تالار زبانشناس

دست نوشته های من - داستان سوم - حقیقت پشت ابر نمیمونه

سلام دوستان عزیز.

خب اینم قسمت سوم. اگه قسمت های قبلی رو نشنیدید حتما اونا رو اول گوش بدید.

دست نوشته های انگلیسی من - داستان اول - خواب بد

دست نوشته های من - داستان دوم - بعد از خواب بد

یه قسمت دیگه میمونه. یعنی پایان این داستان که تا الان کسی نخونده. حدستون چیه؟ چه اتفاقی میوفته؟

ویدئو

فایل صوتی

متن داستان

The setting moon was a white ball low on the horizon in a charcoal-gray sky.

ماه در آسمان ذغالی روی افق ثابت پایین ایستاده بود

The night was showing its face and the clock was tick-tocking.

شب صورت خودش رو داشت نشون می داد و ساعت داشت تیک تاک می کرد

The thoughts made my head so dizzy that I could see things in slow motion.

افکار به من سرگیجه داد و همه چیز رو می تونستم صحنه آهسته ببینم

It was almost like a trauma developing inside my chest.

مثل یه درد شده بود که داشت تو سینه ام رشد می کرد

Some empowering fear to attract a lot of stress in me.

ترسی پر قدرت که کلی استرس در من جذب کرده بود

It was like walking in a pool full of water.

مثل راه رفتن تو استخر پر آب بود

No oxygen with a smell of the near-death.

بی اکسیژن و با رایحه ی نزدیک به مرگ

Damn it… who was he?

لعنتی… اون کی بود؟

I said with open red eyes.

با چشمای قرمز و باز اینو گفتم

It was like someone was telling me to yell but at the same time holding my throat and strangling me.

مثل این بود یه نفر بهم میگفت داد بزن ولی همزمان گلومو گرفته بود و داشت خفه ام می کرد

I ran to my house, inhaling and exhaling like a hell full of fire.

به سمت خونه نفس نفس زنان مثل جهنمی پر از آتیش دویدم

I burst into my house, everything was in its place.

پریدم تو خونه، همه چی سر جاش بود.

“So he didn’t take anything from my house?”

“پس هیچی برنداشت؟”

Suddenly a knocking sound came from my basement…

ناگهان صدای تق تقی از زیرزمینم بیرون زد

The fear inside my chest began to rise.

ترس تو سینه ام دوباره بالا گرفت

My breathing became shallow.

نفسم سطحی شد

My heart was beating like a drum.

قلبم مثل طبل می زد

I went to the kitchen to find something.

به سمت آشپزخونه رفتم تا چیزی پیدا کنم.

I opened the cabinet, nothing useful…

کابینت رو باز کردم، چیز بدرد بخوری پیدا نکردم…

I opened the drawers, a knife…

کشو ها رو باز کردم، یه چاقو…

I took it and started to walk slowly towards the basement door…

برش داشتم و آهسته به سمت در زیرزمین حرکت کردم…

almost tiptoeing…

یه جورایی رو نوک پام…

The basement was the least important place in my house.

زیرزمین کم اهمیت ترین جای خونه من بود.

I wouldn’t go there even once in 10 years.

من ده سال یه بارم نمیرفتم اونجا.

The damp and dark atmosphere of the basement made my heart beat even faster.

جو مرطوب و تاریک زیرزمین باعث شد قلبم حتی سریع تر بزنه.

I could hear its beating…

میتونستم ضربانش رو بشنوم…

I did my best to be focused and aware.

تمام تلاشم رو کردم تا متمرکز و آگاه باشم.

“Is there anyone there?” I said with a shaking voice…

با صدای لرزان گفتم “کسی اونجاست؟”

No response…

هیچ واکنشی نبود…

I walked a bit forward.

کمی جلو رفتم.

The shelves of the basement were full of boxes.

قفسه های زیرزمین پر از جعبه بودن.

In one of the boxes I found a flashlight.

تو یکی از این جعبه ها، چراغ قوه ای پیدا کردم.

I wished it to work like it was my last wish of life…

آرزو کردم تا کار کنه، انگار که آخرین آرزوی من تو زندگی بود…

Come on… Come on… Come on…

زود باش…زود باش… زود باش…

And it worked…

و کار کرد…

A narrow light in the big basement full of stuff.

نوری باریک تو زیر زمینی بزرگ، پر از کلی چیز میز.

First I pointed it to my right side.

اول گرفتمش سمت راستم.

Nothing special…

خبری نبود…

some boxes full of bottles…

چند تا جعبه پر از بطری…

I pointed it to my left side…

گرفتمش سمت چپم…

and suddenly a box moved and a shadow appeared.

و ناگهان یه جعبه حرکت کرد و یه سایه زد نمایان شد

Ah….

اه…

Meow…

میو…

Damn it …

لعنت بهت…

It was a stray cat.

یه گربه ولگرد بود.

A black one with a ragdoll breed profile.

یه گربه سیاه با نژاد رگدال.

“Shoo…”

“گمشو…”

I said with an angry feeling but at the same time with a relief of fear.

با حس عصبانیت اینو گفتم ولی همزمان حس رهایی از ترس بهم دست داد.

Because I thought that the sound was from this cat…

چرا که فکر کردم اون صدا از این گربه بود…

I sat and took a deep breath.

نشستم و نفس عمیقی کشیدم.

“Damn… is it the end? Can I be calm again?”

“لعنتی…تموم شد؟ می تونم دوباره آروم باشم؟”

Still my heart was beating like a hammer nailing my chest like it was telling me,

هنوز قلبم داشت مثل چکش به سینه ام میزد انگار که میخواست بهم بگه

this is not the end and the bad news was yet to come…and it did

این پایان نیست و خبر بد هنوز مونده… و درست هم بود

A laughter… a cruel… ferocious laughter… came from upstairs…

یه خنده…یه خنده خشمگین و شیطانی… از طبقه بالا اومد…

I tensed my fist on the knife and ran towards the stairs.

دستامو رو چاقو گره زدم و به سمت پله ها دویدم.

The stairs were like 10 miles away from me…

پله ها انگار ده مایل ازم دور بود…

But I got there.

ولی رسیدم بهشون.

One by one I took my legs on them and went up…

یکی، یکی پامو گذاشتم روشون و رفتم بالا…

“Who are you?” I yelled from my guts.

“تو کی هستی؟” از تهه دلم فریاد زدم.

When I got out of the basement no one was there…

وقتی از زیرزمین زدم بیرون هیچکس اونجا نبود…

I was shocked and looked frozen.

شوکه بودم و بی حرکت به نظر میومدم.

“Why are these things happening to me?”

“چرا اینا برای من رخ میده؟”

My phone rang…

تلفنم زنگ خورد…

Slowly I put my hand into my pocket and brought the cellphone out.

آهسته دستم رو بردم تو جیبم و گوشیمو آوردم بیرون.

It was officer James.

افسر جیمز بود.

I needed to go to the police station to fill up some forms and answer some questions.

نیاز بود که به کلانتری برم و چندتایی فرم پر کنم و به سوالاتی پاسخ بدم.

Still feeling shocked, I picked up my coat and went outside.

هنوز شوک تو ذهنم بود، کتم رو برداشتم و زدم بیرون.

Change of scene. (inside the car)

“I need to tell the officer about it. I need to…”

“نیاز دارم به افسر درباره این اتفاق بگم. نیازه که بگم…”

I said while thinking about the cruel laughter.

در حالی که خنده ی شیطانی فکر میکردم اینو گفتم.

My mouth was dry so I leaned towards the dashboard to get a bottle of water.

دهنم خشک شده بود پس خم شدم سمت داشبورد تا یه بطری آب بردارم.

“Come on dammit” The dashboard wouldn’t be opened.

“لعنتی زود باش” داشبورد باز نمی شد.

Fixing it was my top to-do list priority.

درست کردنش اولویت اول لیستم بود.

But that day was such a mess that I forgot to do anything…

اما اون روز خیلی بهم ریخته بود که به کل فراموش کردم کاری کنم…

Struggling with the dashboard I heard a horn sound.

در حالی که داشتم با داشبورد ور میرفتم، صدای یه بوق شنیدم.

ahhhhh!!!

اههههه!!!

I jerked back to the steering wheel and turned it to the right…

سریع برگشتم رو فرمون و پیچیدم سمت راست…

YOU FU*KING ASSHOLE!!!

عوضی!!!

I stopped my car at the side of the road.

ماشینم رو کنار جاده نگه داشتم.

What is wrong with me today?

لعنتی، امروز من چمه؟

I opened the dashboard forcefully and drank some water…

به زور داشبورد رو باز کردم و کمی آب خوردم…

“Calm down David, Calm down…” I said.

گفتم “آروم باش دیوید، آروم باش…”

I pushed the gas pedal slowly

آهسته پدال گاز رو فشار دادم

and started to move towards the police station.

و به سمت کلانتری حرکت کردم.

When I got there the time was 5 pm.

وقتی رسیدم اونجا ساعت 5 عصر بود.

آخر اشتباهاً گفته شد 5 am… بزارید رو این حساب که از صبح پشت سیستمم و چشم خطا داده. ببخشید
تو نسخه ی داخل اپ زبانشناس این موضوع برطرف میشه

این داستان ها در اپلیکیشن زبانشناس در دوره انگلیسی با کامبیز می تونید داشته باشید.

لینک این ویدئو در اینستاگرام
لینک این ویدئو در تلگرام

19 Likes

به به چه ویدیویی بود خوشم اومد منتظر ادامه داستان شکفت انگیز هسم

6 Likes

جالب بود :clap::clap:من کلی خندیدم از اینکه شما ترسیدین :joy::rofl: البته با عرض پوزش :upside_down_face:

3 Likes

آقای کشاورز، عالی :clap::clap::clap::+1::+1::+1::tulip::sunflower::rose::two_hearts:
بابا باز دوباره این سَم نباشه که اینجا داره سر به سرت می زاره؟؟؟!!! :thinking::joy:
بخدا از سَم هیچی بعید نیست!!! :joy:
بعد اینقدر از شما ویدئو در ژانر کمدی دیدم که اصلاً با این چیزها نمی ترسم و همش ویدئوهای خنده دار قبلی شما برام تداعی می شه :joy:
حالا جدا از شوخی … خیلی از کلمات این کلیپ … بارها تو دروس زبان شناس تکرار شده و کاملاً برام جا افتاده. یعنی زبان شناس اینقدر اَپ خوبی بوده و من تا چند وقت پیش از وجودش، اصلاً اطلاع نداشتم؟؟؟
چرا سطح تبلیغاتتون رو گسترده تر نمی کنید؟؟؟ خدایی من الان خیلی دارم افسوس می خورم که چرا اینقدر دیر با زبان شناس آشنا شدم. من از قافله عقب موندم :neutral_face: … الان دیگه حقتونه حسابی ازتون گله کنم!!!:joy::joy::grin:

3 Likes

another masterpiece :clap: :clap: :clap:

4 Likes

عالی بوووود
منتظر قسمت بعدی هستیم

2 Likes

آخرین قسمت هم منتشر شد.

3 Likes

کاش لینکش رو بفرستین

2 Likes

خدمت شما.

4 Likes

ندیده بودم اینو نزدیک بود دستم در بره :joy::joy:

2 Likes