رمان بوف کور از زنده یاد صادق هدایت خوانده شد. البته اگه دقیقتر بخوام بگم به کتاب صوتیش در کانال یوتیوب Persian Poetry که اینجا معرفیش کردم گوش دادم که نسخه سانسور نشده اش بود.
این کتاب شاهکار ادبیات مدرنه و به زبان های بسیاری ترجمه شده. سبک داستان سورئاله و بسیار دارکه، ولی صادق هدایت عزیز و دوست داشتنی، این روح لطیف و رنج کشیده، حقایقی رو پشت داستان بیان کرده که من فقط پس از گوش دادن به تحلیلش پی بردم که اصلا قضیه از چه قراره و نویسنده چه منظوری رو در قالب داستان میخواد برسونه. اینکه چگونه شخصیت های نمادین داستان تقابل میان جهل و خرافات سنتی با خواست فراروی از این سبک زندگی به یک زندگی خالی از خرافه پرستی رو به تصویر می کشند. (تضاد میان زن اثیری و پیرمرد خنزرپنزری)
پیشنهاد میکنم به نسخه کتاب صوتی در کانالی که اشاره کردم گوش کنید که افکت صوتی هم داره و عالی خونده شده و در پایان هم تحلیل جامعی از این شاهکار به دست داده.
لینک ورود به پلی لیست کتاب صوتی بوف کور
در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزواء میخورد و میتراشد. این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد؛ چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزء اتفاقات و پیشآمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی میکنند آن را با لبخند شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند.
به من چه ربطی داشت که فکرم را متوجه زندگی احمق ها و رجاله ها بکنم، که سالم بودند، خوب می خوردند، خوب می خوابیدند و خوب جماع می کردند و هرگز ذره ای از دردهای مرا حس نکرده بودند و بال های مرگ هر دقیقه به سر و صورتشان ساییده نشده بود.
من احتیاجی به دیدن آنها نداشتم، چون یکی از آنها نماینده باقی دیگرشان بود. همه آنها یک دهن بودند که یک مشت روده به دنبال آن آویخته و منتهی به آلت تناسلی شان می شد.
کسانی هستند که از بیست سالگی شروع به جان کندن می کنند درصورتی که بسیاری از مردم فقط در هنگام مرگشان خیلی آرام و آهسته مثل پیه سوزی که روغنش تمام بشود خاموش می شوند.
می ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم. زیرا در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطه هولناکی میان من و دیگران وجود دارد. و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم.
تنها مرگ است که دروغ نمی گوید! حضور مرگ همه موهومات را نیست و نابود می کند. ما بچه مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب های زندگی نجات می دهد و در ته زندگی اوست که ما را صدا می زند و به سوی خودش می خواند.
می دیدم که درد و رنج وجود دارد ولی خالی از هرگونه مفهوم و معنی بود.
حس می کردم که این دنیا برای من نبود، برای یک دسته آدم های بی حیا، پررو، گدامنش، معلومات فروش، چاروادار و دل گرسنه بود.
