شعر الهام بخش

عشقت چو درآمد ز درم، صبر به در شد
احوالِ دلم باز دگرباره دگر شد

عهدی بُد و دوری که مرا صبر و دلی بود
آن عهد به پای آمد و آن دور به سر شد

تا صاعقهٔ عشقِ تو در جانِ من افتاد
از واقعهٔ من همه آفاق خبر شد

تا باد، دو زلفینِ تو را زیر و زبر کرد
از آتشِ غیرت دلِ من زیر و زبر شد

در حسرتِ روزی، که شود وصلِ تو «روزی»
روزم همه تاریک بر امّیدِ «مگر» شد

بد بود مرا حال، بر آن شکر نکردم
تا لاجرم آن حال که بد بود، بتر شد

هان ای دلِ خاقانی، خرسند همی باش
بر هرچه خداوند قضا راند، قدر شد

خاقانی

1 پسندیده

همه آفاق گرفته‌ست صدای سخنم
تو از این طرف نبندی که ببندی دهنم

راست در قصدِ سر و چشمِ کج‌اندازان است
نه عجب گر بهراسند ز تیغ سخنم

آستینی نگرفتم که ببوسم دستی
بوسه گر دست دهد بر قدمِ دوست زنم

باش تا یوسفم از چاه برآید بر گاه
کآوَرَد روشنی دیده ازآن پیرهنم

نتوان عاشق فرزانه به افسانه فریفت
من به هیچ آیه و افسون دل از او بر نکنم

نه چراغی است دل من که به بادی میرد
دم به دم تازه شود آتش عشقِ کهنم

برس ای موکبِ نوروز خوش‌آوازه که باز
زحمتِ زاغِ زمستان ببری از چمنم

سایه! شعرم به دل دوست نشسته‌ست و خوش است
کاروان برده به منزل، چه غم از راهزنم؟

هوشنگ ابتهاج

1 پسندیده

لبش می‌بوسم و در می‌کشم می
به آب زندگانی برده‌ام پی

نه رازش می‌توانم گفت با کس
نه کس را می‌توانم دید با وی

لبش می‌بوسد و خون می‌خورد جام
رخش می‌بیند و گل می‌کند خوی

بده جام می و از جم مکن یاد
که می‌داند که جم کی بود و کی کِی؟

بزن در پرده چنگ ای ماه مطرب!
رگش بخراش تا بخروشم از وی

گل از خلوت به باغ آورد مسند
بساط زهد همچون غنچه کن طی

چو چشمش مست را مخمور مگذار
به یاد لعلش ای ساقی بده می

نجوید جان از آن قالب جدایی
که باشد خونِ جامش در رگ و پی

زبانت درکِش ای حافظ زمانی
حدیث بی‌زبانان بشنو از نی

حافظ

1 پسندیده

دگر آن شبست امشب که ز پی سحر ندارد
من و باز آن دعاها که یکی اثر ندارد

من و زخمِ تیزدستی که زد آنچنان به تیغم
که سرم فتاده بر خاک و تنم خبر ندارد

همه زهرخورده پیکان، خورم و رطب شمارم
چه کنم؟ که نخل حرمان بِه از این ثمر ندارد

ز لبی چنان که بارد شکرش ز شکّرستان
همه زهر دارد اما چه کند؟ شکر ندارد

به هوای باغ مرغان همه بال‌ها گشاده
به شکنج دام مرغی چه کند که پر ندارد؟

بکش و بسوز و بگذر منگر به این که عاشق
به جز این که مهر ورزد گنهی دگر ندارد

می وصل نیست وحشی، به خمار هجر خو کن
که شراب ناامیدی غم دردسر ندارد

وحشی بافقی

1 پسندیده

ای صبا نَکهَتی از خاکِ رَهِ یار بیار
بِبَر اندوهِ دل و مژدهٔ دلدار بیار

نکته‌ای روح‌فَزا از دهنِ دوست بگو
نامه‌ای خوش خبر از عالَمِ اسرار بیار

تا مُعَطَّر کُنَم از لطفِ نسیمِ تو مَشام
شَمِّه‌ای از نَفَحاتِ نفسِ یار بیار

به وفایِ تو که خاکِ رَهِ آن یارِ عزیز
بی‌غباری که پدید آید از اغیار بیار

گَردی از ره‌گذرِ دوست به کوریِ رقیب
بهرِ آسایش این دیدهٔ خون‌بار بیار

خامی و ساده‌دلی شیوهٔ جانبازان نیست
خبری از بَرِ آن دل‌بر عیّار بیار

شُکر آن را که تو در عِشرتی ای مرغِ چمن
به اسیرانِ قفس مژدهٔ گل‌زار بیار

کامِ جان تلخ شد از صبر که کردم بی‌دوست
عشوه‌ای زان لبِ شیرین شِکربار بیار

روزگاریست که دل چهرهٔ مقصود ندید
ساقیا آن قدحِ آینه‌کردار بیار

دلقِ حافظ به چه ارزد؟ به مِی‌اش رنگین کن
وان گَه‌اش مست و خراب از سَرِ بازار بیار

حافظ

1 پسندیده

آن‌که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت
درِ این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد
تنه‌ای بر در این خانهٔ تنها زد و رفت

دل تنگش سر گل‌چیدن از این باغ نداشت
قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت

مرغ دریا خبر از یک شب توفانی داشت
گشت و فریادکشان بال به دریا زد و رفت

چه هوایی به سرش بود؟ که با دست تهی
پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت

بس که اوضاع جهان درهم و ناموزون دید
قلم نسخ بر این خط چلیپا زد و رفت

دل خورشیدی‌اش از ظلمت ما گشت ملول
چون شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت

هم‌نوای دل من بود به تنگام قفس
ناله‌ای در غم مرغان هماوا زد و رفت

هوشنگ ابتهاج

1 پسندیده

ساقی به نور باده برافروز جام ما
مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما

ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم
ای بی‌خبر ز لذّت شرب مدام ما

هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

چندان بود کرشمه و ناز سهی قدان
کاید به جلوه سرو صنوبرخرام ما

ای باد اگر به گلشن احباب بگذری
زنهار عرضه ده بر جانان پیام ما -

گو نام ما ز یاد به عمداٰ چه می‌بری؟
خود آید آن که یاد نیاری ز نام ما

مستی به چشم شاهد دلبند ما خوش است
زان رو سپرده‌اند به مستی زمام ما

ترسم که صرفه‌ای نبرد روز بازخواست
نان حلال شیخ، ز آب حرام ما

حافظ ز دیده دانه اشکی همی‌فشان
باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما

دریای اخضر فلک و کشتی هلال
هستند غرق نعمت حاجی قوام ما

حافظ

1 پسندیده

شبست و چشم من و شمع اشکبارانند
مگر به ماتم پروانه سوگوارانند؟

چه می‌کند به دو چشم شب فراق تو ماه
که این ستاره‌شماران ستاره بارانند؟

مرا ز سبز خط و چشم مستش آید یاد
در این بهار که بر سبزه میگسارانند

به رنگ لعل تو ای گل پیاله‌های شراب
چو لاله بر لب نوشین جویبارانند

به غیر من که بهارم به باغ عارض توست
جهانیان همه سرگرم نوبهارانند

بیا که لاله رخان لاله‌ها به دامن‌ها
چو گل شکفته به دامان کوهسارانند

نوای مرغ حزینی چو من چه خواهد بود؟
که بلبلان تو در هر چمن هزارانند

پیاده را چه به چوگان عشق و گوی مراد؟
که مات عرصهٔ حسن تو شهسوارنند

تو چون نسیم گذر کن به عاشقان و ببین
که همچو برگ خزانت چه جان نثارانند

به کشت سوختگان آبی ای سحاب کرم
که تشنگان همه در انتظار بارانند

مرا به وعدهٔ دوزخ مساز از او نومید
که کافران به نعیمش امیدوارانند

جمال رحمت او جلوه می‌دهم به گناه
که جلوه‌گاه جلالش گناهکارانند

تو بندگی بگزین شهریار بر در دوست
که بندگان در دوست شهریارانند

شهریار

1 پسندیده

مرا دو دیده به راه و دو گوش بر پیغام
تو مُستریح و به افسوس می‌رود ایام

شبی نپرسی و روزی که دوستدارانم
چگونه شب به سحر می‌برند و روز به شام؟

ببردی از دل من مهر هر کجا صنمی‌ست
مرا که قبله گرفتم چه کار با اصنام؟

به کام دل نفسی با تو التماس من است
بسا نفس که فرو رفت و برنیامد کام

مرا نه دولت وصل و نه احتمال فراق
نه پای رفتن از این ناحیت نه جای مُقام

چه دشمنی تو؟ که از عشق دست و شمشیرت
مُطاوِعت به گریزم نمی‌کنند اَقدام

ملامتم نکند هر که معرفت دارد
که عشق می‌بستاند ز دست عقل زمام

مرا که با تو سخن گویم و سخن شنوم
نه گوش فهم بماند نه هوش استفهام

اگر زبان مرا روزگار دربندد
به عشق در سخن آیند ریزه‌های عِظام

بر آتش غم سعدی کدام دل که نسوخت؟
گر این سخن برود در جهان نماند خام

سعدی

1 پسندیده

بر آنم گر تو باز آیی که در پایت کنم جانی
و زین کم‌تر نشاید کرد در پای تو قربانی

امید از بخت می‌دارم بقای عمر چندانی
کز ابر لطف باز آید به خاک تشنه بارانی

میان عاشق و معشوق اگر باشد بیابانی
درخت ارغوان روید به جای هر مغیلانی

مگر لیلی نمی‌داند که بی‌دیدار میمونش
فراخای جهان تنگ است بر مجنون چو زندانی؟

دریغا عهد آسانی که مقدارش ندانستم
ندانی قدر وصل الا که درمانی به هجرانی

نه در زلف پریشانت منِ تنها گرفتارم
که دل در بند او دارد به هر مویی پریشانی

چه فتنه‌ست این که در چشمت به غارت می‌برد دل‌ها
تویی در عهد ما گر هست در شیراز فتانی

نشاید خون سعدی را به باطل ریختن حقا
بیا سهل است اگر داری به خط خواجه فرمانی

زمان رفته باز آید ولیکن صبر می‌باید
که مستخلص نمی‌گردد بهاری بی زمستانی

سعدی

1 پسندیده

بی تو ای دل نکند لاله به بار آمده باشد
ما در این گوشه زندان و بهار آمده باشد

چه گلی گر نخروشد به شبش بلبل شیدا
چه بهاری که گلش همدم خار آمده باشد

نکند بی خبر از ما به در خانه پیشین
به سراغ غزل و زمزمه یار آمده باشد

از دل آن زنگ کدورت زده باشد به کناری
باز با این دل آزرده کنار آمده باشد

یار کو رفته به قهر از سر ما هم ز سر مهر
شرط یاری که به پرسیدن یار آمده باشد

لاله خواهم شدنش در چمن و باغ که روزی
به تماشای من آن لاله‌عذار آمده باشد

شهریار این سر و سودای تو دانی به چه ماند
روز روشن که به خواب شب تار آمده باشد

شهریار

1 پسندیده

باز از شراب دوشین در سر خمار دارم
وز باغ وصل جانان گل در کنار دارم

سرمست اگر به سودا برهم زنم جهانی
عیبم مکن که در سر سودای یار دارم

ساقی بیار جامی کز زهد توبه کردم
مطرب بزن نوایی کز توبه عار دارم

سیلاب نیستی را سر در وجود من ده
کز خاکدان هستی بر دل غبار دارم

شستم به آب غیرت نقش و نگار ظاهر
کاندر سراچه دل نقش و نگار دارم

موسی طور عشقم در وادی تمنا
مجروح لن ترانی چون خود هزار دارم

رفتی و در رکابت دل رفت و صبر و دانش
بازآ که نیم جانی بهر نثار دارم

چندم به سر دوانی پرگاروار گردت
سرگشته‌ام ولیکن پای استوار دارم

عقلی تمام باید تا دل قرار گیرد
عقل از کجا و دل کو تا برقرار دارم

زان می که ریخت عشقت در کام جان سعدی
تا بامداد محشر در سر خمار دارم

سعدی

2 پسندیده

در خیالات خودم

در زیر بارانی که نیست

می‌رسم باتو به به خانه

از خیابانی که نیست

می نشینی روبرویم

خستگی در می‌کنی

چای می‌ریزم برایت

توی فنجانی که نیست ،باز میخندی و می‌پرسی که حالت بهتر است؟

باز می‌خندم که خیلی…..گرچه می‌دانی که نیست

شعر می‌خوانم برایت واژه‌ها گل می‌کنند

یاس و مریم می‌گذارم توی گلدانی که نیست

چشم می‌دوزم به چشمت ،می شود آیا کمی

دست‌هایم را بگیری بین دستانی که نیست

وقت رفتن می‌شود با بغض می‌گویم نرو

پشت پایت اشک می‌ریزم در ایوانی که نیست

می‌روی و خانه لبریز از نبودت می‌شود

باز تنها می‌شوم با یاد مهمانی که نیست

رفته ای و بعد تو این کار هر روز من است

باور اینکه نباشی کار آسانی که نیست

4 پسندیده

به آنکه بر سرلطفی مکش ز منت خویشم

سگ وفای خود و بندهٔ محبت خویشم

سزای خدمت شایسته است لطف چه منت

ز خدمتم خجل و حقگزار خدمت خویشم

عنایت تو به پاداش صبردارم و طاقت

به شکر صبر خود و ذکر خیرطاقت خویشم

پلنگ خوی غزالی که می‌رمد ز فرشته

چگونه ساختمش رام صید قدرت خویشم

به کام شیر درون رفتن و به کام رسیدن

کراست زهره و یارا غلام جرأت خویشم

چه خوش گزیده‌امت از بساط حسن فروشان

نه عاشق تو که من عاشق بصیرت خویشم

مرا رسد که چو وحشی چنین دلیر درآیم

که خوانده لطف تو در سایهٔ حمایت خویشم

وحشی بافقی

2 پسندیده

چه شعر قشنگیه! اسم شاعر رو نوشتی! از کیه؟

پ.ن: خودم فهمیدم. سهراب سپهری :))

1 پسندیده

مرسیی از توجهت :slightly_smiling_face:بله،قشنگه و حکایت حال این روزای صدها هزار هم‌وطن عزیز از دست داده.

نه،شاعرش سهراب سپهری نیست،متاسفانه اسم شاعرفراموشم شده.تو اینترنت دیدم و با عجله تو دفترم نوشتمش،بدون یادداشت اسم شاعر.

وقتی نت بین‌الملل وصل بشه،اسمشو می‌نویسم.

شاعر این شعر خانم بیتا امیری است

1 پسندیده

نت بین‌الملل که پرید اون شب فهمیدم سایت گنجور م بالا نمیاره سر همین کلافه شدم شعر فرستادم اینجا که لااقل بازه… الآن که نگاه میکنم میبینم عین دیوونه ها ۱۴ تا شعر فرستادم تو یه ساعت

که این‌طور! من از هوش مصنوعی زبانشناس پرسیدم گفت شاعرش سهراب سپهریه

بنظرم این دیوونگی نیست،یجور تخلیه احساسات به بهترین شکل ممکنه.یا حداقل یکی از بهترین راههای ممکن