چالش کتاب کاغذی 📜

سلام آنکوجان
واااااااای چه جملات نابی،چقدردوسشون داشتم وچقققققدربهشون نیازداشتم درین موقعیت،بدلایلی.:pleading_face::pleading_face:
این کتابوبابینایی ازهمین نویسنده،دوسال پیش ازیه خانم کتابفروش دوره گرد:thinking:؟(بایه چمدون سیارکتابفروشی میکرد)،خریدم.
یبارچندصفحه ازکوری روخوندم ودیگه نتونستم ادامه بدم،یجوری وحشت کردم ازتصورندیدن وخلاصه رهاش کردم.تااینکه فهمیدم زبانشناس به زیبوک اضافه اش کرده،گفتم خب یراست برم اوریجینالشوبخونم،بازم ازبس لیست دانلودشده هام بلندبالاست،منصرف شدم.
امادیگه اینباربایدحتمابرم سراغش.سفارشی شده است این دفعه.:heart_eyes::heart_eyes:
خلاصه که مرسیییی واسه معرفیش،شایداینم ازون مواردیه که وقتش الان رسیده.:blush::slightly_smiling_face::tulip::rose:

4 پسندیده

سلام گرنی جان…
اول اینکه واقعا مرسی دلم باز شد عکس پروفایلتونو عوض کردین:heart_eyes: خیلی قشنگه… حس خوبی به آدم میده.
دوم!:kissing_heart:
بله بله خیلی کتاب قشنگیه… اتفاقا وقتی آدم کتاب رو میخونه میبینه که چقدر این کوریه فراگیره! میدونید ترسناکیش برای من کور بودن ادما نبود! در اول بینایی کورکورانه اس که مرگ مطلق یک اجتماعِ! و دوم بنا به داستان کوری هایی که بنا به شرایط برای اطراف به وجود میاد… مثلا کوری در مقابل ناموس! خیلی جالبه… کوری که تو خواننده هم اگر جای شخصیت ها بودی شاید همین انتخاب رو میکردی… ایناس که دنیارو وحشتناک میکنه! بینایی در ادامه همین کتابِ من هنوز نخوندم. میخوام پرنده خارزار رو شروع کنم چندین سال پیش فیلمشو دیدم. دوست دارم الان کتابشو بخونم.
چه جالب اگر تو زبانشناس هست حتما نسخه اصلیشو بخوندید چون کتابش جایزه نوبل ادبیات رو برده… حتما خیلی دلچسبتر خواهد بود.
فیلمش هم ساخته شده ولی تعریفی ازش نشنیدم.اما حتما نگاهش خواهم کرد.

2 پسندیده

سلام عزیز
خوشحالم دوسش داری،بخودمم حس خوبی میده،خصوصا که چندماه پیش جایی زیباکلی عکاسی کردم واینم یکی ازهمون عکسهاست،راستش علیرغم میلم ومنشی که پشت انتخاب عکسهای پروفایلم دنبال میکنم،فعلاعوضش کردم.
خلاصه که قابل شمارونداره:heart_eyes::heart_eyes::blush:

بله،میتونم درک کنم چه احساسی موقع خوندنش داشتی،چه اصطلاح جالب وترسناکی"بینایی کوکورانه"،گاهی آدم خودشو که جای شخصیتهای کتابهامیذاره،باین نتیجه میرسه خودشم همون انتخاب رو می‌داشت دراون شرایط.
نمیدونستم نوبل ادبیات روبرده،پس بایدنثرشم عالی باشه.
درهرصورت مرسیییی ازبنکه نظرتوباشتراک گذاشتی اینجا.:tulip::rose::tulip:
سعی میکنم زودتربرم سراغش.
پرنده خارزارروتاحالااسمش نشنیدم،بعداکه معرفی ونقدشوگذاشتی،باهاش آشنا میشوم. امیدوارم ازخوندنش لذت ببری:slightly_smiling_face::slightly_smiling_face::blush:

2 پسندیده

خیلی قشنگه… اومیدوارم علیرغم میل باطنیتون عوضش نکنید :heart_eyes: یا اگر کردین خوشگلترشو بزارید… (جایی رو برای لذت باقی بزاریم حتی یه دایره کوچیک داخل گوشیمون تو زبانشناس!)

دقیقا… بنظرم یکی از حرفایی که نویسنده میخواد بزنه همینه!
قضاوت نکنید بلکه خودتون رو صادقانه در شرایط دیگری بگذارید و بعد ببینید… چند مرده حلاجین؟!

ممنونم… :heart_eyes::blush:
گرنی… :kiss_mark::wind_face::face_with_open_eyes_and_hand_over_mouth:

2 پسندیده

رمان بوف کور از زنده یاد صادق هدایت خوانده شد. البته اگه دقیقتر بخوام بگم به کتاب صوتیش در کانال یوتیوب Persian Poetry که اینجا معرفیش کردم گوش دادم که نسخه سانسور نشده اش بود.

این کتاب شاهکار ادبیات مدرنه و به زبان های بسیاری ترجمه شده. سبک داستان سورئاله و بسیار دارکه، ولی صادق هدایت عزیز و دوست داشتنی، این روح لطیف و رنج کشیده، حقایقی رو پشت داستان بیان کرده که من فقط پس از گوش دادن به تحلیلش پی بردم که اصلا قضیه از چه قراره و نویسنده چه منظوری رو در قالب داستان میخواد برسونه. اینکه چگونه شخصیت های نمادین داستان تقابل میان جهل و خرافات سنتی با خواست فراروی از این سبک زندگی به یک زندگی خالی از خرافه پرستی رو به تصویر می کشند. (تضاد میان زن اثیری و پیرمرد خنزرپنزری)

پیشنهاد میکنم به نسخه کتاب صوتی در کانالی که اشاره کردم گوش کنید که افکت صوتی هم داره و عالی خونده شده و در پایان هم تحلیل جامعی از این شاهکار به دست داده.

لینک ورود به پلی لیست کتاب صوتی بوف کور

در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزواء می‌خورد و می‌تراشد. این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد؛ چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزء اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند.

به من چه ربطی داشت که فکرم را متوجه زندگی احمق ها و رجاله ها بکنم، که سالم بودند، خوب می خوردند، خوب می خوابیدند و خوب جماع می کردند و هرگز ذره ای از دردهای مرا حس نکرده بودند و بال های مرگ هر دقیقه به سر و صورتشان ساییده نشده بود.

من احتیاجی به دیدن آنها نداشتم، چون یکی از آنها نماینده باقی دیگرشان بود. همه آنها یک دهن بودند که یک مشت روده به دنبال آن آویخته و منتهی به آلت تناسلی شان می شد.

کسانی هستند که از بیست سالگی شروع به جان کندن می کنند درصورتی که بسیاری از مردم فقط در هنگام مرگشان خیلی آرام و آهسته مثل پیه سوزی که روغنش تمام بشود خاموش می شوند.

می ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم. زیرا در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطه هولناکی میان من و دیگران وجود دارد. و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم.

تنها مرگ است که دروغ نمی گوید! حضور مرگ همه موهومات را نیست و نابود می کند. ما بچه مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب های زندگی نجات می دهد و در ته زندگی اوست که ما را صدا می زند و به سوی خودش می خواند.

می دیدم که درد و رنج وجود دارد ولی خالی از هرگونه مفهوم و معنی بود.

حس می کردم که این دنیا برای من نبود، برای یک دسته آدم های بی حیا، پررو، گدامنش، معلومات فروش، چاروادار و دل گرسنه بود.

4 پسندیده

درودبرشما آقا مصطفی
خیلی ممنونم از معرفی این کتاب باارزش
نسخه انگلیسی اش رو گوش کردید؟

2 پسندیده

سلام صبا خانم. خواهش میکنم. :pray: :hibiscus:
نسخه اصلی فارسیش رو گوش دادم که یک عزیز فارسی زبان خونده و لینکش رو هم در بالا گذاشتم.

2 پسندیده

صبا خانم اگه کتابو خوندید حتما حتما تحلیلش رو هم گوش بدید. فوق العاده ست.

2 پسندیده

آهان.
دستتون درد نکنه.
متشکرم:folded_hands::folded_hands:

حتما.چون واقعانیازدارم تحليلش روهم بدونم.
گاهی مانمیدونیم نویسنده چه هدفی روتولفافه میخواسته به خوانندگان کتابش منتقل کنه،خصوصا اگه تویه موقعيت عدم آزادی کامل بیان برای بازگویی واقعیتهای موجودزمانه اش،زندگی میکرده.
بازهم متشکرم:folded_hands::rose:

3 پسندیده

خواهش میکنم.
بله دقیقا. اتفاقا تحلیلگر محترم در پایان تحلیل یک ساعته اش، ارتباطی میزنه به زمان حاضر و اینکه امثال زن اثیری بالاخره بر پیرمردهای خنزرپنزری (نماد جهل و خرافات) پیروز خواهند شد. :muscle:

3 پسندیده

سلام :slightly_smiling_face:
و اما…
فیلمی که در نوجوانی آن را دیده و هیچ!، جز صحنه ای محو اما زیبا از آن اثر به یادگار در خاطرم به جای نمانده بود…
حتی نام فیلم را هم به یاد نمی آوردم…
تا اینکه بنا بر تقدیر…!!!
(یعنی مثلا خیلی رخداد مهمی بود:grimacing:)
شبی در محفلی دوستانِ اسم کتاب پرنده خارزار به میان آمد و آن سکانس محو در یادِ من روح! و جانی (نامی!) تازه گرفت تا به جایی که در پی خواندن و دیدن مجددش… قدم بر عرصه گیتی نهادم!(:joy:دوستی داشتم این جمله بی ربط رو بگویی یَم:stuck_out_tongue:)
آری…
و در ادامه…
اینگونه گویم شما را…!
کتابیست نزدیک بر ۷۵۰ صفحه که شاید خواندنش بر برخی دشوار آید و توان و شکیبایی استعاره ها، توضیحات و توصیفات زیبایش را نداشته باشند… نمیگویم کتابیست فوق العاده ادبی و چه و چه…
و این را نمیپسندم که بگویم… آری داستانیست بانو پسند و یا چه!
اما هست…:face_with_diagonal_mouth:
ولی نیست…! (چرا یه ایموجی نداره که دهنِش اونوَری کج بشه!)
باری میگویم حکایتیست کلاسیک! و زیبا از سه نسلِ دختران یک خانواده که قلم روان و گیرای نویسنده بر تمامیت داستان همچون یاری خودمانی! حکم فرماست جهت بیان عشق های ممنوعه و سخت اما ژرف… لیکن خواندن نسخه اصلی شاید مطبوع تر باشد، ولیکن! فارسی آن برای منِ بی سواد دلپذیری خاص خود را داشت و مجموعه نمایشی! این داستان هم کپی برابر اصل نسخه کاغذی اش میباشد نقطه :grimacing:

چند روزی را تامل نمودم تا از فاز قلم نویسنده به بِرون خَزَم!
اما گویی همچنان از درون جو گیر وی، مشغول گود نمودن عمق خویشتنم!
دیگه جونم واستون بگه که…
گر تاب و توان خواندنش تو را نیست یار
هیچ راه دگر جز دیدنش تو را نیست بار
پس برو کار می کن مگو چیست کار…
که سرمایه جاودانیست کار…
(منظور اینکه… بنظرم منظور کاملا واضح بود نیاز به شفاف سازی نیست:grimacing:)
و اُف بر آن کس که بخواند و لایک نکند و یا نبیند و با نخواند…:grimacing:
باشد که غضب آنکو او را بر سزای عملش برساند…! :joy: دیگه خدافظی:saluting_face:
The-thorn-birds


بریده هایی از کتاب :point_down:

حتی این روزها دعا کردن هم برایش دشوارتر شده و خدا سال های نوری از او دور مینمود، گویی که کنار کشیده است
تا به مخلوقات انسانیش در نابودیِ دنیایی که برایشان بنا کرده است… اختیار تام دهد.

فِی با گشاده رویی و رضایت خاطری حقیقی لبخند زد : من همیشه فکر میکردم که دختر داشتن به اندازه ی داشتنِ پسر مهم نیست… اما اشتباه میکردم !
من از تو حضی میبرم، مگی… که از هیچکدوم از پسرهایم نمیبرم. دختر با مادر برابر است… اما میدانی که پسرها نیستند. پسرها عروسک هایی هستند که میسازیم تا سرانجام خود در هم بشکنیم.
مگی خیره ماند : حقا که پشیمانی در کار تو نیست… !
بگو ببینم پس اشتباه ما در چیست ؟
فِی گفت : در بدنیا آمدن.

11 پسندیده

:rofl::rofl:

من از ترس سزای آنکوجان لایک نکردم
بلکه بخاطرمتن دلنشینی که باعث شدخنده به لبانم بیاره،لایک نمودم.:joy::heart_eyes:
سلام سلام بر نوه جانم
خوش برگشتید،صفا آوردید:heart_eyes::blush::rose::tulip:
واما درمورد کتاب،مرسییی ازمعرفیش،نمیدونستم ترجمه شده ی یه کتابِ انگلیسی هست.به اسم نویسنده روجلدش اصلا دقت نکردم.[ببخشید]
یه سرچی میزنم ببینم میتونم باهاش ارتباط بگیرم یانه.

اختیاردارید،شکسته نفسی می فرمائید (یعنی نفرمائید):heart_eyes::blush:

:tulip::tulip::heart_eyes::joy:
عجب جملات نابی:clap::clap:

4 پسندیده

فکر کنم نویسنده اسممو اشتباه زده:expressionless:من بارانم:joy:
ولی خیلی قشنگ و حق بود و عین جمله رو بارها به مادرم گفتم دقیقا مثل همین متن.

4 پسندیده

منم یه متن می خونم نطق نویسندگیم گل می کنه. چقدر خوب نوشتی و چه حوصله ای داشتی که نوشتی:grin:
من که می گم خودت یه کتاب بنویس ، قول می دم اولین نفر بخرمش:ok_hand:

کتاب به نظرم از اوناس که دوست دارم ولی نمی زارمش تو صف الان،شلوغه صفم.:face_with_peeking_eye::smiling_face_with_tear:

4 پسندیده

اوه مای گرنی سیس فرند :heart_eyes:
خوبین؟ مرسی که هنوز عکس قشنگه سر جاشه:wink:
خوشحالم که موجب نقش بستن تبسمی بر لبانتون شدم.. :hugs: یک هیچ من جلواَم… :face_with_tongue: ( این زبون لوسبازیه:melting_face: نه زبون درازی :upside_down_face:) (منتظر نقش بستن تبسمی بر لبانم از جانب شما هستم :smiling_face_with_sunglasses:)
خدایی تالارو دوست دارم ولی این حجم از جدییت و چمیدونم چی چی رو که اعضا بنا بر مقررات یا عقاید شخصی یا دلایل دیگه از خودشون بروز میدن تو کَتَم نمیره:laughing: زینرو مقداری شیطنت را برای خویش جایز دانسته من باب تغییر ذائقه و ساخت لحظاتی خوش چه برای دیگران چه برای خود…

داستان قشنگی داره اگر اهل رمان های رومانتیک کلاسیک باشید. البته چندتا فول در طول داستان هست. که ترجیح میدم بهشون اشاره ای نکنم. یه جورایی هم کلیسای کاتولیک رو میبره زیر سوال… که بسیار ازش راضیم:joy: ( آخه بابا این حجم از خودستایی و غرور و تعصبات من در آوردی و چهُ چه برای چه! ) (بنام خدا الان میبینی ششصد نفر کاتولیک اینجان!!! و میریزن سرم:joy::joy::joy::see_no_evil_monkey:اصن به من چه! به کسی برنخوره)

:joy::joy::joy:مرسی… وقتی آنکو میکوشه که بخواب بره… اما کوشیدنش به جوشیدن افکارش می انجامه…

6 پسندیده

:joy::joy::joy:
آه … بِی ( باران ) تو چه سخت با مادرت سخت میگویی…
همچنین کلامی از جانب فرزند به مادر بسیار کننده ی دل است… مکن جانم مکن.
هشتک با مادرانمان مهربان باشیم:grimacing:(شوخی کردم میدونم دخمر خوب و مهربون و همراهی هستی نسبت به والدینت)

5 پسندیده

ممنون عزیزم شما لطف داری… خدایی کتاب نمیتونم بنویسم:joy: ولی چرت پرتو در خدمتم:saluting_face:
آره من یکی کتاب خیلی روم تاثیر میذاره یکی خط! سریعا استتارشون میکنم حالا از هر نوعی که میخوان باشن:grimacing: ثبات شخصیت رو حال میکنی:sweat_smile:

5 پسندیده

ممنون جناب … لطف دارید :pray::seedling:

3 پسندیده

بزا نگم چقد دلم برا تایپ این مدلیت تنگ شده بود:heart_eyes::heart_eyes::joy: کتاب دانلود شده منتظره برای خوندن :kissing_closed_eyes: مرسی برای معرفیت

5 پسندیده

سلاااام
صبح عالی متعالی :tulip::blush:
خوبم،به خوبی شما.ممنون:blush::blush:
هربارکه به عکس پروفایلم نگاه میکنم،یادشما میافتم،بنابراین خیالتون راحت فعلاقصدتعویضشوندارم،مگراینکه یکی که بنظرم قشنگتره،بذارم.
می بینی،اینم ازصفات گرنیهای خوش قلبه که میخوان باب میل نوه هاشون رفتارکنند.(انصافا حال کردیداین نحوه ی گفتگو رو؟:thinking::pleading_face::blush:؟)

خیلی دوست دارم رمانهای کلاسیک رو.فکرکنم قبلادرباره اش حرف زدیم.

تاباشه ازین جوشش افکارناب،قشنگ ودلنشین.:clap::clap::rose::tulip::blush:
فکرمیکنم دیشب ازاون شبایی بوده که خیلیابیخوابی به سرشون زده بوده…میگن بخاطر آب وهواست.نمیدونم.
واما چون تاپیک کتابه،اینم ازنتیجه ی سرچ گرنی.


ترجیح میدم کاغذیشوبخونم،ببینم کی میتونم برم انتشارات جنگل،شایدداشته باشند.

تااونجاییکه توتاپیکای کتابخوانی دیدم،شمامعمولا کتاب ازکتابخونه امانت میگیرید،نمی خرید،(محض یادآوری،قولی ندهیدکه نتونیدانجامش بدید.)[شوخی بوداسمیراجان]:blush::blush::tulip:

5 پسندیده