نگاهی به کتاب اخلاق رنج محور (Suffering-Focused Ethics)

جهان سِفله طبع و سِفله پرور، ابیاتی اندوهناک و بدبینانه در شعر و اندیشه حافظ

به حدس من، حافظ به عنوان کسی که سخنگوی وجدان آگاه و ناآگاه قومیِ ایرانی در دورانی از تاریخش می شود، باید گریه او را نموداری از گریه تاریخ ایران دانست. بغضی که در گلوی قوم ایرانی گره خورده، در دیوان او می ترکد، مانند اشک تاک است که بریدگی پیدا کرده. جامعه ای است که از عزّت به ذلّت افتاده، و بی آنکه خود شاعر بداند که چه مأموریّتی بر عهده اش نهاده شده، این رگه تاریخ آمده و آمده و در قلم او باز شده.

(محمدعلی اسلامی ندوشن، ماجرای پایان ناپذیر حافظ، ص ۳۰۳)

ابیات:

سبب مپرس که چرخ از چه سفله پرور شد
که کام بخشی او را بهانه بی سببیست

زمانه هیچ نبخشد که بازنستاند
مجو ز سفله مروت که شیئه لا شی

سفله‌طبع است جهان، بر کَرَمَش تکیه مکن
ای جهان‌دیده، ثباتِ قدم از سفله مجوی

سِماطِ دَهرِ دون‌پرور ندارد شهدِ آسایش
مَذاقِ حرص و آز ای دل، بشو از تلخ و از شورَش

من که دارم در گدایی گنجِ سلطانی به دست
کِی طمع در گردشِ گردونِ دون‌پَرور کنم

فلک به مَردمِ نادان دهد زِمامِ مراد
تو اهل فضلی و دانش، همین گناهت بس

حافظ اگر چه در سخن خازن گنج حکمت است
از غم روزگارِ دون، طبعِ سخن‌گزار کو

چو حافظ در قناعت کوش و از دنیایِ دون بگذر
که یک جو مِنَّتِ دونان دو صد من زر نمی‌ارزد

غمِ دنیای دَنی چند خوری؟ باده بخور
حیف باشد دلِ دانا که مُشَوَّش باشد

تا کی غم دنیای دنی ای دل دانا
حیف است ز خوبی که شود عاشق زشتی

حافظ مدار امید فرج از مدار چرخ
دارد هزار عیب و ندارد تفضلی

بر مهر چرخ و شیوه او اعتماد نیست
ای وای بر کسی که شد ایمن ز مکر وی

مجوی عیش خوش از دور باژگون سپهر
که صاف این سر خم جمله دُردی آمیز است

سپهرِ بر شده پرویزنی‌ست خون افشان
که ریزه‌اش سر کسری و تاجِ پرویز است

جهان پیر رعنا را ترحم در جِبِلَّت نیست
ز مهر او چه می‌پرسی؟ در او همت چه می‌بندی؟

جهان پیر است و بی‌بنیاد از این فرهادکُش فریاد
که کرد افسون و نیرنگش ملول از جانِ شیرینم

غمِ زمانه که هیچش کَران نمی‌بینم
دَواش جز مِیِ چون ارغوان نمی‌بینم

اگر نه باده غمِ دل ز یادِ ما بِبَرَد
نهیبِ حادثه بنیادِ ما ز جا بِبَرَد

اگر نه عقل به مستی فروکَشَد لنگر
چگونه کَشتی از این وَرطِهٔ بلا ببرد

فغان که با همه کس غایبانه باخت فلک
که کس نبود که دستی از این دَغا ببرد

ز گِردِ خوانِ نگونِ فلک طمع نتوان داشت
که بی مَلالتِ صد غُصه، یک نَواله برآید

هر دم از درد بنالم که فلک هر ساعت
کُنَدَم قصدِ دلِ ریش به آزارِ دگر

ارغنون ساز فلک رهزن اهل هنر است
چون از این غصه ننالیم و چرا نخروشیم

آسمان کشتی ارباب هنر می‌شکند
تکیه آن به که بر این بحر معلّق نکنیم

تا بی سر و پا باشد اوضاع فلک زین دست
در سر هوس ساقی در دست شراب اولی

به چشمِ عقل در این رهگذارِ پرآشوب
جهان و کارِ جهان بی‌ثُبات و بی‌محل است

جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است
هزار بار من این نکته کرده ام تحقیق

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی

چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو
ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی

زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت
صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی

آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی

مجو درستیِ عهد از جهانِ سست نهاد
که این عجوز، عروس هزاردامادست

نشان عهد و وفا نیست در تبسمِ گل
بنال بلبل بی دل که جای فریادست

جمیله‌ایست عروسِ جهان، ولی هُش دار
که این مُخَدَّره در عقدِ کس نمی‌آید

عروس جهان گر چه در حد حسن است
ز حد می‌برد شیوه بی‌وفایی

آه از آن جور و تَطاول که در این دامگَه است
آه از آن سوز و نیازی که در آن محفل بود

چگونه شاد شود اندرونِ غمگینم؟
به اختیار، که از اختیار بیرون است

می بیاور که ننازد به گلِ باغِ جهان
هر که غارتگریِ بادِ خزانی دانست

برات خوشدلی ما چه کم شدی یا رب
گرش نشان امان از بد زمان بودی

این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است
کاین همه زخمِ نهان هست و مجالِ آه نیست

حاصلِ کارگه کون و مکان این همه نیست
باده پیش آر که اسبابِ جهان این همه نیست

بدعهدیِ ایام چو دید ابرِ بهار
گریه‌اش بر سمن و سنبل و نسرین آمد

دریغ قافله عمر کـ‌آن‌چُنان رفتند
که گَردشان به هوایِ دیارِ ما نرسد

ز دیده خون بِچکانَد فِسانهٔ حافظ
چو یادِ وقتِ زمانِ شَباب و شِیب کند

چو بر روی زمین باشی توانایی غنیمت دان
که دوران ناتوانی ها بسی زیر زمین دارد

بیفشان جرعه‌ای بر خاک و حالِ اهلِ دل بشنو
که از جمشید و کیخسرو، فراوان داستان دارد

ز جورِ کوکبِ طالع، سَحَرگَهان چشمم
چنان گریست که ناهید دید و مَه دانست

نمی‌بینم نشاط عیش در کس
نه درمان دلی نه درد دینی

ز دور باده به جان راحتی رسان ساقی
که رنج خاطرم از جور دور گردون است

به مهلتی که سپهرت دهد ز راه مرو
تو را که گفت که این زال تَرک دَستان گفت؟

باغبانا ز خزان بی‌خبرت می‌بینم
آه از آن روز که بادَت گلِ رعنا ببرد

رهزنِ دهر نخفته‌ست مشو ایمن از او
اگر امروز نبرده‌ست که فردا ببرد

خوش عروسیست جهان از رهِ صورت لیکن
هر که پیوست بدو، عمرِ خودش کاوین داد

هر که آمد به جهان نقشِ خرابی دارد
در خرابات بگویید که هُشیار کجاست؟

ز تندباد حوادث نمی‌توان دیدن
در این چمن که گلی بوده است یا سمنی

ببین در آینه جام نقش بندی غیب
که کس به یاد ندارد چنین عجب زمنی

از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت
عجب که بوی گلی هست و رنگ نسترنی

چه خوش گفت جمشیدِ با تاج و گَنج
که «یک جو نَیَرزد سرایِ سِپَنْج‌»

1 پسندیده

می‌تونه اینطور فک کنه که ناخودآگاه آدما به میرا بودنشون واقفه ولی چون نمی‌تونه با این واقعیت کنار بیاد خودشو به هر دری میزنه که عکسش درسته. بچه دار میشه و سعی می‌کنه نام خانوادگیش تا ابدیت ماندگار شه که اویدنس جمع کنه. ببین وقتی اسمم موندگاره چطوره خودم نباشم؟ به هر طریقی شده از خودش لگسی به جا می‌زاره که بگه ببین، وقتی اون چیزی که زاده ی منه هنوز تو دنیا وجود داره، چطور من از بین برم؟ تن میده به ذات کنترلگر مذهب. واسه خودش خدا خلق می‌کنه. بت می‌سازه. میگه نه، من خیلی خاصم. من نسبت به سایر مخلوقات برتری دارم. ببین می‌تونم فک کنم. میتونم حس کنم. من. من. من. من. من. من. من… رقت انگیزه. تنها برتری ای که نسبت به بقیه موجودات داره آگاهی ش نسبت به ذات فناپذیر خودشه که خب، اونم خیلی شیک و مجلسی زیر میزی رد می‌کنه. از پس نیش یه پشه بر نمیاد بدبخت. ادعا داره اونوقت. اون پیگیر اخبار میشه. دنبال اینه که ببینه فلان سلبریتی که بهش خیانت شده تهش از همسر/پارتنرش جدا میشه یا نه؟ یا مثلاً تو فلان کشور که فلان اتفاق افتاد حالا قراره چه اتفاقاتی بیوفته. می‌بینی هرکاری می‌کنه که یادش بره. که فقط فک نکنه.
حالا یه عده معدود هستن که میرا بودن خودشون رو پذیرفتن. اونا که جهان دیگر رو باور ندارن و زندگیشون رو محدود به همین چند صباحی که اینجا هستن می‌دونن، دیگه به این راحتی دل نمی کنن از این دنیا. می‌ترسن از تاریکی و تنهایی بعدش.
میگی این زندگی مزخرفه! اوکی. میگی بچه دار شدن تو همچین جهانی گناهه! خیلی خب. میگی نسل مون باید منقرض شه! حق با توئه. ولی حالا یه سوال ازت دارم که می‌خوام خوب بهش فک کنی: با وجود تمام این مسائل، تو میخوای چیکار کنی؟ چون می‌دونی، همه بلدن ناراحت باشن. آه بکشن. حسرت بخورن. اما تنها عده یه کمی هستن که علیرغم تمام این مسائل دست به اقدام میزنن و یه کاری می‌کنن که اوضاع یه کوچولو بهتر شه.

2 پسندیده

هرچند من اینها رو بیشتر بره خودم مینویسم و بیشتر شبیه نوعی دفترچه یادداشته، ولی خوشحال میشم که دیگران هم گهگاهی مطالبم رو میخونن.

درمورد اینکه گفتی چیکار کنیم عنوان همین تاپیک جوابشه، کاهش درد و رنج دیگران و خودمون.

فلسفه من فلسفه عصیانه و قبلا در یکی از تاپیک هات درباره اش به انگلیسی توضیح کوتاهی دادم:

خلاصه اش اینه که حال که وضع جهان اینطوره باید در برابر این جهان دست به عصیان و شورش زد. از نظر اخلاقی نباید کسی رو به این دنیا آورد، باید رنج دیگران رو در حد توان کاهش داد و همچنین تا حد امکان از اندک شادی های زندگی بهره برد (نگاه خیامی).

البته بحث مفصلیه و هنوز درباره اش دارم مطالعه میکنم و قصد دارم اگه عمری باشه کتابی درباره اش بنویسم.

1 پسندیده

بیشتر شبیه پاک کردن صورت مسئله ست فرزند ناوری
شبیه همون کاری که ترویج گران مذهب می‌کنن که با اعمال اهرم ترس سعی در تغییر رفتار آدمی دارن
به هرحال، من که نفهمیدم تو چطور میخوای رنج رو کمتر کنی ولی موفق باشی تو نوشتن کتابت
پ.ن: ۲ دقیقه کوتاهه، نه ۱۱ دقیقه :woman_facepalming:t3:

تشبیه جهان به مادری بدمهر و فرزندکش در میان شاعران ایرانی، دو نمونه از سنایی غزنوی و ناصرخسرو + مطالبی دیگر

سنایی:

در وصف این زمانهٔ ناپایدار شوم
بشنو که مختصر مثلی زد حکیم ما

گفتا: زمانه ما را مانند دایه‌ایست
بسته در و امید رضیع و فطیم ما

چون مدتی برآید بر ما عدو شود
از بعد آنکه بود صدیق و حمیم ما

گرداند او به دست شب و روز و ماه و سال
چون دال منحنی الف مستقیم ما

ز اول به مهر دل همه را او به پرورد
مانند مادران شفیق و رحیم ما

آن گه فرو برد به زمین بی‌جنایتی
این قامت مقوم و جسم جسیم ما

ناصرخسرو:

مادر بسیار فرزندی ولیک
خوار داریشان، همیشه کندمند

جز تو که شنیده است هرگز مادری
کو به فرزندان نخواهد جز گزند؟

این کهن گیتی ببرد از تازه فرزندان اوی
ما کهن گشتیم و او نو اینت زیبا جادوی!

مادری دیدی که فرزندش کهن گردد هگرز
چون کهن مادرش را بسیار باز آید نوی؟

ای قبهٔ گردندهٔ بی‌روزن خضرا
با قامت فرتوتی و با قوت برنا

فرزند توایم ای فلک، ای مادر بدمهر
ای مادر ما چونکه همی کین کشی از ما؟

جهانا دو روئی اگر راست خواهی
که فرزند زائی و فرزند خواری

چو می‌خورد خواهی بخیره چه زائی؟
وگر می فرود آوری چون برآری؟

بچه توست همه خلق و تو چون گربه
روز و شب با بچه خویش به پیکاری

مادری هرگز من چون تو ندیده‌ستم
نیست‌مان باتو و، نه‌بی‌تو، مگر خواری

گر تویی ای چرخ گردان مادرم
چون نه‌ای تو دیگر و من دیگرم؟

ای خردمندان، که باشد در جهان
با چنین بد مهر مادر داورم؟

چونکه من پیرم جهان تازه جوان
گر نه زین مادر بسی من مهترم؟

یکی فرزند خواره پیسه گربه است، ای پسر، گیتی
سزد گر با چنین مادر ز بار و بن نپیوندی

البته تشبیه جهان به چرخ مردم خوار بدون لحاظ جنسیت آن هم در شعر پارسی فراوان نمونه دارد. مثلا منوچهری دامغانی می گوید:

خوری خلق را و دهانت نبینم
خورنده ندیدم بدین بی‌دهانی

ستانی همی زندگانی ز مردم
ازیرا درازت بود زندگانی

شگفتا که عطار عارف مسلک هم خالق جهان را به کودکی که مدام بر لوحی می نویسد و باز پاک می کند تشبیه کرده است:

یکی پرسید ازان دیوانه ساری
که ای دیوانه حق را چیست کاری

چنین گفت او که لوح کودکان را
اگر دیدی چنان می‌دان جهان را

که گاه آن لوح بنگارد ز آغاز
گهی آن نقش کُلّی بسترد باز

درین اشغال باشد روزگاری
بجز اثبات و محوش نیست کاری

فغان از خلق و فریاد از زمانه
نفیر از نقش لوح کودکانه

(عطار نیشابوری، الهی نامه)

درباره استعاره کوزه و خاک در شعر پارسی هم قبلا در همین تاپیک مطلبی نوشته ام:

درباره نگاه کاروانسرایی به جهان و رباط دو در دانستن آن هم مطلب برای گفتن بسیار است که به این ابیات از اسدی طوسی در گرشاسپ نامه بسنده میکنم:

جهان ای شگفتی به مردم نکوست
چو بینی همه درد مردم ازوست

یکی پنج روزه بهشتست زشت
چه نازی به این پنج روزه بهشت

ستاننده چابک رباییست زود
که نتوان ستد باز هرچ او ربود

سراییست بر وی گشاده دو در
یکی آمدن را شدن را دگر

نه آن کآید ایدر بماند دراز
نه آنرا که رفت آمدن هست باز

چو خوانیست بر ره که هرکس ز پیش
شود زود چون خورد از بهر خویش

بتی هست گویا میانش اهرمن
فریبنده دل ها به شیرین سخن

هر آن کش پرستد بود بت پرست
چه با او چه با دیو دارد نشست

چه چابوک دستست بازی سگال
که در پرده داند نمودن خیال

دو پرده بر این گنبد لاجورد
ببندد همی گه سیه گاه زرد

به بازی همین زین دو پرده برون
خیال آرد از جانور گونه گون

بتی شد تنش از رشک و جانش ز آز
دو دست از امید و دو پای از نیاز

دل از بی وفایی و طبع از نهیب
رخان از شکست و زبان از فریب

دو گونه همی دم زند سال و ماه
یکی دم سپید و یکی دم سیاه

بر این هر دو دم کاو برآرد همی
یکایک دم ما شمارد همی

اگر سالیان از هزاران فزون
دراو خرمی ها کنی گونه گون

به باغی دو در ماند ار بنگری
کز این در درآیی، وزان بگذری

بر او جز نکوهش سزاوار نیست
که آنک آفریدش سبکبار نیست

کنون چون شنیدی بدو دل مبند
و گر دل ببندی شوی در گزند

و در پایان تشبیهی جالب از انوری به عنوان حسن ختام این نوشته:

جریده‌ایست نهاد سیه سپید جهان
که روزگار درو جز قضای بد ننوشت

چه سود از آنکه از این پیش خسروان کردند
ز رزمگاه قیامت، به بزمگاه بهشت

چو عاقبت همه را تا به سنجر اندر مرو
شدست بستر خاک و شدست بالین خشت

کدام جان که قضاش از ورای چرخ نبرد
کدام تن که فناش از فرود خاک نهشت

بگو که خوشه آسانی از کجا چینم
که گاو چرخ از این تخم و بیخ هیچ نکشت

بگو که جامهٔ آسایش از کجا پوشم
چو دوک زهره از این تار و پود هیچ نرشت

مسافران بقا را چو نیست روی مقام
دو روزه منزل و آرامگه چه خوب و چه زشت

آره دقیقا! وقتی مسئله رنج باشه تضمین شده ترین راه همینه.

1 پسندیده

ایران و تنهایی اش، نوشته دکتر اسلامی ندوشن، ص ۱۱۳:

چهار سخنگوی وجدان ایران، نوشته دکتر اسلامی ندوشن:

ولی اگر حافظ میگفت: کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد؟ این اصل بیشترین دوران شعر فارسی را در برمی گیرد. بر سر هم وزنه حزن و هجر و نیاز و حسرت در آن غلبه دارد، و کسی که با تاریخ دردناک ایران آشنا باشد، از این موضوع تعجب نمی کند. البته ایرانی اگر بگذارندش، این گرایش را هم دارد که شاد زندگی کند، و دم زدن زیادش از غم خود نشانه اشتیاق برای شادی است.
در ادب فارسی همواره یک گمشده دیده میشود که گوینده در جستجوی آن است، یعنی مردم ایران به نحو ناآگاه در جستجوی آن بوده اند. اگر فردوسی انسان نمونه می آفریند، مولوی می گوید “شیر خدا و رستم دستانم آرزوست” و سعدی حرفش این است که “عبادت به جز خدمت خلق نیست” و حافظ در طلب “پیر مغان” است. همگی این گمشده را می جویند.

چشم خونبارست ابر نوبهار زندگی
آه افسوس است سرو جویبار زندگی

نیست غیر از لب گزیدن نقلی این پیمانه را
دردسر بسیار دارد میگسار زندگی

برگ او از دست افسوس و ثمر بار دل است
دل منه چون غافلان بر برگ و بار زندگی

دیده از روی تأمل باز کن چون عارفان
کز نگاهی ریزد از هم پود و تار زندگی

می برد با خود ز بی تابی کمند و دام را
در کمند هر که می افتد شکار زندگی

اعتمادی نیست بر شیرازه موج سراب
دل منه بر جلوه ناپایدار زندگی

یک دم خوش را هزاران آه حسرت در قفاست
خرج بیش از دخل باشد در دیار زندگی

باده یک ساغرند و پشت و روی یک ورق
چون گل رعنا خزان و نوبهار زندگی

از تزلزل بیخودان نیستی آسوده اند
بر نفس پیوسته لرزد شیشه بار زندگی

در شبستان عدم باشد حضور خواب امن
نیست جز تشویش خاطر در دیار زندگی

چون حباب پوچ از پاس نفس غافل مشو
کز نسیمی رخنه افتد در حصار زندگی

بارها سر داد بر باد و همان از سادگی
شمع گردن می کشد از انتظار زندگی

دارد از برق سبک جولان طمع استادگی
هر که از غفلت دهد با خود قرار زندگی

چون نگردد سبز در میدان جانبازان عشق؟
نیست خضر نیک پی گر شرمسار زندگی

گر به سختی بیستون گردیده ای، چون جوی شیر
نرم سازد استخوانت را فشار زندگی

مرگ چون موی از خمیر آسان کشد بیرون ترا
ریشه گر در سنگ داری در دیار زندگی

چون شرر با روی خندان خرده جان کن نثار
چند لرزی بر زر ناقص عیار زندگی

تا نگردیده است دست از رعشه ات بی اختیار
دست بردار از عنان اختیار زندگی

موج آب زندگانی می شمارد تیغ را
هر که پیش از مرگ شست از خود غبار زندگی

می تواند شد شفیع روزگاران دگر
آنچه صرف عشق شد از روزگار زندگی

تا دم صبح قیامت نقش بندد بر زمین
هر که افتد از نفس در زیر بار زندگی

خاک صحرای عدم را توتیا خواهیم کرد
آنچه آمد پیش ما از رهگذار زندگی

سبزه زیر سنگ نتوانست قامت راست کرد
چیست حال خضر یارب زیر بار زندگی

برگ سبزی می کند ما بینوایان را نهال
بیش از این خشکی مکن ای نوبهار زندگی

دارد از هر موجه ای صائب درین وحشت سرا
نعل بی تابی در آتش جویبار زندگی

صائب تبریزی

شعر غمناک پروین اعتصامی برای سنگ مزارش:

اینکه خاک سیهش بالین است
اختر چرخ ادب پروین است

گرچه جز تلخی از ایام ندید
هر چه خواهی سخنش شیرین است

صاحب آنهمه گفتار امروز
سائل فاتحه و یاسین است

دوستان به که ز وی یاد کنند
دل بی‌دوست دلی غمگین است

خاک در دیده بسی جان فرساست
سنگ بر سینه بسی سنگین است

بیند این بستر و عبرت گیرد
هر که را چشم حقیقت‌بین است

هر که باشی و به هر جا برسی
آخرین منزل هستی این است

آدمی هر چه توانگر باشد
چو بدین نقطه رسد مسکین است

اندر آنجا که قضا حمله کند
چاره تسلیم و ادب تمکین است

زادن و کشتن و پنهان کردن
دهر را رسم و ره دیرین است

خرم آن کس که در این محنت‌گاه
خاطری را سبب تسکین است

پنج شعر فلسفی از رودکی درباره زندگی که در تاریخ بیهقی آمده است و باید با طلا نوشتشان!

این جهان پاک، خواب‌ْکردار است
آن شناسد که دلْش بیدار است

نیکی او به جایگاه بد است
شادی او به جای تیمار است

چه نشینی بدین جهان هموار؟
که همه کار او نه هموار است

کُنِش او نه خوب و چهرش خوب
زشت کردار و خوب دیدار است

به سرای سپنج مهمان را
دل نهادن همیشگی نه رواست

زیر خاک اندرونت باید خفت
گرچه اکنونت خواب بر دیباست

با کسان بودنت چه سود کند؟
که به گور اندرون شدن تنهاست

یار تو زیر خاک مور و مگس
چشم بگشا، ببین: کنون پیداست

آن که زلفین و گیسویت پیراست
گرچه دینار یا درمش بهاست

چون ترا دید زردگونه شده
سرد گردد دلش، نه نابیناست

مهتران جهان همه مردند
مرگ را سر همه فرو کردند

زیر خاک اندرون شدند آنان
که همه کوشک‌ها برآوردند

از هزاران هزار نعمت و ناز
نه به آخر بجز کفن بردند؟

بود از نعمت آنچه پوشیدند
وآنچه دادند و آنچه را خوردند

زندگانی چه کوته و چه دراز
نه به آخر بمرد باید باز؟

هم به چنبر گذار خواهد بود
این رسن را، اگرچه هست دراز

خواهی اندر عنا و شدت زی
خواهی اندر امان به نعمت و ناز

خواهی اندک‌تر از جهان بپذیر
خواهی از ری بگیر تا به طراز

این همه باد و بود تو خواب است
خواب را حکم نی، مگر به مجاز

این همه روز مرگ یکسانند
نشناسی ز یک دگرشان باز

ای آن که غمگنی و سزاواری
وندر نهان سرشک همی باری

از بهر آن کجا ببرم نامش
ترسم ز بخت انده و دشواری

رفت آن که رفت و آمد آنک آمد
بود آن که بود، خیره چه غمداری؟

هموار کرد خواهی گیتی را؟
گیتی‌ست، کی پذیرد همواری

مُستی مکن، که ننگرد او مُستی
زاری مکن، که نشنود او زاری

شو، تا قیامت آید، زاری کن
کی رفته را به زاری باز آری؟

آزار بیش بینی زین گردون
گر تو به هر بهانه بیازاری

گویی گماشته‌ست بلایی او
بر هر که تو بر او دل بگماری

ابری پدید نی و کسوفی نی
بگرفت ماه و گشت جهان تاری

فرمان کنی و یا نکنی، ترسم
بر خویشتن ظفر ندهی باری!

تا بشکنی سپاه غمان بر دل
آن به که می بیاری و بگساری

اندر بلای سخت پدید آید
فضل و بزرگمردی و سالاری

مقایسه رویکرد دو (یا سه!) شاعر بدبین نسبت به باده نوشی!

ابوالعلای معرّی شاعر بزرگ عرب که یکی از بدبین ترین شاعران تاریخ است درباره شراب نوشی دیدگاه جالبی دارد. او میگساری را نه به دلیل مذهبی، بلکه به دلیل عقلی نمی پسندد. او که در ستایش عقل بسیار سخن گفته است به علت پافشاری بر این خردگرایی، افسوس می خورد که ای کاش شراب عقل را زایل نمی کرد و میتوانستم برای تسکین رنج و دردهایم باده نوشی کنم:

يَقولُ الناسُ إِنَّ الخَمرَ تُؤَدّي
بِما في الصَدرِ مِن هَمٍّ قَديمِ

وَلَولا أَنَّها بِاللُبِّ تودي
لَكُنتُ أَخا المُدامَةِ وَالنَديمِ

مردم می گویند که شراب اندوه کهن را از سینه می زداید.
اگر شراب به عقل زیان نمی رسانید هرآینه خود را را همدم او می ساختم.

برگردان انگلیسی رینولد نیکولسون از این بیت:

Men say wine destroys old griefs that bide in the breast
And were it not destructive to the intellect, I should have been a friend of wine and jollity

از سویی دیگر حافظ شیرازی چندان پایبند عقل نیست و مقام عشق را برتر از آن می داند و بنابراین محذوریت ابوالعلاء را ندارد. او بارها و بارها در ستایش خاصیت غم زدایی شراب داد سخن داده است و بی شک دمی به خمره می زده است! اینک نمونه ای از ابیات حافظ در اینباره:

اگر نه باده غم دل ز یاد ما ببرد
نهیب حادثه بنیاد ما ز جا ببرد

اگر نه عقل به مستی فروکشد لنگر
چگونه کشتی از این ورطه بلا ببرد

طبیب عشق منم باده ده که این معجون
فراغت آرد و اندیشه خطا ببرد

چون نقش غم ز دور ببینی شراب خواه

تشخیص کرده‌ایم و مداوا مقرر است

غم کهن به می سالخورده دفع کنید

که تخم خوشدلی این است پیر دهقان گفت

ما را ز منع عقل مترسان و می بیار

کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست

بهای باده چون لعل چیست جوهر عقل

بیا که سود کسی برد کاین تجارت کرد

ز زهد خشک ملولم کجاست باده ناب
که بوی باده مدامم دماغ تر دارد

ز باده هیچت اگر نیست این نه بس که تو را
دمی ز وسوسه عقل بی‌خبر دارد

تا بی سر و پا باشد اوضاع فلک زین دست

در سر هوس ساقی در دست شراب اولی

باده خور غم مخور و پند مقلد منیوش

اعتبار سخن عام چه خواهد بودن

زاهد اگر به حور و قصور است امیدوار
ما را شرابخانه قصور است و یار حور

می خور به بانگ چنگ و مخور غصه ور کسی
گوید تو را که باده مخور گو هوالغفور

عیب می جمله چو گفتی هنرش نیز بگو

نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند

غم زمانه که هیچش کران نمی بینم

دواش جز می چون ارغوان نمی بینم

به هر حال به نظرم مقایسه جالبی بود. اینکه حق با کدوم یک از این دو شاعر بزرگه میذارم بر عهده خواننده گرامی. در پایان حیفم میاد که این ابیات زیبای فردوسی بزرگ در ستایش شراب رو که در دیباچه پادشاهی لهراسب سروده نیاورم:

زِ دل زنگ و از رویْ آژنگ‌ و ژنگ
نبُرّد زِ بُن جز نبیدِ چو زنگ

دلِ زنگ‌خورده زِ تلخی‌سَخُن
زداید ازو زنگْ باده‌کَهُن

چو پیری درآرد زمانه به مرد
جوانش کند بادۀ سالخَورد

به مرد اندرون باده آرد پدید
که فرزانه گوهر بود، گر پلید؟

که را گوهرش پست و بالا بلند
کند باده او را چو خَمّ کمند

که را گوهرش بُرز و بالاش پست
به کیوان برد، چون شود نیم‌مست

چو بی‌دل خورد، مرد گردد دِلیر
چو روبه خورد، گردد او نرّه‌شیر

چو پژمان خورد، شادمانه شود
به رخسار چون ناردانه شود

ب1یکم - زنگ به معنی “زنگار” و کنایه است از" غم و اندوه "
میگوید: هیچ چیز غم و اندوه از دل و چین و شکن از رخسار نزداید، جز بادۀ روشن به رنگ ماه!
ب2 یکم- زنگ خورده به معنی زنگار گرفته و کنایه از "اندود زده " است.“تلخی سخن” که در آن کسرۀ اضافه به نیاز وزن افتاده است، یعنی پیشامدهای ناگوار. دوم- زنگ در اینجا به معنی “زنگار” و کنایه است از “اندوه”. در باده کهن کسره اضافه به نیاز وزن افتاده.
ب4- می گوید: باده در مرد پدیدار می کند که گوهر او فرزانه است یا پلید.

مضمون این خطبه را در ستایش" می " می توان در اشعار بسیاری شاعران دیگر نیز نشان داد. به ویژه در رسالۀ پهلوی مینوی خرد و نوروزنامه در باره می مطالبی آمده است.

(جلال خالقی مطلق - یادداشت های شاهنامه 10/ص ۲۰۳)

انسان بودن به چه معناست؟ شوپنهاور در دو خط پاسخ می دهد!

متن آلمانی:

Die Welt ist eben die Hölle, und die Menschen sind einerseits die gequälten Seelen und andererseits die Teufel darin.

ترجمه انگلیسی:

The world is just a hell and in it human beings are the tortured souls on the one hand, and the devils on the other.

فلسفه آنتی ناتالیسم به همین دلیل ساده درست است که والدین تمام زندگی را تجربه نکرده اند و در جوانی بچه دار می شوند، بنابراین آنان بدون تجربه تمام زندگی (و از جمله پیری و مرگ) دست به چنین اقدام مهیبی می زنند بدون شناخت کامل و مستقیم از زندگی! شاید کمتر کاری باشد به این بزرگی که اینقدر بی فکر و تنها براساس غریزه انجام شود.

پاسخ به اعتراض hypothetical consent:

1 پسندیده

اما وجه غالب و هسته مرکزی گفتمان خیامیت را می توان در دو مفهوم کلیدی خلاصه کرد: عصیان و اعتراض. می توان گفت که خیام، شاعری معترض و عصیانگر است.

(سیدعلی میرافضلی، رباعیات خیام و خیامانه های پارسی، ص ۱۴)

یادداشت: خودکشی نکردن به مثابه عملی عصیانگرانه در برابر زندگی.

(همان)

یونگهان نقل میکند که در جاوه به دشت پهناوری رسیده که سرتاسر آن پوشیده از لاکپشتهای غول پیکری بودند که پنج پا طول و سه پا عرض و همانقدر ارتفاع داشتند. لاکپشتها از دریا به آنجا می آیند تا تخم بگذارند، و آنجا گرفتار سگهای وحشی میشوند؛ سگها لاکپشتها را به پشت برمیگردانند و پوست زیر شکمشان را از هم میدرند و گوشتشان را زنده زنده میخورند. اما بعد، اغلب پلنگی از راه میرسد و به سگها حمله میکند. حال، این همه رنج هزاران و هزاران بار، و سال از یی سال تکرار میشود. پس این لاکپشتها برای این به دنیا می آیند. اما به چه گناهی باید گرفتار چنین عذابی شوند؟ مقصود از کل این نمایش وحشت چیست؟ تنها پاسخ این است که اراده زندگی خود را به این ترتیب عینیت می بخشد.

(شوپنهاور، جهان همچون اراده و تصور، ترجمه رضا ولی یاری، صص 821-822)

این جهان آوردگاه موجودات رنج کشیده و محنت زده ایست که صرفاً با دریدن یکدیگر به هستی خود ادامه میدهند. از این رو، هر جانور درنده گور زنده هزاران جانور دیگر است و بقای نفسش زنجیره ای از مرگ های عذاب آور. (شوپنهاور، پیشین، ص 1019)

1 پسندیده

زیبایی های جهان مانند تابلوی قشنگی است که بر روی آن قطره های خون پاشیده باشند یا گلستانی که با لجن و زباله آلوده کرده باشند، به طوری که در برابر این زشتی ها رنگ باخته و دیگر جلای خود را از دست داده باشد.

تف بر جهانی که برای دستیابی به آرامش باید به دوگانه کنترل رواقی متوسل شد. لعنت به این جهان که این همه فاصله میان واقعیت جبری و آرمان تحقق ناپذیر دارد. باشه ای فیلسوف رواقی! چون حوادث بد جهان در کنترل من نیست پس بیخیال! انگار حتی این هم در کنترل و اختیار منه!

یادداشت: نقدی جالب بر دوگانه رواقی در کتاب “درباب زندگی و رنج، فلسفه در برابر مشقت های روزانه”، فصل اندوه: این نگاه رواقی پشتش اصلی متافیزیکی قرار دارد که همان لوگوس یا زئوس است و پشت هر شری خیری وجود دارد. اگر برخلاف رواقیان باستان به این نظم کیهانی باور نداشته باشیم استدلال آنها قدرت خود را از دست می دهد.

:backhand_index_pointing_down:
یادآور نقد راسل در تاریخ فلسفه غرب بر اسپینوزا درباره نفرت نداشتن:

The problem for Spinoza is easier than it is for one who has no belief in the ultimate goodness of the universe.
Spinoza thinks that, if you see your misfortunes as they are in reality, as part of the concatenation of causes stretching from the beginning of time to the end, you will see that they are only misfortunes to you, not to the universe, to which they are merely passing discords heightening an ultimate harmony.
I cannot accept this; I think that particular events are what they are, and do not become different by absorption into a whole.
Each act of cruelty is eternally a part of the universe; nothing that happens later can make that act good rather than bad, or can confer perfection on the whole of which it is a part.

I

I cannot but conclude the bulk of your natives to be the most pernicious race of little odious vermin that nature ever suffered to crawl upon the surface of the earth.

چاره ای نمی بینم جز اینکه نتیجه بگیرم اغلب هموطنان شما مضرترین نوع از حشرات ریز نفرت انگیزی اند که طبیعت روا داشته روی زمین بخزند.

(جاناتان سوئیفت، سفرهای گالیور، بخش دوم)

اگر منظور نیچه از آری گفتن به زندگی و عشق به سرنوشت، خودکشی نکردن و سعی در لذت بردن از شادی های اندک زندگی باشد حرفی نیست، اما اگر منظور او ستایش زندگی و تایید به دنیا آمدن یا آوردن و مزخرفاتی مثل بازگشت ابدی باشد با او مخالفم و حق را باز به شوپنهاور می دهم.

:backhand_index_pointing_down:
نقد پارفیت بر نیچه:

When Nietzsche tried to believe that suffering is good, so that his own suffering would be easier to bear, Nietzsche’s judgment was distorted by self-interest. But when we believe that suffering is bad, our judgment is not distorted in this way.
(Parfit, 2011, chap. 126)

نقد امیل چوران بر نیچه:

To a student who wanted to know where I stood with regard to the author of Zarathustra, I replied that I had long since stopped reading him. Why? “I find him too naïve. . . .”
I hold his enthusiasms, his fervors against him. He demolished so many idols only to replace them with others: a false iconoclast, with adolescent aspects and a certain virginity, a certain innocence inherent in his solitary’s career. He observed men only from a distance. Had he come closer, he could have neither conceived nor promulgated the superman, that preposterous, laughable, even grotesque chimera, a crotchet which could occur only to a mind without time to age, to know the long serene disgust of detachment.
(The trouble with being born)

یادداشت: تفسیری دیگر از “انکار اراده زندگی” شوپنهاور به مثابه تصمیم به ادامه ندادن نسل بدون نیاز به زهدگرایی.

یادداشت: اینکه در ادیان بدبین شرقی و مکاتب گنوسی به زهد و ریاضت توصیه شده به این دلیل است که این ادیان به نیروانا یا جهان نور و امکان رستگاری باور دارند. برای شخصی شکاک چنین امیدی وجود ندارد و زهدگرایی بی فایده می نماید و نگاه خیامی منطقی تر است، زیرا هیچ تضمینی نیست که زندگی دیگری هم وجود داشته باشد.

یادداشت:

Antinatalism as a civil disobedience to capitalist, pronatalist and autocratic regimes

David Benatar on why you should be an Antinatalist: