شعر الهام بخش

خاقانی

تا جهان است از جهان اهل وفائی برنخاست
نیک عهدی برنیامد، آشنائی برنخاست

گوئی اندر کشور ما برنمی‌خیزد وفا
یا خود اندر هفت کشور هیچ جائی برنخاست

خون به خون می‌شوی کز راحت نشانی مانده نیست
خود به خود می‌ساز کز همدم وفائی برنخاست

از مزاج اهل عالم مردمی کم جوی از آنک
هرگز از کاشانهٔ کرکس همائی برنخاست

باورم کن کز نخستین تخم آدم تا کنون
از زمین مردمی مردم گیائی برنخاست

وحشتی داری برو با وحش صحرا انس گیر
کز میان انس و جان وحشت زدائی برنخاست

کوس وحدت زن درین پیروزه گنبد کاندراو
از نوای کوس وحدت به نوائی برنخاست

درنورد از آه سرد این تخت نرد سبز را
کاندر او تا اوست خصل بی‌دغائی برنخاست

میل در چشم امل کش تا نبیند در جهان
کز جهان تاریک‌تر زندان سرائی برنخاست

از امل بیمار دل را هیچ نگشاید از آنک
هرگز از گوگرد تنها کیمیائی برنخاست

از کس و ناکس ببُر خاقانی‌آسا کز جهان
هیچ صاحب درد را صاحب دوائی برنخاست

پای گریز نیست که گردون کمان‌کش است
جای فراغ نیست که گیتی مشوش است

ماویز در فلک که نه بس چرب مشرب است
برخیز از جهان که نه بس خوب مفرش است

چون مار ارقم است جهان گاهِ آزمون
کاندر درون کشنده و بیرون منقش است

با خویشتن بساز و ز کس مردمی مجوی
کان کو فرشته بود کنون اهرمن‌وش است

با هر که اُنس گیری از او سوخته شوی
بنگر که اُنس چیست مُصحف ز آتش است

عالم نگشت و ما و تو گردنده‌ایم از آنک
گردون هنوز هفت و جهت همچنان شش است

در بند دور چرخ هم ارکان، هم انجم است
در زیر ران دهر هم ادهم، هم ابرش است

خاقانیا منال که این ناله‌های تو
برساز روزگار نه بس زخمهٔ خوش است

زخم زمانه را در مرهم پدید نیست
دارو بر آستانهٔ عالم پدید نیست

در زیر آبنوس شب و روز هیچ دل
شمشادوار تازه و خرم پدید نیست

هرک اندرون پنجرهٔ آسمان نشست
از پنجهٔ زمانه مسلم پدید نیست

ای دل به غم نشین که سلامت نهفته ماند
وی جم به ماتم آی که خاتم پدید نیست

دردا که چنگ عمر شد ز ساز و بدتر آنک
سرنای گم به بودهٔ ماتم پدید نیست

خاقانیا دمی که وبال حیات توست
در سینه کن به گور که همدم پدید نیست

هر زمانی بر دلم باری رسد
وز جهان بر جانم آزاری رسد

چشم اگر بر گلستانی افکنم
از ره گوشم به دل خاری رسد

نیست امیدم که در راه دلم
شحنهٔ امید را کاری رسد

نیستم ممکن که در باغ جهان
دست من بر شاخ گلناری رسد

آسمان گر فی‌المثل پاره کنند
زان نصیب من کله‌واری رسد

زخم‌ها را گر نجویم مرهمی
آخر افغان کردنم باری رسد

از تو پرسم در چنین غم مرد را
جان رسد بر لب؟ بگو آری رسد

پی گرفتم کاروان صبر را
بو که خاقانی به سرباری رسد

بوی وفا ز گلبن عالم نیافت کس
تا اوست اندر او دل خرم نیافت کس

منسوخ کن حدیث جهان را که در جهان
هرگز دو دوست یک‌دل و همدم نیافت کس

آن حال کز وفای سگی باز گفته‌اند
دیری است تا ز گوهر آدم نیافت کس

در ساحت زمین مطلب کیمیای انس
کاندر خزانه‌های فلک هم نیافت کس

چندین مگوی مرهم و مرهم که هر که بود
در خستگی فروشد و مرهم نیافت کس

در چار بالش عدم آی از بساط کون
کاینجا دم مراد مسلم نیافت کس

چون قفل و پره آلت بند است روز و شب
زان لاجرم کلید در غم نیافت کس

خاقانیا ز عالم وحشت مجوی انس
کانفاس عیسی از دم ارقم نیافت کس

از دهر غدر پیشه وفائی نیافتم
وز بخت تیره رای صفایی نیافتم

بر رقعهٔ زمانه قماری نباختم
کورا بهر دو نقش دغایی نیافتم

آن شما ندانم و دانم که تا منم
کار زمانه را سر و پایی نیافتم

سایه است هم‌نشینم و ناله است هم‌دمم
بیرون ازین دو، لطف نمائی نیافتم

ای سایه نور چشمی و ای ناله انس دل
کاندر یگانگی چو شمایی نیافتم

از دوستان عهد بسی آزموده‌ام
کس را بگاه عهد وفایی نیافتم

زین پس برون عالم جویم وفا و عهد
کاندر درون عالم جایی نیافتم

بر سینه شاخ شاخ کنم جامه شانه‌وار
کز هیچ سینه بوی رضایی نیافتم

مانا که مردمی به عدم بازرفت از آنک
نگذشت یک زمان که جفایی نیافتم

در بوستان عهد شنیدم که میوهاست
جستم به چند سال و گیایی نیافتم

زان طبخ‌ها که دیگ سلامت همی پزد
خوش‌خوارتر ز فقر ابایی نیافتم

بر زخمها که بازوی ایام می‌زند
سازنده‌تر ز صبح دوایی یافتم

خاقانیا بنال که بر ساز روزگار
خوشتر ز نالهٔ تو نوایی نیافتم

زین تنگنایِ وَحْشَت اگر باز رَسْتمی
خود را به آستانِ عَدَم باز بَسْتَمی

گر راه بُرْدَمی سویِ این خیمهٔ کبود
آن‌گه نِشَسْتَمی که طنابش گُسَسْتَمی

ور دستِ من، به چرخ رسیدی چنان که آه
بند و طلسمِ او، همه، درهم شِکَسْتَمی

گر ناوَکِ سَحَرْگَهِ من، کارگر شُدی
شَک نیستی که گُردهٔ گردون بِخَسْتَمی

این کارهایِ من که گره در گره شده‌ست
بُگْشادَمی یکایک اگر چیره‌دستمی

جُسْتَم میانِ خَلْق، سَلامَت نیافتم
ور بوی بُرْدَمی به کران، چون نِشَسْتَمی؟

امروز، شوخ‌چَشْمان، آسوده‌خاطِرند
من شوخ‌چَشْم نیستم، ای کاش هستمی

از آسمان بیافتمی هر سعادتی
گر زین نَحوس‌خانهٔ شروان بِجَسْتَمی

خاییدهٔ دهانِ جهانم چو نیشکر
ای کاش نیشکر نِیَمی من کَبَسْتَمی

خاقانیِ گُهَرسَخُنَم ور نَبودَمی
از جورهایِ بَدگُهران باز رَسْتَمی

ترک خواهش کن و با راحت و آرام بخسب
خاطر آسوده ازین گردش ایام بخسب

به ریا خواب چو زاهد نبود بیداری
چند جامی بکش از بادهٔ گلفام بخسب

در هوای چمن ای مرغ گرفتار منال
شب دراز است دمی در قفس و دام بخسب

گر به خورشیدْ رخی، گرم شود آغوشی
تا دمِ صبحِ قیامت، ز سر شام بخسب

بالش از خُم کن و بستر بکن از لای شراب
بگْذر از ننگ، مُبرّا بشو از نام بخسب

همچو محمل برو اوقات به غفلت بگذار
در جهان، بی‌خبر از کفر و ز اسلام بخسب

نغمهٔ من بشنو باده بکش مست بشو
شب ماه است به جانان به لب بام بخسب

حدیث توبه رها کن سبوی باده بیار
سرم کدو چکنی یک کدوی باده بیار

دو قبله نیست روا، یا صلاح یا باده
سر صلاح ندارم سبوی باده بیار

به صبح و شام که گلگونه‌ای و غالیه‌ای است
مرا فریب مده رنگ و بوی باده بیار

عنان شاهد دل گیر و دست پیر خرد
ز راه زهد بگردان به کوی باده بیار

ببین که عمر گریبان دریده می‌گذرد
بگیر دامنش از ره بسوی باده بیار

منادیان قدح را به جان زنم لبیک
چو من حریفی لبیک گوی باده بیار

صبح گویم، سبوح گوی چون باشم
چو من ملامتیی رخصه جوی باده بیار

به جویبار بهشتت چه کار خاقانی
دل تو باغ بهشت است جوی باده بیار

خیز و به ایام گل بادهٔ گلگون بیار
نوبت دی فوت شد نوبت اکنون بیار

دست مقامر ببوس نقش حریفان بخواه
بزم صبوحی بساز نزل دگرگون بیار

شاهد دل ناشتاست درد زبان گز بده
مطرب جان خوش نواست نغمهٔ موزون بیار

شرط صبوحی بود گاو زر و خون رز
خون سیاوش بده، گاو فریدون بیار

پیش که یاوه شوند خرد وشاقان چرخ
بر بر گل عارضان ساغر گلگون بیار

باده به کم کاسگان تا خط بغداد ده
بهر لب خاصگان یک دو خط افزون بیار

غصهٔ ایام ریخت خون چو خاقانیی
شو دیت خون او زان می چون خون بیار

الصبوح ای دل که ما بزم قلندر ساختیم
چون مغان از قلهٔ می قبله‌ای برساختیم

شاهدان آتشین لب آب دندان آمدند
کاب کار و کار آبی را بهم درساختیم

خواجهٔ جان گو مسلسل باش چون راهب که ما
میرداد مجلس از زنار و ساغر ساختیم

کشتی می داشت ساقی ما به جان لنگر زدیم
گفتی از دریای هستی برگ معبر ساختیم

کشتی ما در گذشتن خواست از گیتی و لیک
هفته‌ای هم سوزن عیسیش لنگر ساختیم

آن زمان کز آتشین کوثر شدیم آلوده لب
عنبرین دستارچه از زلف دلبر ساختیم

بر پری‌روی سلیمانی برافشاندیم پاک
سبحه‌ها کز اشک داودی مزور ساختیم

غصهٔ عالم نمی‌شاید فرو بردن به دل
زان به می با عالم پاکش برابر ساختیم

خاک مجلس بود خاقانی به بوی جرعه‌ای
هم به بوی جرعه‌ای خاکش معطر ساختیم

برون از جهان تکیه جایی طلب کن
ورای خرد پیشوایی طلب کن

قلم برکش و بر دو گیتی رقم زن
قدم درنه و رهنمایی طلب کن

جهان فرش توست آستینی برافشان
فلک عرش توست استوایی طلب کن

همه درد چشم تو شد هستی تو
شو از نیستی توتیایی طلب کن

چو در گنبدی هم‌صف مردگانی
ز گنبد برون شو بقایی طلب کن

خدایان رهزن بسی یابی اینجا
جدا زین خدایان خدایی طلب کن

مر این پنج دروازهٔ چار حد را
به از هفت و نه پادشایی طلب کن

مگو شاه سلطان اگر مرد دردی
ز رندان وقت آشنایی طلب کن

کلید همه دار ملک سلاطین
به زیر گلیم گدایی طلب کن

به سیران مده نوش‌داروی معنی
ز تشنه دلان ناشتائی طلب کن

به باغ دل ار بلبل درد خواهی
به خاقانی آی و نوایی طلب کن

سرمستم و تشنه، آب در ده
آن آتش‌گون گلاب در ده

در حجلهٔ جام آسمان رنگ
آن دختر آفتاب در ده

آن خون سیاوش از خم جم
چون تیغ فراسیاب در ده

یاقوت بلور حقه پیش آر
خورشید هوا نقاب در ده

تا ز آتش غم روان نسوزد
آن طلق روان ناب در ده

تا جرعه ادیم‌گون کند خاک
آن لعل سهیل تاب در ده

مندیش که آب کار ما رفت
آوازهٔ کار آب در ده

کس در ده نیست جمله مستند
بانگی بده خراب در ده

زلف تو کمند توسنان است
مشکین سر زلف تاب در ده

خاقانی را دمی به خلوت
بنشان و بدو شراب در ده

در صبوح آن راح ریحانی بخواه
دانهٔ مرغان روحانی بخواه

یک دو جام از راه مخموری بخور
یک دو جنس از روی یکسانی بخواه

ساغری چون اشک داودی به رنگ
از پری‌روی سلیمانی بخواه

دیدبان عقل را بربند چشم
چشم بندش آنچه می‌دانی بخواه

زاهدان را آشکارا می بده
شاهدان را بوسه پنهانی بخواه

جام خم کن جرعه بر خامان بریز
عذر تشویر از پشیمانی بخواه

دست برکن، زلف بت‌رویان بگیر
پوزش خجلت ز نادانی بخواه

از سفالین گاو سیمین آهوان
عید جان را خون قربانی بخواه

گر به مستی دست یابی بر فلک
زو قصاص جان خاقانی بخواه

ماه نو و صبح بین پیاله و باده
عکس شباهنگ بر پیاله فتاده

روز به شب کرده‌ای به تیرگی حال
شب به سحر کن به روشنائی باده

از پی آن تا حصار غم بگشائی
جام سوار آمدو قنینه پیاده

جعد نشان بر جبین ساده و بنشین
زخمه برآور که نیک جعدی و ساده

تشنهٔ عیشی جز از مغان مستان آب
کاب مغان است داد عیش تو داده

بیش ز بازار می مخر که به بازار
هیچ میی نیست آب برننهاده

زر به بهای می جوینه مکن گم
آتش بسته مده به آب گشاده

می که دهی صاف ده چو آتش موسی
زو دم خاقانی آب خضر به زاده

خاقانی

این چه مجلس چه بهشت این چه مقام است اینجا
عمر باقی رخ ساقی لب جام است اینجا

دولتی کز همه بگذشت ازین درنگذشت
شادئی کز همه بگریخت غلام است اینجا

چون در آیی به طربخانه ما با غم دل
همه گویند مخور غم که حرام است اینجا

ما ورای فلکیم از بر ما گر بروی
برو آهسته که جام و لب بام است اینجا

نیست در مجلس ما پیشگه و صف نعال
شاه و درویش ندانند کدام است اینجا

چو صف عود همه سوخته و گرم رویم
بجز از زاهد افسرده که خام است اینجا

چند پرسی چه مقام است کمال اینکه تراست
این مقامی که نه منزل نه مقام است اینجا

کمال خجندی

از غمی می‌سوزم و ناچار سوزد از غمی
هرکه را رنج درازی مانده و عمر کمی

دل که از بحر فنا چون موج پروایی نداشت
دم به دم بر خویش می‌لرزد کنون چون شبنمی

گاه گویم زندگانی چیست؟ عین سوختن
تا نمیرد شمع از سوزش نیاساید دمی

چشم بینا نیست مردم را و این بهتر که نیست
ورنه هر گهواره‌ای گوری‌ست هر عیشی غمی

ای عزیز ای محرم جان با که گویم راز دل
باز نتوان گفت هر رازی به هر نامحرمی

درد بی درمان من ای کاش تنها مرگ بود
ای بسا دردا که پیشش مرگ باشد مرهمی

خالق شیطان و گندم ، شادی مردم نخواست
عالمی غم ساخت پیش از آن که سازد آدمی

گر ز چشم من به هستی بنگری بینی مدام
خواب شوم ناگواری ، عیش تلخ درهمی

ور بجویی از زبان کِلک من معنای عمر
درد جانسوز فریبایی ، بلای مبهمی

وآن بهشت و دوزخ یزدان که از آن وعده‌هاست
با تو بنشستن زمانی ، بی تو بنشستن دمی

ابیاتی از نامه به دخترم:

خرّما کشورا که آن عدم است
نه در آن شام، نه سپیده‌دم است

چند در بندِ این ریا بودن
که نبودن به است یا بودن؟

گفت دانا که «بود» رنج‌کشی‌ست
کاهشِ رنج، لذّت است و خوشی است

ناخوشی‌ها همه ز هستی‌هاست
دردِ هستی خمارِ مستی‌هاست

ور گناهی مرا به عالم نیست
گر همین یک گنه بوَد کم نیست

چه گناهی بتر ز کاشتن است؟
زرد کردن ز تشنه‌داشتن است؟

از بلندی خزیده زی پستی
یعنی؛ از نیستی سوی هستی

من تو را میلِ کاستن دادم
هستی و دردِ خواستن دادم

از حریم نهانی‌ات کندم
در ضمیرِ جهانَت افکندم

عینِ شیطان شدم به راه‌بری
راندمت از بهشتِ بی‌خبری

حمیدی شیرازی

گاهی گمان نمی کنی ولی خوب می شود

گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود

گاهی بساط عیش خودش جور می شود

گاهی دگر، تهیه بدستور می شود

گه جور می شود خود آن بی مقدمه

گه با دو صد مقدمه ناجور می شود

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است

گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود

گاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست

گاهی تمام شهر گدای تو می شود…

گاهی برای خنده دلم تنگ می شود

گاهی دلم تراشه ای از سنگ می شود

گاهی تمام آبی این آسمان ما

یکباره تیره گشته و بی رنگ می شود

گاهی نفس به تیزی شمشیر می شود

ازهرچه زندگیست دلت سیر می شود

گویی به خواب بود جوانی‌ مان گذشت

گاهی چه زود فرصت مان دیر می شود

کاری ندارم کجایی چه می کنی

بی عشق سر مکن که دلت پیر می شود

قیصر امین‌پور

2 پسندیده

ناصرخسرو

جهانا دو روئی اگر راست خواهی
که فرزند زائی و فرزند خواری

چو می‌خورد خواهی بخیره چه زائی؟
وگر می فرود آوری چون برآری؟

ربودی ازین و بدادی مر آن را
چو بازی شکاری و آز شکاری

به فرزند شادی ز پیری پر انده
تو را هم غم الفنج و هم غمگساری

درختی بدیعی ولیکن مرین را
درخت ترنج و مر آن را چناری

یکی را به گردون همی برفرازی
یکی را به چاهی فرو می‌فشاری

نمانی مگر گلبنی را، ازیرا
گهی تر و خوش گل گهی خشک خاری

چو دندان مار است خارت، برآرد
دمار از کسی که‌ش به خارت بخاری

اگر جاهل اندر تو بدبخت شد، من
بدین از تو الفغده‌ام بختیاری

تو بی‌علت عمر جاویدی از چه
همی خواهی از خلق عمر شماری؟

گر تویی ای چرخ گردان مادرم
چون نه‌ای تو دیگر و من دیگرم؟

ای خردمندان، که باشد در جهان
با چنین بد مهر مادر داورم؟

چونکه من پیرم جهان تازه جوان
گر نه زین مادر بسی من مهترم؟

مشکلی پیش آمده‌ستم بس عجب
ره نمی‌داند بدو در خاطرم

یا همی برمن زمانه بگذرد
یا همی من بر زمانه بگذرم

گرگ مردم خوار گشته‌است این جهان
بنگر اینک گر نداری باورم

چون جهان می‌خورد خواهد مرمرا
من غم او بیهده تا کی خورم؟

کار و کردار تو ای گنبد زنگاری
نه همی بینم جز مکر و ستم‌گاری

بستری پاک و پراگنده کنی فردا
هرچه امروز فراز آری و بنگاری

تو همانا که نه هشیار سری، ور نی
چونکه فعل بد را زشت نینگاری

گر نه مستی، پس بی‌آنکه بیازردیم
ما تو را، ما را از بهر چه آزاری؟

بچه توست همه خلق و تو چون گربه
روز و شب با بچه خویش به پیکاری

مادری هرگز من چون تو ندیده‌ستم
نیست‌مان باتو و، نه‌بی‌تو، مگر خواری

گر نبائیمت از بهر چه زائی‌مان
ور بزائی‌مان چون باز بیوباری؟

گرد می‌گردی بر جای چو خون‌خواره
گر ندانی ره نشگفت که خونخواری

از آن پس کاین جهان را آزمودی گر خردمندی
در این پر گرد و ناخوش جای دل خیره چرا بندی؟

به بیماری از این جای سپنجی چون شوی بیرون
مخور تیمار چندینی نه بنیادش تو افگندی

یکی فرزند خواره پیسه گربه است، ای پسر، گیتی
سزد گر با چنین مادر ز بار و بن نپیوندی

مادر بسیار فرزندی ولیک
خوار داریشان، همیشه کندمند

جز تو که شنیده است هرگز مادری
کو به فرزندان نخواهد جز گزند؟

این کهن گیتی ببرد از تازه فرزندان اوی
ما کهن گشتیم و او نو اینت زیبا جادوی!

مادری دیدی که فرزندش کهن گردد هگرز
چون کهن مادرش را بسیار باز آید نوی؟

ای قبهٔ گردندهٔ بی‌روزن خضرا
با قامت فرتوتی و با قوت برنا

فرزند توایم ای فلک، ای مادر بدمهر
ای مادر ما چونکه همی کین کشی از ما؟

جهانا من از تو هراسان ازانم
که بس بد نشانی و بد همنشینی

خسیسی که جز با خسیسان نسازی
قرینت نیم من که تو بد قرینی

نظامی



رودکی

زندگانی چه کوته و چه دراز
نه به آخر بمرد باید باز؟

هم به چنبر گذار خواهد بود
این رسن را، اگر چه هست دراز

خواهی اندر عنا و شدت زی
خواهی اندر امان به نعمت و ناز

خواهی اندک‌تر از جهان بپذیر
خواهی از ری بگیر تا به طراز

این همه باد و بود تو خواب است
خواب را حکم نی، مگر به مجاز

این همه روز مرگ یکسانند
نشناسی ز یک دگرشان باز

ما خنده را به مردم بیغم گذاشتیم
گل را به شوخ چشمی شبنم گذاشتیم

قانع به تلخ و شور شدیم از جهان خاک
چون کعبه دل به چشمه زمزم گذاشتیم

مردم به یادگار اثرها گذاشتند
ما دست رد به سینه عالم گذاشتیم

چیزی به روی هم ننهادیم در جهان
جز دست اختیار که بر هم گذاشتیم

دادند اگر عنان دو عالم به دست ما
از بیخودی ز دست همان دم گذاشتیم

الماس، بی نمک شده بود از موافقت
تدبیر زخم و داغ به مرهم گذاشتیم

بی حاصلی نگر که حضور بهشت را
از بهر یک دو دانه چو آدم گذاشتیم

صائب فضای چرخ مقام نشاط نیست
بیهوده پا به حلقه ماتم گذاشتیم

صد گل به باد رفت و گلابی ندید کس
صد تاک خشک گشت و شرابی ندید کس

با تشنگی بساز که در ساغر سپهر
غیر از دل گداخته، آبی ندید کس

آب حیات می طلبد حرص تشنه لب
در وادیی که موج سرابی ندید کس

طی شد جهان و اهل دلی از جهان نخاست
دریا به ته رسید و سحابی ندید کس

این ماتم دگر که درین دشت آتشین
دل آب گشت و چشم پرآبی ندید کس

حرفی است این که خضر به آب بقا رسید
زین چرخ دل سیه دم آبی ندید کس

از گردش فلک، شب کوتاه زندگی
زان سان بسر رسید که خوابی ندید کس

از دانش آنچه داد، کم رزق می نهد
چون آسمان درست حسابی ندید کس

بشکن طلسم هستی خود را که غیر ازین
بر روی آن نگار نقابی ندید کس

باد غرور در سر حیران عشق نیست
در بحر آبگینه حبابی ندید کس

صائب به هر که می نگرم مست و بیخودست
هر چند ساقیی و شرابی ندید کس

یک دم خوش را هزاران آه حسرت در قفاست
خرج بیش از دخل باشد در دیار زندگی

در شبستان عدم باشد حضور خواب امن
نیست جز تشویش خاطر در دیار زندگی

برق را در خرمن مردم تماشا کرده است

آن که پندارد که حال مردم دنیا خوش است

صائب تبریزی

تبه کردم جوانی تا کنم خوش زندگانی را
چه سود از زندگانی چون تبه کردم جوانی را

بود خوشبختی اندر سعی و دانش در جهان اما
در ایران پیروی باید قضای آسمانی را

به قطع رشته ی جان عهد بستم بارها با خود
به من آموخت گیتی سست عهدی، سخت جانی را

نجوید عمر جاویدان هرآنکو همچو من بیند
به یک شام فراق اندوه عمر جاودانی را

کی آگه می‌شود از روزگار تلخ ناکامان
کسی کو گسترد هر شب بساط کامرانی را

به دامان خون دل از دیده افشاندن کجا داند
به ساغر آنکه می‌ریزد شراب ارغوانی را

وفا و مهر کی دارد (حبیبا) آنکه می‌خواند
به اسم ابلهی، رسم وفا و مهربانی را

حبیب یغمایی

بیا بیا که چو ابر بهار گریه کنیم
به دامن سیهِ روزگار گریه کنیم

به روزِ گریه بسی خنده کرده ایم که حال
به جای خنده، در این شام تار گریه کنیم

چه شهر غم زده ای، باز نیست میکده ای
برای محتسبِ این دیار گریه کنیم

ز دستِ خود به ستوه آمدیم وای افسوس
مجال نیست که از دستِ یار گریه کنیم

به کار عشق بیا می کشیم و خنده زنیم
به جای شعر بیا زار زار گریه کنیم

نصرت رحمانی

موج موج خزر از سوگ سیه پوشانند
بیشه دلگیر و گیاهان همه خاموشانند

بنگر آن جامه کبودان افق، صبحدمان
روح باغ اند کزین گونه سیه پوشانند

چه بهاری است خدا را که در این دشت ملال
لاله ها آینه ی خون سیاووشانند

آن فرو ریخته گل های پریشان در باد
کز می جام شهادت همه مدهوشانند

نامشان زمزمه ی نیمشب مستان باد
تا نگویند که از یاد فراموشانند

گرچه زین زهر سمومی که گذشت از سر باغ
سرخ گل های بهاری همه بی هوشانند

باز در مقدم خونین تو ای روح بهار
بیشه در بیشه درختان همه آغوشانند

شفیعی کدکنی

گردش آسمان دایره وار
گاه آرد خزان و گاه بهار

گه کند عیش زندگانی تلخ
گه کند روز شادمانی تار

دیده ای را زند ز انده نیش
جگری را خلد ز مرگی خار

نرهد زو نهنگ در دریا
نجهد زو پلنگ در کهسار

کرده بر سرکشان به حمله ستم
برده از خسروان به قهر دمار

نیست جسمی کزو ننالد سخت
نیست چشمی کزو نگرید زار

زندگانی و جان و دل شکرد
زخم این اژدهای عمر شکار

کامرانی و عز و لهو خورد
دهن این نهنگ مردم خوار

بس بناها که او برآوردست
باز کردست با زمین هموار

بس روان ها که او بپروردست
که ندادست باز پس زنهار

گاه بر مادری زده است آتش
گه ربوده است بچه ای ز کنار

تو اگر سال و مه بنالی سخت
تو اگر روز و شب بگریی زار

عاقبت هیچ فایده نکند
پس تن خویش هیچ رنجه مدار

چون بد و نیک روزگار همی
بگذرد این چو خاک و آن چون باد

نز بد او به دل شوم غمگین
نه ز نیکش به طبع باشم شاد

هر که او راست باشد و بی عیب
بر وی از روزگار بیش عناست

به همه حال بیشتر ببرند
هر درختی که شاخ دارد راست

شادمانی به عمر کی زیبد
چون حقیقت بود همی که فناست

صعب باشد پس هر آسانی
نشنیدی که خار با خرماست

عذر بی منفعت نهادن چیست
پیش دانش بر ایستادن چیست

مرگ را زاده ایم و مرده نه ایم
خویشتن را غرور دادن چیست

پس چو در جمله می بباید مرد
همه را ای شگفت زادن چیست

در رنجی که منفعت نکند
بر تن خویشتن گشادن چیست

روزی خویشتن خورد هر کس
خلق را در هم اوفتادن چیست

دیگران چون پس از تو بردارند
این به کف کردن و نهادن چیست

آگاه نیست آدمی از گشت روزگار
شادان همی نشیند و غافل همی رود

دل بسته هواست گزیند ره هوا
تن بنده دل آمد و با دل همی رود

هر باطلی که بیند گوید که هست حق
حقی که رفت گوید باطل همی رود

ماند بدانکه باشد بر کشتیی روان
پندارد اوست ساکن و ساحل همی رود

مسعود سعد سلمان

1 پسندیده

منوچهری

جهانا چه بدمهر و بدخو جهانی
چو آشفته بازار بازارگانی

به درد کسان صابری اندرو تو
به بدنامی خویش همداستانی

به هر کار کردم ترا آزمایش
سراسر فریبی، سراسر زیانی

و گر آزمایمت صدبار دیگر
همانی همانی همانی همانی

غبیتر کس، آن کش غنیتر کنی تو
فروتر کس، آن کش تو برتر نشانی

نه امید آن کایچ بهتر شوی تو
نه ارمان آن کم تو دل نگسلانی (1)

همه روز ویران کنی کار ما را
نترسی که یک روز ویران بمانی

ندانی که ویران شود کاروانگه
چو برخیزد آمد شد کاروانی

تو شاه بزرگی و ما همچو لشکر
ولیکن یکی شاه بی‌پاسبانی

یکی را ز بن بیستگانی نبخشی (2)
یکی را دوباره دهی بیستگانی

بود فعل دیوانگان این سراسر
بعمدا تو دیوانه‌ای یا ندانی

خوری خلق را و دهانت نبینم
خورنده ندیدم بدین بی‌دهانی

ستانی همی زندگانی ز مردم
ازیرا درازت بود زندگانی

نباشد کسی خالی از آفت تو
مگر کاتفاقی کند آسمانی

تو هر چند زشتی کنی بیش با ما
شود بیشتر با تومان مهربانی

ندانی که ما عاشقانیم و بیدل
تو معشوق ممشوق ما عاشقانی (3)

اگر چند جان و تن ما گدازی
وگر چند دین و دل ما ستانی

بناچار یکروز هم بگذری تو
اگر چند ما را همی‌بگذرانی

مرا هر زمان پیش خوانی و هر گه
که پیش تو آیم ز پیشم برانی

به زرق تو این بار غره نگردم
گر انجیل و تورات پیشم بخوانی

خریدار دارم من از تو بسی به
چرا خدمت تو کنم رایگانی

توضیحات:
۱ - ارمان: آرمان، آرزو
۲ - بیستگان: حقوق و مقرری سپاهیان
۳ - ممشوق: بلندقامت، زیبا

پیش بین دخترِ نو آمد من
دید کآفاتش از پس است برفت

تحفه‌ای تازه کآمد از ره غیب
دید کاین منزلِ خس است برفت

گهری خرد بود و نیک شناخت
کاین جهان بد گهر کس است برفت

قطعه خاقانی در مرثیه دخترش

نصرت رحمانی

سنایی

ساقیا توبه شکستم، جرعه‌ای می ده به دستم
من ز می ننگی ندارم، می‌پرستم می‌پرستم

سوختم از خوی خامان، بر شدم زین ناتمامان
ننگم است از ننگ نامان، توبه پیش بت شکستم

رفتم و توبه شکستم، وز همه عیبی برستم
با حریفان خوش نشستم، با رفیقان عهد بستم

من نه مرد ننگ و نامم، فارغ از انکار عامم
می فروشان را غلامم، چون کنم، چون می‌پرستم

دین و دل بر باد دادم، رخت جان بر در نهادم
از جهان بیرون فتادم، از خودی خود برستم

خرقه از تن برکشیدم، جام صافی در کشیدم
عقل را بر سر کشیدم، در صف رندان نشستم

خرقه را زنّار کردم، خانه را خمّار کردم
گوشهٔ در باز کردم، زان میان مردانه جستم

ساقیا باده فزون کن، تا منت گویم که چون کن
خیزم از مسجد برون کن، کز می دوشینه مستم

گر چو عطارم که آبم می‌برد از دیده خوابم
بس که از باده خرابم، نیستم واقف که هستم

خلقی که درین جهان پدیدار شدند

در خاک به عاقبت گرفتار شدند

چندین غم خود مخور که همچون من و تو

بسیار درآمدند و بسیار شدند

عطار نیشابوری

جهانا همانا فسوسی‌ و بازی‌
که بر کس نپایی و با کس نسازی‌

چو ماه از نمودن‌ چو خار از پسودن‌
بگاه ربودن چو شاهین و بازی‌

چو زهر از چشیدن چو چنگ از شنیدن‌
چو باد از بزیدن‌ چو الماس گازی‌

چو عود قِماری‌ و چون مشکِ تبّت‌
چو عنبر سرشته یمان‌ و حجازی‌

بظاهر یکی بیت پرنقشِ آزر
بباطن چو خوکِ پلید و گرازی‌

یکی را نعیمی، یکی را جحیمی‌
یکی را نشیبی، یکی را فرازی‌

یکی بوستانی برآگنده نعمت‌
بدین سخت بسته بر آن مهر بازی‌

همه آزمایش همه پر نمایش‌
همه پردرایش‌ چو کرک‌ طرازی‌

هم از بست‌ شه مات شطرنج بازان‌
ترا مهره داده‌ بشطرنج بازی‌

چرا زیَرکانند بس تنگ روزی‌
چرا ابلهانند بس بی‌نیازی‌

چرا عمرِ طاوس و درّاج‌ کوته‌
چرا مار و کرکس زیَد در درازی‌

اگر نه همه کارِ تو باژگونه‌
چرا آنکه ناکس‌تر او را نوازی‌

جهانا همانا ازین بی‌نیازی
گنهکار مائیم و تو جایِ آزی‌

ابوطیب مصعبی

غم مخور ای دوست کاین جهان بنمانَد
هرچه تو می‌بینی آن چنان بنمانَد

راحت و شادیش پایدار نباشد
گریه و زاریش جاودان بنماند

هر طرب‌افزای و شادمان که تو بینی
از صف اندوه بر کران بنماند

برق شکر خنده گرچه ژاله ببارد
زهر کند آب و یک زمان بنماند

هیچ گل و لاله‌ای ز انجم رخشان
بر چمن سبز آسمان بنماند

در بن این حقه‌های بی سر مینا
این مه و خورشید مهره سان بنماند

سعید طائی

حبذا روزگار بیخردان
کز خرابی عقل آبادند

عقل و غم را بهم گذاشته اند
در حماقت همیشه دلشادند

هر کجا عقل هست شادی نیست
عقل و غم هر دو توامان زادند

ابن یمین

اسم این شاعر برام آشنا اومد. یادمه یکی از شعرای تو کتاب ادبیات دوران دبیرستانم بوده. ۱۹ سال رو تو تبعید سپری کرده و یکی از حبسیاتش رو واسمون گلچین کرده بودن. ظاهراً بچه های الآن ندارنش چون از یکیشون پرسیدم ولی خب چون دردشو خیلی عمیق ابراز کرده بود تو ذهنم مونده اسمش. فقط نمی‌دونستم کدوم حبسیه س. یکی دو روز پیش چک کردم دیدم واسه ادبیات سال دومه. شخصی به هزار غم گرفتارم:

1 پسندیده

بله شاعر خیلی خوبیه و متاسفانه همونطور که گفتی زندگی رنج کشیده ای داشته. گویا از شاهنامه فردوسی گزیده ای هم فراهم کرده بوده که متاسفانه مفقود شده. این کتاب گزیده خوبی از بهترین شعرهای اوست:

زندانی_نای.pdf (3.4 مگابایت)

یکی از مشهورترین و سوزناک ترین حبسیه های مسعود سعد:

نالم ز دل چو نای من اندر حصار نای
پستی گرفت همت من زین بلند جای

آرد هوای نای مرا ناله های زار
جز ناله های زار چه آرد هوای نای

گردون به درد و رنج مرا کشته بود اگر
پیوند عمر من نشدی نظم جانفزای

نه نه ز حصن نای بیفزود جاه من
داند جهان که مادر ملکست حصن نای

من چون ملوک سر ز فلک برگذاشته
زی زهره برده دست و به مه بر نهاده پای

از دیده گاه پاشم درهای قیمتی
وز طبع گه خرامم در باغ دلگشای

نظمی بکامم اندر چون باده لطیف
خطی به دستم اندر چون زلف دلربای

ای در زمانه راست نگشته مکوی کژ
وی پخته ناشده به خرد خام کم درای

امروز پست گشت مرا همت بلند
زنگار غم گرفت مرا تیغ غمزدای

از رنج تن تمام نیارم نهاد پی
وز درد دل بلند نیارم کشید وای

گیرم صبور گردم بر جای نیست دل
گویم به رسم باشم هموار نیست رای

عونم نکرد همت دور فلک نگار
سودم نداد گردش جام جهان نمای

بر من سخن نبست نبندد بلی سخن
چون یک سخن نیوش نباشد سخن سرای

کاری ترست بر دل و جانم بلا و غم
از رمح آب داده و از تیغ سرگرای

چون پشت بینم از همه مرغان درین حصار
ممکن بود که سایه کند بر سرم همای

گردون چه خواهد از من بیچاره ضعیف
گیتی چه خواهد از من درمانده گدای

گر شیر شرزه نیستی ای فضل کم شکر
ور مار گَرزه نیستی ای عقل کم گزای

ای محنت ار نه کوه شدی ساعتی برو
وی دولت ار نه باد شدی لحظه ای بپای

ای تن جزع مکن که مجازیست این جهان
وی دل غمین مشو که سپنجیست این سرای

گر عز و ملک خواهی اندر جهان مدار
جز صبر و قناعت دستور و رهنمای

ای بی هنر زمانه مرا پاک در نورد
وی کوردل سپهر مرا نیک بر گرای

ای روزگار هر شب و هر روز از حسد
ده چه ز محنتم کن و ده در ز غم گشای

در آتش شکیبم چون گل فرو چکان
بر سنگ امتحانم چون زر بیازمای

از بهر زخم گاه چو سیمم فرو گداز
وز بهر حبس گاه چو مارم همی فسای

ای اژدهای چرخ دلم بیشتر بخور
وی آسیای چرخ تنم تنگ تر بسای

ای دیده سعادت تاری شو و مبین
وی مادر امید سترون شو و مزای

زین جمله باک نیست چو نومید نیستم
از عفو شاه عادل و از رحمت خدای

شاید که بی گنه نکند باطلم ملک
کاندر جهان نیابد چون من ملک ستای

مسعود سعد دشمن فضلست روزگار
این روزگار شیفته را فضل کم نمای

1 پسندیده

ها مرسی بابت کتاب. لطف کردی واقعاً، ولی فک نکنم بخونمش. انقد غمگین دوست ندارم. بیشتر منو برد به دوران دبیرستان و کلاس ادبیات فارسی‌مون و معلمی که کلی نکته می‌گفت و جزوه‌هایی که من با کلی عشق و البته یه مچِ دستِ درد گرفته از رو صحبت هاش می‌نوشتم. یکی از بهترین معلم‌هام بود اون زن، هرچند الآن حتی اسمشم یادم نیست. ولی کلاً چیزای صرفاً غمگین دوست ندارم. به‌ندرت میرم سراغشون؛ حالمو بد می‌کنن.

ترجیحم اینه که درد یا خیلی طنازانه به سخره گرفته بشه-مثه جزء از کل یا حتی اون مقاله ی معروفِ «یک پیشنهاد متواضعانه» سویفت- یا اینکه خیلی بلند بلند فریاد زده بشه، مثل آهنگ‌های متال و راک. مثلاً لینکین پارک یا اوانسنس… گاهی هم آزی آزبورن. اینا حالمو خوب می‌کنن. اینکه آره، یه نفر وسط همون سیرکی که زندگی جلوش راه انداخته، سرکشانه بهش می‌خنده؛ یا وای نمی‌ایسته تا مصیبت لهش کنه. قشنگ تو چشماش خیره می‌شه و با چشایی که پر شده از خشم و از عصبانیت فریاد می‌زنه همهٔ اون بلاهایی رو که داره سرش می‌آره.

همیناست که آرومم می‌کنه… و من همچنان تخته‌سنگمو هول می‌دم جلو، که وقتی به قله رسید، سُر بخوره پایین و من دوباره برم هولش بدم بالا.

1 پسندیده

قصیده ای کوبنده و تند از سنایی غزنوی در نقد جامعه

توضیح دکتر شفیعی کدکنی درباره این قصیده از کتاب تازیانه های سلوک:


مرد هشیار در این عهد کم است
ور کسی هست به دین متهم است

زیرکان را ز در عالم و شاه
وقت گرم است نه وقتِ کرم است

هست پنهان ز سفیهان چو قدم
هر کرا در ره حکمت قدم است

و آنکه را هست ز حکمت رمقی
خونش از بیم چو شاخِ بِقَم است

و آن که بیناست برو از پی امن
راهِ در بسته چو جذرِ اَصَم است

از عم و خال شرف هر همه را
پشت و دل، بر شبه نقشِ غم است

هر کجا جاه، در آن جاه، چَه است
هر کجا سیم، در آن سیم، سَم است

هر کرا عزلت و خرسندی خوست
گرچه اندر سَقَر اندر اِرَم است

گوشه گشته‌ست بسان حکمت
هر که جویندهٔ فضل و حِکَم است

دست آن کز قلمِ ظلم تهی‌ست
پای آنکس به حقیقت، قلم است

رسته نزد همه کس فتنه‌گیاه
هر کجا بوی تف و نامِ نم است

همه شیران زمین در المند
در هوا شیرِ عَلَم بی‌الم است!

هر که را بینی پر باد از کبر
آن نه از فربهی آن از ورم است

از یکی درنگری تا به هزار
همه را عشقِ دوام و دِرَم است

پادشا را ز پی شهوت و آز
رخ به سیمین‌بر و سیمِ ستم است

اُمَرا را ز پی ظلم و فساد
دل به زور و زر و خیل و حشم است

سگ‌پرستان را چون دُمِّ سگان
بهرِ نان، پشت دل و دین به خَم است

فقها را غرض از خواندن فقه
حیلهٔ بیع و ربا و سلم است

علما را ز پی وعظ و خطاب
جگر از بهر تعصب به دَم است

صوفیان را ز پی راندنِ کام
قبله‌شان شاهد و شمع و شکم است

زاهدان را ز برای زِه و زِه
«قل هوالله احد» دام و دم است

حاجیان را ز گدایی و نفاق
هوس و هوش به طبل و عَلَم است

غازیان را ز پی غارت و سهم
قوّت از اسب و سلاح و خدم است

فاضلان را ز پی لاف فضول
روی در رفع و جر و جزم و ضم است

ادبا را ز پی کسب لجاج
انده نصبِ لَن و جَزمِ لَم است

متکلم را از راه خیال
غم اثبات حدوث و قِدَم است

چرخ‌پیمای ز بهر دو دروغ
بستهٔ مِسطَر و شکل رَقَم است

مرد طب را ز پی خلعت و نام
همه اندیشهٔ بُرء و سقم است

مرد دهقان ز پی کسب معاش
از ستور و خر و خرمن خُرَم است

خواجه معطی ز پی لاف و ریا
تازه از مدحت و لرزان ز ذم است

باز سایل را در هر دو جهان
دوزخش «لا» و بهشتش «نَعَم» است

طبع برنا بر یک ساعَته عیش
عاشق شُربِ مِی و زیر و بم است

کَهل را از قِبَل حرمت و نسل
اندهِ نفقه و زادِ حَرَم است

پیر نز بهر گناه، از پی جاه
تا دم مرگ ندیم ندم است

سعی ساعی به سوی سلطان، آن
که فلان‌ جای فلان محتشم است

چشم عامی به سوی عالِم از آن
که فلان در جَدَلِ کیف و کم است

قدِّ هر موی‌شکاف از پی ظلم
همچو دندانهٔ شانه بهم است

مرد ظالم شده خرسند بدین
که بگویند: “فلان محترم است”

همگان سُغبهٔ صیدند و حرام
کو کسی کز پی حق در حرم است

اینهمه مشغله و رسم و هوس
طالبان ره حق را صنم است

همه بد گشته و عذر همه این:
“گر بدم من، نه فلان نیز هم است؟”

اینهمه بیهده دانی که چراست؟
زان که بوالقاسمشان بوالحکم است

جم از این قوم بجسته‌ست و کنون
دیو با جامه و با جامِ جم است

با چنین موجِ بلا همچو صدف
آنکس آسوده که امروز اصم است

پس تو گویی که: “بر آن بی‌طمعی
از که همواره سنایی دُژَم است؟”

چرخ را از پی رنج حکما
از چنین یاوه‌درایان چه کم است؟

زاری بر شکوه از دست رفته ایران باستان: قصیده ایوان مداین از خاقانی، هنگام عبور از مداین و دیدن طاق کسری

هان! ای دلِ عبرت‌بین! از دیده عِبَر کن! هان!
ایوانِ مدائن را آیینهٔ عبرت دان!

یک‌ره ز لبِ دجله منزل به مدائن کن
وز دیده دُوُم دجله بر خاکِ مدائن ران

خود دجله چنان گرید صد دجلهٔ خون گویی
کز گرمیِ خونابش آتش چِکَد از مژگان

بینی که لبِ دجله چون کف به دهان آرد؟
گویی ز تَفِ آهش لب آبله زد چندان

از آتشِ حسرت بین بریان جگرِ دجله
خود آب شنیده‌ستی کآتش کُنَدش بریان

بر دجله گِری نونو! وز دیده زکاتش ده
گرچه لبِ دریا هست از دجله زکات‌اِستان

گر دجله درآمیزد بادِ لب و سوزِ دل
نیمی شود افسرده، نیمی شود آتش‌دان

تا سلسلهٔ ایوان بگسست مدائن را
در سلسله شد دجله، چون سلسله شد پیچان

گه‌گه به زبانِ اشک آواز ده ایوان را
تا بو که به گوشِ دل پاسخ شنوی ز ایوان

دندانهٔ هر قصری پندی دهدت نو نو
پندِ سرِ دندانه بشنو ز بُنِ دندان

گوید که تو از خاکی، ما خاک توایم اکنون
گامی دو سه بر ما نِه و اشکی دو سه هم بِفْشان

از نوحهٔ جغد الحق ماییم به دردِ سر
از دیده گلابی کن، دردِ سرِ ما بنشان

آری! چه عجب داری؟ کاندر چمنِ گیتی
جغد است پیِ بلبل؛ نوحه‌ست پیِ الحان

ما بارگهِ دادیم این رفت ستم بر ما
بر قصرِ ستمکاران تا خود چه رسد خِذلان

گویی که نگون کرده‌ست ایوانِ فلک‌وش را
حکمِ فلکِ گردان؟ یا حکمِ فلک‌گردان؟

بر دیدهٔ من خندی کاینجا ز چه می‌گرید؟
خندند بر آن دیده کاین‌جا نشود گریان

نی زالِ مدائن کم از پیرزنِ کوفه
نه حجرهٔ تنگِ این کم‌تر ز تنورِ آن

دانی چه؟ مدائن را با کوفه برابر نه!
از سینه تنوری کن وز دیده طلب طوفان

این است همان ایوان کز نقشِ رخِ مردم
خاکِ درِ او بودی دیوارِ نگارستان

این است همان درگه کاو را ز شهان بودی
دیلم مَلِکِ بابِل، هندو شهِ ترکستان

این است همان صفّه کز هیبتِ او بردی
بر شیرِ فلک حمله شیرِ تنِ شادروان

پندار همان عهد است، از دیدهٔ فکرت بین!
در سلسلهٔ درگه، در کوکبهٔ میدان

از اسب پیاده شو، بر نَطعِ زمین رُخ نِه
زیرِ پیِ پیلش بین شهمات شده نُعمان

نی! نی! که چو نُعمان بین پیل‌افکنِ شاهان را
پیلانِ شب و روزش کُشته به پیِ دوران

ای بس شهِ پیل‌افکن کافکنْد به شه‌پیلی
شطرنجیِ تقدیرش در مات‌گهِ حِرمان

مست است زمین زیرا خورده‌ست به‌جای می
در کاسِ سرِ هُرمُز، خونِ دلِ نُوشِروان

بس پند که بود آنگه بر تاجِ سرش پیدا
صد پندِ نو است اکنون در مغزِ سرش پنهان

کسری و ترنجِ زر، پرویز و به زرّین
بر باد شده یک‌سر، با خاک شده یک‌سان

پرویز به هر خوانی زرّین‌تره گستردی
کردی ز بساطِ زر، زرّین‌تره را بستان

پرویز کنون گم شد، زان گم‌شده کم‌تر گو
زرّین‌تره کو برخوان؟ رو «کَم تَرَکوا» برخوان

گفتی که کجا رفتند آن تاج‌وران اینک؟
ز ایشان شکمِ خاک است آبستنِ جاویدان

بس دیر همی‌ زاید آبستنِ خاک، آری
دشوار بود زادن، نطفه ستدن آسان

خونِ دلِ شیرین است آن می که دهد رَزبُن
ز آب و گِلِ پرویز است آن خُم که نهد دهقان

چندین تنِ جَبّاران کاین خاک فرو خورده‌ست
این گرسنه‌چشم آخر هم سیر نشد ز ایشان

از خونِ دلِ طفلان سرخابِ رخ آمیزد
این زالِ سپید ابرو، وین مامِ سیه‌پستان

خاقانی ازین درگه دریوزهٔ عبرت کن
تا از درِ تو زین‌پس دریوزه کند خاقان

امروز گر از سلطان رندی طلبد توشه
فردا ز درِ رندی توشه طلبد سلطان

گر زادِ رهِ مکه تحفه‌ست به هر شهری
تو زادِ مدائن بَر تحفه ز پیِ شروان

هرکس بَرَد از مکّه سبحه ز گِلِ جمره
پس تو ز مدائن بَر سبحه ز گلِ سلمان

این بحرِ بصیرت بین! بی‌شربت از او مگذر
کز شطّ چنین بحری لب‌تشنه شدن نتوان

اِخوان که زِ راه آیند، آرند ره‌آوردی
این قطعه ره‌آورد است از بهرِ دلِ اِخوان

بنگر که در این قطعه چه سحر همی راند
معتوه مسیحا دل، دیوانهٔ عاقل جان

قصیده سوزناک انوری درباره غارت خراسان به دست غُز و اسیرشدن سلطان سنجر - از زبان اهل خراسان به خاقان سمرقند رکن‌الدین قلج طمغاج خان پسرخوانده سلطان سنجر

به سمرقند اگر بگذری ای باد سحر
نامهٔ اهل خراسان به بر خاقان بر

نامه‌ای مطلع آن رنج تن و آفت جان
نامه‌ای مقطع آن درد دل و سوز جگر

نامه‌ای بر رقمش آه عزیزان پیدا
نامه‌ای در شکنش خون شهیدان مضمر

نقش تحریرش از سینهٔ مظلومان خشک
سطر عنوانش از دیدهٔ محرومان تر

ریش گردد ممر صوت از او گاه سماع
خون شود مردمک دیده از او وقت نظر

تا کنون حال خراسان و رعایا بوده‌ست
بر خداوند جهان خاقان پوشیده مگر

نی نبوده‌ست که پوشیده نباشد بر وی
ذره‌ای نیک و بد نه فلک و هفت اختر

کارها بسته بود بی‌شک در وقت و کنون
وقت آن است که راند سوی ایران لشکر

خسرو عادل خاقان معظم کز جد
پادشاه است و جهاندار به هفتاد پدر

دائمش فخر به آن است که در پیش ملوک
پسرش خواندی سلطان سلاطین سنجر

باز خواهد ز غزان کینه که واجب باشد
خواستن کین پدر بر پسر خوب‌سیر

چون شد از عدلش سرتاسر توران آباد
کی روا دارد ایران را ویران یکسر

ای کیومرث‌بقا پادشه کسری‌عدل
وی منوچهرلقا خسرو افریدون‌فر

قصهٔ اهل خراسان بشنو از سر لطف
چون شنیدی ز سر رحم به ایشان بنگر

این دل‌افکار جگرسوختگان می‌گویند
کای دل و دولت و دین را به تو شادی و ظفر

خبرت هست که از هرچه در او چیزی بود
در همه ایران امروز نمانده‌ست اثر

خبرت هست کز این زیروزبر شوم‌غزان
نیست یک پی ز خراسان که نشد زیروزبر

بر بزرگان زمانه شده خردان سالار
بر کریمان جهان گشته لئیمان مهتر

بر در دونان احرار حزین و حیران
در کف رندان ابرار اسیر و مضطر

شاد الا به در مرگ نبینی مردم
بکر جز در شکم مام نیابی دختر

مسجد جامع هر شهر ستورانشان را
پایگاهی شده نه سقفش پیدا و نه در

خطبه نکْنند به هر خطه به نام غز ازآنک
در خراسان نه خطیب است کنون نه منبر

کشته فرزند گرامی را گر ناگاهان
بیند، از بیم خروشید نیارد مادر

آن‌که را صد ره غز زر ستد و باز فروخت
دارد آن جنس که گوییش خریده‌ست به زر

بر مسلمانان زآن نوع کنند استخفاف
که مسلمان نکند صدیک از آن با کافر

هست در روم و ختا امن مسلمانان را
نیست یک ذره سلامت به مسلمانی در

خلق را زین غم فریاد رس ای شاه‌نژاد
ملک را زین ستم آزاد کن ای پاک‌سیر

به خدایی که بیاراست به نامت دینار
به خدایی که بیفراخت به فرت افسر

که کنی فارغ و آسوده دل خلق خدا
زین فرومایه‌غز شوم‌پی غارتگر

وقت آن است که یابند ز رمحت پاداش
گاه آن است که گیرند ز تیغت کیفر

زن و فرزند و زر جمله به یک حمله چو پار
بردی امسال روانشان به دگر حمله ببر

آخر ایران که از او بودی فردوس به رشک
وقف خواهد شد تا حشر بر این شوم‌حشر

سوی آن حضرت کز عدل تو گشته‌ست چو خلد
خویشتن زاینجا کز ظلم غزان شد چو سقر

هرکه پایی و خری داشت به حیلت افکند
چه کند آن‌که نه پای است مر او را و نه خر

رحم‌ کن رحم بر آن قوم که نبود شب و روز
در مصیبتشان جز نوحه‌گری کار دگر

رحم‌ کن رحم بر آن قوم که جویند جوین
از پس آنکه نخوردندی از ناز شکر

رحم‌ کن رحم بر آن‌ها که نیابند نمد
از پس آنکه ز اطلسشان بودی بستر

رحم‌ کن رحم بر آن قوم که رسوا گشتند
از پس آنکه به مستوری بودند سمر

گرد آفاق چو اسکندر برگرد از آنک
تویی امروز جهان را بدل اسکندر

از تو رزم ای شه و از بخت موافق نصرت
از تو عزم ای ملک و از ملک‌العرش ظفر

همه پوشند کفن گر تو بپوشی خفتان
همه خواهند امان چون تو بخواهی مغفر

ای سرافرازجهانبانی کز غایت فضل
حق سپرده‌ست به عدل تو جهان را یکسر

بهره‌ای باید از عدل تو نیز ایران را
گرچه ویران شد بیرون ز جهانش مشمر

تو خور روشنی و هست خراسان اطلال
نه بر اطلال بتابد چو بر آبادان خور

هست ایران به مثل شوره تو ابری و نه ابر
هم برافشاند بر شوره چو بر باغ مطر

بر ضعیف و قوی امروز تویی داور حق
هست واجب غم حق ضعفا بر داور

کشور ایران چون کشور توران چو تو راست
از چه محروم است از رأفت تو این کشور

گر نیاراید پای تو بدین عزم رکاب
غز مدبر بکشد باز عنان تا خاور

کی بود کی که ز اقصای خراسان آرند
از فتوح تو بشارت بر خورشید بشر

پادشاه علما صدر جهان خواجهٔ شرع
مایهٔ فخر و شرف قاعدهٔ فضل و هنر

شمس اسلام فلک‌مرتبه برهان‌الدین
آن‌که مولیش بود شمس و فلک فرمان‌بر

آن‌که از مهر تو تازه‌ست چو از دانش روح
وآن‌که بر چهر تو فتنه‌ست چو بر شمس قمر

یاورش بادا حق عزوجل در همه کار
تا در این کار بود با تو به همت یاور

چون قلم گردد این کار گر آن صدر بزرگ
نیزه‌کردار ببندد ز پی کینه کمر

به تو ای سایهٔ حق خلق جگرسوخته را
او شفیع است چنان کامّت را پیغمبر

خلق را زین حشر شوم اگر برهانی
کردگارت برهاند ز خطر در محشر

پیش سلطان جهان سنجر کاو پروردت
ای چنو پادشه دادگر حق‌پرور

دیده‌ای خواجهٔ آفاق کمال‌الدین را
که نباشد به جهان خواجه از او کامل‌تر

نیک دانی که چه و تا به کجا داشت بر او
اعتماد آن شه دین‌پرور نیکومحضر

هست ظاهر که بر او هرگز پوشیده نبود
هیچ اسرار ممالک چه ز خیر و چه ز شر

روشن است آنکه بر آن جمله که خور گردون را
بود ایران را رایش همه عمر اندر خور

واندر آن مملکت و سلطنت و آن دولت
چه اثر بود از او هم به سفر هم به حضر

با کمال‌الدین ابنای خراسان گفتند
قصهٔ ما به خداوند جهان خاقان بر

چون کند پیش خداوند جهان از سر سوز
عرضه این قصهٔ رنج و غم و اندوه و فکر

از کمال کرم و لطف تو زیبد شاها
کز کمال‌الدین داری سخن ما باور

زو شنو حال خراسان و غزان ای شه شرق
که مر او را همه حال است چو الحمد ازبر

تا کشد رای چو تیر تو در آن قوم کمان
خویشتن پیش چنین حادثه‌ای کرد سپر

آنچه او گوید محض شفقت باشد از آنک
بسطت ملک تو می‌خواهد نه جاه و خطر

خسروا در همه انواع هنر دستت هست
خاصه در شیوهٔ نظم خوش و اشعار غرر

گر مکرر بود ایطاء در این قافیتم
چون ضروری‌ست شها پردهٔ این نظم مدر

هم بر آن‌گونه که استاد سخن عمعق گفت
خاک خون‌آلود ای باد به اصفاهان بر

بی‌گمان خلق جگرسوخته را دریابد
چون ز درد دلشان یابد از این‌گونه خبر

تا جهان را بفروزد خور گیتی‌پیمای
از جهان‌داری ای خسرو عادل برخور