یکی پرسید از آن دیوانه در ده
که از کار خدا ما را خبر دهچنین گفت او که تا گشتم من آگاه
خدا را کاسه گر دیدم درین راهبحکمت کاسهٔ سر را چو بربست
ببادش داد و آنگه خرد بشکستاگر از خاک برگیری کفی خاک
بپرسی قصهٔ از خاک غمناکبصد زاری فرو گرید چو میغی
ز یک یک ذره برخیزد دریغیز اول روز این چرخ دل افروز
دریغ خلق میساید شب و روزتو گویی بر زمین هر ذرهٔ خاک
زفان حال بگشادند بی باککه ما را زیر خاک افکندی آخر
تو هم زود این کمر بربندی آخرالا یا غافلان تا کی پسندید
که ما را زیر پای خود فکندیددر اول چون شما بودیم ما هم
چو ما گردید در آخر شما هم
عطار نیشابوری، اسرار نامه
یکی پرسید ازان دیوانه ساری
که ای دیوانه حق را چیست کاریچنین گفت او که لوح کودکان را
اگر دیدی چنان میدان جهان راکه گاه آن لوح بنگارد ز آغاز
گهی آن نقش کُلّی بسترد بازدرین اشغال باشد روزگاری
بجز اثبات و محوش نیست کاریفغان از خلق و فریاد از زمانه
نفیر از نقش لوح کودکانه
عطار نیشابوری، الهی نامه