شعر الهام بخش

ای چرخ ز گردش تو خرسند نیم
آزاد کنم که لایق بند نیم

گر میل تو با بی هنر نااهل است
من نیز چنان اهل و هنرمند نیم

مجد همگر

ساقی قدحی که کار دنیا همه هیچ
این گفت و شنید و جنگ و غوغا همه هیچ

طوفان فنا چو بشکند کشتی عمر
عالم همه هیچ و حاصل ما همه هیچ

اهلی شیرازی

گه دهری و گه ملحد و كافر باشد
گه دشمن خلق و فتنه پرور باشد

باید بچشد عذاب تنهایی را
مردی كه ز عصر خود فراتر باشد

محمدرضا شفیعی کدکنی

1 پسندیده

“دوستت دارم” ولی در موردش صحبت نشد

تف به روی کوچه ای که لحظه ای خلوت نشد

می توانستم ببافم موی زیبای تو را

وقت ما کم بود و از بخت بدم فرصت نشد

قصه ی ما همچو عشق شهریار شاعر است

" آمدی جانم به قربانت ولی"…قسمت نشد

#علی_قهرمانی

2 پسندیده

باران که شدى مپرس، اين خانه کيست

سقف حرم و مسجد و ميخانه يکيست

باران که شدى، پياله ها را نشمار

جام و قدح و کاسه و پيمانه يکيست

باران! تو که از پيش خدا مى آیی

توضيح بده عاقل و فرزانه يکيست

بر درگه او چونکه بيفتند به خاک

شير و شتر و پلنگ و پروانه يکيست

با سوره ى دل، اگر خدا را خواندى

حمد و فلق و نعره ى مستانه يکيست

اين بى خردان، خويش، خدا مى دانند

اينجا سند و قصه و افسانه يکيست

از قدرت حق، هرچه گرفتند به کار

در خلقت حق، رستم و موریانه يکيست

گر درک کنى خودت خدا را بينى

درکش نکنى، کعبه و بتخانه يکیست

❈ مولانا

3 پسندیده

دعویدار قمی

2 پسندیده

بی خار اگر گلی میسّر بودی
هر دم به جهان لذّت دیگر بودی

این کهنه سراب زندگانی ما را
خوش بود اگر نه مرگ بر در بودی!

(نام شاعر این رباعی زیبا را نیافتم)

1 پسندیده

شعری حال خوب کن از سنایی

الا ای لعبت ساقی ز می پر کن مرا جامی
که پیدا نیست کارم را درین گیتی سرانجامی

کنون چون توبه بشکستم به خلوت با تو بنشستم
ز می باید که در دستم نهی هر ساعتی جامی

نباید خورد چندین غم بباید زیستن خرم
که از ما اندرین عالم نخواهد ماند جز نامی

همی خور بادهٔ صافی ز غم آن به که کم لافی
که هرگز عالم جافی نگیرد با کس آرامی

منه بر خط گردون سر ز عمر خویشتن بر خور
که عمرت را ازین خوشتر نخواهد بود ایامی

چرا باشی چو غمناکی مدار از مفلسی باکی
که ناگاهان شوی خاکی ندیده از جهان کامی

مترس از کار نابوده مخور اندوه بیهوده
دل از غم دار آسوده به کام خود بزن گامی

ترا دهرست بدخواهی نشسته در کمین‌گاهی
ز غداری به هر راهی بگسترده ترا دامی

1 پسندیده

جهانا مرا خیره مهمان چه خوانی؟
که تو میزبانی نه بس نیک خوانی

کس از خوان تو سیر خورده نرفته است
ازین گفتمت من که بد میزبانی

چو سیری نیابد همی کس ز خوانت
هم آن به که کس را به خوانت نخوانی

یکی نان دهی خلق را می ولیکن
اگرشان یکی نان دهی جان ستانی

نه‌ام من تو را یار و درخور، جهانا
همی دانم این من اگر تو ندانی

ناصرخسرو

1 پسندیده

بیدل دهلوی

فریاد کز توهم نامحرم حضوریم

خفاش بی‌نصیبیم ظلمت‌شناس نوریم

زان دم ‌که دامن ‌کل رفته‌ست از کف ما

در احتیاج هر جزو مجنونتر از ضروریم

پیوند هیچ دارد از آگهی‌ گسستن

ناآشنای خویشیم بیگانهٔ شعوریم

ما را نمی‌توان یافت بیرون از این دو عبرت

یا ناقص‌الکمالیم یا کامل‌القصوریم

آشوب لن ترانی‌ست هنگامه ساز عبرت

زین‌ کسوتی‌ که داریم فانوس شمع طوریم

خواه از تلاش همت خواه از تردد حرص

در هر صفت جهانی داریم و نا صبوریم

در ساز ما نهفته‌ست احیای عالم وهم

عمری‌ست چون د‌م صبح توفان خروش صوریم

هر کس به سعی بینش محرم سراغ ما نیست

در عرصهٔ خیالی گرد خرام موریم

این انفعال جاوید یا رب ‌کجا برد کس

گمگشتهٔ خفاییم آوارهٔ ظهوریم

دوزخ ز شرمساری کوثر شود جبینش

گر اینقدر بداند ما را که‌، از که دوریم

رسوایی تعین نتوان به وهم پوشید

این به‌ که چشم بندیم بند قبای عوریم

بیدل زیارت ما روزی دو مغتنم گیر

از بس که خاکساریم کیفیت قبوریم

2 پسندیده

.

من با تو نگویم كه تو پروانه من باش

چون شمع بیا روشنی خانه من باش

در كلبه ما رونق اگر نیست صفا هست

تو رونق این كلبه و كاشانه من باش

من یاد تو را سجده كنم ای صنم اكنون

برخیز و بیا ، خود بت بتخانه من باش

دانی كه شدم خانه خراب تو حبیبا

اكنون دگر آبادی ویرانه من باش

لطفی كن و در خلوت محزون من ای دوست

آرام و قرار دل دیوانه من باش…

#اخوان_ثالث

3 پسندیده

در هر طرف ز خیلِ حوادث کمین‌گهیست

زان رو عِنان‌گسسته دَوانَد سوارِ عمر

حافظ شیرازی

2 پسندیده

و دیگر که گیتی فسانه‌ست و باد

چو خوابی که بیننده دارد به یاد

چو بیدار گردد نبیند به چشم

اگر نیکویی دید اگر درد و خشم

بپرسید ازو شهریار جهان

از آگاهی نیک و بد در نهان

چنین داد پاسخ که از آگهی

فراوان بود کژ و مغزش تهی

مگر آنک گفتند خاکست جای

ندانم چه گویم ز دیگر سرای

شاهنامه فردوسی

1 پسندیده

همچون حُباب، دیده به رویِ قَدَح گُشای

وین خانه را قیاسِ اساس از حُباب کُن

حافظ شیرازی

1 پسندیده

آسایشت نبینم ای چرخ آسیائی
خود سوده می‌نگردی ما را همی بسائی

ما را همی فریبد گشت دمادم تو
من در تو چون بپایم گر تو همی نپائی؟

بس بی‌وفا و مهری کز دوستان یکدل
نور جمال و رونق خوش خوش همی ربائی

هر کو همیت جوید تو زو همی گریزی
این است رسم زشتی و آثار بی‌وفائی

ناصرخسرو

1 پسندیده

گیرم که مرا جواب کردی خوش باش
تهمت زدی و خراب کردی خوش باش
آن روز که با خودت گلاویز شدی
گر آینه رو مجاب کردی خوش باش

دوست دارم شاعر این ابیات رو بدونم:thinking:

1 پسندیده


یکی از دوستان lingbe که عاشق زبان و ادبیات پارسیه،این اشعار رو باشتراک گذاشتن.اخیرا اشعار پارسی که بخط خودشون خوشنویسی کرده اند رو هم اونجا باشتراک میگذارن.

شما نزار قبانی(قپانی) می شناسید؟ @mostafa.76

1 پسندیده

نه، تا حالا نامش رو نشنیده بودم.

1 پسندیده

منم همینطور.اولین باراز همین دوستان lingbe اسمش شنیدم.

1 پسندیده

1 پسندیده

از خون جوانان وطن لاله دمیده، عارف قزوینی

بند یک

هنگامِ می و فصلِ گل و گشتِ چمن شد
دربار بهاری تهی از زاغ و زغن شد
از ابرِ کرم، خطّهٔ ری رشکِ خُتَن شد
دلتنگ چو من مرغِ قفس بهرِ وطن شد

چه کج‌رفتاری ای چرخ
چه بدکرداری ای چرخ
سرِ کین داری ای چرخ
نه دین داری،
نه آئین داری نه آیین داری ای چرخ

بند دو

از خونِ جوانان وطن لاله دمیده
از ماتم سروِ قدشان، سرو خمیده
در سایهٔ گل بلبل از این غصه خزیده
گل نیز چو من در غمشان جامه دریده
چه کج‌رفتاری ای چرخ
چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ
نه دین داری،
نه آئین داری نه آیین داری ای چرخ

بند سه

خوابند وکیلان و خرابند وزیران
بردند به سرقت همه سیم و زرِ ایران
ما را نگذارند به یک خانهٔ ویران
یا رب بستان دادِ فقیران زِ امیران

چه کج‌رفتاری ای چرخ
چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ
نه دین داری،
نه آیین داری ای چرخ

بند چهار

از اشک همه روی زمین زیر و زبر کن
مشتی گرت از خاکِ وطن هست به‌سر کن
غیرت کن و اندیشهٔ ایامِ بتر کن
اندر جلو تیرِ عدو، سینه سپر کن

چه کج‌رفتاری ای چرخ
چه بد کرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ
نه دین داری،
نه آیین داری ای چرخ

بند پنج

از دستِ عدو نالهٔ من از سرِ درد است
اندیشه هر آنکس کند از مرگ، نه مرد است
جان‌بازیِ عشاق، نه چون بازیِ نرد است
مردی گرت هست، کنون وقتِ نبرد است

چه کج‌رفتاری ای چرخ
چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ
نه دین داری،
نه آیین داری ای چرخ

بند شش

عارف زِ ازل، تکیه بر ایام نداده است
جز جام، به کس دست، چو خیام نداده است
دل جز به‌سر زلفِ دلارام نداده است
صد زندگی ننگ بیک نام نداده است

چه کج‌رفتاری ای چرخ
چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ
نه دین داری،
نه آیین داری ای چرخ

1 پسندیده

عنقای مغرب است درین دور خرّمی
خاص از برای محنت و رنج است آدمی

چندانکه گرد عالم صورت بر آمدیم
غمخواره آدم آمد و بیچاره آدمی

هر کس بقدر خویش گرفتار محنت است
کس را نداده اند برات مسلّمی

ابوالفرج سگزی

جهان ما به مَثَل می شده ست و ما میخوار
خوشیش بسته به تلخی و خرّمی به خمار

جهان ما بد و نیک است و بدش بیش از نیک
گل ایچ نیست ابی خار و هست بی گل خار

قمری جرجانی

پس چو در جمله می بباید مرد

همه را ای شگفت زادن چیست

مسعود سعد سلمان

اگر غم را چو آتش دود بودی
جهان تاریک بودی جاودانه

در این گیتی سراسر گر بگردی
خردمندی نیابی شادمانه

شهید بلخی

چون طینتت ز محنت و حسرت سرشته‌اند
گر وَحش و طیر بر تو بگریند، هم رواست

نی،نی! ازین میانه تو مخصوص نیستی
در هر که بنگری به همین داغ مبتلاست

ظهیر فاریابی

دانی چه موجب است که فرزند از پدر
منت نگیرد ار چه فراوان دهد عطا

یعنی در این جهان که محل حوادث است
در محنت وجود، تو افکنده ای مرا

ابن یمین

1 پسندیده