شعر الهام بخش

ابیاتی درباره مرگ و ناپایداری از نگاه عطار نیشابوری

از اسرارنامه:

خوش است این کهنه دیر پرفسانه
اگر نه مردنستی در میانه

درین محنت سرا اینست ماتم
که ما را می‌بنگذارند با هم

خوشستی زندگانی و کیستی
اگر نه مرگ ناخوش درپیستی

نشاط ار هست بی دوران غم نیست
وجود ار هست بی خوف عدم نیست

خوشی جویی ز عالم سرکشی را
ز عالم نیست دورانی خوشی را

مرا باری دل از گردون فرومرد
ز بس کس کو برآورد و فرو برد

کرا این گنبد گردان بر آرد
که نه در عاقبت از جان برآرد

گرت ملک جهان زیر نگین است
بآخر جای تو زیر زمین است

نماند کس بدنیا جاودانی
بگورستان نگر گر می‌ندانی

جهان را چون رباطی با دو در دان
کزین در چون درآیی بگذری زان

تو غافل خفته وز هیچت خبرنه
بخواهی مرد گر خواهی وگرنه

کسی کش مرگ نزدیکی رسیدست
چنین گویند کو رگ برکشیدست

تو هم ای سست رگ بگشای دیده
کز اول بودهٔ رگ برکشیده

ترا گر تو گدایی گر شهنشاه
سه گز کرباس و ده خشتست هم راه

اگر ملکت ز ماهی تا بماهست
سرانجامت برین دروازه راهست

چو بر بندند ناگاهت زنخدان
همه ملک جهان آنجا، زنخ دان

ز هر چیزی که داری کام وناکام
جدا می‌بایدت شد در سرانجام

بسی کردست گردون دست کاری
نخواهد بود کس را رستگاری

بدین عمری که چندین پیچ دارد
مشو غره که پی بر هیچ دارد

چه مقصودست چندین رنج بردن
که چون شمعی فرو خواهیم مردن

جهان بی هیچ باقی خوش سراییست
ولی چون نیست باقی این بلاییست

جهان بگذار و بگذر زین سخن زود
چو باقی نیست در باقیش کن زود

تو تا بودی ز دنیا خسته بودی
بهر ره جان کنی پیوسته بودی

نه هرگز لقمه‌ای بی قهر خوردی
نه هرگز شربتی بی زهر خوردی

هزاران سیل خونین بر دلت بست
که تا بادی ز عالم بر دلت جست

تو خود اندیشه کن گر کاردانی
که تا خود مرگ به یا زندگانی

هزاران غم فرو آمد برویت
که تا یک آب آمد در گلویت

همه دنیا بیک جو غم نیرزد
چه یک جو نیم ارزن هم نیرزد

غم دنیا مخور ای دوست بسیار
که در دنیا نخواهد ماند دیار

چه می‌نازی بدین دنیای غدار
که تو کرکس نئی گر اوست مردار

همه تخم جهان برداشته گیر
بدست آورده و بگذاشته گیر

از الهی نامه:

ز دیری گه ترا ای چرخ گردان
روانست آسیا برخون مردان

شگفتا کارِ تو ای چرخ ناساز
که در خاک افکنی پروردهٔ ناز

جهانا حاصل پروردن ما
چه خواهد بود جز خون خوردن ما

کس از خون خوردن تو نیست آگاه
که پنهان می‌کنی در خاک و در چاه

همچنین: