حافظ
نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر
نزاع بر سر دنیای دون مکن درویش
(حافظ)
سبب مپرس که چرخ از چه سفله پرور شد
که کام بخشی او را بهانه بی سببیست
(حافظ)
چگونه شاد شود اندرونِ غمگینم؟
به اختیار، که از اختیار بیرون است
(حافظ)
برو به هر چه تو داری بخور، دریغ مخور
که بی دریغ زند روزگار تیغ هلاک
(حافظ)
حافظا چون غم و شادیِّ جهان در گذر است
بهتر آن است که من خاطرِ خود خوش دارم
حافظ از بادِ خزان، در چمنِ دهر مَرَنج
فکرِ معقول بفرما، گلِ بیخار کجاست؟
در این مقام مجازی به جز پیاله مگیر
در این سراچه بازیچه غیر عشق مباز
(حافظ)
فلک به مَردمِ نادان دهد زِمامِ مراد
تو اهل فضلی و دانش، همین گناهت بس
(حافظ)
شرابِ تلخ میخواهم که مردافکن بُوَد زورش
که تا یک دَم بیاسایم ز دنیا و شر و شورشسِماطِ دَهرِ دون پرور ندارد شهدِ آسایش
مَذاقِ حرص و آز ای دل، بشو از تلخ و از شورَشبیاور مِی که نَتْوان شد ز مکرِ آسمان ایمن
به لَعبِ زهرهٔ چنگیّ و مرّیخِ سلحشورشکمندِ صیدِ بهرامی بیفکن، جامِ جم بردار
که من پیمودم این صحرا، نه بهرام است و نه گورشبیا تا در مِی صافیت رازِ دَهر بِنْمایم
به شرطِ آن که نَنْمایی به کج طبعانِ دل کورشنظر کردن به درویشان مُنافیِّ بزرگی نیست
سلیمان با چُنان حشمت، نظرها بود با مورشکمانِ ابرویِ جانان نمیپیچد سر از حافظ
ولیکن خنده میآید، بدین بازویِ بی زورش
سماط: سفره
سَحَر به بویِ گلستان دَمی شدم در باغ
که تا چو بلبلِ بیدل کُنَم عِلاجِ دِماغبه جلوهٔ گلِ سوری نگاه میکردم
که بود در شبِ تیره به روشنی چو چراغچُنان به حُسن و جوانیِ خویشتن مغرور
که داشت از دلِ بلبل هزار گونه فَراغگشاده نرگسِ رعنا ز حسرت آب از چشم
نهاده لاله ز سودا به جان و دل صد داغزبان کشیده چو تیغی به سرزنش سوسن
دهان گُشاده شقایق چو مردمِ ایغاغیکی چو باده پرستان صُراحی اندر دست
یکی چو ساقیِ مستان به کف گرفته اَیاغنشاط و عیش و جوانی چو گُل غنیمت دان
که حافظا نَبُوَد بر رسول غیر بَلاغ
ایغاغ: سخن چین
ایاغ: پیاله و کاسه شراب
آن قصر که جمشید در او جام گرفت
آهو بچه کرد و روبَهْ آرام گرفت
بهرام که گور میگرفتی همه عمر
دیدی که چگونه گور بهرام گرفت؟
(خیام)
چه حقیقت تلخی،چقدرم دردناکه،کی به پایان میرسه این اندوهناکی وتلخی روزگار؟![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ
زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت
- هوشنگ ابتهاج
به سودای تو مشغولم
زغوغای جهان فارغ!
- وحشی بافقی
در این سرای بی کسی، کسی به در نمیزند
به دشت پر ملال ما، پرنده پر نمیزند
- هوشنگ ابتهاج
حتما روزی به پایان میرسه.
دورِ گردون گر دو روزی بر مرادِ ما نرفت
دائماً یکسان نباشد حالِ دوران غم مخور
(حافظ)
نکند فکر کنی در دل من یاد تو نیست
گوش کن، نبض دلم زمزمه اش با تو یکیست
- مولانا
بسیار زیبا
![]()
![]()
گر ز بَرت جدا شوم، یا ز غمت رها شوم
خودت بگو کجا روم؟ بی تو به سر نمیشود
- فیض کاشانی
