شعر الهام بخش

عجب:thinking::thinking::flushed_face:

تخلیه احساسات؟ بیشتر برام یه جور طغیان بود علیه تمام چیزهایی که ازم گرفته شد، چیزهایی که می‌تونست باشه و چیزهایی که هرگز قرار نیست داشته باشم چون وقتش گذشته

ایران چه می گوید، مهدی حمیدی شیرازی

می‌کشندم از دو جانب این به سویی آن به سویی
مُفتیان عقدم به شویی بسته، قاضی‌ها به شویی

این گرفته گیسویم، آن یک گریبانم، خدایا
هر دو گویندم گُلی، گل را نباشد پشت و رویی

ای خدا، ای آسمان، ای آسمان‌ها، ای خدایان!
همنشینِ سنگ خارا کی شود، کی شد، سبویی؟

من هنوز از طاقِ بستان دارم از عدلی نشانی
من هنوز از تختِ جم دارم ز فرّی گفت و گویی

داشتم مُلکی که می‌پیمود خورشیدش به روزی
یعنی از سویی‌ش پیدا می‌شد و پنهان به سویی

از حلب تا کاشغر بر خاتمم حرفِ نگینی
آب و جاهِ سنجرم از بحرِ بی‌پایاب جویی

دید این خورشید و می‌داند که روی این زمین‌ها
از اسیران جهان بشنید روزی های و هویی

دید این خورشید و می‌داند که شاهان جهان را
بوسه بر درگاه من می‌بود سنگین آرزویی

بی‌گمان زآن رفتگان اکنون کسی گر باز گردد
اشک‌ریزان گوید ای ایران! تو ایرانی؟ تو اویی؟

من دیاری بودم از فرخندگی رشک بهشتی!
من زمینی بودم از خوبی چو رخسار نکویی

سر به سر نخجیرگاهی از پیِ نخجیرگاهی!
جا به جا لغزنده جویی از بَرِ لغزنده جویی!

آنک آن‌جا بود، کانجا کرد پرویزی شکاری!
اینک این‌جا بود، کاین‌جا شانه زد شیرین به مویی!

خود همین‌جا بود؛ کاین‌جا تاخت بهرامی به گوری
پای آهویی ز پیکان دوخت بر پشت سروئی

بوسه زد بر سمّ ِ اسبِ شاه، این‌جا پادشاهی
ضبط کرد این نقش را کوهی و تصدیقِ عدویی!

خم شد این‌جا پشت قیصر تا ببوسد سمّ ِ اسبی!
خرد شد آن‌جا سپاهی، ملّتِ پرخاشجویی!

بود در هرگوشه‌ای چون بیشه شیری، نامداری!
بود در هر دامنی چون کوه‌ببری، تندخویی!

تازه می‌شد جانشان چون گل ز باد نوبهاران
باد اگر می‌بردشان از جنگ و از پیکار سویی!

باج‌ها بگرفته‌ام هر سال، از هر پایتختی
خسروی‌ها کرده‌ام هر روز، بر هر شهر و کویی!

بوده‌ام یک روز اندر پهنه‌ی گیتی سواری
ملک‌ها غلتیده اندر خمّ چوگانم چو گویی

زاستخوان نامداران جهان پر گشته خاکم
تکه‌ی پر استخوان کی رفته پایین از گلویی؟!

من عروس سنجرم، من دختر نوشیروانم
من زن بیگانه گردم؟ با چه عشقی؟ با چه رویی؟!

دل به امّیدِ وصال من کسی خرم ندارد
جز کسی کاو را سری بی‌مغز باشد؛ چون کدویی!

تازه دامادانِ گیتی، غافل از این داوری‌ها
می‌کشندم از دو جانب، این به سویی، آن به سویی!

“دکتر مهدی حمیدی شیرازی”

به سال ۱۳۲۴

برگرفته از کتاب فنون شعر و کالبدهای پولادین آن

3 پسندیده

عالی بود:heart:

1 پسندیده

نردیست جهان که بردنش باختنست

نرّادیِ او به نقش کم ساختنست

دنیا به مَثَل چو کعبتینِ نردست

برداشتنش برای انداختنست

ابوسعید ابوالخیر

1 پسندیده

به تو ای پنجره‌ی رو به خیابان، سلام

تب عشق گل خشکیده به گلدان، سلام

قصه ی بوسه ی آن نیمه شب پنهانی

ای پریزاده و دردانه‌ی باران، سلام

گفته بودی همه شب چشم به راهم شده ای

آمدم سوی همان دیده ی گریان، سلام

آمدم معتکف محفل چشم تو شوم

مسجد جامع تاریخی کاشان، سلام

شاعران از رژ قرمز چقدر کم گفتند

شب شعر و غزل و سرخی فنجان، سلام

چاک پیراهن و یک بوسه ی ناب از لب تو

ترس رسوایی اقوام مسلمان، سلام

مثل یک رود در آغوش تو دریا شده ام

ای که آغوش تو چون ساحل لبنان، سلام

دوری‌ات، دوریِ یک شاه ز یک مملکت است

غم دلتنگیِ شب‌های رضاخان، سلام

صبح کاشان و شب غربت تهران، بودی

مفرد غایب شبهای غزلخان، سلام

2 پسندیده

دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد
ابری که در بیابان بر تشنه‌ای ببارد

ای بوی آشنایی دانستم از کجایی
پیغام وصل جانان پیوند روح دارد

سودای عشق پختن عقلم نمی‌پسندد
فرمان عقل بردن عشقم نمی‌گذارد

باشد که خود به رحمت یاد آورند ما را
ور نه کدام قاصد پیغام ما گزارد

هم عارفان عاشق دانند حال مسکین
گر عارفی بنالد یا عاشقی بزارد

زهرم چو نوشدارو از دست یار شیرین
بر دل خوشست نوشم بی او نمی‌گوارد

پایی که برنیارد روزی به سنگ عشقی
گوییم جان ندارد یا دل نمی‌سپارد

مشغول عشق جانان گر عاشقیست صادق
در روز تیرباران باید که سر نخارد

بی‌حاصلست یارا اوقات زندگانی
الا دمی که یاری با همدمی برآرد

دانی چرا نشیند سعدی به کنج خلوت
کز دست خوبرویان بیرون شدن نیارد
سعدی

2 پسندیده

صوفی بیا که آینه صافیست جام را
تا بنگری صفای می لعل فام را

راز درون پرده ز رندان مست پرس
کاین حال نیست زاهد عالی مقام را

عنقا شکار کس نشود دام بازچین
کان جا همیشه باد به دست است دام را

در بزم دور یک دو قدح درکش و برو
یعنی طمع مدار وصال دوام را

ای دل شباب رفت و نچیدی گلی ز عیش
پیرانه سر مکن هنری ننگ و نام را

در عیش نقد کوش که چون آبخور نماند
آدم بهشت روضه دارالسلام را

ما را بر آستان تو بس حق خدمت است
ای خواجه بازبین به ترحم غلام را

حافظ مرید جام می است ای صبا برو
وز بنده بندگی برسان شیخ جام را

3 پسندیده

دل می‌ رود ز دستم صاحب دلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز
باشد که بازبینم دیدار آشنا را

ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون
نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا

در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل
هات الصبوح هبوا یا ایها السکارا

ای صاحب کرامت شکرانه سلامت
روزی تفقدی کن درویش بی‌نوا را

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروت با دشمنان مدارا

در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند
گر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضا را

آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند
اشهی لنا و احلی من قبله العذارا

هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی
کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را

سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد
دلبر که در کف او موم است سنگ خارا

آیینه سکندر جام می است بنگر
تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا

خوبان (ترکان) پارسی گو بخشندگان عمرند
ساقی بده بشارت رندان پارسا را

حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلود
ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را

2 پسندیده

سلام و عرض ادب خدمت همگی دوستان

امیدوارم که در حفیظ امن الهی باشید

امشب وسط یکی از مناجات ها و زیارت های شبانه ام، به دلم افتاد پس از مدت ها یه سر به تالار زبانشناس بزنم.

با استقبال زیاد دوستانی که در این تاپینگ شرکت کرده بودن مواجه شدم و صمیمانه ازشون قدردانی میکنم بابت مشارکتشون و براشون آرزوی موفقیت میکنم:folded_hands:t2:

یادم افتاد چند سال پیش که این تاپینگ زدم کی بودم؟ کجا بودم؟ و به چه نیت این تاپینگ رو زدم!

یه مروری از تحولاتی که این چند وقت اخیر داشتم از جلوی چشمم رد شد و به قلبم افتاد یسری موضوعات رو با شما عزیزان در میون بذارم.

وقتی به گذشته نگاه میکنم، میبینم که من در تمام مراحل زندگیم به دنبال معنا و مفهوم بودم، چون زندگی رو پوچ و بی معنی میدیدم و دنبال راهی بودم که از اون حجم از احساس پوچی فرار کنم، تا اینکه با شعر و اشعار فارسی آشنا شدم.

متوجه شدم که شعر یک وسیله است برای انتقال چیزی که من تمام مدت دنبالش بودم:”حکمت”

علت احساس پوچی که همیشه همراهم بود این بود که نمیفهمیدم داره چه اتفاقی میوفته و من روی اتفاقات زندگی هیچ کنترلی ندارم، شبیه یک کشتی بی ناخدا که امواج زندگی واسش تصمیم میگیرن به کدوم سمت بره…

اما شعر این رو عوض کرد و رنگ تازه ای به زندگیم بخشید…

کم کم به این پی بردم که این جهان یک قوانینی داره که همه چیز در حال اجرای قوانینه الی ما انسان ها، شبیه یک سمفونی که همه دارن ساز خودشو درست و به جا مینوازن ولی فقط انسانه که فالس میزنه و همیشه سره ناسازگاری داره…

تصمیم گرفتم دیگه عین گیاهان، درختان، اشیا و… از قوانین تبعیت کنم و دیگه سر ناسازگاری نزنم، با جریان زندگی نجنگم و اعتماد کنم و صبر کنم تا زندگی منو اونقدر محرم بدونه تا حکمت اتفاقات رو باهام در میون بذاره…

توی این سفر، شعر تا یه جایی منو برد اما از یه جایی به بعد زورش نمیرسید، کلام جاری نمیشد

و من به سمت همون منبعی کشیده شدم که تمام شاعران بزرگی از جمله، حافظ، مولوی، عطار و… کشیده شده بودن، همون سرچشمه ای که اونا ازش قطره ای نوشیدن و محرم شدن.

و اون سرچشمه چیزی نبود جز:«قرآن کریم»

وقتی زندگینامه شاعران رو میخوندم متوجه شدم که همه اون ها فقط به یک منبع الهی وصل بودن اونم آخرین کتاب آسمانی ما انسان ها بود…

به مرور شروع کردم به قرآن خوندن و فکر کردن تدبر راجب مباحثی که مورد بحث قرار گرفته بود

اولش چیزی نمیفهمیدم و گنگ بود همه چی، ولی به میزانی که ظرفم رو خالی میکردم، قرآن منو پر میکرد…

به میزانی که از خودم خروج میکردم و دیگه از دریچه اون آدمی که بودم جهان رو نگاه نمیکردم، قرآن یک جهان بینی عمیق تر و تازه تری بهم میداد.

شبیه یک موجود زنده شده بود واسم، هرجا سر هر دوراهی که گیر میکردم، ازش میپرسیدم و به طور واضح باهام صحبت میکرد و راه رو بهم نشون میداد.

انگار کم کم داشتم زبونش رو میفهمیدم. شبیه یک مجرای هدایت شده بود واسم. مجرایی که من رو از تاریکی “خود” خروج میداد و به فضایی نورانی، فراتر از این منی که هستم میبرد.

رفته رفته خیلی همه چیز عجیب و عجیب تر میشد. گاهی احساس میکردم این منم که دارم توی این کتاب زندگی میکنم و جهان چیزی جز این کتاب نیست…

نمیدونم چرا اینارو اینجا نوشتم، اما مثل همیشه میخوام که از این خود خروج کنم و تسلیم جریانی شم که قلبمو خیلی وقته هدایت کرده.

دعا میکنم یه روزی ببینید چیزایی که الان شنیدین رو…

انشاءالله که همگی عاقبت بخیر شین.

در پناه خداوند:palms_up_together:t2:

۱۴۰۵/۰۲/۱۷

۰۱:۱۰

3 پسندیده

بود محال مرا داشتن امید محال
به عالمی که نباشد همیشه بر یک حال

از آن زمان که جهان بود حال زینسان بود
جهان بگردد لیکن نگرددش احوال

دگر شوی تو و لیکن همان بود شب و روز
دگر شوی تو و لیکن همان بود مه و سال

قطران تبریزی

2 پسندیده

سلام حال شما

خوشحالم ک ب تالار برگشتید و اون چیزی ک بهتون گذشت رو بیان کردین

راستش من هم دچار ی سیری ب این شکل شدم ولی حالا خیلی مختصرار از اون چیزی ک شما گفتید

سوال درونی ک من همیشه داشتم حتی تو اوج گم شدن ها این بود ک مسیر “حق” چیه ؟آرامش درونی از چی حاصل میشه؟

توی چیزای دیگه دنبالش گشتم ولی پیداش نکردم و آشفته تر شدم

تهش ب این جا رسیدم ک ک “کلمه الله هی العلیا” و “الا بذکر الله تطمئن القلوب”

با اینکه احساس میکردم و میکنم باید بیشتر روی ایمان قلبیم کار کنم ولی میدونم منتهای آرامش در “الله” نهفتس

ای کاش از چیزایی ک بهشون رسیدید ی جا بنویسید یه تاپیک مثل همینجا یا هر چیز دیگه ک خودتون میدونید

«آزادی و مالکیت فردی» که رگه‌های کمرنگی از اون رو در اسلام به شکل قاعده تسلیط، کمی پررنگ‌تر در مسیحیت در داستان «درخت معرفت نیک و بد» و بسیار پررنگ‌تر رو در «آزادی گزینش» زرتشت میشه جستجو کرد که همگی اینها [به نوعی] در راستای مقابله با نظام کالکتیویسم عرفان محور قرار می‌گیرن.

1 پسندیده

دانی که چنگ و عود چه تقریر می‌کنند

پنهان خورید باده که تعزیر می‌کنند

ناموس عشق و رونق عشاق می‌برند

عیب جوان و سرزنش پیر می‌کنند

جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز

باطل در این خیال که اکسیر می‌کنند

گویند رمز عشق مگویید و مشنوید

مشکل حکایتیست که تقریر می‌کنند

ما از برون در شده مغرور صد فریب

تا خود درون پرده چه تدبیر می‌کنند

تشویش وقت پیر مغان می‌دهند باز

این سالکان نگر که چه با پیر می‌کنند

صد ملک دل به نیم نظر می‌توان خرید

خوبان در این معامله تقصیر می‌کنند

قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست

قومی دگر حواله به تقدیر می‌کنند

فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر

کاین کارخانه‌ایست که تغییر می‌کنند

می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب

چون نیک بنگری همه تزویر می‌کنند

2 پسندیده

تدبیر کند بنده و تقدیر نداند

تدبیر به تقدیر خداوند نماند

-مولانا

1 پسندیده

:clap::clap:

1 پسندیده

سلام و عرض ادب

خیلی مچکرم سلامت باشین

به طور خلاصه هر وجودی که منبع خیر و سعادت انسان باشه، حق محسوب میشه، پس خداوند تعالی حق مطلق است و مسیری که به سمت خداوند باشه، میشه راه حق.

خداوند برای اینکه انسان بتونه این راه رو تشخیص بده، در دوره های مختلف، به انسان فرقان عطا می‌کنه. فرقان یعنی تشخیص حق از باطل.

و یکی از برکاتی که آموزه های این کتاب داره اینکه عمل کردن به این آموزه ها به شما فرقان میده و قوّه تشخیص شمارو تقویت میکنه و با این قوه تشخیصی که تقویت شده، راه حق رو واضح تر میبینید و راحت تر پیداش میکنید.

آرامش درونی در تقرب به خداونده…

چراکه خالق ما، مارو جوری خلق کرده که فقط با خودش آروم میگیریم، دوای تمام درد هامون دست خودشه. و خب درد و رنج در واقع بهونه ایه که انسان به سمت معشوق ابدیش برگرده، اگه اوضاع همیشه روبراه بود و آرامش حاصل از دلبستگی به غیر او پابرجا بود که هیچوقت ارتباطی شکل نمیگرفت.

اینجا جا داره از شعر معروف خانم پروین اعتصامی یاد کنیم:

هر بلایی کز تو آید، رحمتی‌ست

هر که را فقری دهی، آن دولتی‌ست

تو بسی زَاندیشه برتر بوده‌ای

هر چه فرمان است، خود فرموده‌ای

زآن به تاریکی گذاری بنده را

تا ببیند آن رخ تابنده را

تیشه، زآن بر هر رگ و بندم زنند

تا که با لطف تو، پیوندم زنند

بله دقیقا. با عملگرا بودن به آنچه که به عنوان درست و عمل نکردن به آنچه که به عنوان غلط توسط قرآن کریم یاد شده سرعت رشد و تغییر رو بالا میبرید.

نکته قابل توجه اینکه شما فقط با عمل کردن میتونید شاهد عینی تغییرات، رشد و معجزاتی که به مرور زمان رقم میخوره باشید، در غیر این صورت همه چیز ممکنه شبیه یک فرضیه به نظر برسه.

باید توی پروسه عمل قرار داده بشه تا نتیجه حاصل بشه

نظر لطف شماست، برای من فرقی نمیکنه. اگه دوستان بخوان میتونیم راجب مسائلی که ذکر شد صحبتی داشته باشیم، چه در این فضا یا تاپینگ جداگانه یا هر جایی که هدایت بشیم به اون فضا.

1 پسندیده

دينٌ وَكُفرٌ وَأَنباءٌ تُقَصُّ وَفُر
قانٌ يَنُصُّ وَتَوراةٌ وَإِنجيلُ

في كُلِّ جيلٍ أَباطيلٌ يُدانُ بِها
فَهَل تَفَرَّدَ يَوماً بِالهُدى جيلُ

دین و کفر و خبرهای روایت شده و فرقان صریح گو و تورات و انجیل وجود دارند.
هر گروهی به خرافاتی پای بندند، آیا ممکن است روزگاری مردم به حقیقت معتقد شوند؟

أَفيقوا أَفيقوا يا غُواةُ فَإِنَّما
دِيانَتَكُم مَكرٌ مِنَ القُدَماءِ

أَرادوا بِها جَمعَ الحُطامِ فَأَدرَكوا
وَبادوا وَماتَت سُنَّةُ اللُؤَماءِ

يَقولونَ إِنَّ الدَهرَ قَد حانَ مَوتُهُ
وَلَم يَبقَ في الأَيّامِ غَيرُ ذَماءِ

وَقَد كَذَبوا ما يَعرِفونَ اِنقِضاءَهُ
فَلا تَسمَعوا مِن كاذِبِ الزُعَماءِ

ای فریب خوردگان بیدار شوید و بخود آیید! عقاید شما نیرنگ پیشینیان است.
هدف آنان از اینکار رسیدن به مال و ثروت بود، موفق شدند و سرانجام هلاک گردیدند، ولی سنت لئیمان ادامه یافت.
می گویند: پایان روزگار نزدیک شده و از عمر زمانه جز لحظه ای باقی نمانده است.
دروغ می گویند، کسی از پایان روزگار خبر ندارد، به سخن این دروغگویان خیالباف گوش ندهید.

ابوالعلاء معرّی

5 پسندیده

ممنون بابت توضیحاتی ک دادین

آره ب نظر من خوبه دوستانی هم ک ب این مباحث علاقه دارن یا حتی آشنایی ندارن میتونن استفاده کنن

زحمت تاپیکش با خودتون

قالَ اِفتِكارٌ في الحَوادِثِ صادِقٌ
جَعَلَ الصِعابَ مِنَ الحَذارِ مُذَلَّلَه

هَفَتِ الحَنيفَةُ وَالنَصارى ما اِهتَدَت
وَيَهودُ حارَت وَالمَجوسُ مُضَلَّلَه

اِثنانِ أَهلُ الأَرضِ ذو عَقلٍ بِلا
دينٍ وَآخَرُ دَيِّنٌ لا عَقلَ لَهُ

راستگویی که دشواری ها را با پرهیزکاری خوار کرده است، در حالی که به حوادث روزگار می اندیشید، گفت:
مسلمانان لغزیدند؛ مسیحیان راه راست را نیافتند؛ یهودیان حیران شدند و زرتشتی ها گمراه گردیدند!
مردم زمین دو دسته اند: گروهی خردمندِ بی دین اند و گروه دیگر، دیندارِ بی خرد!

(ابوالعلاء معرّی، ترجمه از دکتر امیر چناری)

يَرتَجي الناسُ أَن يَقومَ إِمامٌ
ناطِقٌ في الكَتيبَةِ الخَرساءِ

كَذَبَ الظَنُّ لا إِمامَ سِوى ال
عَقلِ مُشيراً في صُبحِهِ وَالمَساءِ

فَإِذا ما أَطَعتَهُ جَلَبَ ال
رَحمَةَ عِندَ المَسيرِ وَالإِرساءِ

مردم امیدوارند که پیشوایی سخنور با لشکری انبوه و مسلّح قیام کند.
این امید پنداری دروغ است، زیرا جز عقل پیشوایی وجود ندارد که مردم را هر صبح و شام رهبری کند.
اگر از عقل پیروی کنی، هنگام حرکت و سکون برایت خوشبختی ایجاد می کند.

(ترجمه از حسین خدیوجم)

2 پسندیده