غم مخور جانا در این عالم که عالم هیچ نیست
نیست هستی جز دمی ناچیز و آن دم هیچ نیست
- ملک الشعرا بهار
غم مخور جانا در این عالم که عالم هیچ نیست
نیست هستی جز دمی ناچیز و آن دم هیچ نیست
صد بار بدی کردی دیدی ثمرش را
خوبی چه بدی داشت که یک بارنکردی
به عزمِ توبه سحر گفتم استخاره کُنَم
بهارِ توبه شِکَن میرسد چه چاره کُنَم؟سخن درست بگویم نمیتوانم دید
که مِی خورند حریفان و من نِظاره کنمچو غنچه با لبِ خندان به یادِ مجلسِ شاه
پیاله گیرم و از شوق، جامه پاره کنمبه دورِ لاله دِماغِ مرا عِلاج کنید
گر از میانهٔ بزمِ طَرَب کناره کنمز رویِ دوست مرا چون گلِ مراد شِکُفت
حوالهٔ سَرِ دشمن به سنگِ خاره کنمگدایِ میکدهام، لیک وقتِ مستی بین
که ناز بر فلک و حکم بر ستاره کنممرا که نیست رَه و رسمِ لقمه پرهیزی
چرا ملامتِ رندِ شرابخواره کنمبه تختِ گُل بنشانم بُتی چو سلطانی
ز سنبل و سَمَنش، سازِ طوق و یاره کنمز باده خوردن پنهان مَلول شد حافظ
به بانگِ بَربَط و نِی، رازَش آشکاره کنم
طوق: گردن بند
یاره: دستبند
اگر آن تُرک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هِندویَش بخشم سمرقند و بخارا رابده ساقی مِیِ باقی که در جنّت نخواهی یافت
کنار آب رُکنآباد و گُلگَشت مُصَلّا رافَغان کاین لولیانِ شوخِ شیرینکارِ شهرآشوب
چنان بردند صبر از دل، که تُرکان خوان یغما راز عشقِ ناتمامِ ما جمالِ یار، مُستَغنی است
به آب و رنگ و خال و خط، چه حاجت روی زیبا را؟من از آن حُسن روزافزون که یوسف داشت دانستم
که عشق از پردهٔ عصمت برون آرد زلیخا رااگر دشنام فرمایی و گر نفرین، دعا گویم
جوابِ تلخ میزیبد، لبِ لعلِ شکرخا رانصیحت گوش کن جانا، که از جان دوستتر دارند
جوانان سعادتمند پند پیر دانا راحدیث از مطرب و مِی گو و راز دَهر کمتر جو
که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما راغزل گفتی و دُر سفتی، بیا و خوش بخوان حافظ
که بر نظم تو افشاند فلک عِقد ثریّا را
سلام…
ممنون از به اشتراک گذاشتنش…
منو یاد یه تیکه از کتابی انداخت که دارم میخونم…
شاید هم بی ربط باشه ولی من یاد این قسمت افتادم!
به چشمِ عقل در این رهگذار پرآشوب
جهان و کار جهان بیثبات و بیمحل است
(حافظ)
جهان پیر است و بیبنیاد از این فرهادکُش فریاد
که کرد افسون و نیرنگش ملول از جانِ شیرینم
(حافظ)
حافظا تکیه بر ایّام چو سهو است و خطا
من چرا عِشرتِ امروز به فردا فکنم
دهروزه مِهر گردون، افسانه است و افسون
نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا
(حافظ)
ما را ز خیال تو چه پروای شراب است؟
خُم گو سر خود گیر، که خُمخانه خراب استگر خَمر بهشت است بریزید که بی دوست
هر شربت عَذبَم که دهی، عین عذاب استافسوس که شُد دلبر و در دیدهٔ گریان
تحریرِ خیالِ خطِ او نقشِ بر آب استبیدار شو ای دیده که ایمن نتوان بود
زین سیل دمادم که در این منزل خواب استمعشوق عیان میگذرد بر تو، ولیکن
اغیار همیبیند از آن بسته نقاب استگل بر رخ رنگین تو تا لطف عرق دید
در آتش شوق از غم دل، غرق گلاب استسبز است در و دشت بیا تا نگذاریم
دست از سر آبی که جهان جمله سراب استدر کُنجِ دِماغم مطلب جای نصیحت
کاین گوشه پر از زمزمهٔ چنگ و رَباب استحافظ چه شد ار عاشق و رند است و نظرباز
بس طورِ عجب، لازم ایام شباب است
پیری آن نیست که بر سر زند موی سفید
هر جوانی که به دل عشق ندارد پیر است
تا رنج تحمل نکنی گنج نبینی
تا شب نرود صبح پدیدار نباشد
سعدی شیرازی
یا رب تو چنان کن که پریشان نشوم
محتاج برادران و خویشان نشوم
بی منت خلق خود مرا روزی ده
تا از در تو بر در ایشان نشوم
ابوسعید ابوالخیر
خنده بر لب میزنم تا کَس نداند رازِ من
ورنه این دنیا که ما دیدیم؛ خندیدن نداشت…!
-صائب تبریزی️
خود گنه کاریم و از دنیا شکایت می کنیم
غافل از خود دیگری را هم قضاوت می کنیم️
هرکه را دیدی که خنده میکند
بی دریغ گویی که حالش روبه راست
خنده را معنی به سرمستی نکن
آنکه میخندد غمش بی انتهاست…
خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است
کارم از گریه گذشته است به همان میخندم…
![]()
دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشیم
سخن اهل دل است این و به جان بنیوشیمنیست در کس کرم و وقت طرب میگذرد
چاره آن است که سجاده به می بفروشیمخوش هواییست فرح بخش خدایا بفرست
نازنینی که به رویش می گلگون نوشیمارغنون ساز فلک رهزن اهل هنر است
چون از این غصه ننالیم و چرا نخروشیمگل به جوش آمد و از می نزدیمش آبی
لاجرم ز آتش حرمان و هوس میجوشیممیکشیم از قدح لاله شرابی موهوم
چشم بد دور که بی مطرب و می مدهوشیمحافظ این حال عجب با که توان گفت که ما
بلبلانیم که در موسم گل خاموشیم
خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن
تا ببینم که سرانجام چه خواهد بودنغم دل چند توان خورد که ایام نماند
گو نه دل باش و نه ایام چه خواهد بودنمرغ کم حوصله را گو غم خود خور که بر او
رحم آن کس که نهد دام چه خواهد بودنباده خور غم مخور و پند مقلد منیوش
اعتبار سخن عام چه خواهد بودندست رنج تو همان به که شود صرف به کام
دانی آخر که به ناکام چه خواهد بودنپیر میخانه همیخواند معمایی دوش
از خط جام که فرجام چه خواهد بودنبردم از ره دل حافظ به دف و چنگ و غزل
تا جزای من بدنام چه خواهد بودن