نگاهی به کتاب اخلاق رنج محور (Suffering-Focused Ethics)

تشبیه جهان به مادری بدمهر و فرزندکش در میان شاعران ایرانی، دو نمونه از سنایی غزنوی و ناصرخسرو + مطالبی دیگر

سنایی:

در وصف این زمانهٔ ناپایدار شوم
بشنو که مختصر مثلی زد حکیم ما

گفتا: زمانه ما را مانند دایه‌ایست
بسته در و امید رضیع و فطیم ما

چون مدتی برآید بر ما عدو شود
از بعد آنکه بود صدیق و حمیم ما

گرداند او به دست شب و روز و ماه و سال
چون دال منحنی الف مستقیم ما

ز اول به مهر دل همه را او به پرورد
مانند مادران شفیق و رحیم ما

آن گه فرو برد به زمین بی‌جنایتی
این قامت مقوم و جسم جسیم ما

ناصرخسرو:

مادر بسیار فرزندی ولیک
خوار داریشان، همیشه کندمند

جز تو که شنیده است هرگز مادری
کو به فرزندان نخواهد جز گزند؟

این کهن گیتی ببرد از تازه فرزندان اوی
ما کهن گشتیم و او نو اینت زیبا جادوی!

مادری دیدی که فرزندش کهن گردد هگرز
چون کهن مادرش را بسیار باز آید نوی؟

ای قبهٔ گردندهٔ بی‌روزن خضرا
با قامت فرتوتی و با قوت برنا

فرزند توایم ای فلک، ای مادر بدمهر
ای مادر ما چونکه همی کین کشی از ما؟

جهانا دو روئی اگر راست خواهی
که فرزند زائی و فرزند خواری

چو می‌خورد خواهی بخیره چه زائی؟
وگر می فرود آوری چون برآری؟

بچه توست همه خلق و تو چون گربه
روز و شب با بچه خویش به پیکاری

مادری هرگز من چون تو ندیده‌ستم
نیست‌مان باتو و، نه‌بی‌تو، مگر خواری

گر تویی ای چرخ گردان مادرم
چون نه‌ای تو دیگر و من دیگرم؟

ای خردمندان، که باشد در جهان
با چنین بد مهر مادر داورم؟

چونکه من پیرم جهان تازه جوان
گر نه زین مادر بسی من مهترم؟

یکی فرزند خواره پیسه گربه است، ای پسر، گیتی
سزد گر با چنین مادر ز بار و بن نپیوندی

البته تشبیه جهان به چرخ مردم خوار بدون لحاظ جنسیت آن هم در شعر پارسی فراوان نمونه دارد. مثلا منوچهری دامغانی می گوید:

خوری خلق را و دهانت نبینم
خورنده ندیدم بدین بی‌دهانی

ستانی همی زندگانی ز مردم
ازیرا درازت بود زندگانی

شگفتا که عطار عارف مسلک هم خالق جهان را به کودکی که مدام بر لوحی می نویسد و باز پاک می کند تشبیه کرده است:

یکی پرسید ازان دیوانه ساری
که ای دیوانه حق را چیست کاری

چنین گفت او که لوح کودکان را
اگر دیدی چنان می‌دان جهان را

که گاه آن لوح بنگارد ز آغاز
گهی آن نقش کُلّی بسترد باز

درین اشغال باشد روزگاری
بجز اثبات و محوش نیست کاری

فغان از خلق و فریاد از زمانه
نفیر از نقش لوح کودکانه

(عطار نیشابوری، الهی نامه)

درباره استعاره کوزه و خاک در شعر پارسی هم قبلا در همین تاپیک مطلبی نوشته ام:

درباره نگاه کاروانسرایی به جهان و رباط دو در دانستن آن هم مطلب برای گفتن بسیار است که به این ابیات از اسدی طوسی در گرشاسپ نامه بسنده میکنم:

جهان ای شگفتی به مردم نکوست
چو بینی همه درد مردم ازوست

یکی پنج روزه بهشتست زشت
چه نازی به این پنج روزه بهشت

ستاننده چابک رباییست زود
که نتوان ستد باز هرچ او ربود

سراییست بر وی گشاده دو در
یکی آمدن را شدن را دگر

نه آن کآید ایدر بماند دراز
نه آنرا که رفت آمدن هست باز

چو خوانیست بر ره که هرکس ز پیش
شود زود چون خورد از بهر خویش

بتی هست گویا میانش اهرمن
فریبنده دل ها به شیرین سخن

هر آن کش پرستد بود بت پرست
چه با او چه با دیو دارد نشست

چه چابوک دستست بازی سگال
که در پرده داند نمودن خیال

دو پرده بر این گنبد لاجورد
ببندد همی گه سیه گاه زرد

به بازی همین زین دو پرده برون
خیال آرد از جانور گونه گون

بتی شد تنش از رشک و جانش ز آز
دو دست از امید و دو پای از نیاز

دل از بی وفایی و طبع از نهیب
رخان از شکست و زبان از فریب

دو گونه همی دم زند سال و ماه
یکی دم سپید و یکی دم سیاه

بر این هر دو دم کاو برآرد همی
یکایک دم ما شمارد همی

اگر سالیان از هزاران فزون
دراو خرمی ها کنی گونه گون

به باغی دو در ماند ار بنگری
کز این در درآیی، وزان بگذری

بر او جز نکوهش سزاوار نیست
که آنک آفریدش سبکبار نیست

کنون چون شنیدی بدو دل مبند
و گر دل ببندی شوی در گزند

و در پایان تشبیهی جالب از انوری به عنوان حسن ختام این نوشته:

جریده‌ایست نهاد سیه سپید جهان
که روزگار درو جز قضای بد ننوشت

چه سود از آنکه از این پیش خسروان کردند
ز رزمگاه قیامت، به بزمگاه بهشت

چو عاقبت همه را تا به سنجر اندر مرو
شدست بستر خاک و شدست بالین خشت

کدام جان که قضاش از ورای چرخ نبرد
کدام تن که فناش از فرود خاک نهشت

بگو که خوشه آسانی از کجا چینم
که گاو چرخ از این تخم و بیخ هیچ نکشت

بگو که جامهٔ آسایش از کجا پوشم
چو دوک زهره از این تار و پود هیچ نرشت

مسافران بقا را چو نیست روی مقام
دو روزه منزل و آرامگه چه خوب و چه زشت