نگاهی به کتاب اخلاق رنج محور (Suffering-Focused Ethics)

أَلا تَفَكَّرتَ قَبلَ النَسلِ في زَمَنٍ
بِهِ حَلَلتَ فَتَدري أَينَ تُلقيهِ

تَرجو لَهُ مِن نَعيمِ الدَهرِ مُمتَنَعاً
وَما عَلِمتَ بِأَنَّ العَيشَ يُشقيهِ

شَكا الأَذى فَسَهِرتَ اللَيلَ وَاِبتَكَرَت
بِهِ الفَتاةُ إِلى شَمطاءَ تَرقيهِ

وَأُمُّهُ تَسأَلُ العَرّافَ قاضِيَةً
عَنهُ النُذورَ لَعَلَّ اللَهَ يُبقيهِ

وَأَنتَ أَرشَدُ مِنها حينَ تَحمِلُهُ
إِلى الطَبيبِ يُداويهِ وَيَسقيهِ

وَلَو رَقى الطِفلَ عيسى أَو أُعيدَ لَهُ
بُقراطُ ما كانَ مِن مَوتٍ يُوَقّيهِ

آیا قبل از آن که فرزندی بیاوری اندیشیده ای که در چه دوره ای زندگی می کنی تا بدانی او را کجا می اندازی.
به او امیدواری در حالی که او از نعمت های روزگار محروم است و تو نمی دانی که زندگی او را بدبخت می کند.
او از درد، بی تابی می کند و تو باید شب را بیدار بمانی و زن جوان باید صبح زود بیدار شود تا او را پرورش دهد.
مادرش نزد فالگیر می رود تا بلایا را از او دور کند و خدا او را نگه دارد.
و بدتر از مادرش تو هستی که باید او را نزد طبیب ببری تا مداوایش کند و شفا یابد.
و البته اگر این کودک را نزد عیسی ببری یا بقراط هم معاینه اش کند باز هم نمی توانند او را از مرگ برهانند.

أَيا سارِحاً في الجَوِّ دُنياكَ مَعدِنٌ
يَفورُ بِشَرٍّ فَاِبغَ في غَيرِها وَكرا

فَإِن أَنتَ لَم تَملِك وَشيكَ فِراقِها
فَعِفَّ وَلا تَنكِح عَواناً وَلا بِكرا

وَأَلقاكَ فيها والِداكَ فَلا تَضَع
بِها وَلَداً يَلقى الشَدائِدَ وَالنُكرا

ای کسی که در آسمان پرواز می کنی بدان که دنیای تو چون معدنی است که همواره شر از آن بیرون می آید پس در جای دیگری لانه بساز.
هر لحظه ممکن است اینجا را ترک بگویی پس عفّت پیشه کن و با زنان یا دختران باکره ازدواج نکن.
والدینت تو را در این دنیا انداخته اند ولی تو نباید فرزندی بیاوری که با سختی ها و بدی ها دست و پنجه نرم کند.

تَثاءَبَ عَمروٌ إذ تَثاءَبَ خالِدٌ
بِعَدوى فَما أَعَدَتنِيَ الثُؤباءُ

اگر خالد خمیازه بکشد عمرو هم می کشد چرا که مسری است و من نگذاشتم فرزندآوری بشر به من سرایت کند.

أعدى عدو لابن آدمَ خلتُه
ولد يكونُ خروجُه من ظَهره

بدترین دشمن فرزند آدم را بچه خودش می دانم که از پشت خودش بوجود آمده است.

خِصاؤُكَ خَيرٌ مِن زَواجِكَ حُرَّةً
فَكَيفَ إِذا أَصبَحتَ زَوجاً لِمومِسِ

وَإِنَّ كِتابَ المَهرِ فيما اِلتَمَستَهُ
نَظيرُ كِتابِ الشاعِرِ المُتَلَمِّسِ

فَلا تُشهِدَنَّ فيهِ الشُهودَ وَأَلقِهِ
إِلَيهِم وَعُد كَالعائِرِ المُتَشَمِّسِ

اخته شدن تو بهتر از آن است که با زنی آزاده ازدواج کنی چه برسد به آن که آن زن ناپاک باشد.
سند ازدواج با بدبختی هایی که برایت می آورد مثل نامه ملتمس است.
پس برای ازدواجت شاهد نیاور، سند را جلوی آنان بینداز و مثل شتر رم کرده فرار کن.

ابوالعلاء معرّی در بوته نقد ادب تطبیقی، نوشته نرجس توحیدی فر، انتشارات شفیعی

2 پسندیده

سلام مصطفی امیدوارم حالت بهتر شده باشه

جوابت رو خوندم چند روزه

خیلی تو فکر بودم ک چ حرف هایی بزنم ک مناسب باشه

حتی رفتم خیلی از پست هات رو خوندم

دیدگاه و نگرشی ک پیدا کردی حاصل یک روز و دو روز نیست و ن من ک مطمئنا علم زیادی ندارم چ بسا کسی ک خیلی هم آگاه باشه نتونه جوابی بهت بده

ویکتور فرانکل ک توی اردوگاه آدم سوزی بود چی باعث شد خود کشی نکنه و زنده بمونه: امید و معنایی ک اون معنا ب زندگیش جهت بخشید آیا اون توی رنج مطلق نبود؟چی باعث شد ک از اونجا سالم بیرون بیاد؟

چیزی ک من میدونم و با دینی ک بهش باور دارم اینه ک همه چیز رو با عقل خودم ک مادیه نمیتونم بسنجم و درک کنم

من ب وجود خدا اعتقاد دارم و میدونم احسن الخالقینه

خدایی ک ما رو از نطفه ای آفرید و ما رو در رحم مادرمون پرورش داد قطعا وجود رنج رو در زندگی زمینیمون برامون لازم دیده

چ بسا در قرآن میفرماید لقد خلقنا الانسان فی کبد

بیان و نحوه گفتنم درست نبود ازت عذر میخوام

ولی تو تمام انرژی و تلاش و تمرکزت رو بر این گذاشتی ک ثابت کنی دنیا جای بیخودیه خدایی وجود نداره و اگر هم وجود داره یک اهریمنه العیاذ بالله

یادمه گفته بودی قرآن اون چیزی نیست ک میگن و خب خیلی از شاعرا هم شعرهایی میسراین ک کسی مثل اون ها رو نمیتونه بگه و این شامل اعجاز قرآن نمیشه ک نمیشه آیه ای مثل آیاتش رو گفت

ولی ازت میخوام ب قرآن رجوع کنی

ازت میخوام تفسیر قرآن رو مجدد بخونی با نگاهی ک الان داری این رو یک خواهش تلقی کن

از اینکه میبینم همنوعم انقدر دیدگاهش ب دنیا سیاهه و رنج آوره ناراحت میشم

در آخر میخوام خدا نور هدایتش رو ب دل هموون روانه کنه و آرامش سهم هممون باشه

این ویدیو رو هم خودم خیلی دوست دارم و با دیدنش هم غمگین و هم خوشحال میشم

دوست داشتی نگاه بکن

2 پسندیده

ممنونم از وقتی که گذاشتی و پاسخی که نوشتی. من هم نمیخوام اینجا به باور کسی اهانت کنم. فقط اونچه به نظرم درست میاد رو مینویسم. فکر نمیکنم بحث کردن هم فایده ای داشته باشه و باور شما برام محترمه و قصد تغییر باور کسی رو ندارم چون خودم زمانی باورمند بودم و نمیخوام اون حال خوب رو که باور به انسان میده ازش بگیرم؛ هرچند اگه در این راستا تلاش هم کنم میدونم که باز فایده ای نداره. درباره ویکتور فرانکل هم باور او به خدا باعث ادامه دادنش شد، چون او یهودی معتقد بود و به همین دلیل هم به اردوگاه کار اجباری نازی ها فرستاده شد.
من قرآن رو بارها به زبان عربی خوندم و فهمیدم و در دانشگاه هم تفسیر عربی قرآن رو کار میکردیم. میخوام بگم به اندازه کافی در این زمینه وقت گذاشتم و فکر نمیکنم برگشتن به گذشته دیگه لزومی داشته باشه. باز هم از لطف شما سپاسگزارم. براتون بهترین آرزوها رو دارم. :rose: :rose:

7 پسندیده

تَعَبٌ كُلُّهَا الْحَيَاةُ فَمَا أَعْـ
ـجَبُ إِلَّا مِنْ رَاغِبٍ فِي ازْدِيَادِ

إِنَّ حُزْنًا فِي سَاعَةِ الْمَوْتِ أَضْعَا
فُ سُرُورٍ فِي سَاعَةِ الْمِيلَادِ

ترجمه دکتر حمیدرضا اردستانی رستمی:

ﻫمه ﺯﻧﺪﮔﻰ ﺭﻧﺞ ﺍﺳﺖ، ﭘﺲ ﻣﻦ ﺩﺭﺷﮕﻔﺖ ﻧﻴﺴﺘﻢ ﻣﮕﺮ ﺍﺯ ﻛﺴﻰ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺑﺴﻴﺎﺭﻯ ﺯﻧﺪﮔﻰ مایل است.

ﺑﻪ ﺩﺭﺳﺘﻰ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﺩﺭ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻣﺮگ، ﭼﻨﺪﻳﻦ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺷﺎﺩﻣﺎﻧﻰ، ﺩﺭ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺗﻮﻟﺪ ﺍﺳﺖ.

ترجمه دکتر امیر چناری:

زندگی همه اش رنج است؛ پس در شگفتم از آن که خواستار طولانی شدن آن است.

اندوه در زمان مرگ انسان، چند برابر شادی در زمان تولد اوست.

4 پسندیده

وای بر تو ای نژاد سخت نافرخنده! ترجمه زنده یاد شرف الدین خراسانی از شعر عرفانی و بدبینانه پالایشها از امپدوکلس، فیلسوف یونان باستان:

(شرف الدین خراسانی، نخستین فیلسوفان یونان، ص ۳۶۱ به بعد)

مقاله خواندنی ایشان درباره ابوالعلاء معرّی:

https://www.cgie.org.ir/fa/article/224866/ابوالعلاء-معری

نگاهی کوتاه به رمان تِس از خانواده دوربرویل، نوشته توماس هاردی:

نویسندگان بسیاری در تاریخ ادبیات از فلسفه شوپنهاور تأثیر گرفته اند. نویسندگانی مانند تولستوی، چخوف، توماس مان، ساموئل بکت و مارسل پروست از این دسته اند. نویسنده بریتانیایی، توماس هاردی نیز یکی از آنهاست. در این رمان حتا یک بار نام شوپنهاور هم آمده است. جبرگرایی خاصی بر این کتاب حکمفرماست و بارها واژه fate در آن تکرار میشود. همچنین از زبان شخصیت های داستان بارها جملات و عباراتی مانند ای کاش هرگز به دنیا نیامده بودم، زندگی فلاکت بار، طبیعت کور و … بیان می شود. جدا از محتوای غنی داستان، این رمان تراژیک از جنبه زیبایی شناختی هم یک شاهکار چشمگیر به شمار می رود.

توماس هاردی ابایی از بدبین دانستن خود نداشت. او در جایی گفته است:

I know people say I’m a pessimist; but I don’t believe I am naturally; I like a lot of things so much; but I could never get over the idea that it would be better for us to be without both the pleasures and the pains; and that the best experience would be some sort of sleep.

میدانم که مردم من را بدبین می نامند. ولی فکر نمیکنم که به طور ذاتی یک بدبین هستم. من چیزهای بسیاری را دوست دارم. ولی نمیتوانم این فکر را از ذهنم بیرون کنم که برای ما بهتر این بود که هیچ لذت و رنجی را احساس نمی کردیم و اینکه بهترین تجربه نوعی در خواب بودن بود.

همچنین:

People call me a pessimist; and if it is pessimism to think, with Sophocles, that ‘not to have been born is best,’ then I do not reject the designation.

مردم من را بدبین می نامند. اگر بدبینی همان باشد که سوفوکل میگفت: هرگز زاده نشدن بهترین است، پس من این نامگذاری را می پذیرم.

لینک مرتبط:

2 پسندیده

عالی بود:100:

1 پسندیده

بحث درمورد باورها و مذاهب هیچوقت به نتیجه نمیرسه.

3 پسندیده

موافقم! :clap:
فقط در صورتی به نتیجه میرسه که افراد تفکر انتقادی داشته باشند.

3 پسندیده

سلام مصطفی
چجوری اینقدر کتاب می‌خونی؟ من قبلاً هر روز می‌خوندم، این روزا به ندرت. نمی‌تونم تمرکز کنم.

2 پسندیده

سلام اتوفیل.
این مشکل تمرکز رو کاملا درک میکنم و من هم دارم. این روزا بیشتر فیلم میبینم به طوری که از آغاز جنگ نزدیک ۸۰ تا فیلم دیدم. دیگه چندان حس و حال کتاب خوندن ندارم. این نوشته هایی هم که اینجا میذارم از کتاب هایی هست که قبلا خونده بودم. این روزا سعی میکنم کتاب هایی بخونم که حالمو خوب میکنن یا کتاب هایی که قبلا خوندم و دوست دارم دوباره بخونم. مثلا دارم برای چندمین بار دیوان حافظ و شاهنامه فردوسی رو میخونم. این روزا اصلا مناسب خوندن کتابهای سنگین نیست.
یکی دیگر از کارهایی که کمک میکنه انجام ده دقیقه مدیتیشن قبل از شروع روزه که برای افزایش تمرکز خیلی خوبه.

5 پسندیده

چی بگم… اخبار رو که دنبال می‌کنم بس دارکه… قیمت ها بس نجومی بالا میرن کلاً اون چیزایی که قبلاً دوست داشتم هم دیگه ندارم… چن وقت پیش یه کتاب از موراکامی خوندم خوب بود… سبکش سورئاله

دلم می‌خواد بخوابم کلاً ولی کم می‌خوابم :\

مدیتیشن رو امتحان می‌کنم ببینم چطوره

3 پسندیده

نگاهی کوتاه به رمان کاندید، از ولتر

ولتر، فیلسوف فرانسوی عصر روشنگری در این رمان کوتاه خوشبینی رو به سخره گرفته. شخصیت اصلی داستان در قصر زندگی میکنه و معلمی داره که مدام بهش میگه این دنیا بهترین جهان ممکنی هست که خدا آفریده و مکانی برای خوشبختیه. ولی طی داستان هر چی بلاست بر سر شخصیت ساده دل کتاب نازل میشه! و …

ولتر در این رمان رنج و فلاکت زندگی رو با طنزی تلخ به بهترین شکل ممکن به تصویر کشیده.

  • کاندید گفت: لابد شیطان در جسم شما حلول کرده است؟
  • مارتن گفت: شیطان در کارهای این دنیا به قدری دست دارد که هیچ بعید نیست. اما این را هم به شما بگویم که اگر نظری بر این جهان یا بهتر بگویم خاکدان افکنده شود، گمان کنم خداوندگار این سیاره را به دست موجودی شرور واگذار کرده است … باری، من آنقدر رنج ها دیده و کشیده ام که به مانی گراییده ام.

(کاندید یا خوشبینی، ولتر، ترجمه جهانگیر افکاری، فصل بیستم، ص ۸۰)

  • آخر این دنیا برای چه منظور به وحود آمده است؟
  • مارتن جواب داد: برای دیوانه کردن ما.

(همان، فصل بیست و یکم، ص ۸۴)

4 پسندیده

دو آموزه رواقی برای بهتر تحمّل کردن رنج زندگی

آموزه های رواقیان باستان همچنان کاربردی اند. در این جا دو آموزه رواقی را انتخاب کرده ام که شاید اندکی از رنج این روزهای سخت ما بکاهد.

۱. پذیرش سرنوشت

رواقیان باستان معتقد بودند که عقلی کیهانی بر این جهان حکمفرماست که به آن لوگوس (Logos) می گفتند. در نتیجه نظام فکری آنها مشابه همه خدایی یا پانتئیسم (Pantheism) است. رواقیان جبرگرا بودند و انسانها را به پذیرش سرنوشت خود دعوت می کردند. اپیکتتوس، فیلسوف سرشناس رواقی میان اموری که بیرون از اختیار ماست و اموری که در اختیار ما نیست تفاوت می گذاشت و می گفت که همه رویدادهای بیرونی از کنترل و اختیار ما خارج است و ما نمی توانیم آن ها را تغییر بدهیم و بهترین کاری که می توانیم بکنیم این است که قضاوت و واکنش خود به این رویدادها را تغییر دهیم. مثلا هنگامی که یکی از عزیزان ما از دنیا می رود (رویداد خارج از اختیار ما) می توانیم با خود اینطور بگوییم که او به ما امانت داده شده بود و اکنون امانت پس گرفته شده است و از اول هم ما صاحب او نبوده ایم و این تغییر زاویه دید می تواند اندکی از درد و رنج این رویداد ناگوار بکاهد.

همانطور که گفته شد رواقیان انسان ها را به پذیرش سرنوشت یا به عبارتی دیگر امور بیرون از اختیار ما فرا می خواندند. وقتی کاری از دست ما بر نمی آید بهتر آن است که سرنوشت خود را بپذیریم. عبارت لاتینی amor fati (عشق به سرنوشت) از همین آموزه رواقیان سرچشمه می گیرد؛ البته من عبارت “پذیرش سرنوشت” را ترجیح می دهم. شاید نتوان واقعا به سرنوشت عشق ورزید (به دنیا آمدن در یک کشور جهان سوم کجایش عشق دارد؟!)، ولی این آموزه به ما کمک می کند که دست کم شرایط بیرون از اختیارمان را بپذیریم و با سرنوشت بیرحم بسازیم و کمتر رنج ببریم. به قول حکیم فردوسی:

چنین است رسم جهان جهان
همی راز خویش از تو دارد نهان

نسازد تو ناچار با او بساز
که روزی نشیب است و روزی فراز

حافظ هم اینچنین سروده است:

رضا به داده بده وز جبین گره بگشای

که بر من و تو درِ اختیار نگشاد است

۲. ناپایداری

رواقیان هم مانند بودا معتقد بودند که یگانه اصل ثابت زندگی ناپایداری آن است؛ اینکه همه چیز مدام در حال تغییر است و خوشی ها و ناخوشی های زندگی همواره جای یکدیگر را می گیرند. در چنین جهانی نه باید خیلی به خوشی های زندگی دلبسته شد و نه بیش از اندازه از رنج های آن آزرده. درست است که خوشی های زندگی زودگذر است و این حقیقتی تلخ است، اما روی دیگر سکّه این است که ناخوشی ها و سختی های زندگی هم پایدار نیستند و این روزهای سیاه ما هم روزی به پایان می رسد. ابن یمین فریومدی همین آموزه را در ابیات زیبای زیر بیان کرده است:

ای دل غم جهان مخور این نیز بگذرد
دنیا چو هست بر گذر این نیز بگذرد

گر بد کند زمانه تو نیکو خصال باش
بگذشت ازین بسی بسر این نیز بگذرد

ور دور روزگار نه بر وفق رای تست
انده مخور که بیخبر این نیز بگذرد

یک حمله پای دار که مردان مرد را
بگذشت ازین بسی بتر این نیز بگذرد

پی نوشت:
این چند وقت من از این تاپیک برای خالی کردن خشم و اندوهم از زندگی استفاده کردم. اینبار گفتم کار جدیدی بکنم و درباره راهکار کاستن از رنج بنویسم. ضمنا کتاب تأمّلات مارکوس اورلیوس، فیلسوف رواقی باستان در زبانشناس موجوده و مطالعه این کتاب رو به همه دوستان پیشنهاد میکنم.

هفدهم اردیبهشت ۱۴۰۵

5 پسندیده

بخش پایانی شاهنامه که پیرامون پادشاهی یزدگرد سوم و سقوط شاهنشاهی ساسانی است بسیار تلخ و اندوهگین است و بیان سوزناک فردوسی هم بر اندوه آن می افزاید. از مشهورترین بخش های این قسمت، نامه سردار ایرانی رستم فرّخزاد (که در جنگ قادسیه به دست اعراب کشته شد) به برادرش است که تصویری تیره و تار از زندگی ایرانیان پس از غلبه تازیان را حکایت می کند. برخی از ابیات این نامه آنقدر به حال و روز کنونی ما شباهت دارند که خواننده از خواندن آن ها همزمان دچار اندوه و شگفتی می شود. در زیر ابیات مهم این نامه را آورده ام:

چو با تخت منبر برابر کنند
همه نام بوبکر و عمّر کنند

تبه گردد این رنج‌های دراز
نشیبی درازست پیش فراز

نه تخت و نه دیهیم بینی نه شهر
ز اختر همه تازیان راست بهر

چو روز اندر آید به روز دراز
شود ناسزا شاه گردن‌فراز

بپوشد ازیشان گروهی سیاه
ز دیبا نهند از برِ سر کلاه

نه تخت و نه تاج و نه زرّینه‌کفش
نه گوهر نه افسر نه بر سر درفش

برنجد یکی دیگری برخورَد
به داد و به بخشش همی‌ننگرد

شب آید یکی چشم رخشان کند
نهفته کسی را خروشان کند

ستانندهٔ روزشان دیگرست
کمر بر میان و کله بر سرست

ز پیمان بگردند وز راستی
گرامی شود کژّی و کاستی

پیاده شود مردم جنگ‌جوی
سوار آنک لاف آرَد و گفت‌وگوی

کشاورز جنگی شود بی‌هنر
نژاد و هنر کمتر آید ببر

رباید همی این از آن آن ازین
ز نفرین ندانند باز آفرین

نهان بدتر از آشکارا شود
دل شاهشان سنگ خارا شود

بداندیش گردد پدر بر پسر
پسر بر پدر هم چنین چاره‌گر

شود بندهٔ بی‌هنر شهریار
نژاد و بزرگی نیاید به کار

به گیتی کسی را نماند وفا
روان و زبان‌ها شود پر جفا

از ایران و از ترک و از تازیان
نژادی پدید آید اندر میان

نه دهقان، نه ترک و نه تازی بود
سخن‌ها به کردار بازی بود

همه گنج‌ها زیر دامن نهند
بمیرند و کوشش به دشمن دهند

بود دانشومند و زاهد به نام
بکوشد ازین تا که آید به کام

چنان فاش گردد غم و رنج و شور
که شادی به هنگام بهرام گور

نه جشن و نه رامش نه کوشش نه کام
همه چارهٔ ورزش و ساز دام

پدر با پسر کینِ سیم آورد
خورش کشک و پوشش گلیم آورد

زیان کسان از پی سود خویش
بجویند و دین اندر آرند پیش

نباشد بهار و زمستان پدید
نیارند هنگام رامش نبید

چو بسیار ازین داستان بگذرد
کسی سوی آزادگی ننگرد

بریزند خون از پی خواسته
شود روزگار مهان کاسته

دل من پر از خون شد و رویْ زرد
دهن خشک و لب‌ها شده لاژورد

که تا من شدم پهلوان از میان
چنین تیره شد بخت ساسانیان

چنین بی‌وفا گشت گردان‌سپهر
دژم گشت وز ما ببرید مهر

دیدگاه یکی از کابران گنجور در زیر این ابیات:

3 پسندیده


این دو نقل قول از شوپنهاور درباره فواید بدبینی و خطرناک بودن خوشبینی اند. از همین جاست که از نظر من در امر سیاست، محافظه کاری (conservatism) قابل دفاع تر از ایدئولوژی های خوشبینانه مارکسیستی و چپ است. اگر روشنفکران در انقلاب ۵۷ به جای فریب بهشت مارکسیستی، کمی نگاه بدبینانه ای به جهان داشتند و حفظ نظم موجود آن زمان را با همه کاستی هایش بهتر از آرمان گرایی های خود می دانستند وضع ایران ما اکنون اینچنین نبود.

پی نوشت: برای درک بهتر نقش مارکسیست ها در انقلاب ۵۷ دیدن انیمیشن Persepolis پیشنهاد می شود.

3 پسندیده

دقیقاً:ok_hand::100:

همون بلایی که روانشناسی مثبت گرا و محتوای زرد و انگیزشی سر افراد میاره.

3 پسندیده

سلام.

چندتا از نوشته‌هاتون رو خوندم. می‌دونم که به خوش‌بینی ساده‌انگارانه اعتقادی ندارین. حرفتون رو زدین، منم چند خطی حرف خودم رو می‌زنم. نه برای قانع کردنتون، فقط برای اینکه یه نظر دیگه هم روی میز باشه.

نکته اول: قبول دارم خوش‌بینیِ بی‌دلیل می‌تونه خطرناک باشه. ولی بدبینیِ مطلق هم ضررش کمتر نیست. شما گفتین که آدم حق داره خوشبختی بخواد و اگه بهش نرسه سرخورده میشه. راست می‌گین. اما اون طرف قضیه رو نمی‌بینین: کسی که از اول باور کنه «هیچ لذت واقعی در کار نیست»، نه تنها سرخورده نمیشه، بلکه هیچوقت تلاش هم نمی‌کنه. زندگی رو از قبل رها کرده.

نکته دوم: شما از رواقی‌ها خوندین و روی «پذیرش سرنوشت» تأکید دارین. پذیرش خوبه، ولی رواقیِ واقعی فقط «تحمل کردن» نیست. مارکوس اورلیوس که خودتون کتابش رو پیشنهاد دادین، مدام می‌گه «در اونجایی که اختیار داری، درست عمل کن». شما فقط نیمه اول رو برداشت کردین: اون چیزی که از اختیارت خارجه رو بپذیر. نصفه دیگه رو ول کردین: اون چیزی که در اختیارته – انتخاب کردن، ایستادن، تغییر دادن – رو انجام بده.

نکته سوم: نوشتین «دنیا دوزخه و اونی که دنبال لونه دور از آتیش باشه کمتر اشتباه کرده». ولی شوپنهاوری که ازش نقل قول میارین، خودش گاهی والس می‌رفته، عاشق می‌شده، از موسیقی لذت می‌برده، غذای خوب می‌خورده. آدم نمی‌تونه این تناقض‌ها رو نادیده بگیره. کسی که «انکار زندگی» رو موعظه می‌کنه اما از لذت‌های کوچک زندگی لذت می‌برده، نشون می‌ده که زندگی واقعی هیچوقت سیاهِ محض نیست.

نکته چهارم – شاید مهمترینش: شما خودتون رو «واقع‌بین» می‌دونین. ولی واقعیت آمیزه‌ایه از روشنایی و تاریکیه، نه فقط تاریکی. باور به اینکه «همیشه بدی میمونه» هم یه جور پیش‌بینیِ قطعیه. و هر پیش‌بینیِ قطعی، چه خوش‌بینانه چه بدبینانه، همیشه ساده‌لوحانه است. شما از امید فرار می‌کنین چون امید یعنی احتمال ناامیدی دوباره. اما نفرت از امید، خودش یه جور خوش‌بینی معکوسه: با اطمینان از ادامه رنج حرف زدن.

و یه چیزی بگم: شما هر فکری دارین، آزادین. ولی گاهی نوشته‌هاتون برای کسی که هنوز دنبال یه نقطه نور می‌گرده، سنگین و خفه‌کننده است. نه به خاطر اینکه حقیقت تلخ می‌گین – حقیقت تلخ رو خیلیا گفتن – بلکه به خاطر اینکه مدام چکش می‌زنین روی یه میخ: «هیچ امیدی نیست». این یه جور خشونته، خشونت با آدمایی که هنوز نفس می‌کشن و می‌خوان نفس کشیدن رو دوست داشته باشن.

حرف من این بود. دیگه راجع به این موضوع بحث نمی‌کنم. چون ما دو نفریم با دو نقطه نظر متفاوت. شما راه خودتون، من راه خودم. فقط اینو بدونین که زندگی هم تاریکه هم روشن. نمی‌شه همیشه با یه عینک تیره نگاه کرد.

موفق باشین.

4 پسندیده

بله

روانشناسی زرد میگه : همیشه مثبت باش، همه چیز عالیه زندگی خوبه

بدبینی مطلق هم میگه: هیچ چیز خوب نیست ، امید احمقانس .

هردوتاشون دارن یه نیمه از واقعیت رو حذف میکنن تا به سیستم بسته ی خودشون برسن و هردوتاشون هم در نهایت انسانو از مواجهه صادقانه با زندگی دور میکنن

فقط فرقشون اینه یکی با لبخند مصنوعی حرف میزنه اون یکی با اخم همیشگی. در صورتی که هردوشون تفکر سیاه و سفید رو پخش میکنن

5 پسندیده

این پیامتونم خوندم. نسبت به بقیه نوشته هاتون این پیام اروم تر و صادقانه تر بود.

1 پسندیده