دوباره گذاشتمش.
به نظرم اینها مسئولیتپذیری رو از بین میبره، «خواستن» مطلقا «توانستن» نیست، خواستن، ایجاد کردن و فراهم کردنه، اقدام کردنه، خیلی چیزا هست که ما میخوایم ولی نمیتونیم، مثلا من ۱۷ ساله که «میخواهم» سیگار رو ترک کنم، اما «نمیتوانم».
خب درسته
یه سری از آدما میان از این قوانین سواستفاده میکنن که مطالب و دوره هاشون رو بفروشن که اون بحثش جداست
همه جا و تو همه چیز کلاهبرداری و حقه بازی هم قاطی میشه متاسفانه
ولی من در مورد کتابایی که اینجا گذاشتم و درآینده هم تعدادی تو لیست خوندن دارم و میذارم، چنین چیزی ندیدم
بقیه رو نمیدونم
ممنونم
والا ما هم همینو داریم میگیم. طرف سال ها صبح ساعت ۵ تو یه سوئیت دو متری بلند میشد تا شب درگیر کار و موفقیت خودش بود. تو سن کم از دل آفریقا بلند شد رفت کانادا با هزار بدبختی و بارها شکست به چیزی که خواست رسید. تهشم شد ایلان ماسک. ثروتمندترین فرد جهان. ننشست تو خونش با مدیتیشن و انرژی های فراطبیعی و من میتونم من میتونم گفتن و آی کائنات ثروت رو به سمت من روونه کن، خودشو به این جایگاه برسونه. کدوم آدم موفقی این حرفارو قبول داره؟
طرف پیرش دراومد. نه تنها اون، خیلی اشخاص موفق دیگه در طول تاریخ همین بودن.
به نظرم اعتقاد به این چیزا نه تنها باعث پیشرفت نمیشه، بلکه تلاش رو هم از شخص میگیره.
خب این حرف شما با عقایدتون تناقض داره
پس شما به طور ناخواسته با انگیزه و مطالب زرد موافقی حتی اگه فکر کنین قبولش ندارین…
اینکه میگید میخواید سیگارو ترک کنید اما نمیتونید… دقیقا همین منظورو میرسونه.یعنی شنا منتظری که یهو سیگار کشیدنو ترک کنی بدون اینکه براش سختی بکشی و زحمت بکشی؟ خب اینکه میشه همون انرژی کاذبی که یسری کتابا بوجود میارن
یعنی شاید ی مدت نکشی ولی دوباره جذبش بشی. چون این عمل از روی اگاهی نمیاد.
تقریبا ۹۰ درصد ادما یا سیگارین یا گلی و … .
چیزی ک متوجه شدم اینه که هرچقدر باهاشون صحبت کنی ترک نمیکنن. حتی اگه بخوان ترک کنن.
اما ینفر موفق شد ترک کنه. اونی موفق شد ترک کنه که اینقدر راجبش فکر کرده بود به اون اگاهیه رسیده بود که باید ترکش کنه. و وقتی تونست این اگاهیو تو ذهنش کامل کنه ترکش کرد و دیگه سمتش نرفت و حتی یکبار هم وسوسه نشد.
چیزی ک راجب همشون وجود داره میخوان ترک کنن و میدونن برا سلامتیشون مضره ، ولی هیچکدوم به اون اگاهی از خودشون نرسیدن!
به نظرم این تیپ آدمها که این موضوعات رو رواج میدن به جای تمرکز بر «مسئلهی موجود» و ارائه راه حل برای از بین بردنش، مسئلهی دیگری رو که اصلا وجود نداره «میسازند» و دونکیشوت وار به جنگ اون میرن؛ البته که بحث منفعت مالی هم در رواج این مطالب توسط این افراد بیتأثیر نیست.
خانوم حالا من معتاد نیستم دیگه![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
من میخوام که این کار رو بکنم، اما هنوز مسئولیت حفاظت از سلامتی خودم رو نتونستم بپذیرم، این مشکله دیگه، اما متوجه شدم که راه حلش «خواستن» نیست، مسئولیتپذیریه، چیزی که معترفم که دربارهی سلامت خودم هنوز ندارمش.
مثال بارزش همون گزارهی «ای ترسها محو شوید!» هست که بالاتر گفتم، اصلا ترسی وجود نداشت، مشکلی نبود که من اصلا بخوام بترسم یا نترسم، چه اصراریه که این مشکل رو با دستای خودم بهوجود بیارم؟!
نه من نگفتم شما معتادی
شما رو گفتم سیگاری
دقیقا پس این از انتخاب خودتون میاد.
موضوع اگه فقط خواستن باشه ک خب من الان خونه زندگی ایلان ماسک رو میخوام مگه میشه ؟![]()
![]()
صد در صد موضوع خواستن نیست فقط. موضوع مسئولیت و اگاهی از چیزیه که میخوایم…
مثال براش خیلی دارمم تو هر زمینه اییی
کسی میخواد رژیم بگیره و میگه میخوام رژیم بگیرم ولی بازم سمت شیرینی ها میره ،
اونی که میگه میخوام رابطمو با فلانی تموم کنم ولی بازم برمیگرده سمتش.
اونی که میخواد کارشو راه بندازه ولی هی میندازتش عقب تا وقتی ک هیچوقت نتونه انجامش بده
و و و و و …
تو همه اینا خواستن هست. ولی هیچکدومشون عملی نمیشه.
متوجه منظورم هستید دیگه؟ بعضی مطالبو زیاد تکرار کنی دیگ از ارزشش کم میشه
دقیقا درسته.
به نظرم این مطالب رو میشه به «مصرف الکل» و مراجعه به متخصص برای حل یک مشکل رو به «ترک الکل» تشبیه کرد.
الکل اوائلش جذابه و سرخوشی میاره، اما آدم کمکم متوجه میشه که بدون اون همیشه خماره و نمیتونه درست زندگی کنه؛ اما ترک الکل اولش سخته، آدم مرتبا دوست داره بره سراغش، اما با گذشت زمان راهِ درست و سالم زندگی رو پیدا میکنه.
پ.ن: من الکلی نیستم![]()
ممنون عزیزم![]()
![]()
ان شاءالله برای تمام مردم سرزمینم ![]()
سلام بچهها
امروز داشتم همینجوری کتاب «تکههایی از یک کل منسجم» رو ورق میزدم و هایلایتهامو میخوندم، گفتم این تیکه رو براتون بذارم.
این دو تا صفحه از اون صفحاتی بود که همون بار اول خیلی روش مکث کردم… حتی الانم که دوباره خوندمش!
واقعا چقدر خودمونو سرزنش میکنیم بابت کارای گذشتهمون… چقدر دردامونو نادیده گرفتیم، فقط چون زورمون نمیرسید باهاشون روبهرو بشیم.
یکی از چیزایی که همیشه باهاش چالش داشتم (و هنوزم تا حدی دارم) همین «فرار از درده».
نمیدونم از کِی و چجوری، ولی انگار بهش عادت کرده بودم. هی میخواستم تایمم رو با هرچیزی پر کنم. از بیرون یه دختر خیلی فعال و پرانرژی بودم که همه بهش افتخار میکردن…
ولی واقعا توی دلم پر از زخم و دردهایی بود که خودم داشتم نادیدهشون میگرفتم.
تا وقتی یه سری اتفاق افتاد و فهمیدم همش از «نپذیرفتن درد» بوده.
همش از این بوده که میخواستم بگم:
من خوبم، من اوکیام، من پرانرژیم…
در حالی که یه تیکهای از درونم واقعا ناراحت بود.
خدا رو شکر امروز خیلی چیزا یاد گرفتم، ولی هنوز کلی مسیر جلو رومه…
به نظرم نوعی از خودآزاری در نهادِ بشر وجود داره که «میل انسان به تملک تجربهی از دست رفته» ست؛ ذهن انسان از امکانِ وجود داشته دست نمیکشه و سعی میکنه با خیالپردازی، اون رو هم زندگی کنه. وقتی که یک پیشامدِ خودخواسته یا حتی ناخواسته در یک لحظه یا دورهای از زندگی رو «اشتباه» قلمداد کنیم، یک ناتوانی در زیستِ دوگانه که حتی شاید ابتدا یکسان به نظر میرسیدن رو تبدیل به یک «حسرت» میکنیم، در حالی که «راهِ درست[تر]ی» وجود نداشته.
چقدر دوست داشتم پیامتونو. ناخوداگاه اشک از چشمام اومد…چون دقیقا به یکی از بزرگترین چالشای زندگیم اشاره کردید.
واقعا همینه ولی خیلی وقتا با وجود اینکه این مسائلو میدونی بازم یروزایی میشکنی… هنوز اونقدر قوی نشدم ک بتونم با این افکار مبارزه بکنم. ولی مثل قدیم هم نیستم و کلی پیشرفت کردم.
دقیقا بخاطر همین کتاب (کتابخانه نیمه شب) رو خیلی دوست داشتم. دقیقا به همین مسئله میپرداخت که شما گفتی
شعر راه ناپیموده از رابرت فراست
ترجمهی پیرایه یغمایی
در جنگلی زردْفام دو راه از هم جدا میشدند
و افسوس که نمیتوانستم هر دو را بپویم؛
چرا که فقط یک رهگذر بودم
ایستادم …
و تا آنجا که میتوانستم به یکی خیره شدم،
تا جایی که در میان بوتهها گم شد…
پس بیطرفانه آن دیگری را برگزیدم.
شاید به خاطر اینکه پوشیده از علف بود
و میخواست پنهان بماند
اگر چه هر دو یکسان لگدکوب شده بودند.
و هر دو در آن صبحگاه همسان به نظر میرسیدند؛
پوشیده از برگ، بی ردّ پایی بر آنها
آه … من راه نخستین را برای روز دیگر گذاشتم
با آنکه میدانستم که هر راهی به راهی دیگر میرسد
شک داشتم که دیگر باز نتوانم به آن بازگردم
سالهای سال بعد روزی
با حسرت به خود خواهم گفت:
در جنگلی دو راه از هم جدا میشد و من
آری – من – راهی را در پیش گرفتم که رهگذر کمتری داشت
و تمامی تفاوت در همین بود.
چه شعر قشنگی و چقدر به موقع!
انگار داره میگه که گاهی حتی فکر انتخاب یه مسیر متفاوت، بیشتر از خود مسیر، ذهن ما رو درگیر میکنه
واقعا گاهی یه انتخاب، حتی اگه با حسرت همراه باشه، خودش بخشی از مسیر و داستان زندگی ما میشه و باعث میشه رشد کنیم.![]()
![]()
والا اشک خودم هم دراومد
خودم الان «میل به تملک یک تجربهی از دست رفته» دارم که اونم یک گروه در تلگرامه که سهشنبهها به اتفاق یاران موافق دربارهی یک موضوع از پیش تعیین شده (یک فیلم، شعر، موسیقی و …) گفتگو میکردیم. پیام خوب شما و بحث دربارهی اون، من رو یاد این فقدان عظیم انداخت.
جوانی یادت بخیر ![]()
چه گروه قشنگی
همیشه از اینجور چیزا خوشم میومد
بحث و تعامل و ارتباط همیشه باعث یادگرفتن چیزای جدید میشه که خیلییی خوبه ادم توی زندگیش اینجور افراد پایه و مشتاق به یادگیری رو داشته باشه.
الانم از این موضوع تالار خیلی خوشم اومده کاش بچه ها یذره فعال تر بودن و میومدن راجب اتفاقات مختلف صحبت میکردن و چیزای جدید از هم یاد میگرفتیم![]()


