چالش کتاب کاغذی 📜

سلام :slightly_smiling_face:
و اما…
فیلمی که در نوجوانی آن را دیده و هیچ!، جز صحنه ای محو اما زیبا از آن اثر به یادگار در خاطرم به جای نمانده بود…
حتی نام فیلم را هم به یاد نمی آوردم…
تا اینکه بنا بر تقدیر…!!!
(یعنی مثلا خیلی رخداد مهمی بود:grimacing:)
شبی در محفلی دوستانِ اسم کتاب پرنده خارزار به میان آمد و آن سکانس محو در یادِ من روح! و جانی (نامی!) تازه گرفت تا به جایی که در پی خواندن و دیدن مجددش… قدم بر عرصه گیتی نهادم!(:joy:دوستی داشتم این جمله بی ربط رو بگویی یَم:stuck_out_tongue:)
آری…
و در ادامه…
اینگونه گویم شما را…!
کتابیست نزدیک بر ۷۵۰ صفحه که شاید خواندنش بر برخی دشوار آید و توان و شکیبایی استعاره ها، توضیحات و توصیفات زیبایش را نداشته باشند… نمیگویم کتابیست فوق العاده ادبی و چه و چه…
و این را نمیپسندم که بگویم… آری داستانیست بانو پسند و یا چه!
اما هست…:face_with_diagonal_mouth:
ولی نیست…! (چرا یه ایموجی نداره که دهنِش اونوَری کج بشه!)
باری میگویم حکایتیست کلاسیک! و زیبا از سه نسلِ دختران یک خانواده که قلم روان و گیرای نویسنده بر تمامیت داستان همچون یاری خودمانی! حکم فرماست جهت بیان عشق های ممنوعه و سخت اما ژرف… لیکن خواندن نسخه اصلی شاید مطبوع تر باشد، ولیکن! فارسی آن برای منِ بی سواد دلپذیری خاص خود را داشت و مجموعه نمایشی! این داستان هم کپی برابر اصل نسخه کاغذی اش میباشد نقطه :grimacing:

چند روزی را تامل نمودم تا از فاز قلم نویسنده به بِرون خَزَم!
اما گویی همچنان از درون جو گیر وی، مشغول گود نمودن عمق خویشتنم!
دیگه جونم واستون بگه که…
گر تاب و توان خواندنش تو را نیست یار
هیچ راه دگر جز دیدنش تو را نیست بار
پس برو کار می کن مگو چیست کار…
که سرمایه جاودانیست کار…
(منظور اینکه… بنظرم منظور کاملا واضح بود نیاز به شفاف سازی نیست:grimacing:)
و اُف بر آن کس که بخواند و لایک نکند و یا نبیند و با نخواند…:grimacing:
باشد که غضب آنکو او را بر سزای عملش برساند…! :joy: دیگه خدافظی:saluting_face:
The-thorn-birds


بریده هایی از کتاب :point_down:

حتی این روزها دعا کردن هم برایش دشوارتر شده و خدا سال های نوری از او دور مینمود، گویی که کنار کشیده است
تا به مخلوقات انسانیش در نابودیِ دنیایی که برایشان بنا کرده است… اختیار تام دهد.

فِی با گشاده رویی و رضایت خاطری حقیقی لبخند زد : من همیشه فکر میکردم که دختر داشتن به اندازه ی داشتنِ پسر مهم نیست… اما اشتباه میکردم !
من از تو حضی میبرم، مگی… که از هیچکدوم از پسرهایم نمیبرم. دختر با مادر برابر است… اما میدانی که پسرها نیستند. پسرها عروسک هایی هستند که میسازیم تا سرانجام خود در هم بشکنیم.
مگی خیره ماند : حقا که پشیمانی در کار تو نیست… !
بگو ببینم پس اشتباه ما در چیست ؟
فِی گفت : در بدنیا آمدن.

11 پسندیده