شعر الهام بخش

خیز تا می خوریم و غم نخوریم
وانده روز نامده نبریم

تا توانیم کرد با همه کس
رادمردی و مردمی سپریم

قصد آزار دوستان نکنیم
پردهٔ راز دشمنان ندریم

نشنویم آنچه ناشنودنیست
زانچه ناگفتنیست درگذریم

ما که خواهیم جست عیب کسان
عیب خود بر خودی همی شمریم

ای که گفتی که عاقبت بنگر
ما نه مردان عاقبت نگریم

بندهٔ نیکوان لاله رخیم
عاشق دلبران سیمبریم

شب نباشیم جز به مصطبه‌ها
روز هر سو به گلخنی دگریم

می کشان و مقامران دغا
همه از ما بهند و ما بتریم

پاکبازان هر دو عالم را
به گه باختن به جو نخریم

دوستار نگار و سرخ مییم
دشمن مال مادر و پدریم

پدران را خدای مزد دهاد
نه چو ما کس که ناخلف پسریم

سنایی

ساقیا می ده که ما دردی کش میخانه‌ایم

با خرابات آشناییم از خرد بیگانه‌ایم

خویشتن سوزیم و جان بر سر نهاده شمع‌وار

هر کجا در مجلسی شمعیست ما پروانه‌ایم

اهل دانش را در این گفتار با ما کار نیست

عاقلان را کی زیان دارد که ما دیوانه‌ایم

گرچه قومی را صلاح و نیکنامی ظاهر است

ما به قلاشی و رندی در جهان افسانه‌ایم

اندر این راه ار بدانی هر دو بر یک جاده‌ایم

واندر این کوی ار ببینی هر دو از یک خانه‌ایم

خلق می‌گویند جاه و فضل در فرزانگیست

گو مباش اینها که ما رندان نافرزانه‌ایم

عیب توست ار چشم گوهربین نداری ورنه ما

هر یک اندر بحر معنی گوهر یکدانه‌ایم

از بیابان عدم دی آمده فردا شده

کمتر از عیشی یک امشب کاندر این کاشانه‌ایم

سعدیا گر بادهٔ صافیت باید باز گو:

ساقیا می ده که ما دردی کش میخانه‌ایم

جهان ای شگفتی به مردم نکوست
چو بینی همه درد مردم ازوست

یکی پنج روزه بهشتست زشت
چه نازی به این پنج روزه بهشت

ستاننده چابک رباییست زود
که نتوان ستد باز هرچ او ربود

سراییست بر وی گشاده دو در
یکی آمدن را شدن را دگر

نه آن کآید ایدر بماند دراز
نه آنرا که رفت آمدن هست باز

چو خوانیست بر ره که هرکس ز پیش
شود زود چون خورد از بهر خویش

بتی هست گویا میانش اهرمن
فریبنده دل ها به شیرین سخن

هر آن کش پرستد بود بت پرست
چه با او چه با دیو دارد نشست

چه چابوک دستست بازی سگال
که در پرده داند نمودن خیال

دو پرده بر این گنبد لاجورد
ببندد همی گه سیه گاه زرد

به بازی همین زین دو پرده برون
خیال آرد از جانور گونه گون

بتی شد تنش از رشک و جانش ز آز
دو دست از امید و دو پای از نیاز

دل از بی وفایی و طبع از نهیب
رخان از شکست و زبان از فریب

دو گونه همی دم زند سال و ماه
یکی دم سپید و یکی دم سیاه

بر این هر دو دم کاو برآرد همی
یکایک دم ما شمارد همی

اگر سالیان از هزاران فزون
دراو خرمی ها کنی گونه گون

به باغی دو در ماند ار بنگری
کز این در درآیی، وزان بگذری

بر او جز نکوهش سزاوار نیست
که آنک آفریدش سبکبار نیست

کنون چون شنیدی بدو دل مبند
و گر دل ببندی شوی در گزند

اسدی طوسی، گرشاسپ نامه

چنینست کردار چرخ بلند
به دستی کلاه و به دیگر کمند

چو شادان نشیند کسی با کلاه
بخم کمندش رباید ز گاه

چرا مهر باید همی بر جهان
چو باید خرامید با همرهان

چو اندیشهٔ گنج گردد دراز
همی گشت باید سوی خاک باز

اگر چرخ را هست ازین آگهی
همانا که گشتست مغزش تهی

چنان دان کزین گردش آگاه نیست
که چون و چرا سوی او راه نیست

بدین رفتن اکنون بباید گریست
ندانم که کارش به فرجام چیست

شاهنامه فردوسی، داستان رستم و سهراب

ای کاشکی ز مادر گیتی نزادمی
یا پس چو زاده بودم جان را بدادمی

چون زادم و ندادم جان آن گزیدمی
کاندر دهان خلق به نیکی فتادمی

نیکو چو نیست یافتمی باری از جهان
آخر کسی که رازی با او گشادمی

امروز من ز دی بس و بسیار بدترم
فردا مباد! گر بود او من مبادمی

این جهان بر مثال مرداریست
کرکسان گرد او هزار هزار

این مر آن را همی زند مخلب
آن مر این را همی زند منقار

آخرالامر برپرند همه
وز همه باز ماند این مردار

در جهان شاهان بسی بودند کز گردون ملک
تیرشان پروین گسل بود و سنان جوزا فگار

بنگرید اکنون بنات‌النعش وار از دست مرگ
نیزه‌هاشان شاخ شاخ و تیرهاشان پارپار

در وصف این زمانهٔ ناپایدار شوم
بشنو که مختصر مثلی زد حکیم ما

گفتا: زمانه ما را مانند دایه‌ایست
بسته در و امید رضیع و فطیم ما

چون مدتی برآید بر ما عدو شود
از بعد آنکه بود صدیق و حمیم ما

گرداند او به دست شب و روز و ماه و سال
چون دال منحنی الف مستقیم ما

ز اول به مهر دل همه را او به پرورد
مانند مادران شفیق و رحیم ما

آن گه فرو برد به زمین بی‌جنایتی
این قامت مقوم و جسم جسیم ما

سنایی

هر که را در جهان همی بینی
گر گدائی و گر شهناهیست

طالب لقمه ایست و ز پی آن
در تک چاه یا سر چاهیست

مقصد خلق جمله یک چیز است
لیک هر یک فتاده در راهیست

اهل عالم به نان چو محتاج اند
پس بنزدیک هر که آگاهیست

شاهرا بر گدا چه ناز رسد
چون گدا شاه نیز نان خواهیست

اختلافی که هست در نام است
ور نه سی روز بیگمان ماهیست

ابن یمین

ای دل غم جهان مخور این نیز بگذرد
دنیا چو هست بر گذر این نیز بگذرد

گر بد کند زمانه تو نیکو خصال باش
بگذشت ازین بسی بسر این نیز بگذرد

ور دور روزگار نه بر وفق رای تست
انده مخور که بیخبر این نیز بگذرد

یک حمله پای دار که مردان مرد را
بگذشت ازین بسی بتر این نیز بگذرد

منت خدایرا که شب دیر پای غم
افتاد با دم سحر این نیز بگذرد

ابن یمین ز موج حوادث مترس از انک
هر چند هست با خطر این نیز بگذرد

تشویش خاطرست ولی شکر چون نکرد
ایزد قضا جز این قدر این نیز بگذرد

ابن یمین

با گل گفتم شکوفه در خاک بخفت
گل دیده پر آب کرد از باران گفت

آری نتوان گرفت با گیتی جفت
بنمای گلی که ریختن را نشکفت

این عمر که سرمایهٔ ملکیست نه خرد
چون بی‌خبران همی به سر باید برد

وز غبن چنین زندگیی پیش از مرگ
روزی به هزار مرگ می‌باید مرد

با گل گفتم ابر چرا می‌گرید
ماتم‌زده نیست بر کجا می‌گرید

گل گفت اگر راست همی باید گفت
بر عمر من و عهد شما می‌گرید

ماییم درین گنبد دیرینه اساس
جویندهٔ رخنه‌ای چو مور اندر طاس

آگاه نه از منزل امید و هراس
سرگشته و چشم بسته چون گاو خراس

تا دست طمع بشستم از عالم خاک
از گرد زمانه دامنی دارم پاک

امید بقا یکی شد و بیم هلاک
چون من ز جهان بمردم از مرگ چه باک

زین عمر به تعجیل دوان سوی زوال
دانی که جهان چه آیدم پیش خیال

دشتی آید ز درد دل میلامیل
طشتی آید ز خون دل مالامال

دل فرق نمی‌کند همی دانه ز دام
راهیش به جامعست و راهیش به جام

با این همه ما و می و معشوقه به کام
در مصطبه پخته به که در صومعه خام

ای دل مگذار عمر چون بی‌خبران
ایمن منشین ز روزگار گذران

تو طاق نه‌ای با تو همان خواهد کرد
ایام که کرد و می‌کند با دگران

تا چند ز جان مستمند اندیشی
تا کی ز جهان پر گزند اندیشی

آنچ از تو توان شدن همین کالبدست
یک مزبله‌گو مباش چند اندیشی

انوری

آن شنیدستی که روزی زیرکی با ابلهی
گفت کین والی شهر ما گدایی بی‌حیاست

گفت چون باشد گدا آن کز کلاهش تکمه‌ای
صد چو ما را روزها بل سال‌ها برگ و نواست

گفتش ای مسکین غلط اینک از اینجا کرده‌ای
آن همه برگ و نوا دانی که آنجا از کجاست

در و مروارید طوقش اشک اطفال منست
لعل و یاقوت ستامش خون ایتام شماست

او که تا آب سبو پیوسته از ما خواسته است
گر بجویی تا به مغز استخوانش زان ماست

خواستن کدیه است خواهی عُشر خوان خواهی خراج
زانکه گر ده نام باشد یک حقیقت را رواست

چون گدایی چیز دیگر نیست جز خواهندگی
هرکه خواهد گر سلیمانست و گر قارون گداست

انوری

جریده‌ایست نهاد سیه سپید جهان
که روزگار درو جز قضای بد ننوشت

چه سود از آنکه از این پیش خسروان کردند
ز رزمگاه قیامت، به بزمگاه بهشت

چو عاقبت همه را تا به سنجر اندر مرو
شدست بستر خاک و شدست بالین خشت

کدام جان که قضاش از ورای چرخ نبرد
کدام تن که فناش از فرود خاک نهشت

بگو که خوشه آسانی از کجا چینم
که گاو چرخ از این تخم و بیخ هیچ نکشت

بگو که جامهٔ آسایش از کجا پوشم
چو دوک زهره از این تار و پود هیچ نرشت

مسافران بقا را چو نیست روی مقام
دو روزه منزل و آرامگه چه خوب و چه زشت

انوری

هرکه چون من به کفرش ایمانست
از همه خلق او مسلمانست

روی ایمان ندیده‌ای به خدا
گر به ایمان خویشت ایمانست

ای پسر مذهب قلندر گیر
که درو دین و کفر یکسانست

خویشتن بر طریق ایشان بند
که طریقت طریق ایشانست

دست ازین توبه و صلاح بدار
کاندرین راه کافری آنست

راه تسلیم رو که عالم حکم
دام مرغان و مرغ بریانست

ملک تسلیم چون مسلم گشت
بهتر از ملک سلیمانست

مردم صومعه مسلمان نیست
گر همه بوذرست و سلمانست

ساقیا در ده آن میی که ازو
آفت عقل و راحت جانست

حاکی رنگ روی معشوقست
راوی بوی زلف جانانست

مجلس از بوی او سمن‌زارست
خانه با رنگ او گلستانست

از لطافت هوای رنگینست
وز صفا آفتاب تابانست

در قدح همچو عقل و جان در تن
آشکارست اگرچه پنهانست

توبهٔ خویش و آن من بشکن
کین نه توبه است زور و بهتانست

یک زمانم ز خویشتن برهان
کز وجودم ز خود پشیمانست

چند گویی که می نخواهم خورد
که ز دشمن دلم هراسانست

می خور و مست خسب و ایمن باش
مجلس خاص خاص سلطانست

ای پسر بردهٔ قلندر گیر
پرده از روی کارها برگیر

کفر و اسلام کار کس نکند
آشیان زین دو شاخ برتر گیر

این دو معشوقهٔ دو قوم شدست
تو برو مذهب سه دیگر گیر

پای دربند آن و این چه کنی
خودسری باش و کار از سر گیر

رهبران تو رهزنان تواند
کم این مشتی احمق خر گیر

پیش کین رهبران رهت بزنند
راه بتخانهای آزر گیر

انوری

بدان عزمم که دیگر ره به میخانه کمر بندم
دل اندر وصل و هجر آن بت بیدادگر بندم

به رندی سر برافرازم به باده رخ برافروزم
ره میخانه برگیرم در طامات بربندم

چو عریان مانم از هستی قباهای بقا دوزم
چو مفلس گردم از هستی کمرهای به زر بندم

گرم یار خراباتی به کیش خویش بفریبد
به زنارش که در ساعت چو او زنار دربندم

ز خیر و شر چو حاصل شد سر از گردون برآرد خود
من نادان چه معنی را دل اندر خیر و شر بندم

چو کس واقف نمی‌گردد همی بر سرّ کار او
همین بندم دل آخر بِه که در کار دگر بندم

مرا وقتی خوشست امروز و حالی
قدحها پر کنید و حجره خالی

که داند تا چه خواهد بود فردا
بزن رود و بیاور باده حالی

رهی دلسوزتر از روز هجران
میی خوشتر ز شبهای وصالی

ز طبع خود نخواهد گشت گردون
اگر زو شکر گویی یا بنالی

قدح بر دست من نه تا بنوشم
به یاد مجد دین زین‌المعالی

انوری

دنیا دیدی و هر چه دیدی هیچ است

و آن نیز که گفتی و شنیدی هیچ است

.

سرتاسرِ آفاق دویدی هیچ است

و آن نیز که در خانه خزیدی هیچ است

1 پسندیده

آنچنان کز رفتن گل خار می‌ماند به جا
از جوانی حسرت بسیار می‌ماند به جا

آهِ افسوس و سرشکِ گرم و داغِ حسرت است
آنچه از عمرِ سبک‌رفتار می‌ماند به جا

نیست غیر از رشتهٔ طول اَمَل چون عنکبوت
آنچه از ما بر در و دیوار می‌ماند به جا

کامجویی غیر ناکامی ندارد حاصلی
در کف گل‌چین ز گلشن خار می‌ماند به جا

رنگ و بوی عاریت پا در رکاب رحلت است
خار خاری در دل از گلزار می‌ماند به جا

جسم خاکی مانع عمر سبک‌رفتار نیست
پیش این سیلاب کِی دیوار می‌ماند به جا؟

غافل است آن‌ کز حیات رفته می‌جوید اثر
نقش پا کِی زان سبک‌رفتار می‌ماند به جا؟

هیچ کار از سعی ما چون کوهکن صورت نبست
وقت آن کس خوش، کز او آثار می‌ماند به جا

زنگِ افسوسی به دستِ خواجه هنگام رحیل
از شمار درهم و دینار می‌ماند به جا

نیست از کردارِ ما بی‌حاصلان را بهره‌ای
چون قلم از ما همین گفتار می‌ماند به جا

ظالمان را مهلت از مظلوم، چرخ افزون دهد
بیشتر از مور اینجا مار می‌ماند به جا

سینهٔ ناصاف در میخانه نتوان یافتن
نیست هر جا صیقلی، زنگار می‌ماند به جا

می‌کِشد حرف از لبِ ساغر میِ پُر زور عشق
در دل عاشق کجا اسرار می‌ماند به جا؟

عیشِ شیرین را بوَد در چاشنی صد چشمِ شور
برگ، صائب! بیشتر از بار می‌ماند به جا

صائب تبریزی

چشم خونبارست ابر نوبهار زندگی
آه افسوس است سرو جویبار زندگی

نیست غیر از لب گزیدن نقلی این پیمانه را
دردسر بسیار دارد میگسار زندگی

برگ او از دست افسوس و ثمر بار دل است
دل منه چون غافلان بر برگ و بار زندگی

دیده از روی تأمل باز کن چون عارفان
کز نگاهی ریزد از هم پود و تار زندگی

می برد با خود ز بی تابی کمند و دام را
در کمند هر که می افتد شکار زندگی

اعتمادی نیست بر شیرازه موج سراب
دل منه بر جلوه ناپایدار زندگی

یک دم خوش را هزاران آه حسرت در قفاست
خرج بیش از دخل باشد در دیار زندگی

باده یک ساغرند و پشت و روی یک ورق
چون گل رعنا خزان و نوبهار زندگی

از تزلزل بیخودان نیستی آسوده اند
بر نفس پیوسته لرزد شیشه بار زندگی

در شبستان عدم باشد حضور خواب امن
نیست جز تشویش خاطر در دیار زندگی

چون حباب پوچ از پاس نفس غافل مشو
کز نسیمی رخنه افتد در حصار زندگی

بارها سر داد بر باد و همان از سادگی
شمع گردن می کشد از انتظار زندگی

دارد از برق سبک جولان طمع استادگی
هر که از غفلت دهد با خود قرار زندگی

چون نگردد سبز در میدان جانبازان عشق؟
نیست خضر نیک پی گر شرمسار زندگی

گر به سختی بیستون گردیده ای، چون جوی شیر
نرم سازد استخوانت را فشار زندگی

مرگ چون موی از خمیر آسان کشد بیرون ترا
ریشه گر در سنگ داری در دیار زندگی

چون شرر با روی خندان خرده جان کن نثار
چند لرزی بر زر ناقص عیار زندگی

تا نگردیده است دست از رعشه ات بی اختیار
دست بردار از عنان اختیار زندگی

موج آب زندگانی می شمارد تیغ را
هر که پیش از مرگ شست از خود غبار زندگی

می تواند شد شفیع روزگاران دگر
آنچه صرف عشق شد از روزگار زندگی

تا دم صبح قیامت نقش بندد بر زمین
هر که افتد از نفس در زیر بار زندگی

خاک صحرای عدم را توتیا خواهیم کرد
آنچه آمد پیش ما از رهگذار زندگی

سبزه زیر سنگ نتوانست قامت راست کرد
چیست حال خضر یارب زیر بار زندگی

برگ سبزی می کند ما بینوایان را نهال
بیش از این خشکی مکن ای نوبهار زندگی

دارد از هر موجه ای صائب درین وحشت سرا
نعل بی تابی در آتش جویبار زندگی

صائب تبریزی

این سان که روزگار شد از مردمی تهی
و آورد روزگار بِهی رو به کوتهی

گفتار انبیا و حکیمان تباه گشت
هر رسم و راه گشت به بیراهه منتهی

شد گُربُزی نشانه مردانگی و بُرد
مرزی که بُد میانه شیری و روبهی

بگداخت هرچه هوش و هنر پیش ابتذال
پرداخت جا ز عقل و ادب، جهل و ابلهی

یک تن برون خانه نیاید ز لاغری
یک تن درون خانه نگنجد ز فربهی

زاری و زاریانه انسان به عرش رفت
در آرزوی دیدن ایام فرّهی

گویی خدای ما که محیط است بر جهان
او راست بر سراسر هستی شهنشهی

چندان به کار گسترش آسمان بُوَد
کز زاری زمین دگرش نیست آگهی!

محمدرضا شفیعی کدکنی

مائیم و عشق و کنج خرابات و روی یار
ساقی ز جام لعل لبت باده ئی بیار

چون بر دوام دور زمان اعتماد نیست
این پنج روز غایت مقصود دل شمار

برخیز تا بعزم تفرّج برون رویم
زین تنگنای خانه بصحرای لاله زار

کز بوستان دمید چو بر خدّ دلبران
برگ بنفشه بر طرف سرو جویبار

بستان اگرچه جای نشاطست و خرّمی
خرّم مشو درو که زدوران روزگار

هر سنبلی ز زلف نگاریست لاله رخ
هر لاله ئی ز خون جوانیست شهریار

خواجو ز دور چرخ چو امروز فرصتست
دریاب جام باده ی صافی و روی یار

خواجوی کرمانی

حکایت در بی وفایی

قصه‌ای یاد دارم از پدران
زان جهان‌دیدگان پرهنران

داشت زالی به روستای تگاو
مَهسَتی نام دختری و سه گاو

نوعروسی چو سرو تر بالان
گشت روزی ز چشم بد نالان

گشت بدرش چو ماه نو باریک
شد جهان پیش پیر زن تاریک

دلش آتش گرفت و سوخت جگر
که نیازی جز او نداشت دگر

زال گفتی همیشه با دختر
پیش تو باد مردنِ مادر

از قضا گاو زالک از پی خورد
پوز روزی به دیگش اندر کرد

ماند چون پای مقعد اندر ریگ
آن سر مرده ریگش اندر دیگ

گاو مانند دیوی از دوزخ
سوی آن زال تاخت از مطبخ

زال پنداشت هست عزرائیل
بانگ برداشت از پی تهویل

کای مقلموت من نه مَهْسَتیم
من یکی زال پیر محنتیم

تندرستم من و نیَم بیمار
از خدا را مرا بدو مشمار

گر ترا مَهْسَتی همی باید
آنک او را ببر مرا شاید

دخترم اوست من نه بیمارم
تو او منت رخت بردارم

من برفتم تو دانی و دختر
سوی او رو ز کار من بگذر

تا بدانی که وقت پیچاپیچ
هیچ‌کس مر ترا نباشد هیچ

بی‌بلا نازنین شمرد او را
چون بلا دید درسپرد او را

به جمال نکو ازو بُد شاد
به خیال بدش ز دست بداد

یار نبود که بر درِ زندان
چشم گریان و لب بود خندان

یارت آن باشد ار نیاری خشم
که ز سر بفکند برای تو چشم

گیرد ار پرسیش پسندیده
گفته ناگفته دیده نادیده

هرکه وقت بلا ز تو بگریخت
به حقیقت بدانکه رنگ آمیخت

صحبتش را مجو مرو بَرِ او
رَو ز روزن بجه نه از درِ او

من وفایی ندیده‌ام ز خسان
گر تو دیدی سلام من برسان

سنایی، حدیقة الحقیقه

ساقیا بادهٔ صبوح بیار
دانهٔ دام هر فتوح بیار

قبلهٔ ملت مسیح بده
آفت توبهٔ نصوح بیار

هین که طوفان غم جهان بگرفت
می همزاد عمر نوح بیار

وز پی نفی عقل و راحت روح
راح صافی چو عقل و روح بیار

دلم از شعر انوری بگرفت
ای پسر قول بوالفتوح بیار

انوری

الا ای ساقی دلبر مدار از می تهی دستم
که من دل را دگرباره به دام عشق بربستم

مرا فصل بهار نو به روی آورد کار نو
دلم بربود یار نو بشد کار من از دستم

اگر چه دل به نادانی به او دادم به آسانی
ندارم ز آن پشیمانی که با او مهر پیوستم

چو روی خوب او دیدم ز خوبان مهر ببریدم
ز جورش پرده بدریدم ز عشقش توبه بشکستم

چو باری زین هوس دوری چو من دانم نه رنجوری
به من ده بادهٔ سوری مگر یک ره کنی مستم

کنون از باده پیمودن نخواهم یک دم آسودن
که نتوان جز چنین بودن درین سودا که من هستم

الا ای دلربای خوش بیا کامد بهاری خوش
شراب تلخ ما را ده که هست این روزگاری خوش

سزد گر ما به دیدارت بیاراییم مجلس را
چو شد آراسته گیتی به بوی نوبهاری خوش

همی بوییم هر ساعت همی نوشیم هر لحظه
گل اندر بوستانی نو مل اندر مرغزاری خوش

گهی از دست تو گیریم چون آتش می صافی
گهی در وصف تو خوانیم شعر آبداری خوش

کنون در انتظار گل سراید هر شبی بلبل
غزلهای لطیف خوش به نغمه‌های زاری خوش

شود صحرا همه گلشن شود گیتی همه روشن
چو خرم مجلس عالی و باد مشکباری خوش

سنایی

الا ای لعبت ساقی ز می پر کن مرا جامی
که پیدا نیست کارم را درین گیتی سرانجامی

کنون چون توبه بشکستم به خلوت با تو بنشستم
ز می باید که در دستم نهی هر ساعتی جامی

نباید خورد چندین غم بباید زیستن خرم
که از ما اندرین عالم نخواهد ماند جز نامی

همی خور بادهٔ صافی ز غم آن به که کم لافی
که هرگز عالم جافی نگیرد با کس آرامی

چرا باشی چو غمناکی مدار از مفلسی باکی
که ناگاهان شوی خاکی ندیده از جهان کامی

مترس از کار نابوده مخور اندوه بیهوده
دل از غم دار آسوده به کام خود بزن گامی

ترا دهرست بدخواهی نشسته در کمین‌گاهی
ز غداری به هر راهی بگسترده ترا دامی

دگر بار ای مسلمانان به قلاشی در افتادم
به دست عشق رخت دل به میخانه فرستادم

چو در دست صلاح و خیر جز بادی نمی‌دیدم
همه خیر و صلاح خود به باد عشق در دادم

کجا اصلی بود کاری که من سازم به قرایی
که از رندی و قلاشی نهادستند بنیادم

مده پندم که در طالع مرا عشقست و قلاشی
کجا سودم کند پندت بدین طالع که من زادم

مرا یک جام باده به ز چرخ اندر جهان توبه
رسید ای ساقیان یک ره به جام باده فریادم

نیندوزم ز کس چیزی چنان فرمود جانانم
نیاموزم ز کس پندی چنین آموخت استادم

ز رنج و زحمت عالم به جام می در آویزم
که جام می تواند برد یک دم عالم از یادم

الا ای پیر زردشتی به من بربند زناری
که من تسبیح و سجاده ز دست و دوش بنهادم

در دل ز طرب شکفته باغیست مرا

بر جان ز عدم نهاده داغیست مرا

خالی ز خیالها دماغیست مرا

از هستی و نیستی فراغیست مرا

سنایی


مهدی اخوان ثالث