قمری جرجانی:
جهان ما به مَثَل می شده ست و ما میخوار
خوشیش بسته به تلخی و خرّمی به خمارجهان ما بد و نیک است و بدش بیش از نیک
گل ایچ نیست ابی خار و هست بی گل خار
ابوالفرج سگزی:
کسایی مروزی:
به سیصد و چهل و یک رسید نوبتِ سال
چهارشنبه و سه روز باقی از شوّالبیامدم به جهان تا چه گویم و چه کنم
سرود گویم و شادی کنم به نعمت و مالستوروار بدینسان گذاشتم همه عمر
که بَردهگشتهٔ فرزندم و اسیرِ عیالبه کف چه دارم از این پنجَهِ شمرده تمام
شمارنامهٔ با صدهزار گونه وبالمن این شمارده آخر چگونه فصل کنم
که ابتداش دروغ است و انتهاش مُحالدرمخریدهٔ آزم، ستمرسیدهٔ حرص
نشانهٔ حَدَثانم، شکار ذلّ سؤالدریغ فرِّ جوانی، دریغ عمرِ لطیف
دریغ صورتِ نیکو، دریغ حسن و جمال!کجا شد آن همه خوبی، کجا شد آن همه عشق؟
کجا شد آن همه نیرو، کجا شد آن همه حال؟سرم به گونهٔ شیر است و دل به گونهٔ قیر
رخم به گونهٔ نیل است و تن به گونهٔ نالنهیبِ مرگ بلرزاندم همی شب و روز
چو کودکانِ بدآموز را نهیبِ دوالگذاشتیم و گذشتیم و بودنی همه بود
شدیم و شد سخنِ ما فسانهٔ اطفالایا کسایی، پنجاه بر تو پَنجه گذاشت
بکَند بالِ تو را زخمِ پنجه و چنگالتو گر به مال و اَمَل بیش از این نداری میل
جدا شو از امل و گوش ِ وقت ِ خویش بمال
ابوطیب مصعبی:
جهانا همانا فسوسی و بازی
که بر کس نپایی و با کس نسازیچو ماه از نمودن چو خار از پسودن
بگاه ربودن چو شاهین و بازیچو زهر از چشیدن چو چنگ از شنیدن
چو باد از بزیدن چو الماس گازیچو عود قِماری و چون مشکِ تبّت
چو عنبر سرشته یمان و حجازیبظاهر یکی بیت پرنقشِ آزر
بباطن چو خوکِ پلید و گرازییکی را نعیمی، یکی را جحیمی
یکی را نشیبی، یکی را فرازییکی بوستانی برآگنده نعمت
بدین سخت بسته بر آن مهر بازیهمه آزمایش همه پر نمایش
همه پردرایش چو کرک طرازیهم از بست شه مات شطرنج بازان
ترا مهره داده بشطرنج بازیچرا زیَرکانند بس تنگ روزی
چرا ابلهانند بس بینیازیچرا عمرِ طاوس و درّاج کوته
چرا مار و کرکس زیَد در درازیاگر نه همه کارِ تو باژگونه
چرا آنکه ناکستر او را نوازیجهانا همانا ازین بینیازی
گنهکار مائیم و تو جایِ آزی
ناصرخسرو:
وعدهٔ این چرخ همه باد بود
وعده رطب کرد و فرستاد تودباد شمر کار جهان را که نیست
تار جهان را به جز از باد پوددانا داند که ندارد به طبع
آتش او جز که ز بیداد دود
بار خدايا اگر ز روی خدايی
طينت انسان همه جميل سرشتیچهره رومی و صورت حبشی را
مايه خوبی چه بود و علت زشتی؟طلعت هند و روی ترك چرا شد
همچو دل دوزخی و روی بهشتی؟از چه سعيد اوفتاد و از چه شقی شد
زاهد محرابی و كشيش كنشتی؟چيست خلاف اندر آفرينش عالم
چون همه را دايه و مشاطه تو گشتی؟نعمت منعم چراست دريا دريا؟
محنت مفلس چراست كشتی كشتی؟

