ببب
چون طینتت ز محنت و حسرت سرشتهاند
گر وَحش و طیر بر تو بگریند، هم رواستنی،نی! ازین میانه تو مخصوص نیستی
در هر که بنگری به همین داغ مبتلاست
ظهیر فاریابی
عنقای مغرب است درین دور خرّمی
خاص از برای محنت و رنج است آدمیچندانکه گرد عالم صورت بر آمدیم
غمخواره آدم آمد و بیچاره آدمیهر کس بقدر خویش گرفتار محنت است
کس را نداده اند برات مسلّمی
ابوالفرج سگزی
پس چو در جمله می بباید مرد
همه را ای شگفت زادن چیست
مسعود سعد سلمان
جمله قشنگی بود و درواقع داره میگه جایی برای بحث وجود نداره.
دو نفر با پیشفرضهای متفاوت درباره ی هستی، نمیتونن از راه دلیل و برهان به توافق برسن.
تاریخ فلسفه و علم پر از استدلالهای موافق و مخالف وجود خداست (از برهان نظم گرفته تا مسئله شر)
و برای همینه که بحث فایده ای نداره.
و همین عدم قوام و استحکام این براهین پایهی «ندانمگرایی» یا «Agnosticism» شد.
البته جسارتا بحث فایده داره برای کسی که خواهان حقیقت باشه. خداباوری چون از بچگی به وسیله خانواده، مدرسه، رسانه و اطرافیان در ذهن کودک جایگیر میشه شما اگر بهترین دلیل هم بیاری اون شخص قبول نمیکنه، چون در حساس ترین سنّ و سال در ذهن کودک حکاکی شده.
همون مسأله شر که می فرمایید به راحتی وجود خدای دانا و خیر مطلق رو نفی میکنه، اما شست و شوی مغزی از زمان کودکی مانع پذیرش خداناباوری در بسیاری از کسان میشه. البته این امر دلایل فرگشتی هم داره؛ برای نمونه باور به خدا باعث آرامش و امکان بقای بیشتر و درنتیجه احتمال بیشترِ تولید مثل و بقای نسل میشه.
درباره خطا بودن تحمیل کردن زندگی بر دیگران با تولید مثل هم که من ازش دفاع میکنم همین قضیه صدق میکنه.
من به خدای ادیان به دلیل برهان نیرومند شر باور ندارم، اما اگر مجبورم کنند روزی باوری رو بپذیرم اون آیین مانَوی خواهد بود که با جهان بینی من سازگاری زیادی داره. البته همین ندانم گرایی اینجا مانع من میشه تا باوری ماورایی رو صددرصد بپذیرم.
این نوشته رو به نظر یک خداباور با همون پیشفرض های کذایی نوشته و هیچ پشتوانه عقلی نداره. صِرف ادعاست.
حالا چه فیلمی بود؟
The Song of Bernadette
اندیشه های ژرف حکیم فردوسی، بزرگترین چهره فرهنگی ایران درباره زندگی و آرزوی هرگز زاده نشدن:
(شاهنامه فردوسی، ویرایش جلال خالقی مطلق، نشر سخن، جلد دوم، پادشاهی یزدگرد سوم)
شعری از نادر نادرپور:
مادر! گناه زندگیم را به من ببخش
زیرا اگر گناه من این بود ، از تو بود
هرگز نخواستم که ترا سرزنش کنم
اما ترا به راستی از زادن چه سود ؟
در دل مگو که از تو و رنج تو آگهم
هرگز مرا چنانکه خودستی گمان مدار
هرگز فریب چهره ی آرام من مخور
هرگز سر از سکوت مدامم گران مدار
من آتشم که در دل خود سوزم ای دریغ
من آتشم که در تو نگیرد شرار من
دردم یکی نبود که زودش دوا کنی
آن به که دل نبندی ازین پس به کار من
مادر ! من آن امید ز کف رفته ی توام
کز هر چه بگذری ، نتوانی بدو رسید
زان پیشتر که مرگ تنم در رسد ز راه
مرگ دلم ز مردن صد آرزو رسید
هر شب که در به روی من آهسته واکنی
در چشم خوابناک تو خوانم ملامتت
گویی به من که باز چه دیر آمدی ، چه دیر
بس کن خدای را که تبه شد سلامتت
از بیم آنکه رنج ترا بیشتر کنم
می خندمت به روی و نمی گویمت جواب
مادر! چه سود ازین که بهم ریزم این سکوت ؟
مادر ! چه سود از این که براندازم این نقاب ؟
تا کی بدین امید که ره در دلم بری
بندی نگاه خود به نگاه خموش من ؟
تا کی همین که حلقه به در آشنا کنم
آهنگ گامهای تو آید به گوش من ؟
مادر ! من آن امید ز کف رفته ی توام
درد مرا مپرس و گناه مرا ببخش
دانی ، خطای بخت من است آنچه می کنم
پس این خطای بخت سیاه مرا ببخش
مادر ! تو بی گناهی و من نیز بی گناه
اما سزای هستی ما ، در کنار ماست
از یکدگر رمیده و بیگانه مانده ایم
وین درد ، درد زندگی و روزگار ماست
آرزو میکنم هیچوقت هیچکسی از بدنیا اومدنش پشیمون نشه ،،،چه شعر تلخی بود …و شاعر چه قشنگ احساساتش رو بیان کرده
Get thee to a nunnery! Why wouldst thou be a breeder of sinners? I am myself indifferent honest but yet I could accuse me of such things that it were better my mother had not borne me. I am very proud, revengeful, ambitious, with more offences at my beck than I have thoughts to put them in, imagination to give them shape, or time to act them in. What should such fellows as I do crawling between earth and heaven? We are arrant knaves – believe none of us.
هملت خطاب به افیلیا: برو به صومعه پناه ببر، چرا تو گناهکارانی را به دنیا بیاوری؟ من خود از لحاظ درستکاری آدمی عادیم ولی می توانم خود را در برخی مسائل چنان مقصر بدانم که بهتر بود مادرم مرا به دنیا نیاورده بود. من شخصی مغرور و انتقامجو و جاه طلبم و بار خطاهایی را بر پشت خویش دارم که به فکرم نمی رسد که چگونه و چه وقت آنها را مرتکب شدم. مردمی مثل من که بین زمین و آسمان می خزند چه می توانند کرد؟ ما همه دغلبازان خطاکاری هستیم که نباید مورد اعتماد باشیم
(ویلیام شکسپیر، تراژدی هملت، پرده سوم، صحنه اول، ترجمه علاء الدین پازارگادی)
هملت در این سخنان شکل ساده ای از استدلال misanthropic را مطرح کرده است. توضیح اینکه به طور کلی در دفاع از آنتی ناتالیسم دو استدلال وجود دارد: یکی استدلال انسان دوستانه (philanthropic) که رنج های اجتناب ناپذیر زندگی را دلیل مخالفت با فرزندآوری قرار می دهد، و دومی مردم گریز (misanthropic) که استدلال کمتر شناخته شده ای است و به آسیب های احتمالی انسان ها به محیط زیست، جانوران و انسان های دیگر اشاره می کند. البته با توجه به آسیب های فراوان انسان ها به همنوعان خود و دیگر جانداران (مانند کشتن و خوردن گوشت آنها) این آسیب ها دیگر “احتمال” نیستند، بلکه یقین اند؛ به ویژه که نگاه جولیو کابررا را در نظر بگیریم که از نظریه moral impediment و اجتناب ناپذیر بودن آسیب به دیگران در این جهان سخن گفته است که تفصیل آن در این نوشتار نمی گنجد. واقعا به قول هملت چرا “گناهکارانی” را به دنیا بیاوریم؟
گر آمدنم بخود بُدی، نامدمی
ور نیز شدن بمن بُدی، کی شدمی
به زان نَبُدی که اندر این دیر خراب
نه آمدمی نه شدمی نه بُدَمی
سنایی غزنوی
افلاک که جز غم نفزایند دگر
ننهند به جا تا نربایند دگر
ناآمدگان اگر بدانند که ما
از دهر چه میکشیم نایند دگر
منسوب به خیام
پیشبینی ناگوار فردوسی بزرگ از فراموشی جشن های باستانی و فرهنگ ایران در پی حمله اعراب
قبلا در همینجا از پایان اندوهبار شاهنامه و نامه تلخ رستم فرخزاد درباره پیامدهای حمله اعراب به ایران نوشتم. بخشی دیگر از پایان شاهنامه، نامه یزدگرد سوم به مرزبانان خراسان و کمک خواستن از آنان است که فردوسی بزرگ باز هم در اینجا خشم و اندوه خود از فاجعه یورش اعراب را از زبان بزدگرد سوم بیان می دارد. اینک بخشی از نامه:
همانا که آمد شما را خبر
که ما را چه آمد ز اختر به سرازین مارخوار اهرمن چهرگان
ز دانایی و شرم بیبهرگاننه گنج و نه نام و نه تخت و نژاد
همیداد خواهند گیتی ببادبسی گنج و گوهر پراگنده شد
بسی سر به خاک اندر آگنده شدچنین گشت پرگار چرخ بلند
که آید بدین پادشاهی گزندازین زاغساران بیآب و رنگ
نه هوش و نه دانش نه نام و نه ننگکه نوشینروان دیده بود این به خواب
کزین تخت بپراگند رنگ و آبچنان دید کز تازیان صدهزار
هیونان مست و گسسته مهارگذر یافتندی به اروندرود
نماندی برین بوم بر تار و پودبه ایران و بابل نه کشت و درود
به چرخ زحل برشدی تیرهدودهم آتش بمُردی به آتشکده
شدی تیره نوروز و جشن سدهاز ایوان شاه جهان کنگره
فتادی به میدان او یکسرهکنون خواب را پاسخ آمد پدید
ز ما بخت گردن بخواهد کشیدشود خوار هر کس که هست ارجمند
فرومایه را بخت گردد بلندپراگنده گردد بدی در جهان
گزند آشکارا و خوبی نهانبهَر کشوری در ستمگارهای
پدید آید و زشت پتیارهاینشان شب تیره آمد پدید
همی روشنایی بخواهد پرید
تلخ ترین بیت این بخش از نگاه من بیت زیر است:
هم آتش بمُردی به آتشکده
شدی تیره نوروز و جشن سده
در این بیت از نابودی آتشکده ها و از آن مهمتر فراموش شدن جشن های باستانی نوروز و سده سخن رفته است. چقدر خواندن این ابیات دردآور است، به راستی چند درصد از ما ایرانیان جشن سده و جشن مهرگان و سایر جشن های نیاکان خود را پاس می داریم؟ باز جای شکرش باقیست که جشن نوروز حفظ شده است، هرچند متاسفانه باز هم با داخل کردن دعاهای عربی مانند یا محول الحال… کوشش برای تحریف این جشن باستانی شده است. فاجعه اعراب بیش از آنکه از لحاظ سیاسی باشد، فاجعه ای فرهنگی بود.
امیدوارم روزی برسد که در ایرانی آزاد و خرّم دوباره جشن های ملی مانند جشن مهرگان و جشن سده زنده شوند و مردم ایران این جشن های زیبا را دوباره برگزار کنند. به امید آن روزها.
![]()
Seeing their tears flow, pitying them, Lord Zeus
bent his head and murmured in his heart:
“Poor things, why did I give you to King Pêleus,
a mortal, you who never age nor die,
to let you ache with men in their hard lot?
Of all creatures that breathe and move on earth
none is more to be pitied than a man.
هنگامی که خداوندگار جهان، زئوس، اشک ریختن آنها (اسبان) را دید، دلش به رحم آمده، سرش را پایین آورد و به آرامی گفت:
جانوران بیچاره، چرا شما را به شاه پلئوس میرا دادم؟ شماهایی که نه پیر می شوید و نه می میرید. تا با انسانها در رنج مصیبتشان شریک شوید؟
از میان جمله آفریدگانی که بر روی زمین نفس کشیده و می خزند، هیچ یک به اندازه انسان تیره بخت نیست.
(ایلیاد هومر، کتاب هفدهم، نسخه موجود در زبانشناس)
همچنین در کتاب هجدهم اودیسه
Of mortal creatures, all that
breathe and move
earth bears none frailer than mankind
What man
believes in woe to come, so long as valor
and tough knees are supplied him by the gods
But when the gods in bliss bring miseries on
then willy-nilly, blindly, he endures
Our minds are as the days are, dark or bright
blown over by the father of gods and men
So I, too, in my time thought to be happy
but far and rash I ventured, counting on
my own right arm, my father, and my kin
behold me now. No man should flout the law
but keep in peace what gifts the gods may give
اگر غم را چو آتش دود بودی
جهان تاريک بودی جاودانهدرين گيتی سراسر گر بگردی
خردمندی نيابی شادمانه
(شهید بلخی)
حکیم فردوسی نیز فرماید:
جهانا سراسر فسوسی و باد
به تو نیست مرد خردمند شاد



