جهان سِفله طبع و سِفله پرور، ابیاتی اندوهناک و بدبینانه در شعر و اندیشه حافظ
به حدس من، حافظ به عنوان کسی که سخنگوی وجدان آگاه و ناآگاه قومیِ ایرانی در دورانی از تاریخش می شود، باید گریه او را نموداری از گریه تاریخ ایران دانست. بغضی که در گلوی قوم ایرانی گره خورده، در دیوان او می ترکد، مانند اشک تاک است که بریدگی پیدا کرده. جامعه ای است که از عزّت به ذلّت افتاده، و بی آنکه خود شاعر بداند که چه مأموریّتی بر عهده اش نهاده شده، این رگه تاریخ آمده و آمده و در قلم او باز شده.
(محمدعلی اسلامی ندوشن، ماجرای پایان ناپذیر حافظ، ص ۳۰۳)
ابیات:
سبب مپرس که چرخ از چه سفله پرور شد
که کام بخشی او را بهانه بی سببیست
زمانه هیچ نبخشد که بازنستاند
مجو ز سفله مروت که شیئه لا شی
سفلهطبع است جهان، بر کَرَمَش تکیه مکن
ای جهاندیده، ثباتِ قدم از سفله مجوی
سِماطِ دَهرِ دونپرور ندارد شهدِ آسایش
مَذاقِ حرص و آز ای دل، بشو از تلخ و از شورَش
من که دارم در گدایی گنجِ سلطانی به دست
کِی طمع در گردشِ گردونِ دونپَرور کنم
فلک به مَردمِ نادان دهد زِمامِ مراد
تو اهل فضلی و دانش، همین گناهت بس
حافظ اگر چه در سخن خازن گنج حکمت است
از غم روزگارِ دون، طبعِ سخنگزار کو
چو حافظ در قناعت کوش و از دنیایِ دون بگذر
که یک جو مِنَّتِ دونان دو صد من زر نمیارزد
غمِ دنیای دَنی چند خوری؟ باده بخور
حیف باشد دلِ دانا که مُشَوَّش باشد
تا کی غم دنیای دنی ای دل دانا
حیف است ز خوبی که شود عاشق زشتی
حافظ مدار امید فرج از مدار چرخ
دارد هزار عیب و ندارد تفضلی
بر مهر چرخ و شیوه او اعتماد نیست
ای وای بر کسی که شد ایمن ز مکر وی
مجوی عیش خوش از دور باژگون سپهر
که صاف این سر خم جمله دُردی آمیز استسپهرِ بر شده پرویزنیست خون افشان
که ریزهاش سر کسری و تاجِ پرویز است
جهان پیر رعنا را ترحم در جِبِلَّت نیست
ز مهر او چه میپرسی؟ در او همت چه میبندی؟
جهان پیر است و بیبنیاد از این فرهادکُش فریاد
که کرد افسون و نیرنگش ملول از جانِ شیرینم
غمِ زمانه که هیچش کَران نمیبینم
دَواش جز مِیِ چون ارغوان نمیبینم
اگر نه باده غمِ دل ز یادِ ما بِبَرَد
نهیبِ حادثه بنیادِ ما ز جا بِبَرَداگر نه عقل به مستی فروکَشَد لنگر
چگونه کَشتی از این وَرطِهٔ بلا ببردفغان که با همه کس غایبانه باخت فلک
که کس نبود که دستی از این دَغا ببرد
ز گِردِ خوانِ نگونِ فلک طمع نتوان داشت
که بی مَلالتِ صد غُصه، یک نَواله برآید
هر دم از درد بنالم که فلک هر ساعت
کُنَدَم قصدِ دلِ ریش به آزارِ دگر
ارغنون ساز فلک رهزن اهل هنر است
چون از این غصه ننالیم و چرا نخروشیم
آسمان کشتی ارباب هنر میشکند
تکیه آن به که بر این بحر معلّق نکنیم
تا بی سر و پا باشد اوضاع فلک زین دست
در سر هوس ساقی در دست شراب اولی
به چشمِ عقل در این رهگذارِ پرآشوب
جهان و کارِ جهان بیثُبات و بیمحل است
جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است
هزار بار من این نکته کرده ام تحقیق
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمیچشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو
ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمیزیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت
صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمیآدمی در عالم خاکی نمی آید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی
مجو درستیِ عهد از جهانِ سست نهاد
که این عجوز، عروس هزاردامادستنشان عهد و وفا نیست در تبسمِ گل
بنال بلبل بی دل که جای فریادست
جمیلهایست عروسِ جهان، ولی هُش دار
که این مُخَدَّره در عقدِ کس نمیآید
عروس جهان گر چه در حد حسن است
ز حد میبرد شیوه بیوفایی
آه از آن جور و تَطاول که در این دامگَه است
آه از آن سوز و نیازی که در آن محفل بود
چگونه شاد شود اندرونِ غمگینم؟
به اختیار، که از اختیار بیرون است
می بیاور که ننازد به گلِ باغِ جهان
هر که غارتگریِ بادِ خزانی دانست
برات خوشدلی ما چه کم شدی یا رب
گرش نشان امان از بد زمان بودی
این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است
کاین همه زخمِ نهان هست و مجالِ آه نیست
حاصلِ کارگه کون و مکان این همه نیست
باده پیش آر که اسبابِ جهان این همه نیست
بدعهدیِ ایام چو دید ابرِ بهار
گریهاش بر سمن و سنبل و نسرین آمد
دریغ قافله عمر کـآنچُنان رفتند
که گَردشان به هوایِ دیارِ ما نرسد
ز دیده خون بِچکانَد فِسانهٔ حافظ
چو یادِ وقتِ زمانِ شَباب و شِیب کند
چو بر روی زمین باشی توانایی غنیمت دان
که دوران ناتوانی ها بسی زیر زمین دارد
بیفشان جرعهای بر خاک و حالِ اهلِ دل بشنو
که از جمشید و کیخسرو، فراوان داستان دارد
ز جورِ کوکبِ طالع، سَحَرگَهان چشمم
چنان گریست که ناهید دید و مَه دانست
نمیبینم نشاط عیش در کس
نه درمان دلی نه درد دینی
ز دور باده به جان راحتی رسان ساقی
که رنج خاطرم از جور دور گردون است
به مهلتی که سپهرت دهد ز راه مرو
تو را که گفت که این زال تَرک دَستان گفت؟
باغبانا ز خزان بیخبرت میبینم
آه از آن روز که بادَت گلِ رعنا ببردرهزنِ دهر نخفتهست مشو ایمن از او
اگر امروز نبردهست که فردا ببرد
خوش عروسیست جهان از رهِ صورت لیکن
هر که پیوست بدو، عمرِ خودش کاوین داد
هر که آمد به جهان نقشِ خرابی دارد
در خرابات بگویید که هُشیار کجاست؟
ز تندباد حوادث نمیتوان دیدن
در این چمن که گلی بوده است یا سمنیببین در آینه جام نقش بندی غیب
که کس به یاد ندارد چنین عجب زمنیاز این سموم که بر طرف بوستان بگذشت
عجب که بوی گلی هست و رنگ نسترنی
چه خوش گفت جمشیدِ با تاج و گَنج
که «یک جو نَیَرزد سرایِ سِپَنْج»


