نگاهی به کتاب اخلاق رنج محور (Suffering-Focused Ethics)

اندوه و تأسف عطار نیشابوری از رنج زندگی:

کس چه داند تا چه جانهای شگرف
غوطه خوردست اندرین دریای ژرف

کس چه داند تا چه دلهای عزیز
خون شدست و خون شود آن تو نیز

کس چه داند تا چه قالبهای پاک
در میان خون فرو شد زیر خاک

در دو عالم نیست حاصل جز دریغ
هیچکس را نیست در دل جز دریغ

در سرائی چون توان بنشست راست
کز سر آن زود برخواهیم خاست

کار عالم جز طلسم و پیچ نیست
جز خرابی در خرابی هیچ نیست

ترجمه انگلیسی شعر:

Who knows what great souls
Have drowned in this deep, deep sea?
Who knows those hearts, full of love
That became blood, become blood, just like yours?
Who could suspect what pure bodies
Sank blood-soaked under the earth?
Nothing but lamentation is the fruit of both worlds,
Nothing but lamentation in the hearts of men.
How could anyone sit still,
When we are swept away again so quickly?
Crooked and confused is this world,
Rubble erected on ruins.

(مصیبت نامه، عطار نیشابوری، بخش شانزدهم)

نکته جالبی که در این شعر سوزناک هست و دوستم توجه منو بهش جلب کرد اینه که عطار حتا زندگی پس از مرگ را (که او به آن باور داشت) جز دریغ و درد نمیداند و از آن خرسند نیست (در دو عالم نیست حاصل جز دریغ).
این ناخرسندی از وجود را در برخی از رباعیات او هم میتوان مشاهده کرد:

در عالم محنت به طرب آمده یی
در دریائی و خشک لب آمده یی

آسوده و آرمیده بودی به عدم
آخر به وجود از چه سبب آمده یی

دیرست که جان خویشتن میسوزم
وز آتش جان، چو شمع، تن میسوزم

ای کاش، شد آمدم نبودی که مدام
تا آمدم از بیم شدن میسوزم

چون مردن تو از پی این زادن بود
برخاستن تو عین افتادن بود

از بهر چه بود این همه جان کندن تو
چون عاقبت کار تو جان دادن بود

مائیم در اوفتاده چون مرغ به دام
دلخستهٔ روزگار و آشفته مدام

سرگشته درین دایرهٔ بی در و بام
ناآمده بر قرار و نارفته به کام

من زین دل بی‌خبر به جان آمده‌ام
وز جان ستمکش به فغان آمده‌ام

چون کار جهان با من و بی‌من یکسانسْت
پس من به چه کار در جهان آمده‌ام

تا کی ز جهان رنج و ستم باید دید
تا چند خیال بیش و کم باید دید

حقا که به هیچ می نیرزد همه کون
از هیچ چرا این همه غم باید دید

جان رفت و به ذوق زندگانی نرسید
تن رفت و به هیچ کامرانی نرسید

وین غمکش شبرو که دلش میخوانند
هرگز روزی به شادمانی نرسید

بر دل ز غم زمانه باری دارم
در دیدهٔ هر مراد خاری دارم

نه هم نفسی نه غمگساری دارم
شوریده دلی و روزگاری دارم

دیدی تو که محنت زده و شاد بمرد
شاگرد به خاک رفت و استاد بمرد

آن دَم مُردی که زاده ای از مادر
این مایه بدان که هر که او زاد بمرد

دنیا چه کنی چو بیوفا خواهد بود
درخونِ همه خلقِ خدا خواهد بود

گیرم که بقاءِ نوح یابی در وی
آخر نه به عاقبت فنا خواهد بود

ادامه در پست بعد…

3 پسندیده