خاقانی
تا جهان است از جهان اهل وفائی برنخاست
نیک عهدی برنیامد، آشنائی برنخاستگوئی اندر کشور ما برنمیخیزد وفا
یا خود اندر هفت کشور هیچ جائی برنخاستخون به خون میشوی کز راحت نشانی مانده نیست
خود به خود میساز کز همدم وفائی برنخاستاز مزاج اهل عالم مردمی کم جوی از آنک
هرگز از کاشانهٔ کرکس همائی برنخاستباورم کن کز نخستین تخم آدم تا کنون
از زمین مردمی مردم گیائی برنخاستوحشتی داری برو با وحش صحرا انس گیر
کز میان انس و جان وحشت زدائی برنخاستکوس وحدت زن درین پیروزه گنبد کاندراو
از نوای کوس وحدت به نوائی برنخاستدرنورد از آه سرد این تخت نرد سبز را
کاندر او تا اوست خصل بیدغائی برنخاستمیل در چشم امل کش تا نبیند در جهان
کز جهان تاریکتر زندان سرائی برنخاستاز امل بیمار دل را هیچ نگشاید از آنک
هرگز از گوگرد تنها کیمیائی برنخاستاز کس و ناکس ببُر خاقانیآسا کز جهان
هیچ صاحب درد را صاحب دوائی برنخاست
پای گریز نیست که گردون کمانکش است
جای فراغ نیست که گیتی مشوش استماویز در فلک که نه بس چرب مشرب است
برخیز از جهان که نه بس خوب مفرش استچون مار ارقم است جهان گاهِ آزمون
کاندر درون کشنده و بیرون منقش استبا خویشتن بساز و ز کس مردمی مجوی
کان کو فرشته بود کنون اهرمنوش استبا هر که اُنس گیری از او سوخته شوی
بنگر که اُنس چیست مُصحف ز آتش استعالم نگشت و ما و تو گردندهایم از آنک
گردون هنوز هفت و جهت همچنان شش استدر بند دور چرخ هم ارکان، هم انجم است
در زیر ران دهر هم ادهم، هم ابرش استخاقانیا منال که این نالههای تو
برساز روزگار نه بس زخمهٔ خوش است
زخم زمانه را در مرهم پدید نیست
دارو بر آستانهٔ عالم پدید نیستدر زیر آبنوس شب و روز هیچ دل
شمشادوار تازه و خرم پدید نیستهرک اندرون پنجرهٔ آسمان نشست
از پنجهٔ زمانه مسلم پدید نیستای دل به غم نشین که سلامت نهفته ماند
وی جم به ماتم آی که خاتم پدید نیستدردا که چنگ عمر شد ز ساز و بدتر آنک
سرنای گم به بودهٔ ماتم پدید نیستخاقانیا دمی که وبال حیات توست
در سینه کن به گور که همدم پدید نیست
هر زمانی بر دلم باری رسد
وز جهان بر جانم آزاری رسدچشم اگر بر گلستانی افکنم
از ره گوشم به دل خاری رسدنیست امیدم که در راه دلم
شحنهٔ امید را کاری رسدنیستم ممکن که در باغ جهان
دست من بر شاخ گلناری رسدآسمان گر فیالمثل پاره کنند
زان نصیب من کلهواری رسدزخمها را گر نجویم مرهمی
آخر افغان کردنم باری رسداز تو پرسم در چنین غم مرد را
جان رسد بر لب؟ بگو آری رسدپی گرفتم کاروان صبر را
بو که خاقانی به سرباری رسد
بوی وفا ز گلبن عالم نیافت کس
تا اوست اندر او دل خرم نیافت کسمنسوخ کن حدیث جهان را که در جهان
هرگز دو دوست یکدل و همدم نیافت کسآن حال کز وفای سگی باز گفتهاند
دیری است تا ز گوهر آدم نیافت کسدر ساحت زمین مطلب کیمیای انس
کاندر خزانههای فلک هم نیافت کسچندین مگوی مرهم و مرهم که هر که بود
در خستگی فروشد و مرهم نیافت کسدر چار بالش عدم آی از بساط کون
کاینجا دم مراد مسلم نیافت کسچون قفل و پره آلت بند است روز و شب
زان لاجرم کلید در غم نیافت کسخاقانیا ز عالم وحشت مجوی انس
کانفاس عیسی از دم ارقم نیافت کس
از دهر غدر پیشه وفائی نیافتم
وز بخت تیره رای صفایی نیافتمبر رقعهٔ زمانه قماری نباختم
کورا بهر دو نقش دغایی نیافتمآن شما ندانم و دانم که تا منم
کار زمانه را سر و پایی نیافتمسایه است همنشینم و ناله است همدمم
بیرون ازین دو، لطف نمائی نیافتمای سایه نور چشمی و ای ناله انس دل
کاندر یگانگی چو شمایی نیافتماز دوستان عهد بسی آزمودهام
کس را بگاه عهد وفایی نیافتمزین پس برون عالم جویم وفا و عهد
کاندر درون عالم جایی نیافتمبر سینه شاخ شاخ کنم جامه شانهوار
کز هیچ سینه بوی رضایی نیافتممانا که مردمی به عدم بازرفت از آنک
نگذشت یک زمان که جفایی نیافتمدر بوستان عهد شنیدم که میوهاست
جستم به چند سال و گیایی نیافتمزان طبخها که دیگ سلامت همی پزد
خوشخوارتر ز فقر ابایی نیافتمبر زخمها که بازوی ایام میزند
سازندهتر ز صبح دوایی یافتمخاقانیا بنال که بر ساز روزگار
خوشتر ز نالهٔ تو نوایی نیافتم
زین تنگنایِ وَحْشَت اگر باز رَسْتمی
خود را به آستانِ عَدَم باز بَسْتَمیگر راه بُرْدَمی سویِ این خیمهٔ کبود
آنگه نِشَسْتَمی که طنابش گُسَسْتَمیور دستِ من، به چرخ رسیدی چنان که آه
بند و طلسمِ او، همه، درهم شِکَسْتَمیگر ناوَکِ سَحَرْگَهِ من، کارگر شُدی
شَک نیستی که گُردهٔ گردون بِخَسْتَمیاین کارهایِ من که گره در گره شدهست
بُگْشادَمی یکایک اگر چیرهدستمیجُسْتَم میانِ خَلْق، سَلامَت نیافتم
ور بوی بُرْدَمی به کران، چون نِشَسْتَمی؟امروز، شوخچَشْمان، آسودهخاطِرند
من شوخچَشْم نیستم، ای کاش هستمیاز آسمان بیافتمی هر سعادتی
گر زین نَحوسخانهٔ شروان بِجَسْتَمیخاییدهٔ دهانِ جهانم چو نیشکر
ای کاش نیشکر نِیَمی من کَبَسْتَمیخاقانیِ گُهَرسَخُنَم ور نَبودَمی
از جورهایِ بَدگُهران باز رَسْتَمی







