آقای حلبی منبع این حکایت را در پانوشت “تاریخ بلعمی’“ نوشته اند.
حکایت از حدیقه سنایی است.
(David Benatar, Better Never to Have Been)
فیلم کوتاه No Dice، برنده جوایز فراوان که دارای مضمون آنتی ناتالیستی است:
https://youtu.be/o9eDZ9UiBNU?si=FORz_jGEOQicaeHP
عبید زاکانی در رساله اخلاق الاشراف پس از اینکه عقیده قدما درباره حکمت زندگی را می آورد به عقیده معاصران خود می پردازد و می نویسد:
چون بزرگان و زیرکان خردهدان که اکنون روی زمین به ذات شریف ایشان مشرف است در تکمیل روح انسانی و مرجع و معاد آن تامل نمودند و سنن و آرای اکابر سابق را پیش چشم بداشتند، خدمتشان را بدین معتقدات انکاری تمام حاصل آمد. میفرمایند «بر ما کشف شد که روح ناطقه اعتباری ندارد، و بقای آن به بقای بدن متعلق است و فنای آن به فنای جسم موقوف»؛ و میفرمایند که «آنچه انبیا فرمودهاند که او را کمال و نقصانی هست و بعد فراق بدن به ذات خود قائم است و باقی خواهد بود محال است، و حشر و نشر امری باطل. حیات عبارت از اعتدال ترکیب بدن باشد. چون بدن متلاشی شد آن شخص ابدا ناچیز و باطل گشت. آنچه عبارت از لذات بهشت و عقاب دوزخ است هم در این جهان میتواند بود، چنانکه شاعر گفته است:
آن را که دادهاند همین جاش دادهاند
و آن را که نیست؛ وعده به فرداش دادهاند
لاجرم از حشر و نشر و عقاب و عذاب و قرب و بعد و رضا و سخط و کمال و نقصان فراغتی تمام دارند، و نتیجه این معتقد آنکه همه روزه عمر در کسب شهوات و نیل به لذات مصروف فرموده میگویند:
ای آنکه نتیجه چهار و هفتی
وز هفت و چهار دایم اندر تفتی
می خور که هزار بار بیشت گفتم
بازآمدنت نیست، چو رفتی رفتی
و اکثر این رباعی را بر صندوقچه گور پدران مینویسند:
زین سقف برون رواق و دهلیزی نیست
جز با من و تو عقلی و تمییزی نیست
ناچیز که وهم کرده کان چیزی هست
خوش بگذر از این خیال کان چیزی نیست
این نشانگر آنست که در سده هشتم که عبید و حافظ می زیستند عقیده مادّی و الحادی تا حدودی رواج داشته است. احتمالا وضع زندگی مردم آنچنان پریشان بود که بهترین راه و رسم زندگی را عیش و عشرت و خوشگذرانی در همین دنیای زودگذر می دانستند و دیگر اعتنایی به وعده بهشت و دوزخ نداشتند. با خواندن این نوشته های عبید زاکانی ابیات حافظ را بهتر میتوان فهمید.
ماکیاولی ایرانی!
این نوشته از عبید زاکانی را در رساله اخلاق الاشراف که درباره عقیده معاصرانش راجع به عدالت بحث می کند بخوانید و ببینید که چطور فلسفه ماکیاولیسم را وصف می کند:
اما مذهب اصحابنا آنکه: این سیرت اسوء سیَر است و عدالت مستلزم خلل بسیار و آن را به دلایل واضح روشن گردانیدهاند، و میگویند: بنای کار سلطنت و فرماندهی و کدخدایی بر سیاست است، تا از کسی نترسند فرمان آنکس نبرند، و همه یکسان باشند و بنای کارها خلل پذیرد، و نظام امور گسسته شود. آنکس که حاشا عدل ورزد و کسی را نزند و نکشد و مصادره نکند و خود را مست نسازد و بر زیردستان اظهار عربده و غضب نکند، مردم از او نترسند و رعیّت فرمان ملوک نبرند، فرزندان و غلامان سخن پدران و مخدومان نشوند، و مصالح بلاد و عباد متلاشی گردد؛ و از بهر این معنی گفتهاند:
پادشاهان از پی یک مصلحت صد خون کنند!
میفرمایند «العداله تورث الفلاکه». خود کدام دلیل واضحتر از اینکه پادشاهان عجم چون ضحاک تازی و یزدجرد بزهکار، که اکنون صدر جهنم بدیشان مشرف است، و دیگر متاخّران که از عقب رسیدند، تا ظلم میکردند دولت ایشان در ترقّی بود و مُلک معمور؟
چون زمان به کسری انوشروان رسید، او از رکاکت رای و تدبیر وزرای ناقصعقل شیوه عدل اختیار کرد، در اندک زمانی کنگرههای ایوانش بیفتاد، و آتشکدهها که معبد ایشان بود به یک بار بمرد، و اثرشان از روی زمین محو شد… چنگیزخان که امروز به کوری اعدا در درک اسفل مقتدا و پیشوای مغولان اولین و آخرین است تا هزاران هزار بیگناه را به تیغ بیدریغ از پای در نیاورد، پادشاهی روی زمین بر او مقرّر نگشت.
عبید در جایی دیگر از همین رساله می نویسد:
و مشاهده میرود که هر کس که بیشرمی پیشه گرفت و بیآبرویی مایه ساخت، پوست خلق میکند، هر چه دلش میخواهد میگوید، سر هیچ آفریدهای را به گَوزی نمیخرد، خود را از موانع به معارج اعلی میرساند و بر مخدومان و بزرگتران از خود، بلکه بر کسانی هم که او را … باشند تنعم میکند؛ و خلایق بواسطه وقاحت از او میترسند. و آن بیچاره محروم که به سمت حیا موسوم گشته، پیوسته در پس درها بازمانده و در دهلیزخانهها سر به زانوی حرمان نهاده؛ چوب دربانان خورَد، و پسِ گردن خارد، و به دیده حسرت در اصحاب وقاحت نگرد و گوید:
جاهل فرازِ مسند و عالم برون در
جوید به حیله راه و به دربان نمیرسد
شگفتا که این شخص چقدر نگاه تیزبینانه و واقع بینانه ای به امور جهان داشته. در یک چنین جهانی چرا باید فرزندآوری کرد؟
(دیبای زربفت، گزیده تاریخ بیهقی، نشر سخن)
طنز عبید زاکانی در رساله تعریفات درباره فواید مجرّد بودن و مصائب کدخدا (متأهل) بودن
المجرّد: آنکه به ریش دنیا خندد.
الشقی: کدخدا
الباطل: عمر کدخدایی
الضایع: روزگار او
التلخ: عیش او
الماتم سرا: خانه او
العدوّ الخانگی: فرزند