تالار زبانشناس

ترجمه کتاب پدر پولدار، پدر فقیر _فصل سوم

ترجمه کتاب پدر پولدار، پدر فقیر _فصل سوم
0

سلام دوستان عزیز
فرصتی دست داد تا ترجمه ی فصل سوم کتاب پدر پولدار، پدر فقیر رو تموم کنم. نکته اینکه اینبار بدلیل کمبود وقت دست زیادی در متن اصلی نبردم. همونطور اگر این درس رو مطالعه کردین، در جریان هستین، نسخه ی صوتی و متنی، اندک تفاوتهایی با هم دارند که البته در بسیاری موارد قابل صرفنظر کردن هست. اینبار هم من متن انگلیسی رو گذاشتم جلوم و بر اساس اون ترجمه کردم. و بجز در مواردی که مهم بود، متن رو تغییر ندادم.
این شما و این ترجمه فصل سوم، امیدوارم ازش لذت ببرین.


بخش سوم

درس سوم: به کسب و کار خودتان اهمیت بدهید

در سال 1974، از ری کراک، موسس مک دونالد خواسته شد که در کلاس دانشجویان کارشناسی ارشد مدیریت بازرگانی دانشگاه تگزاس در آستین، سخنرانی کند. یکی از دوستان عزیزم، کیت کانینگهام، دانشجوی آن کلاس بود. بعد از یک خطابه قدرتمند و الهام بخش، کلاس جهت استراحت متوقف شد. دانشجویان از ری درخواست کردند که در پاتوق مورد علاقه شان جهت نوشیدن شراب به آنها ملحق شود. ری مهربانانه درخواست آنها را پذیرفت.

زمانی که همگی گیلاسهای شرابشان را در دست داشتند، ری از آنها پرسید: “کسب و کار من چیست ؟” کیت گفت همگی خندیدند. بیشتر دانشجویان MBA فکر کردند که ری دارد آنها را دست می اندازد. هیچ کس پاسخی نداد. بنابراین ری دوباره سوالش را تکرار کرد. “فکر می کنید که کسب و کار من چیست؟” دانشجویان دوباره خندیدند و در نهایت یک دانشجوی شجاع فریاد زد: “ری، در این دنیا کیست که نداند شما در تجارت همبرگر هستید.”

ری خنده ای زد و گفت: “این همان چیزی است که فکر کردم بگویید”. مکثی کرد و بعد بلافاصله گفت: "خانم ها و آقایان، کسب و کار من همبرگر نیست، تجارت من املاک و مستغلات است.

کیت گفت که ری مدت زمان مناسبی را صرف تشریح دیدگاه خود نمود. در طرح کسب و کار آنها، ری میدانست که تمرکز تجاری اولیه، فروش حق امتیاز شعب همبرگر بود، اما آنچه هرگز از دید اون پنهان نماند، موقعیت مکانی جایی بود که او امتیاز هر یک از شعبش را واگذار میکرد. او میدانست که املاک و موقعیت مکانی آنها عمده ترین فاکتور برای موفقیت هر یک از شعب به شمار می رود. اساسا شخصی که امتیاز شعبه را خریداری می نمود، زمین یا ملکی که آن شعبه در آن بنا می شد را نیز برای سازمان ری کراک، خریداری میکرد.

امروز، کمپانی مک دونالد، بزرگترین مالک شخصی املاک و مستغلات در جهان است و املاک آن حتی از کلیسای کاتولیک نیز بیشتر است. امروزه، مک دونالد، بیشتر تقاطع ها و گوشه خیابانهای ارزشمند آمریکا را به مالکیت خود در آورده است و این شرایط در سایر نقاط جهان نیز وجود دارد.

کیت گفت این یکی از مهمترین درسهایی بود که در زندگی اش آموخته است. امروز کیت، مالک کارواش هاست، اما کسب و کار او، املاکی است که آن کارواشها در آنها بنا شده اند.

بخش قبلی به دیاگرامی منتهی شد که توضیح میداد اغلب مردم برای هر کسی کار می کنند، بجز خودشان. آنها در وهله ی نخست برای مالکان شرکتها کار می کنند، سپس از طریق پرداخت مالیاتها، برای دولت کار می کنند و درنهایت برای بانکهایی که از آنها وام دریافت کرده اند.

زمانی که پسرهای جوانی بودیم، در نزدیکی ما شعبه ی مک دونالدی وجود نداشت، با اینحال، پدر پولدار مسؤل این بود که مشابه درسی را که ری کراک به دانشجویان دانشگاه تگزاس داد، به ما بیاموزد. این راز شماره سه ثروتمندان است. راز این است: " به کسب و کار خودتان اهمیت بدهید". کشمکش های مالی، اغلب نتیجه مستقیم این مسأله است که مردم تمام عمر خود را برای شخص دیگری کار می کنند. بسیاری از مردم در انتهای روز کاری خود، هیچ چیز نخواهند داشت.

سیستم آموزشی کنونی ما بر روی این تمرکز دارد که با توسعه مهارتهای آموزشگاهی، جوانان امروز را برای بدست آوردن یک شغل خوب آماده کند. زندگی آنها حول میزان حقوق دریافتی شان چرخ میزند. یا همانگونه که اخیرا توصیف شد، حول ستون درآمدشان. و بعد از توسعه مهارتهای آموزشگاهی، آنها به تحصیل در سطوح بالاتر آموزشی ادامه می دهند تا توانایی های حرفه ای خود را ارتقا بدهند. آنها تحصیل می کنند تا تبدیل شوند به مهندسان، دانشمندان، آشپزان، افسران پلیس، هنرپیشگان، نویسندگان و از این قبیل موارد. این مهارتهای حرفه ای به آنها این امکان را می دهد که به نیروی کار بپیوندند و برای کسب پول، کار کنند.

تفاوت بزرگی میان حرفه شما و کسب و کارتان وجود دارد. اغلب مواقع از مردم می پرسم “کسب و کار شما چیست؟” و آنها پاسخ می دهند " اوه، من بانکدارم". بعد از آنها میپرسم که آیا مالک بانک هستند؟ و آنها معمولا اینگونه جواب می دهند: “نه من آنجا کار میکنم”. در این قبیل موارد، آنها حرفه ی خود را با تجارتشان اشتباه گرفته اند. حرفه ی آنها ممکن است بانکداری باشد، اما آنها همچنان نیاز دارند که تجارت و کسب و کار خودشان را داشته باشند. ری کراک، در مورد فرق گذاشتن بین حرفه و کسب و کارش، شفاف عمل میکرد. حرفه ی او همیشه یکی بود. او یک فروشنده بود. زمانی دستگاه میکسر برای شیربستنی می فروخت. بزودی پس از آن مشغول فروش حق امتیاز شعب همبرگر بود. اما زمانی که او در حال فروش امتیاز شعب همبرگر بود، تجارتش انباشته کردن املاکی بود که تولید درآمد می کردند. (خرید املاک و اجاره دادن آنها)

مشکلی که در مورد مدارس وجود دارد این است که شما اغلب تبدیل به چیزی می شوید که درس آنرا میخوانید. بنابراین بگذارید بگوییم که مثلا اگر شما در رشته آشپزی تحصیل کنید، تبدیل به یک سرآشپز می شوید، اگر حقوق بخوانید، وکیل می شوید و تحصیل در مورد مکانیک خودرو، از شما یک مکانیک می سازد. اشتباهی که در تبدیل شدن به چیزی که تحصیلش را می کنید وجود دارد، این است که بسیاری از مردم فراموش می کنند به کسب و کار خودشان اهمیت بدهند. آنها زندگی خود را صرف اهمیت دادن به کسب و کار شخص دیگری می کنند و آن شخص را ثروتمند می سازند.

برای داشتن امنیت مالی، یک شخص نیازمند این است که به تجارت خودش اهمیت بدهد. تجارت شما بر خلاف ستون درآمدتان، حول ستون دارایی هایتان چرخ می زند. همانگونه که قبلا گفته شد، قانون شماره یک، دانستن تفاوت بین یک دارایی و یک بدهی است، و خریدن دارایی ها. ثروتمندان بر روی ستون دارایی هایشان متمرکز می شوند حال آنکه دیگران بر روی صورتهای درآمدشان تمرکز میکنند.

به این دلیل است که ما اغلب می شنویم : “نیاز به افزایش حقوق دارم”، “فقط اگر ارتقای درجه می گرفتم”، “میخواهم دوباره به مدرسه برگردم تا بیشتر تمرین کنم و بتوانم شغل بهتری بدست بیاورم”، “میخواهم اضافه کاری کنم”، “شاید بتوانم شغل دومی دست و پا کنم”، “دو هفته ی دیگر، این کار را ترک می کنم، کاری پیدا کردم که حقوق بیشتری دارد”. در برخی محافل، این ایده ها معقول به نظر می رسند. با اینحال اگر به حرف ری کراک گوش فرادهید، شما همچنان به تجارت خودتان اهمیت نمی دهید. تمام این ایده ها همچنان بر روی ستون درآمد تمرکز دارند، و فقط اگر پول اضافی، صرف خرید دارایی های شود که تولید پول می کنند، به شخص کمک می کنند تا از وضعیت بهتری از نظر امنیت مالی برخوردار شود.

دلیل اولیه اینکه اکثریت مردم فقیر و طبقه متوسط، از نظر مالی محافظه کار هستند، به این معنی که “قدرت ریسک کردن ندارم”، این است که آنها دارای زیربنای مالی نیستند. آنها مجبورند که به شغلشان بچسبند. آنها مجبورند که محتاط باشند.

وقتی کوچک سازی شرکتها و مشاغل تبدیل به یک امر رایج و معمول شود، میلیون ها کارگر، درمیابند که آن به اصطلاح بزرگترین دارایی شان، یعنی همان خانه شان، دارد آنها را زنده زنده میخورد. دارایی آنها، خانه شان، همچنان هر ماه برای آنها هزینه دارد. ماشین شان، دارایی دیگرشان، آنها را زنده زنده میخورد. چوب های گلفی که در گاراژ منزلشان دارند و زمانی 1000 دلار می ارزیده، دیگر 1000 دلار ارزش ندارند. بدون داشتن امنیت شغلی، آنها هیچ چیزی ندارند که به آن رجوع کرده و تکیه کنند. آنچه فکر می کردند دارایی آنهاست، نمیتواند به بقای آنها در بحرانهای مالی، کمکی بکند.

گمان می کنم اغلب ما فرم درخواست دریافت اعتبار بانکی را برای خرید خانه یا ماشین، پر کرده ایم. همیشه جالب است که به بخش ارزش خالص نگاه کنیم. جالب بودنش به خاطر آن چیزیهایی است که شیوه های پذیرفته شده ی بانکی و حسابداری، به یک شخص اجازه می دهند که آنها را بعنوان دارایی قلمداد کند.

یک روز موقعیت مالی من برای دریافت وام زیاد خوب نبود. بنابراین من چوب های گلف جدیدم، کلکسیون های هنری ام، کتابهایم،دستگاه استریو، تلویزیون، کت و شلوار برند آرمانی، ساعت های مچی، کفشها و سایر وسایل شخصی ام را نیز به لیست اضافه نمودم، تا ستون دارایی هایم را بالا برده و تقویت کنم. اما به این دلیل که من سرمایه گذاری بسیار زیادی در زمینه املاک و مستغلات کرده بودم، با درخواست وام من مخالفت شد. کمیته وام دهنده، این مسأله را که من پول بسیار زیادی از اجاره ی آپارتمانها بدست می آوردم، نمی پسندید. آنها میخواستند بدانند چرا من یک شغل معمول با یک حقوق ندارم. آنها درمورد کت و شلوار برند آرمانی، چوبهای گلف، یا کلکسیون هنری من سوال نپرسیدند. زمانی که شما در قالبهای استاندارد نمی گنجید، گاهی اوقات زندگی برایتان سخت می شود.

هرزمان می شنوم شخصی می گوید که ارزش خالص دارایی اش مثلا یک میلیون دلار است، یا صد میلیون دلار، یا هر چه، چهره در هم می کشم. یکی از دلایلی که ارزش خالص، معیار دقیقی نیست، این است که هر زمان شما تصمیم میگیرید دارایی هایتان را بفروش برسانید، بابت هر چیزی که بدست میاورید باید مالیات بپردازید.

بسیاری از مردم زمانی که با کسری درآمد مواجه شده اند، خود را گرفتار مشکلات مالی عمیقی کرده اند. برای افزایش پول نقد، آنها دارایی هایشان را بفروش می رسانند. در وهله ی نخست، دارایی های شخصی آنها به طور کلی می تواند فقط برای بخشی از مقداری که در ترازنامه شخصی آنها ذکر شده است فروخته شود. یا اگر ماحصلی از فروش دارایی هایشان کسب می کنند، مالیاتش از آنها گرفته می شود. بنابراین دولت دوباره سهم خودش را از این سود دریافت می کند. به این ترتیب باعث کاهش میزان سرمایه ای میشود که برای رها شدن از شر بدهی ها در اختیار دارند. به این دلیل است که می گویم ارزش خالص دارایی های هر شخص، کمتر از آن چیزیست که فکر میکند.

اهمیت دادن به کسب و کار خودتان را در دستور کار قرار دهید. کار روزمره خود را حفظ کنید، اما شروع کنید به خریدن دارایی های واقعی. نه بدهی ها و وسایل شخصی که به محض بردن آنها به خانه، ارزش واقعی خود را از دست می دهند. یک ماشین جدید، لحظه ای که شما آنرا از پارکینگ فروشگاه خارج می کنید، نزدیک 25 درصد از قیمتش را از دست میدهد. این یک دارایی حقیقی نیست، حتی با این وجود که بانک به شما اجازه میدهد آنرا بعنوان یک دارایی لیست کنید. ارزش چوب گلف تیتانیومی 400 دلاری من، اولین بار که با آن ضربه ای را زدم، به 150 دلار کاهش پیدا کرد.

در مورد بزرگسالان، توصیه این است که هزینه هایتان را پایین بیاورید، بدهی های خود را کم کنید، و با پشتکار،یک بنیاد محکم از دارایی ها را بسازید. برای جوانانی که هنوز خانه پدری شان را ترک نکرده اند، بسیار مهم است که والدین به آنها تفاوت بین دارایی و بدهی را بیاموزند. کاری کنند که آنها پیش از ترک خانه و ازدواج کردن، خریدن ماشین، بچه دار شدن و گرفتار شدن در یک موقعیت مالی پرخطر، و همچنین پیش از چسبیدن به یک شغل و خریدن تمام مایحتاجشان بصورت اعتباری، یک بنیاد قوی و محکم از ستون دارایی ها برای خودشان بنا کنند. زوجهای جوان بسیار زیادی را می بینم که ازدواج کرده و خود را گرفتار چرخه ای از زندگی کرده اند که به آنها اجازه نمی دهد پس از سالها کار، از شر بدهی هایشان خلاص شوند.

برای اغلب مردم اینگونه است که به محض اینکه آخرین فرزندشان ازدواج کرده و از خانه میرود، تازه درمیابند که آمادگی کافی برای دوران بازنشستگی را ندارند، و شروع می کنند به تقلا کردن برای کنار گذاشتن مقداری پول. بعد والدین خودشان بیمار می شوند و آنها مسئولیتهای جدیدی را برای خود می بینند.

بنابراین منظور من چه جور دارایی هایی است که پیشنهاد میکنم شما یا فرزندانتان آنها را کسب کنید؟ از نظر من، دارایی های واقعی در چندین دسته بندی متفاوت جای می گیرند:

• کسب وکارهایی که نیاز به حضور خود شما ندارند. من مالک آنها هستم، اما توسط مردم دیگر اداره میشود. اگر خودم مجبور باشم آنجا کار کنم، دیگر یک کسب وکار نیست، بلکه تبدیل به شغل من میشود.
• سهام
• اوراق قرضه
• صندوق های سرمایه گذاری مشترک
• املاکی که تولید درآمد می کنند (اجاره دادن املاک)
• سفته ها
• حق امتیاز مالکیت های معنوی، مانند موسیقی، نوشته ها و حق ثبت اختراعات.
و هر چیز دیگری که ارزشمند است، تولید درآمد میکند و یا از آن استقبال می شود و بازار آماده ای دارد.

زمانی که پسر جوانی بودم، پدر تحصیلکرده ام مرا تشویق میکرد که شغل امنی برای خودم پیدا کنم. از طرف دیگر، پدر پولدارم، تشویقم میکرد شروع به جمع آوری دارایی هایی کنم که به آنها علاقه مندم. “اگر علاقه مند نباشی، به آن اهمیت نخواهی داد”. من براحتی ملک و املاک جمع می کنم، چون زمین و ساختمانها را دوست دارم. عاشق خریدن آنها هستم. میتوانم تمام روز به تماشای آنها بنشینم. وقتی مشکلات بوجود می آیند، آنقدر بد و آزاردهنده نیستند که در عشق من به ملک و املاک تغییری بوجود بیاورند. افرادی که از ملک و املاک بیزار هستند، نباید به خرید آن روی بیاورند.

من به سهام شرکتهای کوچک علاقه مندم. علی الخصوص شرکتهای نوپایی که ایده های جدید برای ارائه دارند. دلیلش این است که من یک کارآفرین هستم، نه یک شخصی که در شرکت کار میکند. در سالهای ابتدایی کاری ام، من در سازمانهای بزرگ کار کردم، مانند سازمان استاندارد نفتی کالیفرنیا، سپاه دریایی ایالات متحده و شرکت زیراکس. از اوقاتی که در آن شرکتها سپری کردم، لذت بردم و خاطرات خوبی از آنها بیاد دارم. اما در اعماق وجودم میدانستم که یک کارمند شرکتی نیستم. من تأسیس شرکت ها را دوست دارم، اما اداره کردنشان را دوست ندارم. بنابراین خرید سهام من، معمولا از شرکتهای کوچک است و گاهی اوقات من حتی شرکتی را تأسیس میکنم و سهام آنرا عمومی میکنم.

فرصت ها در موضوع سهامهای کوچک بوجود میآیند و من بازی کردن با آنها را دوست دارم. بسیاری از مردم از شرکت های کوچک هراس دارند و آنرا پر ریسک می نامند، که البته هستند. اما اگر به آنچه سرمایه گذاری می کنید علاقه مند باشید، آن را درک کنید و نسبت به این بازی شناخت داشته باشید، ریسک همیشه کاهش پیدا میکند. در مورد شرکت های کوچک، استراتژی سرمایه گذاری من این است که ظرف یکسال سهامشان را رد کنم. از طرف دیگر، در مورد املاک و مستغلات، استراتژی من اینگونه است که از املاک کوچکتر شروع کنم و سپس به معاملات املاک بزرگتر بپردازم و بدینسان پرداخت مالیات بر سود آنها را به تأخیر بیاندازم. اینکار اجازه میدهد که ارزش آن به طرز چشمگیری افزایش یابد. من بطور کلی، املاک و مستغلات را کمتر از هفت سال نگهداری میکنم.

برای سالها، حتی زمانی که در سپاه دریایی یا شرکت زیراکس کار میکردم، آنچه را که پدر پولدارم توصیه میکرد، انجام میدادم. من شغل روزمره ام را حفظ می کردم، اما همچنان به کسب وکار خودم اهمیت میدادم. من در زمینه ی ستون دارایی هایم فعال بودم. معامله ی املاک و سهام کوچک را انجام میدادم. پدر پولدار همیشه بر روی اهمیت سواد مالی، تأکید داشت. هرچقدر در درک حسابداری و مدیریت وجه نقد بهتر بودم، در تجزیه و تحلیل سرمایه گذاری و در نهایت راه اندازی و ساخت شرکت خودم بهتر می شدم.

من هیچ کس را تشویق به راه اندازی یک شرکت نمی کردم مگر اینکه واقعا به آن علاقه مند باشند. با وجود شناختی که از اداره ی شرکتها داشتم، هیچگاه این کار را برای کسی آرزو نمی کردم. مواقعی وجود دارد که افراد نمی توانند کار پیدا کنند ، و این جاییست که راه اندازی یک شرکت راه حلی برای آنهاست. احتمالات، مخالف موفقیت هستند: 9 شرکت از هر 10 شرکتی که تأسیس می شوند، ظرف مدت پنج سال با شکست مواجه می شوند. از بین این شرکتهایی که از پنج سال اولیه، جان سالم به در می برند، از هر ده شرکت، نه تای آنها نیز در نهایت با شکست مواجه خواهند شد. بنابراین تنها اگر شما حقیقتا به داشتن شرکت خودتان تمایل دارید، آنچه را که پیشنهاد کردم انجام بدهید. در غیر اینصورت، شغل روزمره ی خود را حفظ کنید، و در کنار آن به کسب و کار خودتان اهمیت بدهید.

وقتی که میگویم به کسب و کار خودتان اهمیت بدهید، منظورم این است که ستون دارایی هایتان را بسازید و آنرا مستحکم نگاه دارید. وقتی یک دلار وارد آن میشود، هرگز نگذارید که از آن بیرون بیاید. به این شیوه به آن نگاه کنید، وقتی که یک دلار وارد ستون دارایی های شما میشود، تبدیل به کارمند شما می گردد. بهترین حالت در مورد پول این است که بتواند 24 ساعت روز را، آنهم برای نسلها، برایتان کار کند. کار روزمره خود را حفظ کنید، یک کارمند سخت کوش عالی باشید، اما به ساختن آن ستون دارایی ها ادامه بدهید.

همچنان که جریان نقدینگی شما رشد پیدا میکند، میتوانید مقداری تجملات خریداری کنید. یک وجه تمایز مهم افراد ثروتمند این است که تجملات، آخرین چیزی است که خریداری می کنند. درحالیکه مردم فقیر یا طبقه متوسط تمایل به این دارند که درابتدا تجملات بخرند. مردم فقیر و طبقه متوسط اغلب اقلام تجملاتی نظیر خانه های بزرگ، الماسها، لباسهای خز، جواهرات یا قایقهای تفریحی را میخرند، چرا که آنها میخواهند ثروتمند به نظر برسند. آنها ثروتمند به نظر میرسند، اما در واقعیت، بیشتر غرق در بدهی های اعتباری می شوند. مردمی که بطور خانوادگی و از قدیم پولدار بوده اند، آنهایی که ثروتشان مدتها عمر می کند، ابتدا ستون دارایی هایشان را می سازند. سپس از پولی که توسط ستون دارایی هایشان تولید می شود، تجملاتشان را میخرند. مردم فقیر و افراد طبقه متوسط، با عرق و خون و میراث فرزندان خودشان تجملاتشان را میخرند.

یک وسیله ی لوکس واقعی، یک پاداش برای سرمایه گذاری و توسعه یک دارایی واقعی است. بعنوان مثال، زمانی که من و همسرم، از قبال اجاره ی خانه های آپارتمانی مان، پول اضافه ای داشتیم، همسرم رفت و مرسدسش را خرید. این خرید باعث نشد که کار اضافه ای انجام دهد یا ریسکی بکند، چرا که خانه ی آپارتمانی بود که ماشین را خریداری کرد. اگرچه او یک کار انجام داد، مجبور شد چهار سال برایش صبر کند، تا زمانیکه سبد سرمایه گذاری املاک و مستغلات رشد کرد و سرانجام شروع کرد به بیرون دادن پول اضافه کافی برای خرید ماشین. اما این وسیله تجملاتی، مرسدس، یک پاداش واقعی بود، چرا که او ثابت کرده بود میداند چطور ستون دارایی هایش را رشد بدهد. آن ماشین، اکنون برای او معنای بسیار بیشتری از خریداری کردن ساده ی یک اتومبیل قشنگ دیگر داشت. آن مرسدس به این معنی بود که او برای بدست آوردنش، هوش مالی اش را بکار گرفته بود.

آنچه اغلب مردم انجام میدهند این است که بی محابا و بی تفکر میروند و بصورت اعتباری، یک ماشین جدید یا برخی اقلام دیگر لوکس را می خرند. ممکن است احساس کسالت میکنند یا فقط یک بازیچه جدید میخواهند. خریدن یک جنس لوکس بصورت اعتباری، غالبا دیر یا زود موجب این میشود که شخص از آن جنس لوکس متنفر شود، چرا که بدهی آن جنس لوکس، تبدیل به یک فشار مالی میگردد.

بعد از اینکه وقت گذاشتید و در آن سرمایه گذاری نمودید و کسب و کار خودتان را ساختید، حالا آماده این هستید که جادوی بزرگترین راز ثروتمندان را لمس کنید. رازی که ثروتمندان را فرسنگها از دیگران پیش می اندازد. پاداش انتهای راه، برای پشتکار در وقت گذاشتن و اهمیت دادن به کسب و کار خودتان.

==================
بخشهای ترجمه شده ی قبلی :

بخش معرفی

بخش اول _ قسمت اول

بخش اول _ قسمت دوم

بخش اول _ قسمت سوم

بخش دوم _ قسمت اول

بخش دوم _ قسمت دوم

==================
این تاپیک مربوط به فصل« فصل 03 » در نرم‌افزار «زیبوک» است.
کتاب: « پدر پولدار، پدر فقیر »

11 Likes

سلاااام
من دیروز این فصلو خوندم و جای ترجمه تون واقعا خالی بود :grin:
دوباره از همینجا بخونم این فصلو :blush:
مرررررررسی از این ترجمه های فوق العاده :rose::rose::rose:

2 Likes

:+1::+1::+1::+1:

:clap::clap::clap:
نقل قول های ارزشمند :rose::rose:

3 Likes

ممنون از نظر لطفتون

البته این مشکل، شکر خدا در کشور ما وجود نداره
باز بشینین به سیستم آموزشی فوق مدرنمون ایراد بگیرین :rofl: :rofl: :rofl:

3 Likes

اینجا که به شغل که تبدیل نمیشه فقط ی لیبل میشه که ۹۰ درصد موارد مهندسی توش هست :joy::joy::joy:

2 Likes