بسا که یک بار از او ظرفی ساخته می شود و هر کس می خواهد در آن می خورد و می نوشد.
و از جایی به جای دیگر برده می شود و هیچ کس نمی داند پس از پوسیدن به کجا برده می شود.

و إن جاءك الموت فافرح به
لتَخلُصَ من عالَم قد لُعن

و هرگاه مرگ به نزدت آید، شادمان باش؛ که از جهان نفرین شده رهایی می یابی!

فَصَبراً إِن أَمَرَّ عَلَيكَ عَيشٌ
فَإِنَّكَ في المَقامِ عَلى المُرورِ

هرگاه زندگی بر تو تلخ شد، صبر کن؛ زیرا تو از این جایگاه در حال عبوری.

و دنیای ألقي بطول الهوان
و هل هی إلا کجسر عُبر

دنیایم مرا در خواری بسیار افکند؛ و جهان چیست، جز پلی که از آن می گذرند.

خُذِ المِرآةَ وَاِستَخبِر نُجوماً
تُمِرُّ بِمَطعَمِ الأَريِ المَشورِ

تَدُلُّ عَلى الحِمامِ بِلا اِرتِيابٍ
وَلَكِن لا تَدُلُّ عَلى النُشورِ

آینه را برگیر و از ستارگان خبر گیر. در این صورت، عسل خالص در دهانت تلخ خواهد شد.
(این آینه) بی گمان از مرگ خبر می دهد؛ اما از رستاخیز خبر نمی دهد.

رُوَيْداً عليها إنها مُهَجَاتُ
وفي الدهْرِ مَحْياً لامرِئٍ ومَماتُ

أرى غَمَراتٍ ينْجَلِينَ عن الفَتى
ولكن تُوَافي بعْدَها غَمَرات

ولا بُدّ للإنْسانِ مِن سُكْرِ ساعةٍ
تَهُونُ عليه غيرَها السّكَرات

گام را آهسته بر گورها بگذار، زیرا جان و دل انسان هاست. هر انسانی در روزگار زندگی و مرگی دارد.
می بینم که سختی هایی از انسان دور می شود؛ ولی پس از آن سختی های دیگری در پی می آید.
انسان ناگزیر زمانی چنان مستی ای دارد که هر مستی ای پیش آن ناچیز است. (مستی مرگ)

مَلَلتُ عَيشي فَعوجي يا مَنِيَّةُ بي
وَذُقتُ فَنِيَّه مِن بُؤسٍ وَمِن رَغدِ

غَدي سَيوجِدُ أَمسي لا يُنازِعُني
في ذاكَ خَلقٌ وَأَمسي لا يَصيرُ غَدي

از زندگی ام خسته ام، ای مرگ، مرا به خاک بازگردان؛ که من سختی ها و خوشی های زندگی را چشیده ام.
هیچ کس این نکته را انکار نمی کند که فردای من تبدیل به دیروز من می شود، اما دیروز من تبدیل به فردایم نمی شود.

إِلى اللَهِ أَشكو مُهجَةً لا تُطيعُني
وَعالَم سوءٍ لَيسَ فيهِ رَشيدُ

به خدا شکایت می برم از دلی که پیرو من نیست؛ و از دنیای بدی که در آن خردمندی نیست.

ضَحِكنا وَكانَ الضِحكُ مِنّا سَفاهَةً
وَحُقَّ لِسُكّانِ البَسيطَةِ أَن يَبكوا

يُحَطِّمُنا رَيبُ الزَمانِ كَأَنَّنا
زُجاجٌ وَلَكِن لا يُعادُ لَهُ سَبكُ

خندیدیم و خنده ما از ابلهی بود؛ حال آن که مردم زمین سزاوار است که بگریند.
گذر روزگار ما را همچون جامی بلورین در هم می شکند؛ ولی کی دگرباره بلور شکسته به شکل اول در می آید؟

لَمّا ثَوَت في الأَرضِ وَهيَ لَطيفَةٌ
قُدَماؤُنا أَمِنَت مِنَ الأَحداثِ

لَم يَستَريحوا مِن شُرورِ دِيارِهِم
إِلّا بِرِحلَتِهِم إِلى الأَجداثِ

اگر زمین لطیف می بود، پیشینیان ما در آن نابود نمی شدند و از پیشامدها ایمن می ماندند.
از بدی های سرزمین شان در آرامش نبودند؛ مگر با کوچیدن به سوی گورها.

وَمَهما كانَ في دُنياكَ أَمرٌ
فَما تُخليكَ مِن قَمَرٍ وَشَمسِ

وَآخِرُها بِأَوَّلِها شَبيهٌ
وَتُصبِحُ في عَجائِبِها وَتُمسي

قُدومُ أَصاغِرٍ وَرَحيلُ شيبٍ
وَهِجرَةُ مَنزِلٍ وَحُلولُ رَمسِ

لَحاها اللَهُ داراً ما تُداري
بِمِثلِ المَينِ في لُجَجٍ وَقَمسِ

کار دنیای تو هر چه باشد، به هر حال، چیزی از (احکام) ماه و خورشید تغییر نمی کند.
پایان دنیا، مانند آغاز آن است؛ و روز و شب شگفتی های آن را می نگری.
آمدن کودکان و رخت بر بستن پیران؛ و کوچیدن از منزلگاه (زندگی) و در آمدن در گور.
خدا نفرین کند سرای دنیا را که بهبودناپذیر است؛ مانند شخم زدن و غواصی در دریا.

سَأَلتُ عَنِ الحَقائِقِ كُلَّ قَوم
فَما أَلفَيتُ إِلّا حَرفَ جَحدِ

سِوى أَنّي أَزولُ بِغَيرِ شَكٍّ
فَفي أَيِّ البِلادِ يَكونُ لَحدي

از هر قومی درباره حقایق سؤال کردم، به جز حرف نفی (نمی دانم) چیزی نشنیدم.
به جز این (حقیقت) که بی گمان خواهم مرد؛ اما معلوم نیست گور من در کدام سرزمین خواهد بود!

لِله أيّامُنا المَواضي
لو أنّ شيئاً مَضى يَعودُ

أبْلى وِدادي لكمْ زَمانٌ
ألْيَنُ أحْداثِهِ حَديد

لمْ يَبْلَ من بِذْلَةٍ ولكنْ
يَبْلى على طَيّهِ الجَديد

شگفتا روزهای گذشته عمر ما! کاش آنچه گذشت، برمی گشت.
روزگار، مهر من به شما را نابود کرد. روزگاری که نرمترین رویدادهایش (مثل) آهن است!
هر چیز تازه با فرو افکندن نابود نمی شود؛ بلکه گاهی همراه با حفظ و نگهداری (در اثر گذر زمان) از میان می رود.

فَكِّروا في الأُمورِ يُكشَف لَكُم بَع
ضُ الَّذي تَجهَلونَ بِالتَفكيرِ

لَو دَرى الطائِرُ المُوَكِّرُ بِالعُقبى
أَبى أَن يَهُمَّ بِالتَوكيرِ

حَرَقَ الهِندُ مَن يَموتُ فَما زا
دوهُ في رَوحَةٍ وَلا تَبكيرِ

در کارها بیندیشید، تا بسیاری از چیزهایی که نمی دانید بر شما آشکار شود.
اگر پرنده تخم گذار از عاقبت کار اگاهی داشته باشد، از تخم گذاشتن و جوجه آوردن خودداری می کند.
هندوها، کسی را که می میرد، می سوزانند؛ و مجبور نیستند صبح و شب (گور) او را زیارت کنند.

أبا العلاء يا ابن سليمانا
إن العمى أولاك إحسانا

لو أبصرتْ عيناك هذا الورى
ما أبصرت عيناك إنسانا

ای ابوالعلاء پسر سلیمان! نابینایی به تو لطف و احسان کرده است:
اگر چشم تو به این مردم نگاه می کرد، مردمک چشم تو هیچ انسانی نمی دید!

ترجمه از دکتر امیر چناری، اشعار ابوالعلاء معرّی، نشر زوار

ابیاتی بیشتر از ابوالعلاء معرّی درباره این مضمون:

غَنينا عُصوراً في عَوالِمَ جَمَّةٍ
فَلَم نَلقَ إِلّا عالَماً مُتَلاعِنا

إِذا فاتَهُم طَعنُ الرِماحِ فَمَحفِلٌ
تَرى فيهِ مَطعوناً عَلَيهِ وَطاعِنا

هَنيئاً لِطِفلٍ أَزمَعَ السَيرَ عَنهُمُ
فَوَدَّعَ مِن قَبلِ التَعارُفِ ظاعِنا

روزگاری در میان ملت های فراوان زیستیم. جز جهانی دائما در حال جنگ، چیزی ندیدیم.
زمانی هم که به یکدیگر نیزه نمی زنند، می بینی که در محفلی با طعنه های خود به هم آسیب می زنند.
خوشا به حال کودکی که عزم سفر از نزد ایشان کرد و پیش از آشنایی با آنها، وداعشان کرد و کوچید.

وَجَدتُ المَوتَ لِلحَيوانِ داءً
وَكَيفَ أُعالِجُ الداءَ القَديما

وَما دُنياكَ إِلّا دارُ سوءٍ
وَلَستَ عَلى إِساءَتِها مُقيما

أَرى وَلَدَ الفَتى عِبئاً عَلَيهِ
لَقَد سَعِدَ الَّذي أَمسى عَقيما

أَما شاهَدتَ كُلَّ أَبي وَليدٍ
يَؤُمُ طَريقَ حَتفٍ مُستَقيما

فَإِمّا أَن يُرَيِّبَهُ عَدُوّاً
وَإِمّا أَن يُخَلِّفَهُ يَتيما

مرگ را بیماری جانداران یافتم. چگونه این درد کهن را درمان کنم؟!
دنیا چیزی نیست، مگر خانه بدی ها؛ و تو در مقابل بدکاری هایش شکیبا نیستی.
فرزندان انسان را باری بر دوش او می بینم. چه خوشبخت است کسی که نازاست!
آیا نمی بینی هر پدری را که راه مرگ را مستقیم می پیماید؟!
یا دشمنی برای خویش می پرورد؛ یا می میرد و یتیمی بر جای می گذارد!

وَلَيتَ وَليداً ماتَ ساعَةَ وَضعِهِ
وَلَم يَرتَضِع مِن أُمِّهِ النُفَساءِ

يَقولُ لَها مِن قَبلِ نُطقِ لِسانِهِ
تُفيدينَ بي أَن تُنكَبي وَتُسائي

ای کاش نوزاد در هنگام زادن می مرد و از مادرش شیر نمی نوشید.
نوزاد، پیش از اینکه به سخن درآید، به مادرش می گوید: جز بدی و بدبختی چه سودی از من می بری؟

أَتَحمِلُكَ الحَصانُ وَأَنتَ خالٍ
وَفي الهَيجاءِ يَحمِلُكَ الحِصانُ

تَصونُ الخَيلَ تَحتَكَ مِن وَجاها
وَإِن جاءَ الحِمامُ فَما تُصانُ

تا جنینی، مادرت تو را در رحم حمل می کند؛ و در میدان جنگ اسب، تو را حمل می کند.
اسبی را که زیر پای توست، از آسیب ها حفظ می کنی؛ اما هرگاه مرگ در رسد، کسی نیست تو را حفظ کند.

يا طفل حلّت بك الرزايا
فأنت منها صريم سَحر

بأي ذنب أخذت فيها
لم تجن إلا كذنب صحر

ای کودک! مصیبت ها و سختی ها بر تو وارد شد و از این روی، ناامید شدی.
به کدام گناه گرفتار شدی؟ مانند صُحر (دختر لقمان) برای گناه نکرده مجازات شدی.

تَواصَلَ حَبلُ النَسلِ ما بَينَ آدَمٍ
وَبَيني وَلَم يوصِلَ بِلامِيَ باءُ

ریسمان نسل بین حضرت آدم و من متصل بود؛ اما من (با ازدواج نکردن) این ریسمان را بریدم.

عَلى الوُلدِ يَجني والِدٌ وَلَو أَنَّهُم
وُلاةٌ عَلى أَمصارِهِم خُطَباءُ

وَزادَكَ بُعداً مِن بَنيكَ وَزادَهُم
عَلَيكَ حُقوداً أَنَّهُم نُجَباءُ

يَرَونَ أَباً أَلقاهُمُ في مُؤَرَّبٍ
مِنَ العَقدِ ضَلَّت حَلَّهُ الأُرَباءُ

پدر با تولید مثل بر فرزندان جنایت می کند؛ هرچند در آینده فرزندانش حاکم و خطیب سرزمین های خود شوند.
دوری فرزندانت از تو بیشتر می شود و کینه آن ها نسبت به تو می افزاید. آن ها انسان هایی نجیب اند!
پدری را می بینند که آن ها را در دشواری ای بزرگ افکنده است؛ گره سختی که زیرکان هم از گشودن آن عاجزند.

لَو دَرى الطائِرُ المُوَكِّرُ بِالعُقبى
أَبى أَن يَهُمَّ بِالتَوكيرِ

اگر پرنده تخم گذار از عاقبت کار اگاهی داشته باشد، از تخم گذاشتن و جوجه آوردن خودداری می کند.

ترجمه از دکتر امیر چناری، اشعار ابوالعلاء معرّی، نشر زوار

ترجمه دکتر امیر چناری از این ابیات:

۱. در اندیشه و اعتقاد من، ناله گرینده و نغمه آوازخوان، هر دو بی فایده است…

ادامه در تصویر:

ترجمه از دکتر امیر چناری، اشعار ابوالعلاء معرّی، نشر زوار