شعر پروین اعتصامی برای سنگ مزارش:
اینکه خاک سیهش بالین است
اختر چرخ ادب پروین استگرچه جز تلخی از ایام ندید
هر چه خواهی سخنش شیرین استصاحب آنهمه گفتار امروز
سائل فاتحه و یاسین استدوستان به که ز وی یاد کنند
دل بیدوست دلی غمگین استخاک در دیده بسی جان فرساست
سنگ بر سینه بسی سنگین استبیند این بستر و عبرت گیرد
هر که را چشم حقیقتبین استهر که باشی و به هر جا برسی
آخرین منزل هستی این استآدمی هر چه توانگر باشد
چو بدین نقطه رسد مسکین استاندر آنجا که قضا حمله کند
چاره تسلیم و ادب تمکین استزادن و کشتن و پنهان کردن
دهر را رسم و ره دیرین استخرم آن کس که در این محنتگاه
خاطری را سبب تسکین است
بوی بهار می دهد باد صبا ز هر طرف
سبزه دمید عیش کن ساغر می منه ز کفموسم تاب خانه رفت از پی گل به باغ رو
بر لب جویبار بر شیشه ی می ز طاق و رفپیش که سر نهی به گل باده بخور به پای گل
گر ز جهود بایدت کرد یکی به ده سلفدامن دوستان مده گر برود سرت ز دست
بخت مران چو من ز در عمر مکن چو من تلفتا نخوری به جای مل خون جگر به وقت گل
سینه مکن چنان که من تیر فراق را هدفمن به کدام دلخوشی می خورم و طرب کنم
کز پس و پیش خاطرم لشگر غم کشیده صفهست غم جهان مگر وقف دل خراب من
مادر روز و شب نزاد از پی غم چو من خلفالحذر از دم صبا زان که درو زد آتشی
آه نزاری نزار از نفس سموم تف
حکیم نزاری قهستانی
خانه دلتنگ غروبی خفه بود
مثل امروز که تنگ است دلم
پدرم گفت چراغ
و شب از شب پُر شد
من به خود گفتم
یک روز گذشت
مادرم آه کشید
زود برخواهد گشت
ابری آهسته به چشمم لغزید
و سپس خوابم برد
که گمان داشت که هست این همه درد
در کمین دل آن کودک خرد؟
آری آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم معنی هرگز را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟
هوشنگ ابتهاج
کمال الدین اسماعیل، کشته شده در یورش مغول:
کس نیست که تا بر وطن خود گرید
بر حال تباه مردم بد گرید
دی بر سر مرده ای دو صد شیون بود
امروز یکی نیست که بر صد گرید
ما گریه کنان بر سر خاک پدران
زین غم که شدند ازین جهان گذران
در زیر زمین هم پدران میگریند
بر تلخی این زندگی ما پسران
اهلی شیرازی
دوباره میسازمت وطن!
دوباره میسازمت وطن!
اگر چه با خشت جان خویش
ستون به سقف تو می زنم،
اگر چه با استخوان خویش
دوباره می بویم از تو گُل،
به میل نسل جوان تو
دوباره می شویم از تو خون،
به سیل اشک روان خویشدوباره ، یک روز آشنا،
سیاهی از خانه میرود
به شعر خود رنگ می زنم،
ز آبی آسمان خویش
اگر چه صد ساله مرده ام،
به گور خود خواهم ایستاد
که بردَرَم قلب اهرمن،
ز نعره ی آنچنان خویشکسی که « عظم رمیم» را
دوباره انشا کند به لطف
چو کوه می بخشدم شکوه،
به عرصه ی امتحان خویش
اگر چه پیرم ولی هنوز،
مجال تعلیم اگر بُوَد،
جوانی آغاز می کنم
کنار نوباوگان خویشحدیث حب الوطن ز شوق
بدان روش ساز می کنم
که جان شود هر کلام دل،
چو برگشایم دهان خویش
هنوز در سینه آتشی،
بجاست کز تاب شعله اش
گمان ندارم به کاهشی،
ز گرمی دمان خویش
دوباره می بخشی ام توان،
اگر چه شعرم به خون نشست
دوباره می سازمت به جان،
اگر چه بیش از توان خویش
سیمین بهبهانی
عبرت نائینی
ای برادر دل بی غم نه تو داری و نه من
غیر غم مونس و همدم نه تو داری و نه منآنچه آماده از آن میشود اسباب نشاط
زر و سیم است که آن هم نه تو داری و نه مننه به کم شاد و نه آسوده ز افزون طلبی
لا جرم خاطر خرم نه تو داری و نه من
سحرگه مطربی زد این ترانه
که این دنیا فسونست و فسانهنباشد جای عیش این محنت آباد
ندارد شهد آسایش زمانهبده ساقی شرابی معرفت سوز
بزن مطرب نوای عاشقانهنهادن در زمانه نام نیکو
بود تفسیر عمر جاودانهچو نی برخیزد از دل ناله زار
زند چون چنگ بر زلف تو شانهبیا با ما شبی خوش باش تا روز
دویی بگذار و با ما شو یگانهبرفت آن سرو سیم اندام و گردید
دل “عبرت” به دنبالش روانه
مکن از برم جدایی، مرو از کنارم امشب
که نمیشکیبد از تو دل بیقرارم امشبز طرب نماند باقی، که مرا تو هم وثاقی
چو لب تو گشت ساقی نکند خمارم امشبچه زنی صلای رفتن؟ چو نماند پای رفتن
چه کنی هوای رفتن؟ که نمیگذارم امشببه رخم چو بر گشادی در وعدها که دادی
نه شگفت اگر به شادی نفسی برآرم امشبچو شدم وصال روزی، به توقعم چه سوزی؟
چه شود که بر فروزی دل سوگوارم امشب؟گل بخت شد شکفته، که شوم چو بخت خفته
که تو دادهای نهفته بر خویش بارم امشباگر از هزار دستم، بکشند خوار و پستم
چو یکی همی پرستم، چه غم از هزارم امشبدگر آرزو نجویم، پی آرزو نپویم
همه از تو شکر گویم، که تویی شکارم امشبدل اوحدی تو داری، چو نمیدهی بیاری
نکنم به ترک زاری، که ز عشق زارم امشب
اوحدی مراغه ای
شرابخانه بهشت است و یار حور من است
بهشت و حور دگر جستن از قصور من استبیار می که من از خویشتن پریشانم
مرا ز خویش چو غیبت فتد حضور من استمن از تجمل دنیا نمیشوم مغرور
که هر متاع که او میدهد غرور من استوجود غیر نباشد روا درون دلم
مجالِ غیرِ تو کی در دل غیور من استشود چو کاه اگر بار خود نهم بر کوه
غبار هجر که در خاطر صبور من استز دامن تر خود کف همیزنم بر روی
چو بحر تلخی کامم ز بخت شور من استز هجر دیدهٔ ناصر رمد گرفت چه باک
غبار خاک سر کوی او ضرور من است
غم عالم مخور ای دل، که عالم غم نمیارزد
به غمگین گشتن یک دل، همه عالم نمیارزددو روز عمر در عالم، چه باید خورد چندین غم
که اندوه فراوانش به عمر کم نمیارزدمخور تیغ جفای او، به بوی مرهم لطفش
که زخم سوزنی از وی به صد مرهم نمیارزدبه یک جو گر سعود مشتری را چرخ بفروشد
نباید مشتری گشتن، که یک جو هم نمیارزدپری و آدمی در دست و مرغ و باد در فرمان
بر انگشت سلیمان زحمت خاتم نمیارزداگر هر آدمی را هشت جنت میشود حاصل
به یک زلت که صادر گشت از آدم نمیارزدنشاید تازه رو بودن، به آب دیگران ناصر
که خندان گشتنِ گل، گریهٔ شبنم نمیارزد
ناصر بخارایی
ساقی بیار باده که عید صیام شد
آن به که بود مانع رندی تمام شددر ده قدح ز اول روزم که بعد ازین
حاجت بدان نماند که گویند شام شدامروز هر که خدمت معشوق و می کند
بختش کمینه چاکر و دولت غلام شدبس خرقه که بود به دکان میفروش
تسبیح و جامه در گرو نقل و جام شدبا زاهدان مگوی ز مستی و ذوق عشق
بر عاشقان حلال و بر ایشان حرام شددر روی خوب گرچه تأمل مباح نیست
امکان رخصت است به نیت چو عام شداز اهل عشق ننگ ندارد کسی کمال
جز ناکسی که در پی ناموسی و نام شد
کمال خجندی
ساقی بیا و باده ده اکنون که فرصت است
مطرب بزن ترانه که فرصت غنیمت استچشمم به روی شاهد و گوشم به بانگ چنگ
ای پندگو برو که نه جای نصیحت استجان مرا ز مرهم راحت نشان مپرس
کز عاشقی نصیبه او داغ محنت استپیکان آبدار که آید ز دست دوست
بر عاشقان سوخته باران رحمت استزان دم که سرفکند بر آن آستان مرا
بر گردنم ز تیغ تو صد بار منت استهر سفله پی به گنج قناعت کجا برد
این نقد در خزینه ارباب همت استز ابنای دهر وقت کسی خوش نمی شود
خوش وقت آن که معتکف کنج عزلت استجامی به جست و جو نتوان وصل دوست یافت
موقوف وقت باش که این کار دولت است
عبدالرحمن جامی
گر چه مستیم و خرابیم چو شبهای دگر
باز کن ساقی مجلس سر ِ مینای دگرامشبی را که در آنیم غنیمت شمریم
شاید ای جان نرسیدیم به فردای دگرمست مستم ، مشکن قدر خود ای پنجه غم
من به میخانهام امشب تو برو جای دگرچه به میخانه چه محراب حرامم باشد
گر بهجز عشق توام هست تمنای دگرتا روم از پی یار دگری می باید
جز دل من دلی وجز تو دلارای دگرنشینده است گلی بوی تو ای غنچه ناز
بوده ام ورنه بسی همدم گلهای دگرتو سیه چشم چو آئی به تماشای چمن
نگذاری به کسی چشم تماشای دگرباده پیش آر که رفتند از این مکتب راز
اوستادان و فزودند معمای دگراین قفس را نبود روزنی ای مرغ پریش
آرزو ساخته بستان طرب زای دگرگر بهشتی است رخ تست نگارا که در آن
می توان کرد به هر لحظه تماشای دگراز تو زیبا صنم اینقدر جفا زیبا نیست
گیرم این دل نتوان داد به زیبای دگرمی فروشان همه دانند “عمادا” که بود
عاشقان را حرم و دیر و کلیسای دگر
عماد خراسانی
تا توانی مده از کف به بهار ای ساقی
لب جوی و لب جام و لب یار ای ساقی!نوبهارست و گل و سبزه و ما عمر عزیز
میگذاریم به غفلت مگذار ای ساقی!موسم گل نبود توبه عشاق درست
توبه یعنی چه بیا باده بیار ای ساقی!اگر از روز شمارست سخن روز شمار
چون منی را که در آرد به شمار ای ساقی!شاهد و باغ و گل و مل همه خوبند ولی
یار خوش خوشتر ازین هر سه چهار ای ساقی!آید از بوی سمن بوی بهشت ای عارف
خیزد از رنگ چمن نقش نگار ای ساقی!جام نوشین تو تا پر می لعل است مدام
میکشد جام تو ما را به خمار ای ساقی!بینوایم غزلی نو بنواز ای سلمان
در خمارم قدحی نو زخم آرای ساقی!
نو بهار است ای صنم، عیش بهار آغاز کن
ساخت برگ گل صبا، برگ صبوحی ساز کنغنچه مستور در بستان ورق را باز کرد
عارفا از نام مستوری ورق را باز کنگر شرابی میخوری، با نرگس مخمور خور
ور حریفی میکنی، با بلبل دمساز کنلاله و نرگس به هم جام صبوحی میکشند
صبح خیزان چمن را مطربا آواز کنراستی بستان مقام دلنوازست این زمان
خوش نوایی در مقام دلنواز آغاز کنمیدهند آوازه گل بلبلان خیز ای صبا!
از دهان غنچه رو در گوش ساقی راز کنباد جان میبازد ای گل در هوایت گر تو نیز
خردهای داری نثار عاشق جانباز کناز سر نازست مایل بر لب جو قد سرو
سرو قدا بر لب جو، میل سرو ناز کنباش فارغ بال اگر چون بلبلی ز ارباب بال
مست و عاشق در هوای گلرخی پرواز کن
سلمان ساوجی
دریغ عمر که بیهوده صرف شد هی هی
من و شبی و زمانی و لحظه ای بی میبه دست خود که کند با خود این که من کردم
کهای توبهام آخر ز احمقی تا کیقسم نخورده و عهدی نکردهام وانک
گواه قاضی شهرست هان بپرس از ویوجودِ من متعلّق به جام می بودهست
چنان که ذرّه به نور و چنان که نور به فیبه جست و جویِ می افتاده بودهام همه عمر
چو رعد کوی به کوی و چو قیس حی بر حیگرفته شارع خمخانه پیش دشمن و دوست
زبان گشاده به نفرین و آفرین از پیچهگونه توبه ز می کردن ای مسلمانان
ز می که قوتِ روان است و قوّت رگ و پیهمه گلابِ معنبر چکد ز ابر بهار
گر از ترشّحِ می بر صبا نشیند خویهمه سعادتِ میخوارگان که کرده ستند
به دستِ جود و سخا فرشِ صیتِ حاتم طینزاریا چو نیی مردِ توبه مردانه
می مغانه خور و غم مخور به ادنی شی
بادِ بهار می وزد بادۀ خوش گوار کو
بویِ بنفشه می دَمَد ساقیِ گل عذار کوپردۀ نام و ننگِ من در سرِ بانگِ چنگ شد
تا رگِ چنگ برکشد مطربِ پرده دار کوتنگ و سبویِ باز بین دیگِ سه پایه واطلب
هر چه بود ز بیش و کم ماحضری بیار کوهم به کنارم افکند کشتیِ می ز بحرِ غم
تا به میان در افکنم کشتیِ می کنار کونقدِ حیات صرف شد در سرِ نسیه ای مگر
تا به مرادِ دل رسد مهلتِ روزگار کونقدِ حیات مختصر در سرِ انتظار شد
حاصلِ یک نظر مرا زین همه انتظار کوجان و دلم فدایِ او هر دو جهان برایِ او
یک دلِ باخبر کجا یک قدم استوار کوباغ و سرا و بوستان اسب و قبا و سیم و زر
دولت و عزّت و شرف این همه هست یار کوگفت پدر نزاریا بیش مده ز دست دل
گفتمش ای پدر مرا بیش و کم اختیار کوگر چه ز کُنجِ عافیت باز برون نیامدی
با تو قرار داده ام لیک مرا قرار کو
نزاری قهستانی
من مستم و دل خراب جان تشنه و ساغر آب
برخیز و بده شراب بنشین و بزن ربابای شام تو بر سحر وی شور تو در شکر
در سنبله ات قمر در عقربت آفتاببر مشک مزن گره بر آب مکش زره
یا ترک خطا بده یا روی ز ما متابدر بر رخ ما مبند بر گریه ی ما مخند
بگشای زمه کمند بردار زرخ نقابمن بنده ام و تو شاه من ابر سیه تو ماه
من آه زنم تو راه من ناله کنم تو خوابای فتنه ی صبح خیز آمد گه صبح خیز
در جام عقیق ریز آن باده ی لعل نابآمد گه طوف و گشت بخرام بسوی دشت
چون دور بقا گذشت بگذر زره عتابعطار چمن صباست پیراهن گل قباست
تقوی و ورع خطاست مستی و طرب صوابدُردیکش ازین سپس و ندیشه مکن ز کس
فرصت شمر این نفس با همنفسان شرابخواجو می ناب خواه چون تشنهای آب خواه
از دیده شراب خواه و ز گوشهٔ دل کباب
گفتا تو از کجایی کآشفته مینمایی
گفتم منم غریبی از شهر آشناییگفتا سر چه داری کز سر خبر نداری
گفتم بر آستانت دارم سر گداییگفتا کدام مرغی کز این مقام خوانی
گفتم که خوشنوایی از باغ بینواییگفتا ز قید هستی رو مست شو که رستی
گفتم به مِیپرستی جُستم ز خود رهاییگفتا جوی نیرزی گر زهد و توبه ورزی
گفتم که توبه کردم از زهد و پارساییگفتا به دلربایی ما را چگونه دیدی
گفتم چو خرمنی گل در بزم دلرباییگفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم
گفتم به از ترنجی لیکن بدست ناییگفتا چرا چو ذرّه با مهر عشق بازی
گفتم از آن که هستم سرگشتهای هواییگفتا بگو که خواجو در چشم ما چه بیند
گفتم حدیث مستان سرّی بود خدایی
خواجوی کرمانی
ز دو دیده خون فشانم، ز غمت شب جدایی
چه کنم؟ که هست اینها گل خیر آشناییهمه شب نهادهام سر، چو سگان، بر آستانت
که رقیب در نیاید به بهانهٔ گداییمژهها و چشم یارم به نظر چنان نماید
که میان سنبلستان چرد آهوی ختاییدرِ گلسِتان چشمم ز چه رو همیشه باز است؟
به امید آنکه شاید تو به چشم من درآییسر برگ گل ندارم، به چه رو روم به گلشن؟
که شنیدهام ز گلها همه بوی بیوفاییبه کدام مذهب است این؟ به کدام ملت است این؟
که کشند عاشقی را، که تو عاشقم چرایی؟به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند
که برون در چه کردی، که درون خانه آیی؟به قمارخانه رفتم، همه پاکباز دیدم
چو به صومعه رسیدم همه زاهد ریاییدر دیر میزدم من، که یکی ز در در آمد
که: درآ، درآ، عراقی، که تو خاص از آن مایی
فخرالدین عراقی
الحذار ای غافلان زین وحشت آباد الحذار
الفرار ای عاقلان زین دیو مردم الفرارای عجب دلتان بنگرفت و نشد جانتان ملول
زین هواهای عفن وین آبهای ناگوارعرصهای نادلگشا و بقعهای نادلپذیر
قرصهای ناسودمند و شربتی ناسازگارمرگ در وی حاکم و آفات در وی پادشاه
ظلم در وی قهرمان و فتنه در وی پیشکارامن در وی مستحیل و عدل در وی ناپدید
کام در وی ناروا صحت در او ناپایدارسر در او ظرف صداع و دل در او عین بلا
گل در او اصل زکام و مل در او تخم خمارمهر را خفاش دشمن شمع را پروانه خصم
جهل در دست تیغ و عقل را در پای خارماه را نقص محاق و مهر را ننگ کسوف
خاک را عیب زلازل چرخ را رنج دوارنرگسش بیمار یابی لالهاش دل سوخته
غنچهاش دلتنگ بینی و بنفشهاش سوگوارصبح او پرده در آمد، شام او وحشتفزای
ابر او بیلک گذار و برق او خنجر گذاراندرو بی تهمتی سیمرغ متواری شده
وانگهی خیل کلنگان در قطار اندر قطاراندرو طاوس با آن حسن با پای سیاه
پس کَشَف آن دست و پای زشت را کرده نگارشیر را از مور صد زخم اینت انصاف جهان
پیل را از پشه صد رنج اینت عدل روزگارشمع را هر روز مرگ و لاله را هر شب ذبول
باغ را هر سال عزل و ماه را هر مه سراراز پی قصد من و تو موش همدست پلنگ
وز پی قتل من و تو چوب و آهن گشته یار
برخیز که موسم تماشاست
بخرام که روز باغ و صحراستامروز بنقد عیش خوشدار
آن کیست کش اعتماد فرداستمی هست و سماع و آن دگر نیز
اسباب طرب همه مهیاستگلرا چو مشاطه ماه باشد
گر جلوه کند سزد که زیباسترنگ رخ لاله بس لطیفست
وان خال سیاه چشم بدراستتا خیمه زدست در دلم دوست
ما را ز درون دل تماشاستاز خود بدرآی و شاد بنشین
کاین هستی ماست کافت ماست
جمال الدین عبدالرزاق اصفهانی
اگر چه دادِ سخن در زمانه من دادم
ستاره وار زمانه نمی دهد دادمزمانه گرچه ز من یافته است روزی داد
چرا به من ندهد آنچه من بدو دادمرهی نماند ز نظم سخن که نسپردم
دری نماند ز لفظ دری که نگشادمبه شعر من همه اهل زمانه دل شادند
چه اوفتاد مرا کز زمانه ناشادممرا ز طالع من دولتی نمی زاید
چه وقت بود ز طالع که من در او زادمدر این زمانه عزیزم به فضل و عز از من
غریب گشت چو در ذل غریب افتادمبه نظم و نثر نکو در زمانه یاد من است
چه کرده ام که سعادت نمی کند یادمستارگان که به فریادم از نحوستشان
چرا به گوش رضا نشنوند فریادمچو آب دیده و خاک ره ار چه خوار شدم
ببین ز روی لطافت چو آتش و بادماگر ز روی لباسم خراب می بینی
خراب نیستم از روی فضل آبادماز آن گهی که قدم در جهان نهادستم
دراین جهان قدمی شادمانه ننهادماگر چه پیش تو استاده ام چو شاگردان
ز راه علم و هنر در زمانه استادمندیده هیچ مرادی ز یار شیرین لب
به بیستون جفا مانده همچو فرهادمچو در جهانم بی بهره از نعیم جهان
چو روزگار جهان از جهان برون بادمچو حال من ز صروف جهان خلل پذرفت
ز حال خویش خبر در جهان فرستادم
ادیب صابر
گیتی که اولش عدم و آخرش فناست
در حقّ او گمان ثَبات و بقا خطاستبنیاد چرخ بر سر آب است ازین قِبَل
پیوسته در تحرّک دوری چو آسیاستمشکلتر این که گر به مَثَل دور روزگار
روزی دو مهلتی دهدت گویی آن بقاستواثق مشو به عمر که در خواب غفلت است
آن کس که چار بالش ارکانش متکاستچون طینتت ز محنت و حسرت سرشتهاند
گر وَحش و طیر بر تو بگریند، هم رواستنی،نی! ازین میانه تو مخصوص نیستی
در هر که بنگری به همین داغ مبتلاستاز ممکنات به ز مَلَک نیست هیچ کس
او هم اسیر دهشت درگاه کبریاستوین آسمان که جوهر علوی است نام او
بنگر چگونه قامتش از بار غم دوتاستخورشید را که مردمک چشم عالم است
تردامنی ابر سیه، مانع ضیاستگردون خلاف عنصر و ظلمت نقیض نور
آتش عدو آب و زمین دشمن هواستاز سنگ گریه بین و مگو کان ترشح است
وز کوه ناله دان و مپندار کان صداستدریا فتاده در تب لرز است روز و شب
طعم دهان و گزنه رویَش بدان گواستپیل تمام خلقت محکم نهاد را
از نیش پشّه غصه بی حد و منتهاستشیر ژیان که لاف به سر پنجه می زند
از دست مور در کف صد محنت و بلاستوین یار نازنین که سَر انگشت می گزد
هم محنتی است گرنه تپیدنش از کجاست؟کبک دری که قهقهه شوق میزند
آسیب قهر پنجه شاهینش در قفاستطاووس میر خوبان با قید وحشت است
سیمرغ شاه مرغان در حبس انزواستوین آدمی که زبدۀ ارکانش مینهند
پیوسته در کشاکش این چار اژدهاستعقل است بر سر آمده از کاینات و او
هم پایمال شهوت و دست خوش هواستحال نبات گرچه نگفتم برین مزاج
می دان و می گذر که ذُبول از پس نماست
ظهیر فاریابی
دانی چه موجب است که فرزند از پدر
منت نگیرد ار چه فراوان دهد عطایعنی در این جهان که محل حوادث است
در محنت وجود، تو افکنده ای مرا
ابن یمین
بر گذر ای دل غافل که جهان برگذر است
که همه کار جهان رنج دل و دردسر استتا تو در ششدرهٔ نفس فرومانده شدی
مهره کردار دل تنگ تو زیر و زبر استعمر بگذشت و به یک ساعته امید نماند
همچنان خواجه در اندیشهٔ بوک و مگر استچند بر بوک و مگر مهره فروگردانی
که تو بس مفلسی و چرخ فلک پاک بر استپرده بر خویش متن لعب پس پرده مکن
که پس پرده نشستی و جهان پردهدر استرو پی کار جهان گیر و جهان گیر جهان
که جهان گذران با تو به جان درگذر استخاکساری که به خواری به جهان ننگرد او
بر سرش خاک که از خاک بسی خوارتر استچند سایی به هوس تاج تکبر بر چرخ
که همه زیر زمین تا به زبر تاجور استآنکه بر چرخ فلک سود سر خویش ز کبر
این زمان بین که چه سان زیر زمین پی سپر استجملهٔ زیر زمین گر به حقیقت نگری
شکن طرهٔ مشکین و لب چون شکر استچشم دل باز کن از مردمی و نیک بدانک
مردم چشم بتی است این که تو را رهگذر استفکر کن یکدم و بر خاک به خواری مگذر
که همه مغز زمین تشنه ز خون جگر استدر دل خاک ز بس خون دل تازه که هست
نیست آن لاله که از خاک دمد خونتر استشکم خاک پر از خون دل سوختگان است
باز کن چشم اگر چشم تو صاحب نظر استاز سر درد و دریغ از دل هر ذرهٔ خاک
خون فرو میچکد و خواجه چنین بیخبر استهر گیاهی که ز خاکی دمد و هر برگی
گر بدانی ز دلی درد و دریغی دگر استاز درون دل پر حسرت هر خفته چنانک
آه و فریاد همی آید و گوش تو کر استتو چنان فارغی و باز نیندیشی هیچ
که اجل در پی و عمر تو چنین برگذر استشد بناگوش تو از پنبه کفنپوش و هنوز
پنبهٔ غفلت و پندار به گوش تو در استروز پیری همه کس به شود ای پیر خرف
بچه طبعی تو و اکنون است که وقت سفر استچو به هفتاد بیفتادی و این نیست عجب
عجب این است که این نفس تو هر دم بتر استغرهٔ مال جهان گشتی و معذوری از آنک
زندگی دل مغرور تو از سیم و زر استچو حیات تو به سیم است پس از عمر مگوی
که حیات تو به نزدیک خرد مختصر استعمرت ار کم شد و بگذشت چه باک است ازین
عمر گو کم شو اگر سیم و زرت بیشتر استبیشتر جان کن و زر جمع کن و فارغ باش
که همه سیم و زر و مال بار سفر استشرم بادت که نمیدانی و آگاه نهای
که درین راه و درین بادیه چندین خطر استای دریغا که همه عمر تو در عشوه گذشت
کیست کامروز چو تو عشوهده و عشوهخر استتو چنین خفته و همراه تو از پیش شده
تو چنین غافل و عمر تو چو مرغی به پر استمغز پالودی و بر هیچ نه در خواب شدی
گوییا لقمهٔ هر روزه تو مغز خر استای فروماندهٔ خود چند بدارد آخر
استخوانی دو که در چنگ قضا و قدر استتو کفی خاکی و پر باد هوا داری سر
باد پندار تو را خاک لحد کارگر است
عطار نیشابوری
هرکه او یکدم ز مرگ اندیشه داشت
چون تواند ظلم کردن پیشه داشت
مصیبت نامه عطار، بخش چهارم
وعدهٔ این چرخ همه باد بود
وعده رطب کرد و فرستاد تودباد شمر کار جهان را که نیست
تار جهان را به جز از باد پوددانا داند که ندارد به طبع
آتش او جز که ز بیداد دودزود بیفگن ز دلت بند آز
تا شوی از بندگی آزاد زود
بار خدايا اگر ز روی خدايی
طينت انسان همه جميل سرشتیچهره رومی و صورت حبشی را
مايه خوبی چه بود و علت زشتی؟طلعت هند و روی ترك چرا شد
همچو دل دوزخی و روی بهشتی؟از چه سعيد اوفتاد و از چه شقی شد
زاهد محرابی و كشيش كنشتی؟چيست خلاف اندر آفرينش عالم
چون همه را دايه و مشاطه تو گشتی؟نعمت منعم چراست دريا دريا؟
محنت مفلس چراست كشتی كشتی؟
ناصرخسرو
قمری جرجانی:
جهان ما به مَثَل می شده ست و ما میخوار
خوشیش بسته به تلخی و خرّمی به خمارجهان ما بد و نیک است و بدش بیش از نیک
گل ایچ نیست ابی خار و هست بی گل خار
برگرفته از کتاب پیشاهنگان شعر پارسی، به کوشش دکتر محمد دبیر سیاقی
به مویی بسته صبرم، نغمهٔ تارست پنداری
دلم از «هیچ» میرنجد، دل یارست پنداری
به تحریک نسیمی خاطرم آشفته میگردد
به خودرایی سر زلفین دلدارست پنداری
نه پندم میدهد سودی نه کارم راست بهبودی
دلی دارم که هر امسال او پارست پنداری
ننوشم تا قدح بر من دری از غیب نگشاید
کلید روزنم در دست خمّارست پنداری
چنانم با سر زلف صنم سر رشته محکم شد
که رگهای تنم پیوند زنّارست پنداری
به نوعی طعن مردم را هدف گشتم که دامانم
ز سنگ کودکان دامان کهسارست پنداری
فلک را دیدهها بر هم نمیآید شب از کینم
چنان هشیار میخوابد که بیدارست پنداری
غم خونخوار نوعی در قفای جانم افتاده
که او را در جهان با من همین کارست پنداری
«نظیری» بوالعجب شیرین و نازک نکته میآری
تو را شکّر به خرمن، گل به خروارست پنداری
نظیری نیشابوری
از نالهٔ عاشق چه خبر بوالهوسی را
آری خبر از درد کسی نیست کسی را
هر خیره سری چاشنی درد نداند
از مائدهٔ عشق، چه قسمت مگسی را
زخم دل نالان مرا، چاره محال است
مرهم چه نهی سینهٔ چاک جرسی را؟
شرمندهٔ یک بوسه نیم زان لب جان بخش
هرگز نپذیرفت ز ما، ملتمسی را
گلگشت چمن گر به زغن گشت مسلّم
در بسته به ما داد محبت قفسی را
رفتند چو باد سحری، خرده شناسان
چون گل به دعا می طلبم، همنفسی را
با پردهٔ گوشی، نشود ساز خروشم
در خاک برم حسرت فریاد رسی را
با سفله، سری همّت آزاده ندارد
هرگز گل دستار نسازیم خسی را
رفته ست حزین از گرهت تا زده ای دم
حیف است غنیمت نشماری نفسی را
حزین لاهیجی









