البته انسان هم خیلی بی تقصیر نیست. هر سال هفتاد میلیارد حیوان بینوا برای مصرف گوشتشون بطور وحشیانه ای توسط انسانها سلاخی میشن. ولی اینو قبول دارم که به هر حال طبیعت کور انسانها رو به این صورت آفریده و مقصر اصلی خالق دگرآزار این دنیاست. ضمنا نباید از رنجی که انسانها بر یکدیگر اعمال می کنند غافل شد. به قول فروید کافیه ببینیم که چقدر از بدبختی های زندگی ما تقصیر انسانهای دیگر بوده.
انسان چه دلمون بخواد چه نخواد به هر حال یه روزی تاوانش رو باید بده. فقط باید امیدوار بود که این انقراض به سرعت و با کمترین رنج ممکن رخ بده. ولی از اونجا که با طبیعتی کور طرفیم این تاوان مشکل دیدگاه ابوالعلا و همفکران او نیست، مشکل از خود جهانه که از اول نباید به وجود میومد و خلقتش یک اشتباه محض بود. خبر خوب اینکه تا چند دهه بعد به دلیل گرمایش بیش از حد زمین بسیاری از مناطق کره زمین غیر قابل سکونت خواهند شد. چند هزار سال دیگه هم خورشید انقدر داغ میشه که کره زمین رو در آتش خودش جزغاله میکنه و دیگه اثری از زندگی بر روی زمین نخواهد بود!
حتی اگر خورشید هم جزقاله نکنه به هر حال عمر ما محدوده و باید تو این مدت رنج ها رو چند برابر نکنیم . به نظرم بهترین فیلسوفها اونهایی هستند که مطالعه آثارشون تاثیر بهتری روی احساسات آدم بزاره. چه فایده ای داره که آدم علامه دهر بشه ولی حالش خراب باشه. چون انسان یک موجود احساسی هست نه منطقی به نظرم به حال و احساسات باید بیشتر توجه کنه.
ضمنا من چند ثانیه از یکی دوتا فیلمها رو دیدم که واقعا دردناک بود و حالم هم خراب شد و به قول شما جهان و خدا(ی مذهب) از این زاویه واقعا زشت و کثیفه. ولی می تونیم بگیم رنج همین حیوانات بینوا هم محدود به شاید نهایت چند ساعت باشه و بالاخره می میرن و راحت میشن. پس ما نباید رنج خودمونو با توجه بیش از حد به اینها دائمی کنیم.
خیر، واقعیت موجود مهمتر از توجه ماست. این مطلبی که شما بیان می کنید رو تا حدی قبول دارم که زاویه دید در حال انسان موثره، ولی جهان انقدر زشتی داره که حتا با خوشینانه ترین زاویه دید هم یک انسان با وجدان نمیتونه واقعا شاد زندگی کنه و هرچقدر هم وجدان بیشتر باشه رنج و درد هم بیشتر میشه. سعدی این مطلب رو به خوبی در یکی از باب های بوستان بیان کرده:
من از بینوایی نیم روی زرد
غم بینوایان رخم زرد کرد
مطلبی که درباره افزودن شکر گفتید درست، من خودم در این تالار تاپیکی دارم درباره موسیقی های زیبای باخ که حال آدمو خوب میکنه، ولی همه اینها به نوعی فرار از واقعیت و پرت کردن حواس خود است. من هرچقدر هم تلاش میکنم نمیتونم شاد باشم، آیا این تقصیر منه؟ اگه دست خودم بود و با یک دکمه میتونستم حالمو خوب کنم میکردم ولی امکانش نیست. به قول حافظ:
چگونه شاد شود اندرون غمگینم
به اختیار، که از اختیار بیرون است
مطلبی که درباره دو انسان متفاوت در یک خانواده گفتید بیشتر مربوط به دیدگاه های سطحی و مادی هر دوطرفه. اگر یکی از اعضای خانواده نگاه عمیق به زندگی داشته باشه باید حق رو به او داد که در توهم زندگی نمیکنه و برای دیدگاهش استدلالهای فراوان داره، نه اینکه به ورطه نسبی گری و روانشناسی زرد و سخنان پوچ و تهی انگیزشی بیفتیم. توهم اون پیرمرد بیسواد شاید برای خودش خوب باشه ولی باعث میشه که با خوردن گوشت و تولید مثل باعث افزایش شر و رنج در جهان بشه. چه فایده ای داره این خوشبینی ساده لوحانه وقتی منجر به رنج و شر فروان برای نسلهای آینده و سایر جانداران میشه. وضع کنونی جهان به علت همین خوشبینیه که اینقدر فاجعه آمیزه نه بدبینی (واقع بینی) امثال ابوالعلا که حتا از خوردن شیر حیوانات هم به این دلیل که این کار دزدی از یک مادره خودداری میکرد.
ضمنا من الان دارم کتابی میخونم با عنوان Suffering focused ethics (اخلاق رنج محور) که نویسنده استدلالهای فراوان میاره که چرا ما باید توجهمون رو معطوف به کاستن رنج کنیم و چرا میان رنج و شادی نابرابری و عدم تقارن وجود داره. شما اگر هم نگاه کنید می بینید که رنج غالبا شدیدتر و طولانی تر از شادی رخ میده، ما درد و رنج مزمن داریم، ولی چیزی به نام شادی مزمن و بی وقفه نداریم. همچنین افسردگی مزمن داریم درحالی که چیزی به نام سعادت بی وقفه در جهان مشاهده نشده. یکی از بهترین کتابهایی بوده که خوندم، کاش میشد ترجمه اش کرد. چون اینجا درباره اش هرچی بگم خود کتاب نمیشه و حق مطلب رو ادا نمیکنه.
بله، بنظر میرسه از دیدگاه شما اثر یک چیز بیشتر مهمه تا واقعیت اون. پس از دیدگاه شما خوردن گوشت حیوان هم چون به آدم لذت میده پس کار خوبیه. بگذریم.
اتفاقا چون انسان یک موجود احساسی هست باعث این همه درد و رنج شده. چون جانوری خودخواهه و هر کاری میکنه تا لذت به دست بیاره و براش مهم نیست که در این میان برای دیگران چه اتفاقی میفته. ولی از سوی دیگه انسان عقلانی هم هست و باید به این عقل احترام گذاشت، نه اینکه جون عقل ما رو به نتایج ناخوشایند میرسونه باید ازش فرار کنیم. همین عقل به ما راه درست رو نشون میده و با چاشنی احساس درست (شفقت و دلسوزی نسبت به رنج دیگران) میتونیم زندگی خوبی داشته باشیم و به کاستن از رنج دیگران کمک کنیم. چیزی که متاسفانه در جهان فعلی بسیار اندکه و یک دلیلش همین فرار از عقل و منطق و استدلاله.
چون کاستن از رنج برام مهمه بر خودم وظیفه میدونم که به شما به عنوان یک دوست و یک انسان معمولی پیشنهاد کنم که لطفا کس دیگه ای رو وارد این جهان نکنید. بیایید خودمون از اندک لذت های جهان بهره ببریم ولی زندگی رو به دیگران تحمیل نکنیم و اجازه ندیم که نسلهای آینده ما هم خودشون رنج بکشن و هم باعث رنج دیگران هم بشن. ![]()
من قطعا یک پنجم شما هم کتاب نخوندم و در نتیجه یک پنجم سواد و اطلاعات شما رو در زمینه فلسفه ندارم . کتابهایی که معرفی می کنید رو گذاشتم که طی چند سال بخونم و اصلا منکر عقلانیت نیستم. فقط حرفم اینه که اگر قراره ماموریت ما در زندگی کاستن از رنج سایر موجودات باشه اول از هر چیز باید از رنج خودمون بکاهیم و از رنج فرزندانمون و بخش بزرگی از این رنج به همین زاویه نگاه برمی گرده. البته زاویه نگاه کم ضرر و منظور من این نیست که خوش باشیم و به رنج های انسانها و حیوانات اهمیتی ندیم. اتفاقا همین توجه به رنج اونها و برداشتن گامی در این جهت خودش باعث ایجاد حس و حال خوب میشه. فقط منظورم اینه که اگر طبیعت این زشتیها رو داره در برابر زیبایی هایی هم داره میشه به اونها هم توجه کرد. لاقل مساوی توجه کرد. منظور من هم از زاویه دید موسیقی یا هر چیز موقتی نیست یک نوع فلسفه زندگی هست که به همه چیز از زاویه بهترش نگاه کنیم. حتی بدترین چیزها مثل مرگ عزیزان.
البته فقط چند ساعت نیست. این درد و رنج از صبح تا شب در حال رخ دادنه و پایانی هم براش متصور نیست. نمیدونم چرا خدای مذهب رو جدا کردید، چون هیچ فرقی وجود نداره و خالق این جهان هر چی باشه یک شیطان روانی پست فطرت دگرآزاره، و وجدان من اجازه نمیده که خلاف این رو به هیچ وجه بپذیرم.
حالا ویدیویی هم بود درباره خورده شدن یک انسان توسط شیر که خونواده اون شخص از پشت درهای بسته ماشین داشتن این صحنه هولناک رو نگاه میکردن، دیگه دلم نیومد به اشتراکش بذارم.
اگه خدا بودم جهانی میساختم که همه در اون خوشبخت باشن و هیچ قتل و جنایتی درش رخ نده و اینطور نباشه که برای زنده موندن باید بکشی و سلاخی کنی…
کاش مساله به این راحتی بود که میگید. من وقتی از خونه بیرون میرم میبینم یک پیرزن یا بچه سرش رو کرده تو سطل آشغال و مجبوره اینطور زندگی رو بگذرونه، میرم خیابون انقلاب زن جوان با اون لچک اجباری که توسط چندتا حیوون انسان نما تحمیل شده تو گرما نشسته رو زمین و مجبوره برای چند تومن هوای آلوده رو تنفس کنه که باز توسط چندتا حیوون انسان نما به وجود اومده. میرم تو مترو پیرمرد با پشتهای خمیده و با صدا و دستهای لرزان به جای اینکه این آخرین سالهای زندگیشو در خانه بگذرونه مجبوره جوراب بفروشه. و انگار این ها همه کافی نبود که اون … میاد تو صدا و صدا به دوربین زل میزنه و از قطار پیشرفت میگه و اینطور نمک بر زخم ما می پاشه. حالا شما بگید آدم واقعا چطور میتونه شاد باشه؟ هیچ لذت و شادی در زندگی نمیتونه این رنجهای بیشمار رو جبران کنه. من مخالف حرف شما نیستم ولی میگم که این کار خیلی خیلی سخته و برای یک شخص با دید فلسفی حتا سختتر. در ضرب المثل داریم که حقیقت تلخه و Ignorance is bliss (نادانی سعادت است.)
شادی های زندگی در مقایسه با این همه فلاکت طعم و ارزش خودشون رو از دست میدن. به قول دیوید هیوم:
The whole earth, believe me, Philo, is cursed and polluted. A perpetual war goes on among all living creatures. Need, hunger, and deprivation stimulate the strong and courageous; fear, anxiety and terror agitate the weak and infirm. The first entrance into life brings distress to the new-born infant and to its wretched mother, weakness, impotence and distress accompany each stage of that life: and eventually it reaches its end in agony and horror.
باور کن فیلو که سراسر زمین نفرین شده و آلوده است. آتش جنگی همیشگی میان جمله آفریدگان زنده برپاست. ضرورت و گرسنگی و نیاز، پُرزوران و دلاوران را به کار وا می دارد، ترس و دل آشوبه و هراس، ضعیفان و ناتوانان را برآشفته می سازد، ورود نخستین به عرصه ی زندگی، دلهره می دهد به طفل نوزاده و مادر بیچاره، ضعف و عجز و محنت همراه تک تک مرحله های آن زندگی است، همان که سرانجام در عذاب و وحشت پایان می گیرد.
If an alien suddenly arrived in this world, I would show him, as a specimen of its ills, a hospital full of diseases, a prison crowded with criminals and debtors, a field of battle with corpses all over it, a fleet of ships sinking in the ocean, a nation suffering under tyranny, famine, or plague. To turn the cheerful side of life to him and give him a notion of its pleasures, where should I take him? to a ball, to an opera, to court? He might reasonably think that I was only showing him other kinds of distress and sorrow.
بیمارستانی پر از ناراحتی ها، زندانی آکنده از تبهکاران و بدهکاران، میدان نبردی پوشیده از جسدها، ناوگانی که غرقه می رود در اقیانوس، و ملتی که از خودکامگی، قحطی یا طاعون پژمرده می شود. اگر ناگاه غریبه ای به این جهان سر بزند اینها را نشانش میدهم چونان نمونه ای از ناخوبی های آن، اگر بخواهم جانب شاد زندگی را به سوی او بگردانم و انگاره ای از لذتهای آن را به وی بدهم، به کجا باید راهنمائیش کنم؟ به یک مجلس رقص؟ اپرا یا دربار؟ شاید به حق چنین اندیشد که فقط چندین گونه محنت و حزن را به وی نشان می داده ام.
(دیوید هیوم، گفت و گوهایی درباره دین طبیعی، فصل دهم)
ضمنا این نکته رو هم بگم که مطالعات مغزی و روانشناختی زیادی نشون میدن که مغز انسان شرایط زندگی رو بهتر از اون چیزی که واقعا هست نشون میده، این دیگه یک فکت علمیه نه نظر من. در واقع مغز سوگیری خوشبینانه (Optimism Bias) داره و احتمالا دلیلش هم برای بقاست. چون اگر همه فریب این دستکاری مغز رو نمیخوردن و مثل ابوالعلا و خیام واقع بین بودن، دیگه نسل بشر ادامه پیدا نمیکرد و در نتیجه اثری هم از جنگ و خونریزی و رنج نبود. این هم یکی از شگردهای کثیف طبیعت کور برای ادامه نسله. یک واقع بین فریب سوگیری خوشبینانه رو نمیخوره و شاید افسردگی هم کیفر این واقع بینی باشه که طبیعت کور شخص واقع بین رو به این صورت تنبیه میکنه.
من میگم لذت های زندگی هرچقدر هم باشن نمیتونن این رنجهای بیشمار رو جبران یا توجیه کنن. هیچ زیبایی در زندگی نمیتونه درد و رنج یک کودک گرسنه یمنی رو از بین ببره. حتا اگه خدایی هم باشه و بهشت جاوید رو به من نشون بده، از دیدگاه عقلی حتا این هم نمیتونه این همه رنج رو جبران کنه. من میخواستم در این دنیا درد و رنج و شر نباشه، یک بهشت خیالی به چه دردم میخوره؟ من اگر با ماشین از روی کسی رد بشم و بعد به این صورت توجیه کنم که پول بی حد و اندازه دارم که میتونه رنج شما رو جبران کنه، هیچ آدم عاقلی این کارو تایید نمیکنه. چه برسه درباره یک خالق قدرتمند که میتونست جهانی بدون رنج و شر رو بی هیچ مشکلی خلق کنه.
زاویه دید هر چقدر هم مثبت باشه بیشتر فرار از واقعیت و یک مصلحت اندیشی فردیه، از دید فلسفی میان رنج و شادی و زشتی و زیبایی عدم مساوات (Asymmetry) وحود داره و در کتابی که اشاره کردم در همین موضوع مفصل بحث میکنه. در مورد فرزندان هم هرچقدر در کاستن از رنج اونها تلاش کنیم باز به صفر نمیرسه و البته که رنج کودکان دیگه رو هم هرگز جبران نمیکنه. از قدیم گفتن پیشگیری بهتر از درمان است. خردمندانه ترین کار پیشگیری از نسله که رنج رو به صفر میرسونه، نه اینکه با زندگی دیگران قمار کنیم به این امید که شاید بتونیم بهشون رنج کمتری بدیم.
من وقتی جوونتر بودم فکر میکردم با سیاست میشه زندگی انسانها رو خوب کرد، ولی دیگه از ابن توهم دراومدم. حافظ میگه:
فلک به مردم نادان دهد زمام مراد
تو اهل فضلی و دانش، همین گناهت بس
اصولا سیاست یک امر کثیفه و اگه واردش بشی به ناچار آلوده خواهی شد. حتا در کشورهای به ظاهر ثروتمند هم وضع همین طوره، همین آمریکا رو نگاه کنید، آدم قحط بود که ترامپ یا بایدن باید رئیس جمهور میشدن؟ یا اینکه برای رسیدن به قدرت باید نفوذ و زد و بند داشته باشی؟ همون اوباها هم تحریمهای کمرشکن رو بر مردم بیگناه ایران امضا کرد. تو آلمان هم مردم از اولاف شولتس، نخست وزیرشون بشدت ناراضی ان و وقتی داشتم کامنتهای اونا رو در زیر ویدیوی سخنرانی سال نو میخوندم گفتم ای بابا، مثل اینکه هیچ سیاستمدار درست و درمونی پیدا نمیشه و انسانها هم که هیچ وقت احساس خوشبختی نمیکنن.
تنها چیزی که بهم انگیزه میده اینه که این جهان یه روزی سرانجام نیست و نابود میشه. امیدوارم این اشتباه (به وجود اومدن جهان) هر چه زودتر به پایان برسه.
این خوانش و تفسیر زیبا از رباعیات خیام هم به عنوان حسن ختام تقدیم به شما. خیام با اینکه بدبین بود ولی باز دعوت به بهره بردن از اندک لذت های زندگی میکرد. امیدوارم از این ویدیو لذت ببرید:
خواهش میکنم دوست خوبم.
براتون آرزوی بهترینها رو دارم.
![]()
زنده یاد محمدعلی اسلامی ندوشن: حافظ همه را در یک بیت گفته…
جهان و کارِ جهان جمله هیچ بَر هیچ است
هزار بار من این نکته کردهام تحقیق
حافظ شیرازی
اعتراض حکیم فردوسی به جهان:
جهانا مپرور چو خواهی درود
چو می بدروی پروریدن چه سود؟برآری یکی را به چرخ بلند
سپاریش ناگه به خاک نژند
جهانا چه بد مهر و بد گوهری
که خود پرورانی و خود بِشکَری
جهانا سراسر فسوسی و باد
بتو نیست مرد خردمند شاد
(شاهنامه فردوسی)
حکیم فردوسی از جهانِ به قول خودش بدمهر و بدگوهر می پرسد که وقتی میخواهی سرانجام نابود کنی، چرا انسانها و دیگر جانوران را در دامن خود پرورش می دهی؟ چرا آنها را به دنیا می آوری تا آنها را در نهایتِ درد و رنج و خفّت و زاری به کام مرگ بفرستی؟ آخر چرا تو اینقدر بدمهر هستی ای جهان! و در بیت سوّم هم بیان می کند که هیچ انسان خردمندی در این جهان شاد نیست…
خیام هم پس از او همین مضمون را در قالب رباعی سروده است:
ترکیب پیالهای که در هم پیوست
بشکستن آن روا نمیدارد مستچندین سر و پای نازنین از سر دست
از مهر که پیوست و به کین که شکست؟!
می گوید که حتا یک آدم مست هم شکستن پیاله شراب را کار درستی نمی داند، حال آنکه خالق فرضی این جهان، دیوانه وار ساخته های ظریف خود را پیوسته می سازد و باز می شکند. آیا به راستی او یک دیوانه روانی نیست؟
اندوه و تأسف عطار نیشابوری از رنج زندگی:
کس چه داند تا چه جانهای شگرف
غوطه خوردست اندرین دریای ژرفکس چه داند تا چه دلهای عزیز
خون شدست و خون شود آن تو نیزکس چه داند تا چه قالبهای پاک
در میان خون فرو شد زیر خاکدر دو عالم نیست حاصل جز دریغ
هیچکس را نیست در دل جز دریغدر سرائی چون توان بنشست راست
کز سر آن زود برخواهیم خاستکار عالم جز طلسم و پیچ نیست
جز خرابی در خرابی هیچ نیست
ترجمه انگلیسی شعر:
Who knows what great souls
Have drowned in this deep, deep sea?
Who knows those hearts, full of love
That became blood, become blood, just like yours?
Who could suspect what pure bodies
Sank blood-soaked under the earth?
Nothing but lamentation is the fruit of both worlds,
Nothing but lamentation in the hearts of men.
How could anyone sit still,
When we are swept away again so quickly?
Crooked and confused is this world,
Rubble erected on ruins.(مصیبت نامه، عطار نیشابوری، بخش شانزدهم)
نکته جالبی که در این شعر سوزناک هست و دوستم توجه منو بهش جلب کرد اینه که عطار حتا زندگی پس از مرگ را (که او به آن باور داشت) جز دریغ و درد نمیداند و از آن خرسند نیست (در دو عالم نیست حاصل جز دریغ).
این ناخرسندی از وجود را در برخی از رباعیات او هم میتوان مشاهده کرد:
در عالم محنت به طرب آمده یی
در دریائی و خشک لب آمده ییآسوده و آرمیده بودی به عدم
آخر به وجود از چه سبب آمده یی
دیرست که جان خویشتن میسوزم
وز آتش جان، چو شمع، تن میسوزمای کاش، شد آمدم نبودی که مدام
تا آمدم از بیم شدن میسوزم
چون مردن تو از پی این زادن بود
برخاستن تو عین افتادن بوداز بهر چه بود این همه جان کندن تو
چون عاقبت کار تو جان دادن بود
مائیم در اوفتاده چون مرغ به دام
دلخستهٔ روزگار و آشفته مدامسرگشته درین دایرهٔ بی در و بام
ناآمده بر قرار و نارفته به کام
من زین دل بیخبر به جان آمدهام
وز جان ستمکش به فغان آمدهامچون کار جهان با من و بیمن یکسانسْت
پس من به چه کار در جهان آمدهام
تا کی ز جهان رنج و ستم باید دید
تا چند خیال بیش و کم باید دیدحقا که به هیچ می نیرزد همه کون
از هیچ چرا این همه غم باید دید
جان رفت و به ذوق زندگانی نرسید
تن رفت و به هیچ کامرانی نرسیدوین غمکش شبرو که دلش میخوانند
هرگز روزی به شادمانی نرسید
بر دل ز غم زمانه باری دارم
در دیدهٔ هر مراد خاری دارمنه هم نفسی نه غمگساری دارم
شوریده دلی و روزگاری دارم
دیدی تو که محنت زده و شاد بمرد
شاگرد به خاک رفت و استاد بمردآن دَم مُردی که زاده ای از مادر
این مایه بدان که هر که او زاد بمرد
دنیا چه کنی چو بیوفا خواهد بود
درخونِ همه خلقِ خدا خواهد بودگیرم که بقاءِ نوح یابی در وی
آخر نه به عاقبت فنا خواهد بود
این عارف بزرگ در مصیبت نامه که متنی عرفانی است گاه گاه از زبان دیوانگان خود سخنانی می گوید که نشان از تأثر شدید او از رنج انسانهاست.
او در شعر زیر به کسانی که هرگز به دنیا نیامده اند غبطه میخورد:
فاضل عالم فضیل آن ابر اشک
گفت از پیغامبرانم نیست رشکزآنکه ایشان هم لحد هم رستخیز
پیش دارند و صراطی نیز تیزجمله با کوتاه دستی و نیاز
کرده در نفسی زفانِ جان درازوز فرشته نیز رشکم هیچ نیست
زآنکه آنجا عشق و پیچاپیچ نیستلیک ازآن کس رشکم آید جاودان
کو نخواهد زاد هرگز در جهانباز گردد خوش هم از پشت پدر
تا شکم مادر نیارد بر زبرکاشکی هرگز نزادی مادرم
تا نکردی کشته نفس کافرمبُکشَدم نفسم که نفسم کشته باد
بِکشدم در خون که در خون گشته باداز توانگر بودن و درویشیم
هیچ خوشتر نیست از بی خویشیمچون مرا از ترسِ این، صد درس هست
هر کرا جانست جای ترس هست
ترجمه انگلیسی شعر:
Fozeyl, that most excellent scholar and sprinkler of tears, Spoke: I envy not the prophets, For before them lies the grave and the resurrection And a path as narrow as a razor’s edge.
And even the angels I cannot envy, For they know nothing of love and its entanglement.
I only envy those, for all eternity, Who are never born into this world.
If only I could return to my father’s back, And had never landed in my mother’s womb.
Woe! If only my mother had never born me, Then my unbeliever’s soul would be spared death.(عطار نیشابوری، مصیبت نامه، بخش چهلم)
عطار در جایی دیگر از کتاب از زبان دیوانه ای که در حال جان کندن است به خدا اعتراض می کند که چرا مرا اصلا به این دنیا آوردی:
آن یکی دیوانه را از اهل راز
گشت وقت نزع جان کندن درازاز سر بی قوتی و اضطرار
همچو ابری خون فشان بگریست زارگفت چون جان ای خدا آورده ای
چون همی بردی چرا آورده ایگر نبودی جان من بر سودمی
زین همه جان کندن ایمن بودمینه مرا از زیستن مردن بدی
نه ترا آوردن و بردن بدیکاشکی رنج شد آمد نیستی
گر شد آمد نیستی بد نیستی
ترجمه انگلیسی شعر:
O God, he spoke, granter of souls, why did You Give us souls at all if You take them again?
It would be better for me if I were not, I would be safe from such mortal agony, Would not have to give my life in exchange for death, And You would be spared having to grant and take souls.(مصیبت نامه، عطار نیشابوری، بخش چهارم)
او حتا در حکایتی (در بخش دوم) لب به اعتراض می گشاید و از خدا چنین می پرسد:
نه مرا جامه نه نانی میدهی
نان چرا ندهی چو جانی میدهی
و در جایی دیگر از زبان پیر می گوید که دوزخ همین دنیاست:
پیر گفتش هست دوزخ بی شکی
اصل دنیا، گرچه باشد اندکیخلق می سوزند در وی جمله پاک
هیچ کس را نیست زو بیم هلاک(مصیبت نامه، عطار نیشابوری، بخش یازدهم)
و اینکه اسم اعظم خدا نان است:
سائلی پرسید از آن شوریده حال
گفت اگر نام مهین ذوالجلالمیشناسی بازگوی ای مرد نیک
گفت نانست این بنتوان گفت لیکمرد گفتش احمقی و بی قرار
کی بود نام مهین نان شرم دارگفت در قحط نشابور ای عجب
میگذشتم گرسنه چل روز و شبنه شنودم هیچ جا بانگ نماز
نه دری بر هیچ مسجد بود بازمن بدانستم که نان نام مهینست
نقطهٔ جمعیت و بنیاد دینست(عطار نیشابوری، مصیبت نامه، بخش بیست و نهم)
و همچنین در حکایتی دیگر از بی اعتنایی خالق شکایت می کند:
آن یکی دیوانه سرافراشته
سر بسوی آسمان برداشتهخوش زفان بگشاد و گفت ای کردگار
گر ترا نگرفت دل زین کار و باردل مرا بگرفت تا چندت ازین
دل نشد سیر ای خداوندت ازین(مصیبت نامه، عطار نیشابوری، بخش بیست و هفتم)
درباره این شاعر بزرگ و همشهری خیام که در زمان حمله مغول به ایران کشته شد، سخن برتراند راسل درباره فلوطین را میتوان گفت که مهم نیست درباره عقاید این مرد چه نظری داشته باشیم، در هر حال او انسانی بس دوست داشتنی است. ![]()
مصاحبه من در یوتیوب با عنوان آنتی ناتالیسم در ایران:
حدود یک ماه پیش با کانال یوتیوب Lawrence Anton که درباره فلسفه آنتی ناتالیسم است و با افراد آنتی ناتالیست در سراسر جهان صحبت میکند گفت و گویی داشتم. در این مصاحبه حدود یک ساعت و نیمه درباره آیین مانَوی در زمان ساسانیان، بدبینی فلسفی در شعر پارسی مانند شاهنامه فردوسی، رباعیات خیام و مصیبت نامه عطار و همچنین درباره دیدگاه های افرادی مانند صادق هدایت، علی دشتی و مصطفی ملکیان صحبت کردم. لینک مصاحبه رو در زیر میذارم که اگر دوست داشتید تماشا کنید:
یکی از بهترین منابع برای درک مصیبت و رنج بشر تراژدی های یونان باستان است. سه تراژدی نویس بزرگ یونانی در سده پنجم پیش از میلاد یعنی آیسخولوس، سوفکل و اوریپید (به ویژه اوریپید) وجوه تراژیک زندگی را در قالب هنر به تصویر کشیده و آثاری جاویدان از خود به یادگار گذاشته اند.
سوفوکل در تراژدی مشهور ادیپوس در کلنوس از زبان همسرایان بیان می کند که هرگز زاده نشدن بزرگترین نعمت است:
(افسانه های تبای، سوفوکلس، ترجمه شاهرخ مسکوب)
و اوریپید هم در جای جای آثار خود به مسأله رنج پرداخته است. برای نمونه در تراژدی مِدِئا و ایپولیتوس:
(ائوریپیدس، پنج نمایشنامه، ترجمه عبدالله کوثری)
شاید تراژدی زنان تروا تأثیرگذارترین اثر اوریپید باشد که بیانیه ایست غم انگیز درباره مصیبت جنگ و کشتار و رنج زنان درمانده که مردانشان در جنگ تروا کشته شده اند. او حتا در شعری معروف چنین سروده است:
کودک نوزاد را به سبب مصیبتی که در انتظارش است
باید با ناله و اندوه به پیشباز رفت.
وقتی که مرگ فرارسید و رهائیش بخشید
باید سرود نشاط انگیز بدرقه راهش به گورستان کرد.
درباره بدبینی اوریپید در کتاب متفکّران یونانی بحث بسیار خوبی شده است:
(متفکّران یونانی، تئودور گمپرتس، جلد دوّم، ترجمه محمدحسن لطفی)
فرو رفت جم را یکی نازنین
کفن کرد چون کرمش ابریشمینبه دخمه برآمد پس از چند روز
که بر وی بگرید به زاری و سوزچو پوسیده دیدش حریرین کفن
به فکرت چنین گفت با خویشتنمن از کرم برکنده بودم به زور
بکندند از او باز کرمان گوردر این باغ سروی نیامد بلند
که باد اجل بیخش از بن نکندقضا نقش یوسف جمالی نکرد
که ماهی گورش چو یونس نخورددو بیتم جگر کرد روزی کباب
که میگفت گویندهای با رباب:دریغا که بی ما بسی روزگار
بروید گل و بشکفد نوبهاربسی تیر و دی ماه و اردیبهشت
برآید که ما خاک باشیم و خشت
(بوستان سعدی، باب نهم)
اگر تاج جوید جهانجوی مرد
وگر خاک گردد بروز نبردبناکام میرفت باید ز دهر
چه زو بهر تریاک یابی چه زهرندانم سرانجام و فرجام چیست
برین رفتن اکنون بباید گریست
همی خورد باید کسی را که هست
منم تنگدل تا شدم تنگدستاگر خود نزادی خردمند مرد
ندیدی ز گیتی چنین گرم و سردبباید به کوری و ناکام زیست
برین زندگانی بباید گریستسرانجام خاکست بالین اوی
دریغ آن دل و رای و آیین اوی
خرد نیست با گرد گردان سپهر
نه پیدا بود رنج و خشمش نه مهرهمان به که گیتی نبینی به چشم
نداری ز کردار او مهر و خشم
(شاهنامه فردوسی)










