شعر الهام بخش

شخصم به چشمِ عالمیان خوب‌منظر است

وز خُبْثِ باطنم سرِ خجلت فتاده پیش

طاووس را به نقش و نگاری که هست، خلق

تحسین کنند و او خجل از پای زشتِ خویش

❈ سعدی

1 پسندیده

ندانی که ایران نشست منست

جهان سر به سر زیر دست ِ منست

هنر نزد ایرانیان است و بـــس

ندادند شـیر ژیان را بکــس

همه یکدلانند یـزدان شناس

بـه نیکـی ندارنـد از بـد هـراس

دریغ است ایـران که ویـران شــود

کنام پلنگان و شیران شــود

چـو ایـران نباشد تن من مـبـاد

در این بوم و بر زنده یک تن مباد

همـه روی یکسر بجـنگ آوریــم

جــهان بر بـداندیـش تنـگ آوریم

همه سربسر تن به کشتن دهیم

بـه از آنکه کشـور به دشمن دهـیم

چنین گفت موبد که مرد بنام

بـه از زنـده دشمـن بر او شاد کام

اگر کُشــت خواهــد تو را روزگــار

چــه نیکــو تر از مـرگ در کـــار زار

*فردوسی حکیم*

2 پسندیده

ابیاتی درخشان از ابوشکور بلخی










(برگرفته از کتاب پیشاهنگان شعر پارسی، به کوشش دکتر محمد دبیر سیاقی)

دانلود کتاب:

پیشاهنگان شعر پارسی.pdf (5.7 مگابایت)

1 پسندیده

چقد قشنگ خوندید:sob:

2 پسندیده

ممنونم، لطف دارید. :rose: :rose:

1 پسندیده

#پیشنهاد مطالعه

از رودکی تا بهار.pdf (26.7 مگابایت)
گزیده_هفده_قصیده_از_ناصر_خسرو_قبادیانی.pdf (2.8 مگابایت)

1 پسندیده

دانلودش کردم چه شعرای قشنگی داره میفرماد‌ که

گنه و کاهلی خود به قضا بر چه نهی؟

که چنین گفتنِ بی معنی کار سُفَهاست

به به ،،،

منم عاشق شعر و شاعریم‌ ،،، شعرای مجاز رو میذارم کم کم:grin:

1 پسندیده

ابیاتی نغز از ابن یمین فریومدی









(برگرفته از کتاب هزار قطعه، به اهتمام سیداحمد بهشتی شیرازی)

به دست ما چو از این حل و عقد چیزی نیست
به عیش ناخوش و خوش گر رضا دهیم سزاست

که زیر گنبد خضرا چنان توان بودن
که اقتضای قضاهای گنبد خضراست

کسی چه داند کین گوژپشت مینارنگ
چگونه مولع آزار مردم داناست

نه هیچ عقل بر اشکال دور او واقف
نه هیچ دیده بر اسرار حکم او بیناست

چه جنبش است که بی اولست و بی‌آخر
چه گردش است که بی‌مقطع است و بی‌مبداست

مرا ز گردش این چرخ آن شکایت نیست
که شرح آن به همه‌عمر ممکن است و رواست

انوری

1 پسندیده

اظهار عجز پیش ستمگر از ابلهی‌ست

اشکِ کباب باعث طغیانِ آتش‌ست

«صائب»

4 پسندیده

چشم بینا نیست مردم را و این بهتر که نیست

ورنه هر گهواره‌ای گوری‌ست هر عیشی غمی

حمیدی شیرازی

1 پسندیده

برق را در خرمن مردم تماشا کرده است

آن که پندارد که حال مردم دنیا خوش است

صائب فضای چرخ مقام نشاط نیست

بیهوده پا به حلقه ماتم گذاشتیم

خواهد کمان هدف را، پیوسته پای برجا

زان در نیارد از پا، چرخ کبود ما را

یک دم خوش را هزاران آه حسرت در قفاست
خرج بیش از دخل باشد در دیار زندگی

در شبستان عدم باشد حضور خواب امن
نیست جز تشویش خاطر در دیار زندگی

صائب تبریزی

4 پسندیده

قانون گردباد بُوَد روزگار را

جز خار و خس زمانه به بالا نمی‌برد

کلیم کاشانی

1 پسندیده

فرهاد را چو بر رخ شیرین نظر فتاد
دودش به سر درآمد و از پای درفتاد

مجنون ز جام طلعت لیلی چو مست شد
فارغ ز مادر و پدر و سیم و زر فتاد

رامین چو اختیار غم عشق ویس کرد
یک بارگی جدا ز کلاه و کمر فتاد

وامق چو کارش از غم عذرا به جان رسید
کارش مدام با غم و آه سحر فتاد

زین گونه صد هزار کس از پیر و از جوان
مست از شراب عشق چو من بی‌خبر فتاد

بسیار کس شدند اسیر کمند عشق
تنها نه از برای من این شور و شر فتاد

روزی به دلبری نظری کرد چشم من
زان یک نظر مرا دو جهان از نظر فتاد

عشق آمد آن چنان به دلم در زد آتشی
کز وی هزار سوز مرا در جگر فتاد

بر من مگیر اگر شدم آشفته دل ز عشق
مانند این بسی ز قضا و قدر فتاد

سعدی ز خلق چند نهان راز دل کنی
چون ماجرای عشق تو یک یک به درفتاد

سعدی

عسجدی:

کمال الدین اسماعیل:

اوحدی مراغه ای:

1 پسندیده

اگر بودنی بود، دل را به غم

سزد گر نداری، نباشی دُژم

شاهنامه فردوسی

توضیح بیت برای یکی از دوستانم:

3 پسندیده

(شاهنامه فردوسی، ویرایش جلال خالقی مطلق، نشر سخن، جلد دوم، پادشاهی یزدگرد سوم)

1 پسندیده

خوانش من:

دی پیر می‌فروش که ذکرش به خیر باد
گفتا شراب نوش و غمِ دل بِبَر ز یاد

گفتم به باد می‌دهدم باده نام و ننگ
گفتا قبول کن سخن و هر چه باد، باد

سود و زیان و مایه چو خواهد شدن ز دست
از بهر این معامله غمگین مباش و شاد

بادت به دست باشد اگر دل نهی به هیچ
در معرضی که تخت سلیمان رَوَد به باد

حافظ گرت ز پندِ حکیمان مَلالت است
کوته کنیم قصه، که عمرت دراز باد

از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن

فردا که نیامده‌ست فریاد مکن

بر نامده و گذشته بنیاد مکن

حالی خوش باش و عمر بر باد مکن

2 پسندیده

اعتراض به خدا، نان چرا ندهی چو جانی می دهی!

(مصیبت نامه، عطار نیشابوری)

گفت یا رب خلق را در خون مکش
هر زمان در رنج دیگر گون مکش

خلق را از خاک چون برداشتی
گرسنه آخر چرا بگذاشتی

یا نبایست آفریدن خلق را
یا نه بیشک لقمه باید حلق را

(مصیبت نامه، عطار نیشابوری، بخش سوم)

2 پسندیده

دو شعر زیبا از رابعه بلخی، نخستین شاعر زن ایرانی:

ز بس گل که در باغ مأوی گرفت
چمن رنگ ارتنگ مانی گرفت

صبا نافهٔ مشک تبت نداشت
جهان بوی مشک از چه معنی گرفت

مگر چشم مجنون به ابر اندر است
که گل رنگ رخسار لیلی گرفت

به مِی مانَد اندر عقیقین قدح
سرشکی که در لاله مأوی گرفت

قدح گیر چندی و دنیی مگیر
که بدبخت شد آنکه دنیی گرفت

سر نرگس تازه از زرّ و سیم
نشان سر تاج کسری گرفت

چو رهبان شد اندر لباس کبود
بنفشه مگر دین ترسی گرفت

عشق او باز اندر آوردم به بند
کوشش بسیار نامد سودمند

عشق دریایی کرانه ناپدید
کی توان کردن شنا ای هوشمند

عشق را خواهی که تا پایان بری
بس بباید ساخت با هر ناپسند

زشت باید دید و انگارید خوب
زهر باید خورد و انگارید قند

توسنی کردم ندانستم همی
کز کشیدن تنگ‌تر گردد کمند

2 پسندیده