شعر الهام بخش

یکی پرسید از آن دیوانه در ده
که از کار خدا ما را خبر ده

چنین گفت او که تا گشتم من آگاه
خدا را کاسه گر دیدم درین راه

بحکمت کاسهٔ سر را چو بربست
ببادش داد و آنگه خرد بشکست

اگر از خاک برگیری کفی خاک
بپرسی قصهٔ از خاک غمناک

بصد زاری فرو گرید چو میغی
ز یک یک ذره برخیزد دریغی

ز اول روز این چرخ دل افروز
دریغ خلق می‌ساید شب و روز

تو گویی بر زمین هر ذرهٔ خاک
زفان حال بگشادند بی باک

که ما را زیر خاک افکندی آخر
تو هم زود این کمر بربندی آخر

الا یا غافلان تا کی پسندید
که ما را زیر پای خود فکندید

در اول چون شما بودیم ما هم
چو ما گردید در آخر شما هم

عطار نیشابوری، اسرار نامه

یکی پرسید ازان دیوانه ساری
که ای دیوانه حق را چیست کاری

چنین گفت او که لوح کودکان را
اگر دیدی چنان می‌دان جهان را

که گاه آن لوح بنگارد ز آغاز
گهی آن نقش کُلّی بسترد باز

درین اشغال باشد روزگاری
بجز اثبات و محوش نیست کاری

فغان از خلق و فریاد از زمانه
نفیر از نقش لوح کودکانه

عطار نیشابوری، الهی نامه

1 پسندیده