نگاهی به کتاب اخلاق رنج محور (Suffering-Focused Ethics)

** من معمولا یه ایده رو یه جا می خونم یا میشنَوم و ظاهرا فراموشش می کنم بعد، بعد از مدتی این ایده به شکلی جالب به ذهنم میاد و مجذوبش میشم و پیاده‌ش می کنم بعد چون یا از این تغییر بزرگ (اگه بزرگ باشه) می ترسم یا چون دلم برای عادت ها و زندگی قبلیم تنگ میشه این ایده رو کنار میزارم و ظاهرا فراموشش می کنم ولی احتمالا دوباره بر می گرده … ؟

** من چند روزی پادطبیعت رو تجربه کردم و دلیلی که بهش رو آوردم این ایده بود که فکر می کردم ژن ها و میم ها (فکرها و ایده ها meme) ما رو بَرده ی خودشون کردن تا اونا رو تولید مثل کنیم.

و بعد دلیلی که باعث شد این ایده در نظرم (شاید موقتی) سُست بشه این پاد-ایده بود که وقتی میگیم 《ژن ها و ایده ها “ما” رو برده خودشون کردن…》 مگه این 《ما》 و 《من》کی و چیه جز همین ژن ها و ایده ها؟! منِ مستقلی وجود نداره که بَرده‌ی ژن ها و ایده ها باشه؛ ما همین ژنها و فکرها و ایده ها هستیم که خودمون رو تولید مثل می کنیم.

.

به نظرم بعضی از اینایی که گفتین دفاع های خوبی از آنتی ناتالیسم نیست.

بعضی چیزا رو میشه با تلاش و مبارزه بهبود داد…

البته من اینها رو برای دفاع از آنتی ناتالیسم نگفتم. این زندگی روزمره ماست که بخشی از اون رو اینجا آوردم.
و اینکه گفتید تلاش کنیم و بهبود ببخشیم این ما چه کسیه؟ مگه ما اختیاری از خودمون داریم که تغییر بزرگ و موثری رو انجام بدیم. خیابون هم بریم و اعتراض کنیم با گلوله ما رو میکشن. اونایی که میتونن تغییر انجام بدن هیچ اهمیتی به من و شما نمیدن.
چرا من باید پول به فیلترشکن بدم؟ چون مافیای فیلترشکن داریم که از این تجارت سود می بره…

درباره اون ژن ها و میم ها هم به نظرم ارتباط خاصی با بحث من ندارند.

1 پسندیده

شعر نامه به دخترم: عذرخواهی حمیدی شیرازی از دخترش بابت به دنیا آوردن او

توضیح: خانواده‌ی شاعر: نازنین، تنها دختر و ارشد در میان سه فرزند مهدی حمیدی پس از دریافت دیپلم ادبی از دبیرستان نوربخش (رضا شاه کبیر) اصرار دارد برای ادامه تحصیل به نیویورک برود. پدر موافق نیست و می‌گوید اَبَرشهری است جنگل‌گونه و درهم‌تنیده که مردم از صبح تا شام به دنبال روزی و ثروت هستند، به طوری که مجالی برای دوستی و عشق ورزیدن ندارند که این شرایط مناسب روح لطیف نیست و پیشنهاد می‌کند اگر هم مصر است به خارج برود کشوری مثل سویس را انتخاب کند. نهایت این‌که نصیحت موثر نمی‌افتد و به نیویورک می‌رود. آن‌جا در دانشکاه مشغول به تحصیل می‌شود اما پس از حدود دو سال دوست پزشکی که در آن شهر طبابت دارد اطلاع می‌دهد که نازنین به افسردگی شدید مبتلا شده است و بهتر است زودتر به وطن بازگردد. در این زمان دکتر حمیدی که بسیار متاثر و نگران است این شعر را می‌سراید و برای وی ارسال می‌کند.

نازنین، ای سپیدیِ روزم
واپسین شادیِ شب‌افروزم

ای ز یک لحظه اشتباهِ پدر
چون پدر، غرق در گناهِ پدر

بی‌گنه‌تفته ز آتشِ هستی
داده کفارّهٔ دمی مستی

از که نالم، که دشمنِ تو منم
اهرمن کیست؟ من خود اهرمنم

ما همه کشتگانِ یک نفسیم
در قفس‌ماندگانِ یک هوسیم

از بنِ خاک تا برِ افلاک
خاک بر فرق هرکه آمد، خاک

خرّما کشورا که آن عدم است
نه در آن شام، نه سپیده‌دم است

چند در بندِ این ریا بودن
که نبودن به است یا بودن؟

گفت دانا که «بود» رنج‌کشی‌ست
کاهشِ رنج، لذّت است و خوشی است

هر که را در بلایِ بود شکی‌ست
خوب‌وبدناشناخته محکی‌ست

گر کسی بنگرد به باریکی
هست کمبودِ نور، تاریکی

نور و ظلمت چو تار و پود نیَند
ناخوشی و خوشی، دو بود نیَند

ناخوشی‌ها همه ز هستی‌هاست
دردِ هستی خمارِ مستی‌هاست

گر مرا پایِ این خمار نبود
دستِ تو در دهانِ مار نبود

ور گناهی مرا به عالم نیست
گر همین یک گنه بوَد کم نیست

چه گناهی بتر ز کاشتن است؟
زرد کردن ز تشنه‌داشتن است؟

گر نه دانسته‌ای و نه دانی
اینْت گفتارهای یزدانی

خلقِ حوا و آدمِ شیدا
رمزِ پنهان و قصهٔ پیدا

معنیِ آن نکویِ زشت‌شده
چون شده خلق، از بهشت شده

معنیِ گول‌خورده و تفته
چون به خود آمده ز خود رفته

از بلندی خزیده زی پستی
یعنی؛ از نیستی سوی هستی

گندمی داده دردِ کاستنش
یعنی؛ آتش کشیده خواستنش

من تو را میلِ کاستن دادم
هستی و دردِ خواستن دادم

از حریم نهانی‌ات کندم
در ضمیرِ جهانَت افکندم

عینِ شیطان شدم به راه‌بری
راندمت از بهشتِ بی‌خبری

▨
دکتر مهدی حمیدی شیرازی
بیست‌ودوم اسفند ۱۳۴۴ - تهران

با خوانش خود شاعر:

https://m.soundcloud.com/shah-rouz/ub62tjmjouhm

پی نوشت: کاش همه پدران این شجاعت و وجدان دکتر حمیدی شیرازی رو داشتند. در جنایت بودن دختردار شدن همین بس که از آغاز بلوغ مجبورند هر ماه درد و رنج قاعدگی را تجربه کنند.

بدبینی در کلیله و دمنه!

و بباید شناخت که اطراف عالم پر بلا و عذاب است، و آدمی از آن روز که در رحم مصور گردد تا آخر عمر یک لحظه از آفت نرهد. چه در کتب طب چنین یافته می‌شود که آبی که اصل آفرینش فرزندان است چون به رحم پیوندد با آب زن بیامیزد و تیره و غلیظ ایستد، و بادی پیدا آید و آن را در حرکت آرد تا همچون آب پنیر گردد. پس مانند ماست شود، آنگه اعضا قسمت پذیرد و روی پسر سوی پشت مادر و روی دختر سوی شکم باشد. و دست‌ها بر پیشانی و زنخ بر زانو. و اطراف چنان فراهم و منقبض که گویی در صره ای بستستی. نفس به حیلت می‌زند. زبر او گرمی و گرانی شکم مادر، و زیر انواع تاریکی و تنگی چنان‌که بشرح حاجت نیست. چون مدت درنگ وی سپری شود و هنگام وضع حمل و تولد فرزند باشد بادی بر رحم مسلط شود، و قوت حرکت در فرزند پیدا آید تا سر سوی مخرج گرداند، و از تنگی منفذ آن رنج بیند که در هیچ شکنجه ای صورت نتوان کرد. و چون به زمین آمد اگر دست نرم و نعیم بدو رسد، یا نسیم خوش خنک بر او گذرد، درد آن برابرِ پوست باز کردن باشد در حق بزرگان. وآنگه به انواع آفت مبتلا گردد: در حال گرسنگی و تشنگی طعام و شراب نتواند خواست، و اگر به دردی درماند بیان آن ممکن نشود، و کشاکش و نهادن و برداشتن گهواره و خرقه ها را خود نهایت نیست. و چون ایام رضاع به آخر رسید در مشقت تأدب و تعلم و محنت دارو و پرهیز و مضرت درد و بیماری افتد.

و پس از بلوغ غم مال و فرزند و، اندوه آز و شَره و، خطر کسب و طلب در میان آید. و با این همه چهار دشمن متضاد از طبایع با وی همراه بل هم خواب، و آفات عارضی چون مار و کژدم و سباع و گرما و سرما و باد و باران و برف و هدم و فتک و زهر و سیل و صواعق در کمین، و عذاب پیری و ضعف آن - اگر بدان منزلت بتواند رسید - با همه راجح، و قصد خصمان و بدسگالی دشمنان بر اثر، وآنگاه خود که از این معانی هیچ نیستی و با او شرایط موکد و عهود مستحکم رفتستی که به سلامت خواهد زیست فکرت آن ساعت که میعاد اجل فراز آید و دوستان و اهل و فرزندان را بدرود باید کرد و شربت‌های تلخ که آن روز تجرع افتد واجب کند که محبت دنیا را بر دلها سرد گرداند، هیچ خردمند تضییع عمر در طلب آن جایز نشمرد. چه بزرگ جنونی و عظیم غبنی باشد باقی را به فانی و دایمی را به زایلی فروختن، و جان پاک را فدای تن نجس داشتن.

خاصه در این روزگار تیره که خیرات براطلاق روی به تراجع آورده است و همت مردمان از تقدیم حسنات قاصر گشته با آنچه ملک عادل انوشروان کسری بن قباد را سعادت ذات و یمن نقیبت و رجاحت عقل و ثبات رای و علو همت و کمال مقدرت و صدق لهجت و شمول عدل و رافت و افاضت جود و سخاوت و اشاعت حلم و رحمت و محبت علم و علما و اختیار حکمت و اصطناع حکما و مالیدن جباران و تربیت خدمتگزاران و قمع ظالمان و تقویت مظلومان حاصل است می‌بینییم که کارهای زمانه میل به ادبار دارد، و چنانستی که خیرات مردمان را وداع کردستی، و افعال ستوده و اخلاق پسندیده مردود گشته. و راه راست بسته، و طریق ضلالت گشاده، و عدل ناپیدا و جور ظاهر، و علم متروک و جهل مطلوب، و لئم و دنائت مستولی و کرم و مروت منزوی، و دوستی ها ضعیف و عداوت ها قوی، و نیک مردان رنجور و مستذل و شریران فارغ و محترم، و مکر و خدیعت بیدار و مظفر، و متابعت هوا سنت متبوع و ضایع گردانیدن احکام خرد طریق مشروع، و مظلوم محق ذلیل و ظالم مبطل عزیز، و حرص غالب و قناعت مغلوب، و عالَم غدار بدین معانی شادمان و به حصول این ابواب تازه و خندان.

(کلیله و دمنه، نصرالله منشی، باب برزویه طبیب)

مخالفت مانی، پیامبر ایرانی با زاد و ولد و ادامه نسل

:backhand_index_pointing_down:

۱. تاریخ ثعالبی، ترجمه محمود هدایت، فصل پادشاهی بهرام پسر هرمز:


ترجمه محمد فضائلی:

۲. متن زرتشتی گزارش گمان شکن، ترجمه صادق هدایت:

۳. دین های ایران باستان، نوشته مهری باقری، بخش چهارم، کیش مانوی:



1 پسندیده

هرچند دیدگاه های ما با هم کاملا متفاوته، ولی درک زاویه دید متفاوت دیگران همیشه برام جالب و آموزنده بوده
گرچه واقعا گاهی درکش هم خیلی آسون نیست
اما سعی خودم رو می کنم

ابوالعلاء معرّی، فیلسوف آنتی ناتالیست!

لَو أَنَّ كُلَّ نُفوسِ الناسِ رائِيَةٌ
كَرَأيِ نَفسي تَناءَت عَن خَزاياها

وَعَطَّلوا هَذِهِ الدُنِّيا فَما وَلَدوا
وَلا اِقتَنوا وَاِستَراحوا مِن رَزاياها

اگر تمام مردم دارای عقیده ای چون اعتقاد من بودند از ایجاد بدی دست می کشیدند؛
و این دنیا را طلاق می گفتند، فرزند نمی زاییدند، ثروت و مال نمی اندوختند تا از بلا در امان باشند.

هَل يَغسِلُ الناسَ عَن وَجهِ الثَرى مَطَرٌ
فَما بَقوا لَم يُبارِح وَجهَهُ دَنَسُ

وَالأَرضُ لَيسَ بِمَرجُوٍّ طَهارَتُها
إِلّا إِذا زالَ عَن آفاقِها الأَنَسُ

تَناسَلوا فَنَمى شَرٌّ بِنَسلِهِمُ
وَكَم فُجورٍ إِذا شُبّانَهُم عَنَسوا

ممکن است نسل بشر را بارانی از روی زمین بشوید؟ چون تا زمانی که بشر وجود دارد پلیدی معدوم نمیشود.
به پاکی زمین امیدی نیست مگر زمانی که وجود انسان از کرانه های آن زایل گردد.
زاد و ولد کردند و با نسل آنها بدی زیاد شد، اگر جوانان آنها ازدواج نمی کردند بدی به این حد نبود.

وَإِذا اِفتَكَرتَ فَما يَهيجُ تَفَكُّري
فيما أُكابِدُ غَيرَ لَومِ الناجِلِ

وَأَرَحتُ أَولادي فَهُم في نِعمَةِ ال
عَدَمِ الَّتي فَضَلَت نَعيمَ العاجِلِ

وَلَو أَنَّهُم ظَهَروا لَعانوا شِدَّةً
تَرميهُمُ في مُتلِفاتِ هَواجِلِ

جز سرزنش آنکس که دارای فرزند است، اندیشه ای که مرا ناراحت کند ندارم.
فرزندانم را در نعمت عدم که به نعمت دنیا برتری دارد آسوده گذاشتم. اگر آنها به دنیا می آمدند به بدبختی و سختی گرفتار می شدند و هلاک می گردیدند.

ما بِاِختِياري ميلادي وَلا هَرَمي

وَلا حَياتي فَهَل لي بَعدُ تَخييرُ

نه زادنم به اراده من بود و نه پیری و فرجامم و نه همه هستی ام! آیا پس از این مرا اختیاری خواهد بود؟

على الولد يجني والدٌ، ولو أنهم
وُلاةٌ على أمصارهم، خُطباء

پدران (با تولید نسل) بر فرزندان جنایت می کنند، حتا اگر در آینده فرزندان آنها امیر و خطیب شوند.

إِذا لَم تَكُن دُنياكَ دارَ إِقامَةٍ
فَما لَكَ تَبنيها بِناءَ مُقيمِ

أَرى النَسلَ ذَنباً لِلفَتى لا يُقالُهُ
فَلا تَنكِحَنَّ الدَهرَ غَيرَ عَقيمِ

اگر دنیای تو جای اقامت نیست چرا در آن بنای استوار ایجاد می کنی.
تولید نسل گناهی نابخشودنی است، بنابراین جز با زنان نازا ازدواج مکن.

إذا شئت یوماً وُصلةً/ فخیر نساء العالمین عقیمها

اگر روزی می‌خواهی همنشینی داشته باشی، بهترینِ زنان جهان، نازای ایشان است.

و أکثر النسل یشقی الوالدان به، / فلیته کان عن آبائه دفعا

بیشتر فرزندان باعث بدبختی پدر و مادر می شوند، چنین نطفه ای کاش به ثمر نمی رسید.

یرون أبا القاهم فی مؤرب / من العقد ضلت حله الأرباء

فرزندان می بینند که پدران آنها را اسیر دامی کرده اند که خردمندان از گشودن بندهای آن عاجزند.

اذا کثر الناس شاع الفسا / د کما فسد القول لما کثر

اگر مردم زیاد شوند فساد شایع می شود، همانطور که سخن چون زیاد شده فاسد گردیده است

وَإِذا الفَتى كانَ التُرابُ مَآلَهُ

فَعَلامَ تَسهَرُ أُمُّهُ وَتُرَبِّتُ

چون سرانجام آدمی خاک خواهد بود، چرا مادر، برای تربیت فرزند بیخوابی بکشد.

63565

متن عربی این بیت ابوالعلا:

وَإِذا أَرَدتُم لِلبَنينَ كَرامَةً

فَالحَزمُ أَجمَعُ تَركُهُم في الأَظهُرِ

1 پسندیده

از دل برآمده:

با خستگی بساز که ما را ز روزگار

زخم آمده ست حاصل و مرهم نیامده است

خاقانی

پیش بین دخترِ نو آمد من
دید کآفاتش از پس است برفت

تحفه‌ای تازه کآمد از ره غیب
دید کاین منزلِ خس است برفت

گهری خرد بود و نیک شناخت
کاین جهان بد گهر کس است برفت

قطعه خاقانی در مرثیه دخترش

1 پسندیده

ای کاشکی ز مادر گیتی نزادمی
یا پس چو زاده بودم جان را بدادمی

چون زادم و ندادم جان آن گزیدمی
کاندر دهان خلق به نیکی فتادمی

نیکو چو نیست یافتمی باری از جهان
آخر کسی که رازی با او گشادمی

امروز من ز دی بس و بسیار بدترم
فردا مباد! گر بود او من مبادمی

سنایی

یک دم خوش را هزاران آه حسرت در قفاست
خرج بیش از دخل باشد در دیار زندگی

در شبستان عدم باشد حضور خواب امن
نیست جز تشویش خاطر در دیار زندگی

صائب فضای چرخ مقام نشاط نیست
بیهوده پا به حلقه ماتم گذاشتیم

صائب تبریزی

پس چو در جمله می بباید مرد
همه را ای شگفت زادن چیست

مسعود سعد سلمان

1 پسندیده

میرزاده عشقی (۲۰ آذر ۱۲۷۳ – ترور در ۱۲ تیر ۱۳۰۳):

خلقت من در جهان یک وصلهٔ ناجور بود
من که خود راضی به این خلقت نبودم زور بود؟

خلق از من در عذاب و من خود از اخلاق خویش
از عذاب خلق و من، یارب چه‌ات منظور بود؟

حاصلی ای دهر، از من، غیر شر و شور نیست
مقصدت از خلقت من، سیر شر و شور بود؟

ذات من معلوم بودت نیست مرغوب از چه‌ام
آفریدستی؟ زبانم لال، چشمت کور بود؟

ای چه خوش بود، چشم می‌پوشیدی از تکوین من
فرض می کردی که ناقص: خلقت یک مور بود؟

ای طبیعت گر نبودم من، جهانت نقص داشت؟
ای فلک گر من نمی‌زادی، اجاقت کور بود؟

قصد تو از خلق عشقی، من یقین دارم فقط:
دیدن هر روز یک گون، رنج جوراجور بود

گر نبودی تابش استارهٔ من در سپهر
تیر و بهرام و خور و کیوان و مه بی‌نور بود؟

گر بدم من در عدم، استارهٔ عورت نبود
آسمانت خالی از استارگان عور بود؟

راست گویم نیست جز این علت تکوین من
قالبی لازم، برای ساخت یک گور بود

آفریدن مردمی را بهر گور اندر عذاب
گر خدائی هست، ز انصاف خدائی دور بود

مقصد زارع، ز کشت و زرع، مشتی غله است
مقصد تو ز آفرینش، مبلغی قاذور بود

گر من اندر جای تو، بودم امیر کائنات
هر کسی از بهر کار بهتری مأمور بود

آن که نتواند به نیکی، پاس هر مخلوق داد:
از چه کرد این آفرینش را؟ مگر مجبور بود!

عیسی (ع) دنیا را دید در مکاشفات خویش در صورت پیرزنی، گفت، «چند شوهر داری» گفت، «در عدد نیاید از بسیاری» گفت، «بمردند یا طلاق دادند» گفت، «نه! که همه را بکشتم» گفت، «پس عجب از این احمقان دیگر، می بینند که با دیگران چه می کنی، و آنگه در تو رغبت می کنند و عبرت نمی گیرند؟»

غزالی، کیمیای سعادت

علت بی تابی نوزاد هنگام تولد از نگاه ایرج میرزا:

دانی که چرا طفل به هَنگامِ تَوَلّد
با ضَجّه و بی تابی و فریاد و فَغان است

با آن که بَرون آمده از مَحبَسِ زه دان
و امروز در این عرضۀ آزادِ جهان است

با آن که در آن جا همه خون بوده خوراکش
وین جا شِکَرَش در لب و شیرَش به دهان است

زان است که در لوحِ اَزَل دیده که عالم
بر عالمیان جایِ چه ذُل و چه هَوان است

داند که در این نَشئه چه‌ها بر سرش آید
بیچاره از آن لحظۀ اوّل نِگران است

هیچ می‌دانی تو هر طفلی که آید در جهان
از چه توأم با عُوَیل و ضَجه و زاری بُوَد

گرچه خون می‌خورده اندر حبس تاریک رحم
وین زمانش نوبت شیر و شکر خواری بود

این از آن باشد که در لوح ازل بیند ز پیش
کاین جهان جای چه خوف و خفت و خواری بود

چون همی بیند که می‌خواهد گرفتارش شود
ضجه و فریادش از بیم گرفتاری بود

روزنامه صوراسرافیل، چرند پرند، شماره ۳۰، سال ۱۲۸۷، نوشته علی اکبر دهخدا

آی کبلایی! دیشب دست بجوانهای تو و همهٔ مسلمانان باشد عروسی رقی‌ من بود، جوانها مطرب مردانه، زنها هم برای خودشان رقاص زنانه داشتند، گاهی هم عوض دگش میکردیم، یعنی مطرب‌های زنانه میآمدند بیرون مطربهای مردانه را میفرستادیم اندرون، باری جات خالی بود، من پیرمرد را هم بزور و رو کشیدند توی مجلس، اما روم بدیوار کبلایی، خدا نصیب هیچ خانه‌ای نکند، شب ساعت چهار یکدفعه از خانهٔ همسایه‌ها صدای شیون و غوغا بلند شد، عیال مشهدی رضا علی رحمت خدا رفته بود، دلم براش خیلی سوخت برای اینکه هم جوان بود هم چند تا اولاد صغیر داشت، من هرچند محض اینکه زنها بدشگونی نکنند مطلب را پیچاندم و گفتم چیزی نیست مشهدی رضا علی زنش را کتک میزند. و بچه‌هاش گریه میکنند، اما خودت میدانی که بخود آدم چقدر تلخ میگذرد. درست تماشا کنید خانهٔ آدم عروسی، بزن بشکن، خانهٔ دیوار بدیوار ماتم و عزا، در هر حال من همینطور که توی مجلس نشسته بودم نمیدانم از علت پیری یا محض اینکه شام دیر داده بودند یا برای اینکه خوابم دیر شده بود یا بلکه برای این هول و تکانی که خورده بودم، نمیدانم همین طور که نشسته بودم کم‌کم یک ضعفی بمن دست داد مثل اینکه همهٔ اوضاعها را فراموش کرده‌ام و فکرم رفت توی نخ کارهای دنیا، ببینید همه کارهای دنیا همین طورست ، یکجا جراحت است یکجا مرهم ، یکجا شادی است، یکجا عزا، یکطرف زهرست ، یکطرف عسل ، واقعاً شاعر خوب گفته :
«نیش و نوش و گل و خار و غم و شادی بهمند»

بعد گفتم چرا باید اینطور باشد ! خدا که قادر بود همه دنیا را راحت خلق کند ، همه عالم را شیرین و دلچسب بیافریند ، بجای این خارها ، نبشها ، غم و غصه ها دنیا را پر از گل و نوش و شادی بکند.
بعد بمرگ تو یک دفعه مثل اینکه این عبارت شیخ سعدی که می‌گوید «اگر همه شب قدر میشد شب قدر هم مثل شبهای دیگر میشد » بمن الهام شد، آنوقت چندتا استغفار کردم و گفتم خدایا بزرگی بتو می‌برازد و بس، واقعاً اگر ظلمت نبود قدر نور را کی میدانست ، اگر تلخی نبود لذت شیرینی را که میفهمید . پس این کارها باید همین طور باشد، کیلایی من علم و سواد درستی ندارم اما حکما و عرفای ما درین بابها لابد تحقیقات خوب دارند و گمان می‌کنم که آنها هم معتقدند که دنیا باید همین طورها باشد ، و پایه نظام عالم بر همین است ، باری همین طور که توی این فکرها بودم کم‌کم در کار های بزرگ مملکتی باریک شدم مثلا یادم افتاد ساعت چهار از شب رفته خانه اعظم‌الدوله حکمران کرمانشاه که خودش در صدر تالار روی مخدره مخمل خواب و بیدار نشسته و سه نفر پیشخدمت محرم کمرنقره در خدمتش ایستاده یک طرف دلبری طناز مشغول کرشمه و ناز ، یک طرف شاهدی شعبده باز مشغول رقص و آواز، نور چراغهای نمره سی و چهل شب تیره را بروشنی روز جلوه داده، و بوی عطر بنفشه و گل سرخ هوا را بروح بخشی انفاس همان دلبران مسیح‌دم نموده ، شرابهای «خلار» و «شورین» بسبکی روح بمغزها بالارفته ، و بی‌ادبی میشود شلیته‌ها بسنگینی دل و جگر مقدسین در کنار نهرهای جاری طهران بقدر یک وجب از زیرشکمها پایین آمده ، وخلاصه آنکه تمام اسباب عیش و طرب آماده و فراهم است و بقدر یک‌ذره منقصت در کار نیست.
حالا اگر بنا بود. همه خانها اینطور باشد ، و برای همه مردم این اسباب عیش و نوش فراهم باشد آن وقت دیگر این بساط چه لذتی داشت، و چه طور انسان نعمت را از نقمت تمیز داده و شکر منعم حقیقی را بجا می‌آورد.
این است که خداوند تبارک و تعالی در مقابل همین عیش و نوش باز یک چیز دیگری قرار داده که انسان از ذکر خدا غافل نشود ، قدر نعمت را بداند، و بفهمد که خدا بهمه جورش قادرست.
مثلا در همین کرمانشاه در مقابل همین عیش و نوش آدم بک جوان رعنایی را می بیند که در جلو دارالحکومه برای حفظ نظام مملکت بحکم جناب اعظم‌الدوله بجرم سه قران در وسط روز پیش چشم مادرش ازین گوش تا آن گوش سر بریده‌اند، آن‌وقت مادر این جوان گاهی طفلش را می‌بوسد، گاهی می‌لیسد، گاهی گیسوهاش را بخون پسرش خضاب می‌کند، گاهی در آغوشش می‌کشد، گاهی مادر مادر می‌گوید، بعد یک دفعه حالش تغییر کرده مثل جن‌زده‌ها شهقه می‌کشد و سرش را بگلوی پسرش گذاشته مثل آدمهای خیلی تشنه خونهای پسرش را می‌خورد، بعد سرش را بلند کرده مانند اشخاصی که هیچ این جوان را نمی‌شناسد با چشمهای ترسناک خیره خیره بصورت طفلش نگاه کرده و آن وقت با کمال سکوت و آرامی مثل عروسی رام که در بغل دامادی محبوب استراحت می کند فرزندش را در آغوش کشیده در میان خاک و خون بخواب همیشگی می رود اینها چیست اینها همه حکمت است ، اینها پایه نظام دنیاست اینها لازم است که این طور باشد ، حکمای ماهم معتقدند که اگر جز این باشد حس رقابت باقی نمی‌ماند ، انسان برای ترقی آماده نمی‌شود، و تمیز خوب و بد را نمیدهد .
بعد یک مثل دیگر یادم افتاد مثلا فکر کردم که این آب و هوای «شمران» چقدر مصفاست این باغها «پارکها» و باغچه‌های وزیر داخله‌ها وزیر خارجه‌ها وزیر جنگها چقدر باطراوت است، یک طرف آبهای جاری مثل اشک چشم یک طرف گلهای رنگارنک بتلون بوقلمون، یک طرف چه‌چه بلبل‌ها و «قناریها» یک طرف مناظر کوه‌ها و آبشارها، واقعا چه صفایی ! چه خضارتی ! چه طراوتی ! درست همانطور که خدا بهشت آن دنیا را در قرآن تعریف کرده و شداد نظیرش را درین دنیا ساخته است .
بعد در مقابل یادم آمد که در «پیله سوار» چهار پنج قریه و قصبه در گمرک خانه آتش گرفته و شعله‌اش بآسمان بلندست و در میان این آتش‌های سوزان یک مشت زن، بچه و پیرمرد بی‌معین و دادرس فریاد واغوثاه وامحمداه واعلیاهشان بفلک رسیده است ، و یکنفر هم نیست که یک قطره آب بخانمان سوخته این بدبختها بفشاند، یا یک لقمه نان باطفال گرسنه آنها تصدق کند . اینها همه برای چیست برای اینست که من و تو قدر عافیت را بدانیم، برای اینست که پی به حکمت ببریم، برای اینست آگاه بشویم که اگر همه شب قدر بودی شب قدر بیقدر بودی، و بفهمیم که شاعر بیچاره چیز می‌فهمیده که گفته است:

«روزی اگر غمی رسدت تنگدل مباش
رو شکر کن مباد که از بد بتر شود»

بعد یکدفعه خیالم رفت توی اندرون‌های علمای اعلام و حجج اسلام که مخدراتشان در پشت حجاب عصمت و عفت غنوده و در پس هفت پرده از چشم اجانب آسوده‌اند، که شعاع آفتاب هم در ساحت قدسشان نامحرم و نور ماه نیز اجنبی است، و بعد هم در خلخال یکصد و پنجاه نفر زن خاطرم افتاد که در یکشب گرفتار چهل هزار نفر ایل «فولادلو» و «شاطرانلو» بودند، و صبح فقط برای چهار نفر از آنها نیمه جانی مانده بود که لخت و عریان بسمت قریه‌های خود برمیگشتند، اما افسوس که از آن قریه‌ها جز تل خاکستری باقی نبود.

باری کبلایی توی همین فکرها بودم و همینطور در حکمت کارهای خدا حیران ملاحظه میکردم که یکدفعه دیدم هر چند جسارت است مادر بچه‌ها داد میزند حیاکن مرد! تو همیشه باید صدای خر و پفت بلند باشد، پاشو، پاشو، پاشو این دستمال را بگیر ببند کمر دختره، من آنوقت چشمم را باز کرده دیدم آمده‌اند پی عروس و چون محرم مرد نداشته‌اند بستن نان و پنیر را بکمر عروسی بمن واگذار کرده‌اند.

1 پسندیده

مقاله ای بسیار خواندنی از زنده یاد دکتر اسلامی ندوشن درباره نگاه خیام و فردوسی به زندگی:

خیام و فردوسی.pdf (987.1 کیلوبایت)

زاری بر شکوه از دست رفته ایران باستان: قصیده سوزناک ایوان مداین از خاقانی شروانی شاعر سده ششم، هنگام عبور از مداین و دیدن طاق کسری

هر وقت به بدبختی کشورم فکر میکنم علت اصلیش رو یورش اعراب مسلمان به ایران میدونم. از اون زمان بود که دیگه هرگز آب خوشی از گلوی ایرانی پایین نرفت. این قصیده اندوهبار از خاقانی برام حس نوستالژیک ویژه ای رو تداعی میکنه.
ایوان مدائن یکی از شاهکارهای معماری در تاریخ، پس از جنگ قادسیه به دست اعراب مسلمان غارت شد و ویرانه های آن اکنون در نزدیکی بغداد قرار دارد. آه و افسوس از تک تک ابیات این قصیده آشکاره و برای ایرانی امروزی بی اندازه آشکارتر.

خوانش قصیده همراه با عکس هایی از طاق کسری:

متن قصیده

هان! ای دلِ عبرت‌بین! از دیده عِبَر کن! هان!
ایوانِ مدائن را آیینهٔ عبرت دان!

یک‌ره ز لبِ دجله منزل به مدائن کن
وز دیده دُوُم دجله بر خاکِ مدائن ران

خود دجله چنان گرید صد دجلهٔ خون گویی
کز گرمیِ خونابش آتش چِکَد از مژگان

بینی که لبِ دجله چون کف به دهان آرد؟
گویی ز تَفِ آهش لب آبله زد چندان

از آتشِ حسرت بین بریان جگرِ دجله
خود آب شنیده‌ستی کآتش کُنَدش بریان

بر دجله گِری نونو! وز دیده زکاتش ده
گرچه لبِ دریا هست از دجله زکات‌اِستان

گر دجله درآمیزد بادِ لب و سوزِ دل
نیمی شود افسرده، نیمی شود آتش‌دان

تا سلسلهٔ ایوان بگسست مدائن را
در سلسله شد دجله، چون سلسله شد پیچان

گه‌گه به زبانِ اشک آواز ده ایوان را
تا بو که به گوشِ دل پاسخ شنوی ز ایوان

دندانهٔ هر قصری پندی دهدت نو نو
پندِ سرِ دندانه بشنو ز بُنِ دندان

گوید که تو از خاکی، ما خاک توایم اکنون
گامی دو سه بر ما نِه و اشکی دو سه هم بِفْشان

از نوحهٔ جغد الحق ماییم به دردِ سر
از دیده گلابی کن، دردِ سرِ ما بنشان

آری! چه عجب داری؟ کاندر چمنِ گیتی
جغد است پیِ بلبل؛ نوحه‌ست پیِ الحان

ما بارگهِ دادیم این رفت ستم بر ما
بر قصرِ ستمکاران تا خود چه رسد خِذلان

گویی که نگون کرده‌ست ایوانِ فلک‌وش را
حکمِ فلکِ گردان؟ یا حکمِ فلک‌گردان؟

بر دیدهٔ من خندی کاینجا ز چه می‌گرید؟
خندند بر آن دیده کاین‌جا نشود گریان

نی زالِ مدائن کم از پیرزنِ کوفه
نه حجرهٔ تنگِ این کم‌تر ز تنورِ آن

دانی چه؟ مدائن را با کوفه برابر نه!
از سینه تنوری کن وز دیده طلب طوفان

این است همان ایوان کز نقشِ رخِ مردم
خاکِ درِ او بودی دیوارِ نگارستان

این است همان درگه کاو را ز شهان بودی
دیلم مَلِکِ بابِل، هندو شهِ ترکستان

این است همان صفّه کز هیبتِ او بردی
بر شیرِ فلک حمله شیرِ تنِ شادروان

پندار همان عهد است، از دیدهٔ فکرت بین!
در سلسلهٔ درگه، در کوکبهٔ میدان

از اسب پیاده شو، بر نَطعِ زمین رُخ نِه
زیرِ پیِ پیلش بین شهمات شده نُعمان

نی! نی! که چو نُعمان بین پیل‌افکنِ شاهان را
پیلانِ شب و روزش کُشته به پیِ دوران

ای بس شهِ پیل‌افکن کافکنْد به شه‌پیلی
شطرنجیِ تقدیرش در مات‌گهِ حِرمان

مست است زمین زیرا خورده‌ست به‌جای می
در کاسِ سرِ هُرمُز، خونِ دلِ نُوشِروان

بس پند که بود آنگه بر تاجِ سرش پیدا
صد پندِ نو است اکنون در مغزِ سرش پنهان

کسری و ترنجِ زر، پرویز و به زرّین
بر باد شده یک‌سر، با خاک شده یک‌سان

پرویز به هر خوانی زرّین‌تره گستردی
کردی ز بساطِ زر، زرّین‌تره را بستان

پرویز کنون گم شد، زان گم‌شده کم‌تر گو
زرّین‌تره کو برخوان؟ رو «کَم تَرَکوا» برخوان

گفتی که کجا رفتند آن تاج‌وران اینک؟
ز ایشان شکمِ خاک است آبستنِ جاویدان

بس دیر همی‌ زاید آبستنِ خاک، آری
دشوار بود زادن، نطفه ستدن آسان

خونِ دلِ شیرین است آن می که دهد رَزبُن
ز آب و گِلِ پرویز است آن خُم که نهد دهقان

چندین تنِ جَبّاران کاین خاک فرو خورده‌ست
این گرسنه‌چشم آخر هم سیر نشد ز ایشان

از خونِ دلِ طفلان سرخابِ رخ آمیزد
این زالِ سپید ابرو، وین مامِ سیه‌پستان

خاقانی ازین درگه دریوزهٔ عبرت کن
تا از درِ تو زین‌پس دریوزه کند خاقان

امروز گر از سلطان رندی طلبد توشه
فردا ز درِ رندی توشه طلبد سلطان

گر زادِ رهِ مکه تحفه‌ست به هر شهری
تو زادِ مدائن بَر تحفه ز پیِ شروان

هرکس بَرَد از مکّه سبحه ز گِلِ جمره
پس تو ز مدائن بَر سبحه ز گلِ سلمان

این بحرِ بصیرت بین! بی‌شربت از او مگذر
کز شطّ چنین بحری لب‌تشنه شدن نتوان

اِخوان که زِ راه آیند، آرند ره‌آوردی
این قطعه ره‌آورد است از بهرِ دلِ اِخوان

بنگر که در این قطعه چه سحر همی راند
معتوه مسیحا دل، دیوانهٔ عاقل جان

برای شرح ابیات دشوار به قصیده شماره ۱۲ از این کتاب مراجعه کنید:

مرثیه_خوان_مداین.pdf (3.6 مگابایت)

1 پسندیده

و در آخر ِ عمر می گفت: «از پیغامبران رشک نیست، که ایشان را هم لحد و هم قیامت و هم دوزخ و هم صراط در پیش است. و جمله با کوتاه دستی نَفسی نَفسی خواهند گفت. از فرشتگان هم رشک نیست، که خوف ِ ایشان از خوف ِ بنی آدم زیادت است و ایشان را درد {بنی آدم نیست و هرکه را} این درد نبوَد، من آن نخواهم. لیکن از آن کسی رشکم می آید که هرگز از مادر نخواهد زاد».

(تذکرة الأولیاء، عطار نیشابوری، ذکر فضیل عیاض)

1 پسندیده

زنده یاد محمدعلی اسلامی ندوشن: حافظ همه را در یک بیت گفته…

جهان و کارِ جهان جمله هیچ بَر هیچ است

هزار بار من این نکته کرده‌ام تحقیق

1 پسندیده

سخنرانی جدید استاد ملکیان و دلایل پنجگانه ایشان در مخالفت با فرزندآوری

تیزر سخنرانی:

لینک تماشای ویدیو در یوتیوب:

https://youtu.be/VTLmvLK8lbc?si=bh7gELR4YCIg-W-s

2 پسندیده

برگی دیگر از بدبینی حکیم فردوسی به این جهان پلشت ما:

فردوسی در دیباچه پادشاهی کیکاووس که برخلاف پدرش کیقباد فردی خودسر و بی خرد بود می گوید:

چنین است رسم سرای کَهُن
سرش هیچ پیدا نبینی ز بُن

چو رسم بدش بازداند کسی
نخواهد که ماند به گیتی بسی

در واقع در بیت دوم می گوید که هر کس که با بی سر و پایی و پستی این جهان آشنا شود چندان رغبتی به طول عمر نخواهد داشت (نخواهد که ماند به گیتی بسی)، و به راستی چرا رغبت داشته باشد که در این جهان پلشت، زشت و نفرت انگیز که به دست مشتی ابله بی مایه اداره می شود زندگی کند؟ از آن بدتر کسان دیگری هم به چنین جهانی بیاورد!

همچنین در پایان اندوهبار شاهنامه و پس از کشته شدن یزدگرد سوم به دست آسیابان می گوید:

اگر راه یابد کسی زین جهان

بباشد، ندارد خرد در نهان

معنای بیت روشن است. به باور فردوسی اگر برفرض راهی برای خروج از این جهان در برابر انسان باز شود و او هنوز مایل باشد که در این جهان بماند، چنین کسی عقل ندارد و انسانی بی خرد است.