شعر الهام بخش

میرزاده عشقی (۲۰ آذر ۱۲۷۳ – ترور در ۱۲ تیر ۱۳۰۳):

خلقت من در جهان یک وصلهٔ ناجور بود
من که خود راضی به این خلقت نبودم زور بود؟

خلق از من در عذاب و من خود از اخلاق خویش
از عذاب خلق و من، یارب چه‌ات منظور بود؟

حاصلی ای دهر، از من، غیر شر و شور نیست
مقصدت از خلقت من، سیر شر و شور بود؟

ذات من معلوم بودت نیست مرغوب از چه‌ام
آفریدستی؟ زبانم لال، چشمت کور بود؟

ای چه خوش بود، چشم می‌پوشیدی از تکوین من
فرض می کردی که ناقص: خلقت یک مور بود؟

ای طبیعت گر نبودم من، جهانت نقص داشت؟
ای فلک گر من نمی‌زادی، اجاقت کور بود؟

قصد تو از خلق عشقی، من یقین دارم فقط:
دیدن هر روز یک گون، رنج جوراجور بود

گر نبودی تابش استارهٔ من در سپهر
تیر و بهرام و خور و کیوان و مه بی‌نور بود؟

گر بدم من در عدم، استارهٔ عورت نبود
آسمانت خالی از استارگان عور بود؟

راست گویم نیست جز این علت تکوین من
قالبی لازم، برای ساخت یک گور بود

آفریدن مردمی را بهر گور اندر عذاب
گر خدائی هست، ز انصاف خدائی دور بود

مقصد زارع، ز کشت و زرع، مشتی غله است
مقصد تو ز آفرینش، مبلغی قاذور بود

گر من اندر جای تو، بودم امیر کائنات
هر کسی از بهر کار بهتری مأمور بود

آن که نتواند به نیکی، پاس هر مخلوق داد:
از چه کرد این آفرینش را؟ مگر مجبور بود!

1 پسندیده

Who is most wretched in this dolorous place?
I think myself; yet I would rather be
My miserable self than He, than He
Who formed such creatures to His own disgrace.

The vilest thing must be less vile than Thou
From whom it had its being, God and Lord!
Creator of all woe and sin! abhorred
Malignant and implacable! I vow

That not for all Thy power furled and unfurled,
For all the temples to Thy glory built,
Would I assume the ignominious guilt
Of having made such men in such a world.

As if a Being, God or Fiend, could reign,
At once so wicked, foolish and insane,
As to produce men when He might refrain!

The world rolls round for ever like a mill;
It grinds out death and life and good and ill;
It has no purpose, heart or mind or will.

While air of Space and Time’s full river flow
The mill must blindly whirl unresting so:
It may be wearing out, but who can know?

Man might know one thing were his sight less dim;
That it whirls not to suit his petty whim,
That it is quite indifferent to him.

Nay, does it treat him harshly as he saith?
It grinds him some slow years of bitter breath,
Then grinds him back into eternal death.

The City of Dreadful Nights _ James Thompson

1 پسندیده

Amazing poem!

1 پسندیده

به سیصد و چهل و یک رسید نوبتِ سال
چهارشنبه و سه روز باقی از شوّال

بیامدم به جهان تا چه گویم و چه کنم
سرود گویم و شادی کنم به نعمت و مال

ستوروار بدین‌سان گذاشتم همه عمر
که بَرده‌گشتهٔ فرزندم و اسیرِ عیال

به کف چه دارم از این پنجَهِ شمرده تمام
شمارنامهٔ با صدهزار گونه وبال

من این شمارده آخر چگونه فصل کنم
که ابتداش دروغ است و انتهاش مُحال

درم‌خریدهٔ آزم، ستم‌رسیدهٔ حرص
نشانهٔ حَدَثانم، شکار ذلّ سؤال

دریغ فرِّ جوانی، دریغ عمرِ لطیف
دریغ صورتِ نیکو، دریغ حسن و جمال!

کجا شد آن همه خوبی، کجا شد آن همه عشق؟
کجا شد آن همه نیرو، کجا شد آن همه حال؟

سرم به گونهٔ شیر است و دل به گونهٔ قیر
رخم به گونهٔ نیل است و تن به گونهٔ نال

نهیبِ مرگ بلرزاندم‌ همی شب و روز
چو کودکانِ بدآموز را نهیبِ دوال

گذاشتیم و گذشتیم و بودنی همه بود
شدیم و شد سخنِ ما فسانهٔ اطفال

ایا کسایی، پنجاه بر تو پَنجه گذاشت
بکَند بالِ تو را زخمِ پنجه و چنگال

تو گر به مال و اَمَل بیش از این نداری میل
جدا شو از امل و گوش ِ وقت ِ خویش بمال

برگشت چرخ با من بیچاره
و آهنگ جنگ دارد و پتیاره

یک داوری به سرنبرد هرگز
تا جان به نزد او نبری پاره

گهواره بود خانهٔ من ز اوّل
و آخر لحد کنندم گهواره

کسایی مروزی

1 پسندیده

چو تاریخ یک‌روزه دارد جهان
چرا گنج صدساله داری نهان؟

بیا تا نشینیم و شادی کنیم
شبی در جهان کیقبادی کنیم

یک امشب ز دولت ستانیم داد
ز دی و ز فردا نیاریم یاد

بترسیم از آنها کزو سود نیست
کزین پیشه اندیشه خوشنود نیست

بدانچ آدمی را بود دسترس
بکوشیم تا خوش برآید نفس

به چاره دل خویشتن خوَش کنیم
نه چندان که تن نعل آتش کنیم

دمی را که سرمایه از زندگی‌ست
به تلخی سپردن نه فرخندگی‌ست

چنان برزن این دم که دادش دهی
که بادش دهی گر به بادش دهی

فدا کن درم خوش‌دلی را بسیچ
که ارزان بود دل خریدن به هیچ

ز بهر درم تند و بدخو مباش
تو باید که باشی، درم گو مباش

مشو در حساب جهان سخت‌گیر
همه سخت‌گیری بود سخت میر

به آسان‌گذاری دمی می‌شمار
که آسان زید مرد آسان‌گذار

شبی فرخ و ساعتی ارجمند
بود شادمانی درو دلپسند

نظامی، شرفنامه

مرگ به زین زندگی، کاین زندگی
هر دمی در محنتی می‌افکند

این یکی از فاقه تیری می‌خورد
وان دگر در ملک تیغی می‌زند

آن، ز بهر نان زمین را می‌دَرَد
وین پی زر سنگ را می‌بشکند

عنکبوت اندر زوایا سال و ماه
از پی یک لقمه دامی می‌تند

وز پی پندار راحت، مورچه
ریزه‌های دانه را برمی‌چِنَد

نیست کس را در جهان، آسایشی
هرکه را جانی است، جانی می‌کَنَد

در این دوران تنی محرم نیابی
لبی خندان، دلی خرم نیابی

همی خور عشوه این چرخ بدمهر
کزاین آیینه الا دم نیابی

از این دزد آشیان دهر بگریز
که شادی بیش و محنت کم نیابی

مبند اندر جهان دل، زانکه عهدش
چو بنیاد بقا محکم نیابی

در این محنت کده دل را به غم ده
که دلجویی برون از غم نیابی

در این نه حقه ی زنگار ماویز
که در وی درد را مرهم نیابی

ماییم خریدار می کهنه و نو
وآن گاه فروشندهٔ عالم به دو جو

گفتی که پس از مرگ کجا خواهم رفت؟
مستم کن و هر کجا که می‌خواهی رو!

سراج قُمری

سلام کن ز من ای باد مر خراسان را
مر اهل فضل و خرد را نه عام نادان را

خبر بیاور ازیشان به من چو داده بُوی
ز حال من به حقیقت خبر مر ایشان را

بگویشان که جهان سرو من چو چنبر کرد
به مکر خویش و، خود این است کار، گیهان را

نگر که‌تان نکند غره عهد و پیمانش
که او وفا نکند هیچ عهد و پیمان را

فلان اگر به شک است اندر آنچه خواهد کرد
جهان بدو، بنگر، گو، به چشم بهمان را

ازین همه بسِتاند به جمله هر چه‌ش داد
چنانکه بازستد هرچه داده بود آن را

از آنکه در دهنش این زمان نهد پستان
دگر زمان بستاند به قهر پستان را

نگه کنید که در دست این و آن چو خراس
به چند گونه بدیدید مر خراسان را

به ملک ترک چرا غره‌اید؟ یاد کنید
جلال و عزت محمود زاولستان را

کجاست آنکه فریغونیان ز هیبت او
ز دست خویش بدادند گوزگانان را؟

چو هند را به سم اسپ ترک ویران کرد
به پای پیلان بسپرد خاک ختلان را

کسی چنو به جهان دیگری نداد نشان
همی به سندان اندر نشاند پیکان را

چو سیستان ز خلف، ری ز رازیان، بستد
وز اوج کیوان سر برفراشت ایوان را

فریفته شده می‌گشت در جهان و، بلی
چنو فریفته بود این جهان فراوان را

شما فریفتگان پیش او همی گفتید
«هزار سال فزون باد عمر، سلطان را»

به فر دولت او هر که قصد سندان کرد
به زیر دندان چون موم یافت سندان را

پریر قبلهٔ احرار زاولستان بود
چنانکه کعبه‌ست امروز اهل ایمان را

کجاست اکنون آن فر و آن جلالت و جاه
که زیر خویش همی دید برج سرطان را؟

بریخت چنگش و فرسوده گشت دندانش
چو تیز کرد برو مرگ چنگ و دندان را

بسی که خندان کرده‌است چرخ گریان را
بسی که گریان کرده‌است نیز خندان را

قرار چشم چه داری به زیر چرخ؟ چو نیست
قرار هیچ به یک حال چرخ گردان را

کناره گیر ازو کاین سوار، تازان است
کسی کنار نگیرد سوار تازان را

بترس سخت ز سختی چو کاری آسان شد
که چرخ زود کند سخت کار آسان را

برون کند چو درآید به خشم گشت زمان
ز قصر قیصر را و ز خان و مان خان را

بر آسمان ز کسوف سیه رهایش نیست
مر آفتاب درفشان و ماه تابان را

میانه کار بباش، ای پسر، کمال مجوی
که مه تمام نشد جز ز بهر نقصان را

ناصرخسرو

میرزاده عشقی، در نکوهش نوع بشر:

به پندار دانای مغرب‌زمین
پدیدآور پند نو «داروین»

زمانه ز میمون، دُمی کم نمود
سپس ناسزا نامش، آدم نمود

اگر آدمیت بر این بی‌دُمی‌ست؟
دُمی کو که من عارم از آدمی‌ست

چو اجدادم ای کاش، میمون بُدم
که در جنگلی، راحت اکنون بُدم

مرا آفریدند، انسان چرا؟
چرا آفریدند، این سان مرا؟

اگر پشّه‌ای بودم اندر هوا؟
اگر اشتری بودم اندر چرا؟

بُدم گر که مورِ لگد خورده‌ای
و یا کِرمِ بی‌قوتِ افسرده‌ای؟

اگر کُند‌دندان شغالی بُدم
اگر گرگِ آشفته‌حالی بُدم؟

از این نیک‌تر بُد که انسان شدم
معذب‌ترین جنس حیوان شدم؟

تو ای مرغ آسوده در لانه‌ای
خوشا بر تو مرغی و انسان نه‌ای

گرازا، تو بر طالع خود بناز
که ناگشتی انسان و گشتی گراز

تو ای بدترین جنس انسان بشر
ز حیوانِ درّنده درّنده‌تر

نه روباهی اما به موذی‌گری
ز روبه صد اندازه، موذی‌تری

تویی گو که عقرب نیم پیش خود
ولی همچو عقرب زنی نیش خود

من ای قوم! جنس شما نیستم
دو پا دارم، اما دو پا نیستم

نه ازتان فزونم، نه ازتان کمم
که من نیز مثل شما آدمم

ولی چون شما، پست و دون و پلید!
جهان‌آفرین، مر مرا نافرید

هراکلیت را بس ز مردم گزند!
رسیدی همی گفت مردم سگند

من آن آدمی، بر سگان اجنبی
چو در قوم غدّار فاسق، نبی!

سگ ار اجنبی دید، عوعو کند
مرا نیز این قوم دون هو کند

همین قصّه اکنون بُوَد حالِ من
که عوعو نمایند، دنبالِ من

کسانی که اکنون، مرا هو کنند
سگند اجنبی دیده، عوعو کنند

چه غم دشمنان گر مرا هو زنند؟
ولی دوستان از چه نارو زنند!

تأسی به خَصمِ دنی می‌کنند!
به من دوستان، دشمنی می‌کنند!

گر این دشمنی از حسد می‌کنند
قسم بر رفاقت که بد می‌کنند

من این نوع خود، ناپسندیده‌ام
بسی رنج دیدم که رنجیده‌ام

مرا گرچه طبعی‌ست پراقتدار
چو من دیده کم دیدهٔ روزگار

به هر نکته طبعم، گمارم به کار
بُوَد وصفش ار یک، نماید هزار

ولی از پی ذمّ نوع بشر
همین دُم‌بریده، دنی جانور:

کند هرچه کوشش، فزاید به کار
نیادم سراید یکی از هزار

نجویم یکی ناسزا در کلام
کلام است در ذمّ او ناتمام

به ناچار نوع بشر خوانمش
همین نام را ناسزا دانمش

کجا ناسزا آدمی را سزاست
بر ناسزا آدمی ناسزاست

بر این دُم‌بریده، دنی جانور
چه فحشی دهم بِهْ ز نوع بشر؟

همه فحش‌ها بهر آدم کم است
که فحش همه فحش‌ها آدم است!

به پندار (عشقی) ز «نوع بشر»
نباشد به قاموس، فحشی بتر!

جهان بگشتم و دردا به هیچ شهر و دیار
نیافتم که فروشند بخت در بازار

کفن بیاور و تابوت و جامه نیلی کن
که روزگار، طبیب است و عافیت بیمار

مرا زمانهٔ طنّاز دست بسته و تیغ
زند به فرقم و گوید که هان سری می‌خار

زمانه مردِ مصاف است و من ز ساده‌دلی
کنم به جوشنِ تدبیرِ وهم، دفعِ مَضار

ز منجنیقِ فلک سنگِ فتنه می‌بارد
من ابلهانه گریزم در آبگینه حصار

عجب که نشکنم این کارگاهِ مینایی
که شیشه خالی و من در لجاجتم ز خمار

چنین که ناله ز دل جوشد و نفس نزنم
عجب مدار گر آتش برآورم چو چنار

اگر کرشمهٔ وصلم کَشد و گر غم هجر
نه آفرین ز لبم بشوند و نه زنهار

دلم ز دردِ گرانمایه چون جگر ز فغان
دماغم از گِله خالی چو خاطرم ز غبار

دلِ خراب مرا مطلبی است آیتِ یأس
چو زود رفتنِ جان پیشِ نیم‌کُشته شکار

دلم چو رنگ زلیخا شکسته در خلوت
غمم چو تهمتِ یوسف دویده در بازار

ز سلک مدّت عمرم که روزها دزدید
که فصل شیب و شبابم گذشت در شب تار

گلِ حیات من از بس که هست پژمرده
اجل نمی‌زند از ننگ بر سرم دستار

ز دوستانِ منافق چنان رمیده دلم
که پیش روی ز الماس می‌کنم دیوار

برون ز صورت دیبای بالشم کس نیست
کز آستین نم اشکم بچیند از رخسار

عجوز بختم اگر زلفکان بیاراید
سفید گردد زلفین شاهدان تتار

کدام فتنه به شب سرنهاده بر بالین
که صبحدم نشد از خواب، روی من بیدار

عرفی شیرازی

ربع مسکون آدمی را بود، دیو و دد گرفت
کس نمی‌داند که در آفاق انسانی کجاست

دور دورِ خشکسال دین و قحطِ دانشست
چند گویی فتح بابی کو و بارانی کجاست

من ترا بنمایم اندر حال صد بوجهل جهل
گر مسلمانی تو تعیین کن که سلمانی کجاست

آسمان بیخ کمال از خاک عالم برکشید
تو زنخ می‌زن که در من گنج پنهانی کجاست

خاک را طوفان اگر غسلی دهد وقت آمدست
ای دریغا داعیی چون نوح و طوفانی کجاست

انوری

ایهّاالناس روز بی‌شرمیست
نوبت شوخی و کم آزرمی است

عادت و رسم روزگار بدست
خاصه با آنکه خاصهٔ خرد است

زانکه اهل زمانه نااهلند
شحنهٔ ظلم و قاضی جهلند

هرکه را روزگار مسخره کرد
نامش اندر میان ما سره کرد

جز به رندی و جز به قلاشی
خرّم و شادمان تو کی باشی

دانش‌آموزی و هنر ورزی
نزد این مردمان جوی نرزی

قیمت و قدر و جاه این ایّام
از قفا دان و خنده و دُشنام

مرد آزاده خستهٔ چرخ است
نان آزاده بر دگر نرخ است

اندرین تنگ آشیان که منم
در غم نان و آب و پیرهنم

بی‌خبر زانکه مادر گردون
کفنت را همی زند صابون

پیشهٔ چرخ مردم آزاریست
صنعت روزگار خونخواری است

شیر گردون چو گربه دارد کیش
خورد از مهر خون بچهٔ خویش

ملک‌الموت داده در بندان
حصن عمر ترا و تو خندان

آخر از لاله چند آموزی
دل سیاهی و چهره افروزی

هیچ از حادثات نندیشی
کی کند با تو یک زمان خویشی

تا تو در بند زرق و تلبیسی
در سقر یار غار ابلیسی

دست از رنگ و بوی دهر بدار
چند جویی چو کرگسان مردار

همچو عنقا ز خلق عزلت گیر
تات نکشند در قفس به زحیر

چند گوئی چو طوطی از هر در
سخن اندر قفس به سوی شکر

من که بر گلبن سخن شب و روز
بلبلان را کنم نوا آموز

چون شترمرغ در بیابانم
بود از سنگ تافته نانم

باز اگر نیستم چه باک بُوَد
قوت هر دل ز جان پاک بُوَد

سنایی

یکی پرسید ازان دیوانه ساری
که ای دیوانه حق را چیست کاری

چنین گفت او که لوح کودکان را
اگر دیدی چنان می‌دان جهان را

که گاه آن لوح بنگارد ز آغاز
گهی آن نقش کُلّی بسترد باز

درین اشغال باشد روزگاری
بجز اثبات و محوش نیست کاری

فغان از خلق و فریاد از زمانه
نفیر از نقش لوح کودکانه

نگاری کان زنان بر دست دارند
اگرچه زان نکوئی چون نگارند

دل آن بهتر کزان دربند نبوَد
که آن هم بیشِ روزی چند نبوَد

نگاری کان نخواهد ماند بر جای
نه بر دستست زیبنده نه بر پای

نگاری کان بسان درهم آید
چو زهر جانست جان زو پُر غم آید

اگرچه ذوقِ دنیا بی‌شمارست
ولیکن در بقا چون آن نگارست

عطار نیشابوری

ملک الشعرای بهار

در شهربند مهر و وفا دلبری نماند
زیر کلاه عشق و حقیقت‌، سری نماند

صاحبدلی ‌چو نیست‌، چه ‌سود از وجود دل
آئینه گو مباش چو اسکندری نماند

عشق آن‌چنان گداخت تنم را که بعد مرگ
بر خاک مرقدم کف خاکستری نماند

ای بلبل اسیر، به کنج قفس بساز
اکنون که از برای تو بال و پری نماند

ای باغبان بسوز، که در باغ خرمی
زین خشکسال حادثه‌، برگ تری نماند

برق جفا به باغ حقیقت گلی نهشت
کرم ستم به شاخ فضیلت‌، بری نماند

صیاد ره ببست چنان کز پی نجات
غیر از طریق دام‌، ره دیگری نماند

آن آتشی که خاک وطن گرم بود از آن
طوری به‌باد رفت کزآن اخگری نماند

هر در که باز بود سپهر از جفا ببست
بهر پناه مردم مسکین‌، دری نماند

آداب ملک‌داری و آئین معدلت
برباد رفت و زان همه‌، جز دفتری نماند

با ناکسان بجوش که مردانگی فسرد
با جاهلان بساز که دانشوری نماند

با دستگیری فقرا، منعمی نزیست
در پایمردی ضعفا، سروری نماند

زین تازه دولتان دنی‌، خواجه‌ای نخاست
وز خانواده‌های کهن‌، مهتری نماند

زین ناکسان که مرتبت تازه یافتند
دیگر به هیچ مرتبه‌، جاه و فری نماند

آلوده گشت چشمه به پوز پلید سگ
ای شیر تشنه میر، که آبشخوری نماند

زین جنگ‌های داخلی و این نظام زور
بی‌ درد و داغ‌، خانه و بوم و بری نماند

بی‌فرقت برادر، خود خواهری نزیست
نادیده داغ مرگ پسر، مادری نماند

جز گونه‌های زرد و لبان سپید رنگ
دیگر به شهر و دهکده سیم و زری نماند

شد مملکت خراب ز بی‌نظمی نظام
وز ظلم و جور لشکریان‌، کشوری نماند

یاران قسم به ساغر می‌، کاندرین بساط
پر ناشده ز خون جگر، ساغری نماند

نه بخشی از تمدن و نی بهره‌ای ز دین
کان خود به کار نامد و این دیگری نماند

واحسرتا! چگونه توان کرد باور این
کاندر جهان‌، خدایی و پیغمبری نماند

جز داور مخنث و جز حیز دادگر
در صدر ملک‌، دادگر و داوری نماند

رفتند شیر مردان از مرغزار دین
وینجا به جز شکالی و خوک و خری نماند

از بهر پاس کشور جم‌، رستمی نخاست
وز بهر حفظ بیضهٔ دین‌، حیدری نماند

عهد امان گذشت‌، مگر چنگزی رسید
دور غزان رسید، مگر سنجری نماند

روز ائمه طی شد و در پیشگاه شرع
جز احمقی و مرتدی و کافری نماند

دهقان آریایی رفت و به مرز وی
غیر از جهود و ترسا برزیگری نماند

گیتی بخورد خون جوانان نامدار
وز خیل پهلوانان‌، کنداوری نماند

علت بی تابی نوزاد هنگام تولد از نگاه ایرج میرزا:

دانی که چرا طفل به هَنگامِ تَوَلّد
با ضَجّه و بی تابی و فریاد و فَغان است

با آن که بَرون آمده از مَحبَسِ زه دان
و امروز در این عرضۀ آزادِ جهان است

با آن که در آن جا همه خون بوده خوراکش
وین جا شِکَرَش در لب و شیرَش به دهان است

زان است که در لوحِ اَزَل دیده که عالم
بر عالمیان جایِ چه ذُل و چه هَوان است

داند که در این نَشئه چه‌ها بر سرش آید
بیچاره از آن لحظۀ اوّل نِگران است

هیچ می‌دانی تو هر طفلی که آید در جهان
از چه توأم با عُوَیل و ضَجه و زاری بُوَد

گرچه خون می‌خورده اندر حبس تاریک رحم
وین زمانش نوبت شیر و شکر خواری بود

این از آن باشد که در لوح ازل بیند ز پیش
کاین جهان جای چه خوف و خفت و خواری بود

چون همی بیند که می‌خواهد گرفتارش شود
ضجه و فریادش از بیم گرفتاری بود

پروین اعتصامی

دگر باره شد از تاراج بهمن
تهی از سبزه و گل راغ و گلشن

پریرویان ز طرف مرغزاران
همه یکباره بر چیدند دامن

خزان کرد آنچنان آشوب بر پای
که هنگام جدل شمشیر قارن

ز بس گردید هر دم تیره ابری
حجاب چهرهٔ خورشید روشن

هوا مسموم شد چون نیش کژدم
جهان تاریک شد چون چاه بیژن

بنفشه بر سمن بگرفت ماتم
شقایق در غم گل کرد شیون

سترده شد فروغ روی نسرین
پریشان گشت چین زلف سوسن

بباغ افتاد عالم سوز برقی
بیکدم باغبان را سوخت خرمن

خسک در خانهٔ گل جست راحت
زغن در جای بلبل کرد مسکن

بسختی گشت همچون سنگ خارا
بباغ آن فرش همچون خز ادکن

سیه بادی چو پر آفت سمومی
گرفت اندر چمن ناگه وزیدن

به بیباکی بسان مردم مست
به بدکاری بکردار هریمن

شهان را تاج زر بربود از سر
بتان را پیرهن بدرید بر تن

تو گوئی فتنه‌ای بد روح فرسا
تو گوئی تیشه‌ای بد بیخ بر کن

ز پای افکند بس سرو سهی را
بیک نیرو چو دیو مردم افکن

بهر سوئی، فسرده شاخ و برگی
بپرتابید چون سنگ فلاخن

کسی بر خیره جز گردون گردان
نشد با دوستدار خویش دشمن

به پستی کشت بس همت بلندان
چنان اسفندیار و چون تهمتن

نمود آنقدر خون اندر دل کوه
که تا یاقوت شد سنگی به معدن

در آغوش زمی بنهفت بسیار
سر و بازو و چشم و دست و گردن

در این ناوردگاه آن به که پوشی
ز دانش مغفر و از صبر جوشن

چگونه بر من و تو رام گردد
چو رام کس نگشت این چرخ توسن

مرو فارغ که نبود رفتگان را
دگر باره امید بازگشتن

مشو دلبستهٔ هستی که دوران
هر آنرا زاد، زاد از بهر کشتن

بغیر از گلشن تحقیق، پروین
چه باغی از خزان بودست ایمن

گردون نرهد ز تندرفتاری
گیتی ننهد ز سر سیه‌کاری

از گرگ چه آمدست جز گرگی؟
وز مار چه خاستست جز ماری؟

بس بی‌بصری، اگرچه بینائی
بس بی‌خبری، اگرچه هشیاری

تو غافلی و سپهر گردان را
فارغ ز فسون و فتنه پنداری

تو گندم آسیای گردونی
گر یک من و گر هزار خرواری

معماری عقل چون نپذرفتی
در مِلک تو جهل کرد معماری

سوداگر درّ شاهوارستی
خرمهره چرا کنی خریداری؟

زنهار! مخواه از جهان زنهار
کاین سفله به کس نداد زنهاری

پرگار زمانه بر تو میگردد
چون نقطه تو در حصار پرگاری

یک چند شوی به خواب چون مستان
ناگه برسد زمان بیداری

آید گه درگذشتنت ناچار
خود بگذری، آنچه هست بگذاری

رفتند به چابکی سبک‌باران_
زین مرحله، ای خوشا سبکباری

کردار بد تو گشت زنگارش
آیینهٔ دل نبود زنگاری

از لقمهٔ تن بکاه تا روزی
بر آتش آز، دیگ مگذاری

بشناس زیان ز سود، تا وقتی
سرمایه به دست دزد نسپاری

به نومیدی، سحرگه گفت امید
که کس ناسازگاری چون تو نشنید

به هرسو دست شوقی بود بستی
به هرجا خاطری دیدی شکستی

کشیدی بر در هر دل سپاهی
ز سوزی، ناله‌ای، اشکی و آهی

زبونی هر چه هست و بود از تست
بساط دیده اشک‌آلود از تست

بس است این کار بی‌تدبیر کردن
جوانان را به حسرت پیر کردن

بدین تلخی ندیدم زندگانی
بدین بی‌مایگی بازارگانی

نهی بر پای هر آزاده بندی
رسانی هر وجودی را گزندی

به اندوهی بسوزی خرمنی را
کشی از دست مهری دامنی را

غبارت چشم را تاریکی آموخت
شرارت ریشهٔ اندیشه را سوخت

دوصد راه هوس را چاه کردی
هزاران آرزو را آه کردی

ز امواج تو ایمن، ساحلی نیست
ز تاراج تو فارغ، حاصلی نیست

مرا در هر دلی، خوش جایگاهیست
به سوی هر ره تاریک راهیست

دهم آزردگان را مومیایی
شوم در تیرگی‌ها روشنایی

دلی را شاد دارم با پیامی
نشانم پرتوی را با ظلامی

عروس وقت را آرایش از ماست
بنای عشق را پیدایش از ماست

غمی را ره ببندم با سروری
سلیمانی پدید آرم ز موری

به هر آتش، گلستانی فرستم
به هر سرگشته، سامانی فرستم

خوش آن رمزی که عشقی را نوید است
خوش آن دل کاندران نور امید است

بگفت ای دوست، گردش‌های دوران
شما را هم کند چون ما پریشان

مرا با روشنایی نیست کاری
که ماندم در سیاهی روزگاری

نه یکسانند نومیدی و امید
جهان بگریست بر من، بر تو خندید

در آن مدت که من امید بودم
بکردار تو خود را می‌ستودم

مرا هم بود شادی‌ها، هوس‌ها
چمن‌ها، مرغ‌ها، گل‌ها، قفس‌ها

مرا دل‌ سردی ایام بگداخت
همان ناسازگاری، کار من ساخت

چراغ شب ز باد صبحگه مرد
گل دوشینه یک شب ماند و پژمرد

سیاهی‌های محنت جلوه‌ام برد
درشتی دیدم و گشتم چنین خرد

شبانگه در دلی تنگ آرمیدم
شدم اشکی و از چشمی چکیدم

ندیدم ناله‌ای بودم سحرگاه
شکنجی دیدم و گشتم یکی آه

تو بنشین در دلی کاز غم بود پاک
خوشند آری مرا دل‌های غمناک

چو گوی از دست ما بردند فرجام
چه فرق ار اسب توسن بود یا رام

گذشت امید و چون برقی درخشید
هماره کی درخشد برق امید

برزگری پند به فرزند داد
کای پسر، این پیشه پس از من تراست

مدت ما جمله به محنت گذشت
نوبت خون خوردن و رنج شماست

کشت کن آنجا که نسیم و نمی است
خرمی مزرعه، ز آب و هواست

دانه، چو طفلی است در آغوش خاک
روز و شب، این طفل به نشو و نماست

میوه دهد شاخ، چو گردد درخت
این هنر دایهٔ باد صباست

دولت نوروز نپاید بسی
حمله و تاراج خزان در قفاست

دور کن از دامن اندیشه دست
از پی مقصود برو تات پاست

هر چه کنی کشت، همان بدروی
کار بد و نیک، چو کوه و صداست

سبزه به‌هر جای که روید، خوش است
رونق باغ، از گل و برگ و گیاست

راستی آموز، بسی جو فروش
هست در این کوی، که گندم نماست

نان خود از بازوی مردم مخواه
گر که تو را بازوی زور آزماست

سعی کن، ای کودک مهد امید
سعی تو بنا و سعادت بناست

تجربه میبایدت اول، نه کار
صاعقه در موسم خرمن، بلاست

گفت چنین، کای پدر نیک رای
صاعقهٔ ما ستم اغنیاست

پیشهٔ آنان، همه آرام و خواب
قسمت ما، درد و غم و ابتلاست

دولت و آسایش و اقبال و جاه
گر حق آنهاست، حق ما کجاست

قوت، بخوناب جگر میخوریم
روزی ما، در دهن اژدهاست

غله نداریم و گه خرمن است
هیمه نداریم و زمان شتاست

حاصل ما را، دگران می‌برند
زحمت ما زحمت بی مدعاست

از غم باران و گل و برف و سیل
قامت دهقان، بجوانی دوتاست

سفرهٔ ما از خورش و نان، تهی است
در ده ما، بس شکم ناشتاست

گه نبود روغن و گاهی چراغ
خانهٔ ما، کی همه شب روشناست

زین همه گنج و زر و ملک جهان
آنچه که ما راست، همین بوریاست

همچو منی، زادهٔ شاهنشهی است
لیک دو صد وصله، مرا بر قباست

رنجبر، ار شاه بود وقت شام
باز چو شب روز شود، بی‌نواست

خرقهٔ درویش، ز درماندگی
گاه لحاف است و زمانی عباست

از چه، شهان ملک ستانی کنند
از چه، بیک کلبه ترا اکتفاست

پای من از چیست که بی موزه است
در تن تو، جامهٔ خلقان چراست

خرمن امسالهٔ ما را، که سوخت؟
از چه درین دهکده قحط و غلاست

در عوض رنج و سزای عمل
آنچه رعیت شنود، ناسزاست

چند شود بارکش این و آن
زارع بدبخت، مگر چارپاست

کار ضعیفان ز چه بی رونق است
خون فقیران ز چه رو، بی بهاست

عدل، چه افتاد که منسوخ شد
رحمت و انصاف، چرا کیمیاست

آنکه چو ما سوخته از آفتاب
چشم و دلش را، چه فروغ و ضیاست

ز انده این گنبد آئینه‌گون
آینهٔ خاطر ما بی صفاست

آنچه که داریم ز دهر، آرزوست
آنچه که بینیم ز گردون، جفاست

پیر جهاندیده بخندید کاین
قصهٔ زور است، نه کار قضاست

مردمی و عدل و مساوات نیست
زان، ستم و جور و تعدی رواست

گشت حق کارگران پایمال
بر صفت غله که در آسیاست

هیچکسی پاس نگهدار نیست
این لغت از دفتر امکان جداست

پیش که مظلوم برد داوری
فکر بزرگان، همه آز و هوی ست

انجمن آنجا که مجازی بود
گفتهٔ حق را، چه ثبات و بقاست

رشوه نه ما را، که بقاضی دهیم
خدمت این قوم، به روی و ریاست

نبض تهی دست نگیرد طبیب
درد فقیر، ای پسرک، بی دواست

ما فقرا، از همه بیگانه‌ایم
مرد غنی، با همه کس آشناست

بار خود از آب برون میکشد
هر کس، اگر پیرو و گر پیشواست

مردم این محکمه، اهریمنند
دولت حکام، ز غصب و رباست

آنکه سحر، حامی شرع است و دین
اشک یتیمانش، گه شب غذاست

لاشه خورانند و به آلودگی
پنجهٔ آلودهٔ ایشان گواست

خون بسی پیرزنان خورده‌است
آنکه بچشم من و تو، پارساست

خوابگه آنرا که سمور و خز است
کی غم سرمای زمستان ماست

هر که پشیزی بگدائی دهد
در طلب و نیت عمری دعاست

تیره‌دلان را چه غم از تیرگیست
بی خبران را، چه خبر از خداست

برد دزدی را سوی قاضی عسس
خلق بسیاری روان از پیش و پس

گفت قاضی کاین خطاکاری چه بود ؟
دزد گفت از مردم آزاری چه سود ؟

گفت، بدکردار را بد کیفر است
گفت، بدکار از منافق بهتر است

گفت : هان ، بر گوی شغل خویشتن
گفت، هستم همچو قاضی راهزن

گفت، آن زرها که بردستی کجاست ؟
گفت، در همیان تلبیس شماست

گفت، آن لعل بدخشانی چه شد ؟
گفت، می‌دانیم و می‌دانی چه شد

گفت، پیش کیست آن روشن نگین ؟
گفت، بیرون آر دست از آستین

دزدی پنهان و پیدا، کار توست
مال دزدی، جمله در انبار توست

تو قلم بر حکم داور می‌بری
من ز دیوار و تو از در می‌بری

حد به گردن داری و حد می‌زنی
گر یکی باید زدن، صد می‌زنی

می‌زنم گر من ره خلق، ای رفیق
در ره شرعی تو قطاع الطریق

می‌برم من جامهٔ درویش عور
تو ربا و رشوه می‌گیری به زور

دست من بستی برای یک گلیم
خود گرفتی خانه از دست یتیم

من ربودم موزه و طشت و نمد
تو سیه‌دل مدرک و حکم و سند

دزد جاهل، گر یکی ابریق برد
دزد عارف، دفتر تحقیق برد

دیده‌های عقل، گر بینا شوند
خود فروشان زودتر رسوا شوند

دزد زر بستند و دزد دین رهید
شحنه ما را دید و قاضی را ندید

من براه خود ندیدم چاه را
تو بدیدی، کج نکردی راه را ؟

می‌زدی خود، پشت پا بر راستی
راستی از دیگران می‌خواستی

دیگر ای گندم نمای جو فروش
با ردای عُجب، عیب خود مپوش

چیره‌دستان می‌ربایند آنچه هست
می‌بُرَند آنگه ز دزد کاه، دست

در دل ما حرص، آلایش فزود
نیت پاکان چرا آلوده بود

دزد اگر شب، گرم یغما کردن است
دزدی حکام، روز روشن است

حاجت ار ما را ز راه راست برد
دیو، قاضی را به هرجا خواست برد

با دوکِ خویش، پیرزنی گفت وقتِ کار
کاوخ! ز پنبه ریشتنم موی شد سفید

از بس که بر تو خَم شدم و چشم دوختم
کم نور گشت دیده‌ام و قامتم خمید

اَبر آمد و گرفت سر کُلبهٔ مرا
بر من گریست زار که فصل شَتا رسید

جز من که دستم از همه چیز جهان تهیست
هر کس که بود، برگ زمستان خود خرید

بی زر، کسی بکس ندهد هیزم و زغال
این آرزوست گر نگری، آن یکی امید

بر بست هر پرنده درِ آشیان خویش
بگریخت هر خزنده و در گوشه‌ای خزید

نور از کجا به روزنِ بیچارگان فتد
چون گشت آفتابِ جهانتاب ناپدید

از رنجِ پاره دوختن و زحمتِ رفو
خونابهٔ دلم ز سر انگشتها چکید

یک جای وصله در همهٔ جامه‌ام نماند
زین روی وصله کردم، از آن رو ز هم درید

دیروز خواستم چو به سوزن کنم نخی
لرزید بند دستم و چشمم دگر ندید

من بس گرسنه خفتم و شبها مَشام من
بوی طعام خانهٔ همسایگان شنید

ز اندوه دیر گشتن اندود بام خویش
هر گه که اَبر دیدم و باران، دلم طپید

پرویزنست سقفِ من، از بس شکستگی
در برف و گِل چگونه تواند کس آرمید

هنگامِ صبح در عوض پرده، عنکبوت
بر بام و سقف ریخته‌ام تارها تنید

در باغِ دهر بهر تماشای غنچه‌ای
بر پای من بهر قدمی خارها خَلید

سیلابهای حادثه بسیار دیده‌ام
سیل سرشک زان سبب از دیده‌ام دوید

دولت چه شد که چهره ز درماندگان بتافت
اقبال از چه راه ز بیچارگان رمید

پروین، توانگران غمِ مسکین نمی‌خورند
بیهوده‌اش مکوب که سرد است این حَدید

به سر خاک پدر، دخترکی
صورت و سینه به ناخن می‌خست

که نه پیوند و نه مادر دارم
کاش روحم به پدر می‌پیوست

گریه‌ام بهر پدر نیست که او
مرد و از رنج تهی‌دستی رست

زان کنم گریه که اندر یم بخت
دام بر هر طرف انداخت گسست

شصت سال آفت این دریا دید
هیچ ماهیش نیفتاد به شست

پدرم مرد ز بی داروئی
وندرین کوی، سه داروگر هست

دل مسکینم از این غم بگداخت
که طبیبیش ببالین ننشست

سوی همسایه پی نان رفتم
تا مرا دید، در خانه ببست

همه دیدند که افتاده ز پای
لیک روزی نگرفتندش دست

آب دادم به پدر چون نان خواست
دیشب از دیدهٔ من آتش جست

هم قبا داشت ثریا، هم کفش
دل من بود که ایام شکست

این همه بخل چرا کرد، مگر
من چه می‌خواستم از گیتی پست

سیم و زر بود، خدائی گر بود
آه از این آدمی دیوپرست

کودکی کوزه‌ای شکست و گریست
که مرا پای خانه رفتن نیست

چه کنم، اوستاد اگر پرسد
کوزهٔ آب ازوست، از من نیست

زین شکسته شدن، دلم بشکست
کار ایام، جز شکستن نیست

چه کنم، گر طلب کند تاوان
خجلت و شرم، کم ز مردن نیست

گر نکوهش کند که کوزه چه شد
سخنیم از برای گفتن نیست

کاشکی دود آه میدیدم
حیف، دل را شکاف و روزن نیست

چیزها دیده و نخواسته‌ام
دل من هم دل است، آهن نیست

روی مادر ندیده‌ام هرگز
چشم طفل یتیم، روشن نیست

کودکان گریه میکنند و مرا
فرصتی بهر گریه کردن نیست

دامن مادران خوش است، چه شد
که سر من بهیچ دامن نیست

خواندم از شوق، هر که را مادر
گفت با من، که مادر من نیست

از چه، یکدوست بهر من نگذاشت
گر که با من، زمانه دشمن نیست

دیشب از من، خجسته روی بتافت
کاز چه معنیت، دیبه بر تن نیست

من که دیبا نداشتم همه عمر
دیدن، ای دوست، چو شنیدن نیست

طوق خورشید، گر زمرد بود
لعل من هم، به هیچ معدن نیست

لعل من چیست، عقده‌های دلم
عقد خونین، بهیچ مخزن نیست

اشک من، گوهر بناگوشم
اگرم گوهری به گردن نیست

کودکان را کلیج هست و مرا
نان خشک از برای خوردن نیست

جامه‌ام را به نیم جو نخرند
این چنین جامه، جای ارزن نیست

ترسم آنگه دهند پیرهنم
که نشانی و نامی از تن نیست

کودکی گفت: مسکن تو کجاست
گفتم: آنجا که هیچ مسکن نیست

رقعه، دانم زدن به جامهٔ خویش
چه کنم، نخ کم است و سوزن نیست

خوشه‌ای چند میتوانم چید
چه توان کرد، وقت خرمن نیست

درسهایم نخوانده ماند تمام
چه کنم، در چراغ روغن نیست

همه گویند پیش ما منشین
هیچ جا، بهر من نشیمن نیست

بر پلاسم نشانده‌اند از آن
که مرا جامه، خز ادکن نیست

نزد استاد فرش رفتم و گفت
در تو فرسوده، فهم این فن نیست

همگنانم قفا زنند همی
که ترا جز زبان الکن نیست

من نرفتم بباغ با طفلان
بهر پژمردگان، شکفتن نیست

گل اگر بود، مادر من بود
چونکه او نیست، گل بگلشن نیست

گل من، خارهای پای من است
گر گل و یاسمین و سوسن نیست

اوستادم نهاد لوح بسر
که چو تو، هیچ طفل کودن نیست

من که هر خط نوشتم و خواندم
بخت با خواندن و نوشتن نیست

پشت سر اوفتادهٔ فلکم
نقص حطی و جرم کلمن نیست

مزد بهمن همی ز من خواهند
آخر این آذر است، بهمن نیست

چرخ، هر سنگ داشت بر من زد
دیگرش سنگ در فلاخن نیست

چه کنم، خانهٔ زمانه خراب
که دلی از جفاش ایمن نیست

پروین اعتصامی

یکی پرسید از آن دیوانه در ده
که از کار خدا ما را خبر ده

چنین گفت او که تا گشتم من آگاه
خدا را کاسه گر دیدم درین راه

بحکمت کاسهٔ سر را چو بربست
ببادش داد و آنگه خرد بشکست

اگر از خاک برگیری کفی خاک
بپرسی قصهٔ از خاک غمناک

بصد زاری فرو گرید چو میغی
ز یک یک ذره برخیزد دریغی

ز اول روز این چرخ دل افروز
دریغ خلق می‌ساید شب و روز

تو گویی بر زمین هر ذرهٔ خاک
زفان حال بگشادند بی باک

که ما را زیر خاک افکندی آخر
تو هم زود این کمر بربندی آخر

الا یا غافلان تا کی پسندید
که ما را زیر پای خود فکندید

در اول چون شما بودیم ما هم
چو ما گردید در آخر شما هم

عطار نیشابوری، اسرار نامه

یکی پرسید ازان دیوانه ساری
که ای دیوانه حق را چیست کاری

چنین گفت او که لوح کودکان را
اگر دیدی چنان می‌دان جهان را

که گاه آن لوح بنگارد ز آغاز
گهی آن نقش کُلّی بسترد باز

درین اشغال باشد روزگاری
بجز اثبات و محوش نیست کاری

فغان از خلق و فریاد از زمانه
نفیر از نقش لوح کودکانه

عطار نیشابوری، الهی نامه

1 پسندیده

تا شعری که اون شب فرستاده بودی رو خوندم ضمن این که کلی کیف کردم یاد این شعر جیمز تامسون افتادم… تم شون مشابه بود گفتم بفرستم بلکم تو ام فیض ببری. خوبه که خوشت اومد.

1 پسندیده

کودکی هایم اتاقی ساده بود
قصه ای، دورِ اجاقی ساده بود

شب که می‌شد نقش ها جان می گرفت
روی سقف ما که طاقی ساده بود

می‌شدم پروانه، خوابم می پرید
خواب هایم اتفاقی ساده بود

زندگی دستی پر از پوچی نبود
بازی ما جفت و طاقی ساده بود

قهر می‌کردم به شوق آشتی
عشق هایم اشتیاقی ساده بود

ساده بودن عادتی مشکل نبود
سختی نان بود و باقی ساده بود

قیصر امین‌پور

1 پسندیده

قصیده زیبای رودکی در گلایه از پیری

مرا بسود و فرو ریخت هر چه دندان بود
نبود دندان، لا بل چراغ تابان بود

سپید سیم زده بود و دُرّ و مرجان بود
ستارهٔ سحری بود و قطره باران بود

یکی نماند کنون زآن همه، بسود و بریخت
چه نحس بود! همانا که نحس کیوان بود

نه نحس کیوان بود و نه روزگار دراز
چه بود؟ منت بگویم قضای یزدان بود

جهان همیشه چنین است، گِرد گَردان است
همیشه تا بود آیینِ گِرد، گَردان بود

همان که درمان باشد، به جای درد شود
و باز درد، همان کز نخست درمان بود

کهن کند به زمانی همان کجا نو بود
و نو کند به زمانی همان که خُلقان بود

بسا شکسته بیابان، که باغ خرم بود
و باغ خرم گشت آن کجا بیابان بود

همی چه دانی ای ماهروی مشکین موی
که حال بنده از این پیش بر چه سامان بود!

به زلف چوگان نازِش همی کنی تو بدو
ندیدی آن گه او را که زلف، چوگان بود

شد آن زمانه که رویش به سان دیبا بود
شد آن زمانه که مویش به سان قطران بود

چنان که خوبی، مهمان و دوست بود عزیز
بشد که باز نیامد، عزیز مهمان بود

بسا نگار، که حیران بدی بدو در، چشم
به روی او در، چشمم همیشه حیران بود

شد آن زمانه، که او شاد بود و خرم بود
نشاط او به فزون بود و غم به نقصان بود

همی خرید و همی سَخت، بیشمار درم
به شهر، هر گه یک ترک نار پستان بود

بسا کنیزک نیکو، که میل داشت بدو
به شب ز یاری او نزد جمله پنهان بود

به روز چون که نیارست شد به دیدن او
نهیب خواجهٔ او بود و بیم زندان بود

نبیذ روشن و دیدار خوب و روی لطیف
اگر گران بد، زی من همیشه ارزان بود

دلم خزانهٔ پر گنج بود و گنج سخن
نشان نامهٔ ما مهر و شعر، عنوان بود

همیشه شاد و ندانستمی که غم چه بود
دلم نشاط و طرب را فراخ میدان بود

بسا دلا، که بسان حریر کرده به شعر
از آن سپس که به کردار سنگ ‌و سندان بود

همیشه چشمم زی زلفکان چابک بود
همیشه گوشم زی مردم سخندان بود

عیال نی، زن و فرزند نی، معونت نی
از این همه تنم آسوده بود و آسان بود

تو رودکی را -ای ماهرو!- کنون بینی
بدان زمانه ندیدی که اینچنینان بود

بدان زمانه ندیدی که در جهان رفتی
سرود گویان، گویی هزاردستان بود

شد آن زمانه که او انس رادمردان بود
شد آن زمانه که او پیشکار میران بود

همیشه شعر ورا زی ملوک دیوان است
همیشه شعر ورا زی ملوک دیوان بود

شد آن زمانه که شعرش همه جهان بنْوِشت
شد آن زمانه که او شاعر خراسان بود

کجا به گیتی بوده‌ست نامور دهقان
مرا به خانهٔ او سیم بود و حُملان بود

که را بزرگی و نعمت ز این و آن بودی
مرا بزرگی و نعمت ز آل سامان بود

بداد میر خراسانش چل هزار درم
وزو فزونی یک پنجِ میرِ ماکان بود

ز اولیاش پراکنده نیز هشت هزار
به من رسید بدان وقت، حالِ خوب آن بود

چو میر دید سخن، داد دادِ مردیِ خویش
ز اولیاش چنان کز امیر فرمان بود

کنون زمانه دگر گشت و من دگر گشتم
عصا بیار، که وقت عصا و انبان بود

پنج شعر از رودکی که در تاریخ بیهقی آمده است

این جهان پاک، خواب‌ْکردار است
آن شناسد که دلْش بیدار است

نیکی او به جایگاه بد است
شادی او به جای تیمار است

چه نشینی بدین جهان هموار؟
که همه کار او نه هموار است

کُنِش او نه خوب و چهرش خوب
زشت کردار و خوب دیدار است

به سرای سپنج مهمان را
دل نهادن همیشگی نه رواست

زیر خاک اندرونت باید خفت
گرچه اکنونت خواب بر دیباست

با کسان بودنت چه سود کند؟
که به گور اندرون شدن تنهاست

یار تو زیر خاک مور و مگس
چشم بگشا، ببین: کنون پیداست

آن که زلفین و گیسویت پیراست
گرچه دینار یا درمش بهاست

چون ترا دید زردگونه شده
سرد گردد دلش، نه نابیناست

مهتران جهان همه مردند
مرگ را سر همه فرو کردند

زیر خاک اندرون شدند آنان
که همه کوشک‌ها برآوردند

از هزاران هزار نعمت و ناز
نه به آخر بجز کفن بردند؟

بود از نعمت آنچه پوشیدند
وآنچه دادند و آنچه را خوردند

زندگانی چه کوته و چه دراز
نه به آخر بمرد باید باز؟

هم به چنبر گذار خواهد بود
این رسن را، اگرچه هست دراز

خواهی اندر عنا و شدت زی
خواهی اندر امان به نعمت و ناز

خواهی اندک‌تر از جهان بپذیر
خواهی از ری بگیر تا به طراز

این همه باد و بود تو خواب است
خواب را حکم نی، مگر به مجاز

این همه روز مرگ یکسانند
نشناسی ز یک دگرشان باز

ای آن که غمگنی و سزاواری
وندر نهان سرشک همی باری

از بهر آن کجا ببرم نامش
ترسم ز بخت انده و دشواری

رفت آن که رفت و آمد آنک آمد
بود آن که بود، خیره چه غمداری؟

هموار کرد خواهی گیتی را؟
گیتی‌ست، کی پذیرد همواری

مُستی مکن، که ننگرد او مُستی
زاری مکن، که نشنود او زاری

شو، تا قیامت آید، زاری کن
کی رفته را به زاری باز آری؟

آزار بیش بینی زین گردون
گر تو به هر بهانه بیازاری

گویی گماشته‌ست بلایی او
بر هر که تو بر او دل بگماری

ابری پدید نی و کسوفی نی
بگرفت ماه و گشت جهان تاری

فرمان کنی و یا نکنی، ترسم
بر خویشتن ظفر ندهی باری!

تا بشکنی سپاه غمان بر دل
آن به که می بیاری و بگساری

اندر بلای سخت پدید آید
فضل و بزرگمردی و سالاری

1 پسندیده

خوانش قصیده ایوان مدائن از خاقانی:

برای شرح ابیات دشوار به قصیده شماره ۱۲ از این کتاب مراجعه کنید:

مرثیه_خوان_مداین.pdf (3.6 مگابایت)

طرب افسرده کند دل، چو ز حدّ در گذرد
آبِ حیوان بکُشَد نیز، چو از سر گذرد

من ازین زندگیِ یک‌نَهَج آزرده شدم
قند اگر هست نخواهم که مکرّر گذرد

گر همه دیدنِ یک سلسله مکروهات است
کاش این عمرِ گران‌مایه سبک‌تر گذرد

تو از این خلعتِ هستی چه تفاخر داری؟
این لباسی است که بر پیکرِ هر خر گذرد

آه از آن روز که بی کسبِ هنر شام شود
وای از آن شام که بی مطرب و ساغر گذرد

لحظه‌ای بیش نبود آنچه ز عمرِ تو گذشت
وآنچه باقی‌ست به یک لحظهٔ دیگر گذرد

آن همه شوکت و ناموسِ شهان آخِرِ کار
چند سطری‌ست که بر صفحهٔ دفتر گذرد

عاقبت در دو سه خط جمع شود از بد و نیک
آنچه یک عمر به دارا و سکندر گذرد

ای وطن! زین همه ابنایِ تو کس یافت نشد
که به راهِ تو نگویم ز سر، از زر گذرد

نه شریف‌العلما بگذرد از سیمِ سفید
نه رئیس‌الوزرا از زرِ احمر گذرد

گر به محشر هم از این جنس دوپا در کارند
وای از آن طرز مظالم که به محشر گذرد

ور یکی زان همه عمّال بُوَد ایرانی
گله‌ها بینِ خداوند و پیمبر گذرد

این همه نقش که بر صحنۀ گیتی پیداست
سینمایی‌ست که از دیدهٔ اختر گذرد

عَن‌قریب است که از عشقِ تو چون پیراهن
سینه را چاک کند ایرج و از سر گذرد

بر سردر کاروان سرایی
تصویر زنی به گچ کشیدند

ارباب عمایم این خبر را
از مُخبِر صادقی شنیدند

گفتند که وا شریعتا، خلق
روی زن بی‌نقاب دیدند

آسیمه سر از درون مسجد
تا سردر آن سرا دویدند

ایمان و امان به سرعت برق
می‌رفت که مؤمنین رسیدند

این آب آورد، آن یکی خاک
یک پیچه ز گِل بر او بریدند

ناموس به باد رفته‌ای را
با یک دو سه مشت گل خریدند

چون شرع نبی از این خطر جَست
رفتند و به خانه آرمیدند

غفلت شده بود و خلق وحشی
چون شیر درنده می‌جهیدند

بی‌پیچه زن گشاده رو را
پاچین عفاف می‌دریدند

لبهای قشنگ خوشگلش را
مانند نبات می‌مکیدند

بالجمله تمام مردم شهر
در بحر گناه می‌تپیدند

درهای بهشت بسته میشد
مردم همه می‌جهنمیدند

می‌گشت قیامت آشکارا
یکباره به صور می‌دمیدند

طَیر از وَکرات و وحش از جحر
انجم ز سپهر می‌رمیدند

این است که پیش خالق و خلق
طلاب علوم رو سفیدند

با این علما هنوز مردم
از رونق ملک ناامیدند

در ایران تا بُوَد مُلّا و مُفتی

به روزِ بدتر از این هم بیفتی

ایرج میرزا