شعر الهام بخش

شعر پروین اعتصامی برای سنگ مزارش:

اینکه خاک سیهش بالین است
اختر چرخ ادب پروین است

گرچه جز تلخی از ایام ندید
هر چه خواهی سخنش شیرین است

صاحب آنهمه گفتار امروز
سائل فاتحه و یاسین است

دوستان به که ز وی یاد کنند
دل بی‌دوست دلی غمگین است

خاک در دیده بسی جان فرساست
سنگ بر سینه بسی سنگین است

بیند این بستر و عبرت گیرد
هر که را چشم حقیقت‌بین است

هر که باشی و به هر جا برسی
آخرین منزل هستی این است

آدمی هر چه توانگر باشد
چو بدین نقطه رسد مسکین است

اندر آنجا که قضا حمله کند
چاره تسلیم و ادب تمکین است

زادن و کشتن و پنهان کردن
دهر را رسم و ره دیرین است

خرم آن کس که در این محنت‌گاه
خاطری را سبب تسکین است

1 پسندیده

دو رباعی زیبا و دلکش از شاه ابواسحاق از ممدوحان حافظ:

بوی بهار می دهد باد صبا ز هر طرف
سبزه دمید عیش کن ساغر می منه ز کف

موسم تاب خانه رفت از پی گل به باغ رو
بر لب جویبار بر شیشه ی می ز طاق و رف

پیش که سر نهی به گل باده بخور به پای گل
گر ز جهود بایدت کرد یکی به ده سلف

دامن دوستان مده گر برود سرت ز دست
بخت مران چو من ز در عمر مکن چو من تلف

تا نخوری به جای مل خون جگر به وقت گل
سینه مکن چنان که من تیر فراق را هدف

من به کدام دلخوشی می خورم و طرب کنم
کز پس و پیش خاطرم لشگر غم کشیده صف

هست غم جهان مگر وقف دل خراب من
مادر روز و شب نزاد از پی غم چو من خلف

الحذر از دم صبا زان که درو زد آتشی
آه نزاری نزار از نفس سموم تف

حکیم نزاری قهستانی

خانه دلتنگ غروبی خفه بود

مثل امروز که تنگ است دلم

پدرم گفت چراغ

و شب از شب پُر شد

من به خود گفتم

یک روز گذشت

مادرم آه کشید

زود برخواهد گشت

ابری آهسته به چشمم لغزید

و سپس خوابم برد

که گمان داشت که هست این همه درد

در کمین دل آن کودک خرد؟

آری آن روز چو می رفت کسی

داشتم آمدنش را باور

من نمی دانستم معنی هرگز را

تو چرا بازنگشتی دیگر؟
هوشنگ ابتهاج

1 پسندیده

کمال الدین اسماعیل، کشته شده در یورش مغول:

کس نیست که تا بر وطن خود گرید

بر حال تباه مردم بد گرید

دی بر سر مرده ای دو صد شیون بود

امروز یکی نیست که بر صد گرید

2 پسندیده

ما گریه کنان بر سر خاک پدران

زین غم که شدند ازین جهان گذران

در زیر زمین هم پدران میگریند

بر تلخی این زندگی ما پسران

اهلی شیرازی

از کتاب قدر مجموعه گل، برگزیده ای از غزل فارسی

دوباره می‌سازمت وطن!

دوباره می‌سازمت وطن!
اگر چه با خشت جان خویش
ستون به سقف تو می زنم،
اگر چه با استخوان خویش
دوباره می بویم از تو گُل،
به میل نسل جوان تو
دوباره می شویم از تو خون،
به سیل اشک روان خویش

دوباره ، یک روز آشنا،
سیاهی از خانه میرود
به شعر خود رنگ می زنم،
ز آبی آسمان خویش
اگر چه صد ساله مرده ام،
به گور خود خواهم ایستاد
که بردَرَم قلب اهرمن،
ز نعره ی آنچنان خویش

کسی که « عظم رمیم» را
دوباره انشا کند به لطف
چو کوه می بخشدم شکوه،
به عرصه ی امتحان خویش
اگر چه پیرم ولی هنوز،
مجال تعلیم اگر بُوَد،
جوانی آغاز می کنم
کنار نوباوگان خویش

حدیث حب الوطن ز شوق
بدان روش ساز می کنم
که جان شود هر کلام دل،
چو برگشایم دهان خویش
هنوز در سینه آتشی،
بجاست کز تاب شعله اش
گمان ندارم به کاهشی،
ز گرمی دمان خویش
دوباره می بخشی ام توان،
اگر چه شعرم به خون نشست
دوباره می سازمت به جان،
اگر چه بیش از توان خویش

سیمین بهبهانی

1 پسندیده

عبرت نائینی

ای برادر دل بی غم نه تو داری و نه من
غیر غم مونس و همدم نه تو داری و نه من

آنچه آماده از آن میشود اسباب نشاط
زر و سیم است که آن هم نه تو داری و نه من

نه به کم شاد و نه آسوده ز افزون طلبی
لا جرم خاطر خرم نه تو داری و نه من

سحرگه مطربی زد این ترانه
که این دنیا فسونست و فسانه

نباشد جای عیش این محنت آباد
ندارد شهد آسایش زمانه

بده ساقی شرابی معرفت سوز
بزن مطرب نوای عاشقانه

نهادن در زمانه نام نیکو
بود تفسیر عمر جاودانه

چو نی برخیزد از دل ناله زار
زند چون چنگ بر زلف تو شانه

بیا با ما شبی خوش باش تا روز
دویی بگذار و با ما شو یگانه

برفت آن سرو سیم اندام و گردید
دل “عبرت” به دنبالش روانه

مکن از برم جدایی، مرو از کنارم امشب
که نمی‌شکیبد از تو دل بی‌قرارم امشب

ز طرب نماند باقی، که مرا تو هم وثاقی
چو لب تو گشت ساقی نکند خمارم امشب

چه زنی صلای رفتن؟ چو نماند پای رفتن
چه کنی هوای رفتن؟ که نمیگذارم امشب

به رخم چو بر گشادی در وعدها که دادی
نه شگفت اگر به شادی نفسی برآرم امشب

چو شدم وصال روزی، به توقعم چه سوزی؟
چه شود که بر فروزی دل سوگوارم امشب؟

گل بخت شد شکفته، که شوم چو بخت خفته
که تو داده‌ای نهفته بر خویش بارم امشب

اگر از هزار دستم، بکشند خوار و پستم
چو یکی همی پرستم، چه غم از هزارم امشب

دگر آرزو نجویم، پی آرزو نپویم
همه از تو شکر گویم، که تویی شکارم امشب

دل اوحدی تو داری، چو نمی‌دهی بیاری
نکنم به ترک زاری، که ز عشق زارم امشب

اوحدی مراغه ای

شرابخانه بهشت است و یار حور من است
بهشت و حور دگر جستن از قصور من است

بیار می که من از خویشتن پریشانم
مرا ز خویش چو غیبت فتد حضور من است

من از تجمل دنیا نمی‌شوم مغرور
که هر متاع که او میدهد غرور من است

وجود غیر نباشد روا درون دلم
مجالِ غیرِ تو کی در دل غیور من است

شود چو کاه اگر بار خود نهم بر کوه
غبار هجر که در خاطر صبور من است

ز دامن تر خود کف همی‌زنم بر روی
چو بحر تلخی کامم ز بخت شور من است

ز هجر دیدهٔ ناصر رمد گرفت چه باک
غبار خاک سر کوی او ضرور من است

غم عالم مخور ای دل،‌ که عالم غم نمی‌ارزد
به غمگین گشتن یک دل، همه عالم نمی‌ارزد

دو روز عمر در عالم، چه باید خورد چندین غم
که اندوه فراوانش به عمر کم نمی‌ارزد

مخور تیغ جفای او، به بوی مرهم لطفش
که زخم سوزنی از وی به صد مرهم نمی‌ارزد

به یک جو گر سعود مشتری را چرخ بفروشد
نباید مشتری گشتن، که یک جو هم نمی‌ارزد

پری و آدمی در دست و مرغ و باد در فرمان
بر انگشت سلیمان زحمت خاتم نمی‌ارزد

اگر هر آدمی را هشت جنت می‌شود حاصل
به یک زلت که صادر گشت از آدم نمی‌ارزد

نشاید تازه رو بودن، به آب دیگران ناصر
که خندان گشتنِ گل، گریهٔ شبنم نمی‌ارزد

ناصر بخارایی

ساقی بیار باده که عید صیام شد
آن به که بود مانع رندی تمام شد

در ده قدح ز اول روزم که بعد ازین
حاجت بدان نماند که گویند شام شد

امروز هر که خدمت معشوق و می کند
بختش کمینه چاکر و دولت غلام شد

بس خرقه که بود به دکان میفروش
تسبیح و جامه در گرو نقل و جام شد

با زاهدان مگوی ز مستی و ذوق عشق
بر عاشقان حلال و بر ایشان حرام شد

در روی خوب گرچه تأمل مباح نیست
امکان رخصت است به نیت چو عام شد

از اهل عشق ننگ ندارد کسی کمال
جز ناکسی که در پی ناموسی و نام شد

کمال خجندی

ساقی بیا و باده ده اکنون که فرصت است
مطرب بزن ترانه که فرصت غنیمت است

چشمم به روی شاهد و گوشم به بانگ چنگ
ای پندگو برو که نه جای نصیحت است

جان مرا ز مرهم راحت نشان مپرس
کز عاشقی نصیبه او داغ محنت است

پیکان آبدار که آید ز دست دوست
بر عاشقان سوخته باران رحمت است

زان دم که سرفکند بر آن آستان مرا
بر گردنم ز تیغ تو صد بار منت است

هر سفله پی به گنج قناعت کجا برد
این نقد در خزینه ارباب همت است

ز ابنای دهر وقت کسی خوش نمی شود
خوش وقت آن که معتکف کنج عزلت است

جامی به جست و جو نتوان وصل دوست یافت
موقوف وقت باش که این کار دولت است

عبدالرحمن جامی

گر چه مستیم و خرابیم چو شبهای دگر
باز کن ساقی مجلس سر ِ مینای دگر

امشبی را که در آنیم غنیمت شمریم
شاید ای جان نرسیدیم به فردای دگر

مست مستم ، مشکن قدر خود ای پنجه غم
من به میخانه‌ام امشب تو برو جای دگر

چه به میخانه چه محراب حرامم باشد
گر به‌جز عشق توام هست تمنای دگر

تا روم از پی یار دگری می باید
جز دل من دلی وجز تو دلارای دگر

نشینده است گلی بوی تو ای غنچه ناز
بوده ام ورنه بسی همدم گلهای دگر

تو سیه چشم چو آئی به تماشای چمن
نگذاری به ‌کسی چشم تماشای دگر

باده پیش آر که رفتند از این مکتب راز
اوستادان و فزودند معمای دگر

این قفس را نبود روزنی ای مرغ پریش
آرزو ساخته بستان طرب زای دگر

گر بهشتی است رخ تست نگارا که در آن
می توان کرد به هر لحظه تماشای دگر

از تو زیبا صنم اینقدر جفا زیبا نیست
گیرم این دل نتوان داد به ‌زیبای دگر

می‌ فروشان همه دانند “عمادا” که بود
عاشقان را حرم و دیر و کلیسای دگر

عماد خراسانی

تا توانی مده از کف به بهار ای ساقی
لب جوی و لب جام و لب یار ای ساقی!

نوبهارست و گل و سبزه و ما عمر عزیز
می‌گذاریم به غفلت مگذار ای ساقی!

موسم گل نبود توبه عشاق درست
توبه یعنی چه بیا باده بیار ای ساقی!

اگر از روز شمارست سخن روز شمار
چون منی را که در آرد به شمار ای ساقی!

شاهد و باغ و گل و مل همه خوبند ولی
یار خوش خوشتر ازین هر سه چهار ای ساقی!

آید از بوی سمن بوی بهشت ای عارف
خیزد از رنگ چمن نقش نگار ای ساقی!

جام نوشین تو تا پر می لعل است مدام
می‌کشد جام تو ما را به خمار ای ساقی!

بی‌نوایم غزلی نو بنواز ای سلمان
در خمارم قدحی نو زخم آرای ساقی!

نو بهار است ای صنم، عیش بهار آغاز کن
ساخت برگ گل صبا، برگ صبوحی ساز کن

غنچه مستور در بستان ورق را باز کرد
عارفا از نام مستوری ورق را باز کن

گر شرابی می‌خوری، با نرگس مخمور خور
ور حریفی می‌کنی، با بلبل دمساز کن

لاله و نرگس به هم جام صبوحی می‌کشند
صبح خیزان چمن را مطربا آواز کن

راستی بستان مقام دلنوازست این زمان
خوش نوایی در مقام دلنواز آغاز کن

می‌دهند آوازه گل بلبلان خیز ای صبا!
از دهان غنچه رو در گوش ساقی راز کن

باد جان می‌بازد ای گل در هوایت گر تو نیز
خرده‌ای داری نثار عاشق جانباز کن

از سر نازست مایل بر لب جو قد سرو
سرو قدا بر لب جو، میل سرو ناز کن

باش فارغ بال اگر چون بلبلی ز ارباب بال
مست و عاشق در هوای گلرخی پرواز کن

سلمان ساوجی

دریغ عمر که بی‌هوده صرف شد هی هی
من و شبی و زمانی و لحظه‌ ای بی می

به دست خود که کند با خود این که من کردم
کهای توبه‌ام آخر ز احمقی تا کی

قسم نخورده و عهدی نکرده‌ام وانک
گواه قاضی شهرست هان بپرس از وی

وجودِ من متعلّق به جام می بوده‌ست
چنان که ذرّه به نور و چنان که نور به فی

به جست و جویِ می افتاده بوده‌ام همه عمر
چو رعد کوی به کوی و چو قیس حی بر حی

گرفته شارع خم‌خانه پیش دشمن و دوست
زبان گشاده به نفرین و آفرین از پی

چه‌گونه توبه ز می کردن ای مسلمانان
ز می که قوتِ روان است و قوّت رگ و پی

همه گلابِ معنبر چکد ز ابر بهار
گر از ترشّحِ می بر صبا نشیند خوی

همه سعادتِ می‌خوارگان که کرده ستند
به دستِ جود و سخا فرشِ صیتِ حاتم طی

نزاریا چو نیی مردِ توبه مردانه
می مغانه خور و غم مخور به ادنی شی

بادِ بهار می وزد بادۀ خوش گوار کو
بویِ بنفشه می دَمَد ساقیِ گل عذار کو

پردۀ نام و ننگِ من در سرِ بانگِ چنگ شد
تا رگِ چنگ برکشد مطربِ پرده دار کو

تنگ و سبویِ باز بین دیگِ سه پایه واطلب
هر چه بود ز بیش و کم ماحضری بیار کو

هم به کنارم افکند کشتیِ می ز بحرِ غم
تا به میان در افکنم کشتیِ می کنار کو

نقدِ حیات صرف شد در سرِ نسیه ای مگر
تا به مرادِ دل رسد مهلتِ روزگار کو

نقدِ حیات مختصر در سرِ انتظار شد
حاصلِ یک نظر مرا زین همه انتظار کو

جان و دلم فدایِ او هر دو جهان برایِ او
یک دلِ باخبر کجا یک قدم استوار کو

باغ و سرا و بوستان اسب و قبا و سیم و زر
دولت و عزّت و شرف این همه هست یار کو

گفت پدر نزاریا بیش مده ز دست دل
گفتمش ای پدر مرا بیش و کم اختیار کو

گر چه ز کُنجِ عافیت باز برون نیامدی
با تو قرار داده ام لیک مرا قرار کو

نزاری قهستانی

من مستم و دل خراب جان تشنه و ساغر آب
برخیز و بده شراب بنشین و بزن رباب

ای شام تو بر سحر وی شور تو در شکر
در سنبله ات قمر در عقربت آفتاب

بر مشک مزن گره بر آب مکش زره
یا ترک خطا بده یا روی ز ما متاب

در بر رخ ما مبند بر گریه ی ما مخند
بگشای زمه کمند بردار زرخ نقاب

من بنده ام و تو شاه من ابر سیه تو ماه
من آه زنم تو راه من ناله کنم تو خواب

ای فتنه ی صبح خیز آمد گه صبح خیز
در جام عقیق ریز آن باده ی لعل ناب

آمد گه طوف و گشت بخرام بسوی دشت
چون دور بقا گذشت بگذر زره عتاب

عطار چمن صباست پیراهن گل قباست
تقوی و ورع خطاست مستی و طرب صواب

دُردی‌کش ازین سپس و ندیشه مکن ز کس
فرصت شمر این نفس با همنفسان شراب

خواجو می ناب خواه چون تشنه‌ای آب خواه
از دیده شراب خواه و ز گوشهٔ دل کباب

گفتا تو از کجایی کآشفته می‌نمایی
گفتم منم غریبی از شهر آشنایی

گفتا سر چه داری کز سر خبر نداری
گفتم بر آستانت دارم سر گدایی

گفتا کدام مرغی کز این مقام خوانی
گفتم که خوش‌نوایی از باغ بینوایی

گفتا ز قید هستی رو مست شو که رستی
گفتم به مِی‌پرستی جُستم ز خود رهایی

گفتا جوی نیرزی گر زهد و توبه ورزی
گفتم که توبه کردم از زهد و پارسایی

گفتا به دلربایی ما را چگونه دیدی
گفتم چو خرمنی گل در بزم دلربایی

گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم
گفتم به از ترنجی لیکن بدست نایی

گفتا چرا چو ذرّه با مهر عشق بازی
گفتم از آن که هستم سرگشته‌ای هوایی

گفتا بگو که خواجو در چشم ما چه بیند
گفتم حدیث مستان سرّی بود خدایی

خواجوی کرمانی

ز دو دیده خون فشانم، ز غمت شب جدایی
چه کنم؟ که هست اینها گل خیر آشنایی

همه شب نهاده‌ام سر، چو سگان، بر آستانت
که رقیب در نیاید به بهانهٔ گدایی

مژه‌ها و چشم یارم به نظر چنان نماید
که میان سنبلستان چرد آهوی ختایی

درِ گلسِتان چشمم ز چه رو همیشه باز است؟
به امید آنکه شاید تو به چشم من درآیی

سر برگ گل ندارم، به چه رو روم به گلشن؟
که شنیده‌ام ز گلها همه بوی بی‌وفایی

به کدام مذهب است این؟ به کدام ملت است این؟
که کشند عاشقی را، که تو عاشقم چرایی؟

به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند
که برون در چه کردی، که درون خانه آیی؟

به قمارخانه رفتم، همه پاکباز دیدم
چو به صومعه رسیدم همه زاهد ریایی

در دیر می‌زدم من، که یکی ز در در آمد
که: درآ، درآ، عراقی، که تو خاص از آن مایی

فخرالدین عراقی

الحذار ای غافلان زین وحشت آباد الحذار
الفرار ای عاقلان زین دیو مردم الفرار

ای عجب دلتان بنگرفت و نشد جانتان ملول
زین هواهای عفن وین آبهای ناگوار

عرصه‌ای نادلگشا و بقعه‌ای نادلپذیر
قرصه‌ای ناسودمند و شربتی ناسازگار

مرگ در وی حاکم و آفات در وی پادشاه
ظلم در وی قهرمان و فتنه در وی پیشکار

امن در وی مستحیل و عدل در وی ناپدید
کام در وی ناروا صحت در او ناپایدار

سر در او ظرف صداع و دل در او عین بلا
گل در او اصل زکام و مل در او تخم خمار

مهر را خفاش دشمن شمع را پروانه خصم
جهل در دست تیغ و عقل را در پای خار

ماه را نقص محاق و مهر را ننگ کسوف
خاک را عیب زلازل چرخ را رنج دوار

نرگسش بیمار یابی لاله‌اش دل سوخته
غنچه‌اش دلتنگ بینی و بنفشه‌اش سوگوار

صبح او پرده در آمد، شام او وحشت‌فزای
ابر او بیلک گذار و برق او خنجر گذار

اندرو بی تهمتی سیمرغ متواری شده
وانگهی خیل کلنگان در قطار اندر قطار

اندرو طاوس با آن حسن با پای سیاه
پس کَشَف آن دست و پای زشت را کرده نگار

شیر را از مور صد زخم اینت انصاف جهان
پیل را از پشه صد رنج اینت عدل روزگار

شمع را هر روز مرگ و لاله را هر شب ذبول
باغ را هر سال عزل و ماه را هر مه سرار

از پی قصد من و تو موش همدست پلنگ
وز پی قتل من و تو چوب و آهن گشته یار

برخیز که موسم تماشاست
بخرام که روز باغ و صحراست

امروز بنقد عیش خوشدار
آن کیست کش اعتماد فرداست

می هست و سماع و آن دگر نیز
اسباب طرب همه مهیاست

گلرا چو مشاطه ماه باشد
گر جلوه کند سزد که زیباست

رنگ رخ لاله بس لطیفست
وان خال سیاه چشم بدراست

تا خیمه زدست در دلم دوست
ما را ز درون دل تماشاست

از خود بدرآی و شاد بنشین
کاین هستی ماست کافت ماست

جمال الدین عبدالرزاق اصفهانی

اگر چه دادِ سخن در زمانه من دادم
ستاره وار زمانه نمی دهد دادم

زمانه گرچه ز من یافته است روزی داد
چرا به من ندهد آنچه من بدو دادم

رهی نماند ز نظم سخن که نسپردم
دری نماند ز لفظ دری که نگشادم

به شعر من همه اهل زمانه دل شادند
چه اوفتاد مرا کز زمانه ناشادم

مرا ز طالع من دولتی نمی زاید
چه وقت بود ز طالع که من در او زادم

در این زمانه عزیزم به فضل و عز از من
غریب گشت چو در ذل غریب افتادم

به نظم و نثر نکو در زمانه یاد من است
چه کرده ام که سعادت نمی کند یادم

ستارگان که به فریادم از نحوستشان
چرا به گوش رضا نشنوند فریادم

چو آب دیده و خاک ره ار چه خوار شدم
ببین ز روی لطافت چو آتش و بادم

اگر ز روی لباسم خراب می بینی
خراب نیستم از روی فضل آبادم

از آن گهی که قدم در جهان نهادستم
دراین جهان قدمی شادمانه ننهادم

اگر چه پیش تو استاده ام چو شاگردان
ز راه علم و هنر در زمانه استادم

ندیده هیچ مرادی ز یار شیرین لب
به بیستون جفا مانده همچو فرهادم

چو در جهانم بی بهره از نعیم جهان
چو روزگار جهان از جهان برون بادم

چو حال من ز صروف جهان خلل پذرفت
ز حال خویش خبر در جهان فرستادم

ادیب صابر

گیتی که اولش عدم و آخرش فناست
در حقّ او گمان ثَبات و بقا خطاست

بنیاد چرخ بر سر آب است ازین قِبَل
پیوسته در تحرّک دوری چو آسیاست

مشکل‌تر این که گر به مَثَل دور روزگار
روزی دو مهلتی دهدت گویی آن بقاست

واثق مشو به عمر که در خواب غفلت است
آن کس که چار بالش ارکانش متکاست

چون طینتت ز محنت و حسرت سرشته‌اند
گر وَحش و طیر بر تو بگریند، هم رواست

نی،نی! ازین میانه تو مخصوص نیستی
در هر که بنگری به همین داغ مبتلاست

از ممکنات به ز مَلَک نیست هیچ کس
او هم اسیر دهشت درگاه کبریاست

وین آسمان که جوهر علوی است نام او
بنگر چگونه قامتش از بار غم دوتاست

خورشید را که مردمک چشم عالم است
تردامنی ابر سیه، مانع ضیاست

گردون خلاف عنصر و ظلمت نقیض نور
آتش عدو آب و زمین دشمن هواست

از سنگ گریه بین و مگو کان ترشح است
وز کوه ناله دان و مپندار کان صداست

دریا فتاده در تب لرز است روز و شب
طعم دهان و گزنه رویَش بدان گواست

پیل تمام خلقت محکم نهاد را
از نیش پشّه غصه بی حد و منتهاست

شیر ژیان که لاف به سر پنجه می زند
از دست مور در کف صد محنت و بلاست

وین یار نازنین که سَر انگشت می گزد
هم محنتی است گرنه تپیدنش از کجاست؟

کبک دری که قهقهه شوق می‌زند
آسیب قهر پنجه شاهینش در قفاست

طاووس میر خوبان با قید وحشت است
سیمرغ شاه مرغان در حبس انزواست

وین آدمی که زبدۀ ارکانش می‌نهند
پیوسته در کشاکش این چار اژدهاست

عقل است بر سر آمده از کاینات و او
هم پایمال شهوت و دست خوش هواست

حال نبات گرچه نگفتم برین مزاج
می دان و می گذر که ذُبول از پس نماست

ظهیر فاریابی

دانی چه موجب است که فرزند از پدر
منت نگیرد ار چه فراوان دهد عطا

یعنی در این جهان که محل حوادث است
در محنت وجود، تو افکنده ای مرا

ابن یمین

بر گذر ای دل غافل که جهان برگذر است
که همه کار جهان رنج دل و دردسر است

تا تو در ششدرهٔ نفس فرومانده شدی
مهره کردار دل تنگ تو زیر و زبر است

عمر بگذشت و به یک ساعته امید نماند
همچنان خواجه در اندیشهٔ بوک و مگر است

چند بر بوک و مگر مهره فروگردانی
که تو بس مفلسی و چرخ فلک پاک بر است

پرده بر خویش متن لعب پس پرده مکن
که پس پرده نشستی و جهان پرده‌در است

رو پی کار جهان گیر و جهان گیر جهان
که جهان گذران با تو به جان درگذر است

خاکساری که به خواری به جهان ننگرد او
بر سرش خاک که از خاک بسی خوارتر است

چند سایی به هوس تاج تکبر بر چرخ
که همه زیر زمین تا به زبر تاجور است

آنکه بر چرخ فلک سود سر خویش ز کبر
این زمان بین که چه سان زیر زمین پی سپر است

جملهٔ زیر زمین گر به حقیقت نگری
شکن طرهٔ مشکین و لب چون شکر است

چشم دل باز کن از مردمی و نیک بدانک
مردم چشم بتی است این که تو را رهگذر است

فکر کن یکدم و بر خاک به خواری مگذر
که همه مغز زمین تشنه ز خون جگر است

در دل خاک ز بس خون دل تازه که هست
نیست آن لاله که از خاک دمد خون‌تر است

شکم خاک پر از خون دل سوختگان است
باز کن چشم اگر چشم تو صاحب نظر است

از سر درد و دریغ از دل هر ذرهٔ خاک
خون فرو می‌چکد و خواجه چنین بی‌خبر است

هر گیاهی که ز خاکی دمد و هر برگی
گر بدانی ز دلی درد و دریغی دگر است

از درون دل پر حسرت هر خفته چنانک
آه و فریاد همی آید و گوش تو کر است

تو چنان فارغی و باز نیندیشی هیچ
که اجل در پی و عمر تو چنین برگذر است

شد بناگوش تو از پنبه کفن‌پوش و هنوز
پنبهٔ غفلت و پندار به گوش تو در است

روز پیری همه کس به شود ای پیر خرف
بچه طبعی تو و اکنون است که وقت سفر است

چو به هفتاد بیفتادی و این نیست عجب
عجب این است که این نفس تو هر دم بتر است

غرهٔ مال جهان گشتی و معذوری از آنک
زندگی دل مغرور تو از سیم و زر است

چو حیات تو به سیم است پس از عمر مگوی
که حیات تو به نزدیک خرد مختصر است

عمرت ار کم شد و بگذشت چه باک است ازین
عمر گو کم شو اگر سیم و زرت بیشتر است

بیشتر جان کن و زر جمع کن و فارغ باش
که همه سیم و زر و مال بار سفر است

شرم بادت که نمی‌دانی و آگاه نه‌ای
که درین راه و درین بادیه چندین خطر است

ای دریغا که همه عمر تو در عشوه گذشت
کیست کامروز چو تو عشوه‌ده و عشوه‌خر است

تو چنین خفته و همراه تو از پیش شده
تو چنین غافل و عمر تو چو مرغی به پر است

مغز پالودی و بر هیچ نه در خواب شدی
گوییا لقمهٔ هر روزه تو مغز خر است

ای فروماندهٔ خود چند بدارد آخر
استخوانی دو که در چنگ قضا و قدر است

تو کفی خاکی و پر باد هوا داری سر
باد پندار تو را خاک لحد کارگر است

عطار نیشابوری

هرکه او یکدم ز مرگ اندیشه داشت

چون تواند ظلم کردن پیشه داشت

مصیبت نامه عطار، بخش چهارم

وعدهٔ این چرخ همه باد بود
وعده رطب کرد و فرستاد تود

باد شمر کار جهان را که نیست
تار جهان را به جز از باد پود

دانا داند که ندارد به طبع
آتش او جز که ز بیداد دود

زود بیفگن ز دلت بند آز
تا شوی از بندگی آزاد زود

بار خدايا اگر ز روی خدايی
طينت انسان همه جميل سرشتی

چهره رومی و صورت حبشی را
مايه خوبی چه بود و علت زشتی؟

طلعت هند و روی ترك چرا شد
همچو دل دوزخی و روی بهشتی؟

از چه سعيد اوفتاد و از چه شقی شد
زاهد محرابی و كشيش كنشتی؟

چيست خلاف اندر آفرينش عالم
چون همه را دايه و مشاطه تو گشتی؟

نعمت منعم چراست دريا دريا؟
محنت مفلس چراست كشتی كشتی؟

ناصرخسرو








برگرفته از کتاب ضرب المثل های منظوم فارسی، نوشته محمدعلی حقیقت سمنانی

قمری جرجانی:

جهان ما به مَثَل می شده ست و ما میخوار
خوشیش بسته به تلخی و خرّمی به خمار

جهان ما بد و نیک است و بدش بیش از نیک
گل ایچ نیست ابی خار و هست بی گل خار

برگرفته از کتاب پیشاهنگان شعر پارسی، به کوشش دکتر محمد دبیر سیاقی

به مویی بسته صبرم، نغمهٔ تارست پنداری
دلم از «هیچ» می‌رنجد، دل یارست پنداری

به تحریک نسیمی خاطرم آشفته می‌گردد
به خودرایی سر زلفین دلدارست پنداری

نه پندم می‌دهد سودی نه کارم راست بهبودی
دلی دارم که هر امسال او پارست پنداری

ننوشم تا قدح بر من دری از غیب نگشاید
کلید روزنم در دست خمّارست پنداری

چنانم با سر زلف صنم سر رشته محکم شد
که رگ‌های تنم پیوند زنّارست پنداری

به نوعی طعن مردم را هدف گشتم که دامانم
ز سنگ کودکان دامان کهسارست پنداری

فلک را دیده‌ها بر هم نمی‌آید شب از کینم
چنان هشیار می‌خوابد که بیدارست پنداری

غم خونخوار نوعی در قفای جانم افتاده
که او را در جهان با من همین کارست پنداری

«نظیری» بوالعجب شیرین و نازک نکته می‌آری
تو را شکّر به خرمن، گل به خروارست پنداری

نظیری نیشابوری

1 پسندیده

از نالهٔ عاشق چه خبر بوالهوسی را
آری خبر از درد کسی نیست کسی را
هر خیره سری چاشنی درد نداند
از مائدهٔ عشق، چه قسمت مگسی را
زخم دل نالان مرا، چاره محال است
مرهم چه نهی سینهٔ چاک جرسی را؟
شرمندهٔ یک بوسه نیم زان لب جان بخش
هرگز نپذیرفت ز ما، ملتمسی را
گلگشت چمن گر به زغن گشت مسلّم
در بسته به ما داد محبت قفسی را
رفتند چو باد سحری، خرده شناسان
چون گل به دعا می طلبم، همنفسی را
با پردهٔ گوشی، نشود ساز خروشم
در خاک برم حسرت فریاد رسی را
با سفله، سری همّت آزاده ندارد
هرگز گل دستار نسازیم خسی را
رفته ست حزین از گرهت تا زده ای دم
حیف است غنیمت نشماری نفسی را

حزین لاهیجی

1 پسندیده