عنقای مغرب است درین دور خرّمی
خاص از برای محنت و رنج است آدمیچندانکه گرد عالم صورت بر آمدیم
غمخواره آدم آمد و بیچاره آدمیهر کس بقدر خویش گرفتار محنت است
کس را نداده اند برات مسلّمی
ابوالفرج سگزی
جهان ما به مَثَل می شده ست و ما میخوار
خوشیش بسته به تلخی و خرّمی به خمارجهان ما بد و نیک است و بدش بیش از نیک
گل ایچ نیست ابی خار و هست بی گل خار
قمری جرجانی
پس چو در جمله می بباید مرد
همه را ای شگفت زادن چیست
مسعود سعد سلمان
اگر غم را چو آتش دود بودی
جهان تاریک بودی جاودانهدر این گیتی سراسر گر بگردی
خردمندی نیابی شادمانه
شهید بلخی
چون طینتت ز محنت و حسرت سرشتهاند
گر وَحش و طیر بر تو بگریند، هم رواستنی،نی! ازین میانه تو مخصوص نیستی
در هر که بنگری به همین داغ مبتلاست
ظهیر فاریابی
دانی چه موجب است که فرزند از پدر
منت نگیرد ار چه فراوان دهد عطایعنی در این جهان که محل حوادث است
در محنت وجود، تو افکنده ای مرا
ابن یمین