تالار زبانشناس

ترجمه کتاب پدر پولدار، پدر فقیر_ فصل ششم، قسمت اول

بخش ششم – قسمت اول

درس ششم : برای یادگیری کار کنید، نه برای پول.

امنیت شغلی مهمترین مسأله از نظر پدر تحصیلکرده ام بود، مهمترین مسأله از نظر پدر پولدارم، آموختن بود.

چند سال پیش، مصاحبه ای را با یک روزنامه در سنگاپور پذیرفتم.

خانم جوان گزارشگر به موقع حاضر شد و مصاحبه بلافاصله شروع شد.

ما در لابی یک هتل لوکس نشستیم، قهوه می نوشیدیم و در مورد علت دیدار من از سنگاپور صحبت می کردیم.

من برای به اشتراک گذاری کلیات طرحی با زیگ زیگلر آنجا بودم.

او سخنرانی های انگیزشی می کرد و من در مورد رازهای ثروتمندان میگفتم.

خانم گزارشگر گفت میخواهم روزی همانند شما پرفروش ترین نویسنده بشوم.

من برخی از مقالاتش را که برای روزنامه نوشته بود، دیده و تحت تأثیر قرار گرفته بودم.

او سبک نوشتاری محکم و روشنی داشت.

مقالات او مورد علاقه خوانندگان قرار میگرفت.

در جوابش گفتم شما سبک عالی و خوبی دارید، چه چیزی شما را از رسیدن به آرزوهایتان باز می دارد؟

او به آرامی گفت: بنظر می رسد که کار من به جایی نمی رسد.

همه می گویند که رمان هایم عالی هستند اما اتفاق مثبتی برایم نمی افتد.

بنابراین به کار در روزنامه ادامه می دهم.

حداقل اینکه می توانم با پولش صورت حساب ها و قبوضم را پرداخت کنم.

شما پیشنهادی برای من دارید؟

با اشتیاق و خوشرویی گفتم بله. یکی از دوستانم هست که در همین سنگاپور موسسه ای تشکیل داده و به مردم نحوه فروش را آموزش می دهد. او دوره های آموزش فروش را برای بسیاری از شرکت های برتر در سنگاپور برگزار می کند و من فکر می کنم که شرکت در یکی از دوره های آموزشی او، حرفه ی شما را بسیار ارتقا می دهد. او یکه خورد و صاف نشست. پرسید که آیا منظور شما این است که من به کلاس بروم و فروشندگی یاد بگیرم؟ با حرکت سر این موضوع را تأیید کردم.

“این حرفتان جدی نبود ، بود”؟

مجددا تأیید کردم.

“چه مشکلی با آن دارید”؟

حالا داشتم از حرفم عقب نشینی می کردم.

او از چیزی رنجیده بود و حالا من آرزو می کردم که کاش حرفی نزده بودم.

در تلاشم برای کمک کردن، خودم را در موقعیتی دیدم که دارم از پیشنهادم دفاع می کنم.

“من فوق لیسانس ادبیات انگلیسی دارم، چرا باید به کلاس بروم و فروشندگی یاد بگیرم”؟

“من یک حرفه ای هستم، من به دانشگاه رفتم تا تخصصی کسب کنم و مجبور به فروشندگی نباشم، از فروشنده ها متنفرم، پول تمام آنچیزی است که آنها می خواهند، بنابراین به من بگویید که چرا مجبورم فروشندگی یاد بگیرم”؟

او حالا بزور مشغول جمع آوری و بستن کیف خود بود. مصاحبه به پایان خودش رسید.

روی میز نسخه ای از یکی از کتابهای پر فروش اخیر من بود. من آنرا به همراه یادداشتهایی که او بسرعت روی برگه های رسمی اش نوشته بود برداشتم.

حین اشاره به یادداشتهایش پرسیدم : این را می بینی؟

او به یادداشت هایش نگاهی کرد و در حالی که گیج بنظر می رسید، گفت چه چیز را ؟

دوباره عمدا به یادداشتهای خودش اشاره کردم.

روی برگه های او نوشته شده بود “رابرت کیوساکی، پرفروش ترین نویسنده”.

با ملایمت گفتم: اینجا میگوید " پرفروش ترین نویسنده" نه “بهترین نویسنده”.

چشمانش بسرعت گشاد شد.

“من در نویسندگی افتضاح هستم، شما یک نویسنده عالی هستید، من فروشندگی آموخته ام، شما یک مدرک کارشناسی ارشد دارید، این دو را جمع کرده و در کنار هم قرار بدهید و سپس شما، هم بهترین نویسنده خواهید بود و هم پر فروش ترین نویسنده”.

خشم از چشمانش زبانه کشید.

با غضب گفت: “هیچگاه سطح خودم را اینقدر پایین نمی آورم که بخواهم فروشندگی یاد بگیرم، افرادی مثل شما هیچ ارتباطی با نویسندگی ندارند، من یک نویسنده ی آموزش دیده ی حرفه ای هستم و شما یک فروشنده و ویزیتور هستید، این منصفانه نیست”.

باقی مانده یادداشتهایش را رها کرد و با عجله از درب بزرگ شیشه ای به سمت صبح نمناک سنگاپور خارج شد.

حداقلش این بود که صبح روز بعد او یک نوشته مطلوب و منصفانه در مورد من بچاپ رساند.

دنیا پر است از آدمهای با موهبت، با استعداد، باهوش و تحصیلکرده. آنها پیرامون ما هستند و هر روز ملاقاتشان می کنیم.

چند روز پیش ماشینم بخوبی کار نمی کرد. من آنرا به یک گاراژ بردم و مکانیک جوان طی دقایق اندکی آنرا درست کرد. او بسادگی با گوش کردن به صدای موتور فهمید که مشکل از کجاست. من شگفت زده شدم.

واقعیت ناراحت کننده این است که استعداد عالی کافی نیست. من مدام از چگونگی کسب درآمد افراد کم استعداد شوکه می شوم.

روز گذشته شنیدم که کمتر از 5 درصد آمریکایی ها سالانه بیش از صدهزار دلار درآمد دارند. من افراد با استعداد و بسیار تحصیل کرده ای دیده ام که سالانه کمتر از 20 هزار دلار درآمد دارند.

یک مشاور بازرگانی که در زمینه تجارت پزشکی تخصص دارد به من می گفت که چه تعداد پزشک ، دندانپزشک و متخصص طب جراحی از لحاظ اقتصادی با مشکلات دست و پنجه نرم می کنند.

تمام این مدت، من فکر می کردم که وقتی آنها فارغ التحصیل شدند، پول به سمتشان سرازیر می شود. همین مشاور بازرگانی بود که این عبارت را به من گفت: “فاصله ی آنها با ثروت عظیم، تنها یک مهارت است”. معنای این عبارت این است که اغلب مردم تنها نیازمند این هستند که یک مهارت دیگر را فرا بگیرند و در آن به تسلط برسند تا درآمدشان به طرز چشمگیری جهش پیدا کند.

قبلا این نکته را ذکر کرده بودم که هوش مالی نتیجه هم افزایی و اشتراک مساعی حسابداری، سرمایه گذاری، بازاریابی و شناخت قانون است. این چهار مهارت فنی را با هم ترکیب کنید، و کسب درآمد با پول، راحتتر از آنچیزی ست که اکثر مردم تصور می کنند. وقتی بحث پول به میان می آید، تنها مهارتی که اغلب مردم می شناسند، این است که سخت کار کنند.

نمونه کلاسیک هم افزایی مهارتها، همان نویسنده جوان روزنامه بود. اگر او با پشتکار، مهارت های مربوط به فروش و بازاریابی را فرا می گرفت، درآمدش بطرز چشمگیری جهش پیدا می کرد.

اگر من بجای او بودم، دوره های آموزشی فروش و نوشتن متون تبلیغاتی را می گذراندم. سپس بجای کار کردن در روزنامه، بدنبال شغلی در یک آژانس تبلیغاتی می گشتم. حتی اگر مدتی حقوقش قطع میشد، در عوض یاد می گرفت چگونه از طریق میانبرهایی که در تبلیغات موفق استفاده می شوند، به برقراری ارتباط بپردازد. همچنین می توانست برای فراگیری روابط عمومی وقت بگذارد که یک مهارت مهم به شمار می رود. می توانست یاد بگیرد که چگونه از طریق تبلیغات رایگان، میلیونها دلار پول به جیب بزند. سپس، می توانست شبها و آخر هفته ها، به نوشتن رمان عالی خودش بپردازد. وقتی کتابش به پایان رسید، بهتر می توانست آنرا به فروش برساند. بعد در مدت کوتاهی، تبدیل به “پرفروش ترین نویسنده” می شد.

وقتی اولین کتاب خود را به اتمام رساندم، ’ اگر میخواهید شاد و ثروتمند باشید، به مدرسه نروید’ !، یک ناشر به من پیشنهاد داد که عنوان کتاب را به " اقتصاد آموزش" تغییر بدهم.

به ناشر گفتم با یک چنین عنوانی، من تنها دو نسخه از کتاب را می فروشم: یکی به خانواده ام و یکی به بهترین دوستم. مشکل اینجاست که همینها هم انتظار دارند کتاب را رایگان دریافت کنند.

تیتر ناخوش آیند:“اگر میخواهید شاد و ثروتمند باشید، به مدرسه نروید”، به این دلیل انتخاب شد که می دانستیم تبلیغات بسیار زیادی به دنبال خواهد داشت.

من طرفدار آموزش هستم و به اصلاح ساختار آموزش معتقدم. اگر طرفدار آموزش نبودم، چرا باید برای تغییر سیستم آموزشی منسوخ مان پافشاری کنم؟

بنابراین عنوانی انتخاب کردم که مرا بیشتر روی آنتن برنامه های تلویزیونی و رادیویی ببرد، صرفا به این دلیل که مایل بودم بحث برانگیز باشم.

بسیاری از مردم فکر می کردند من دیوانه هستم، اما کتاب فروش رفت و فروش رفت.

وقتی در سال 1969 از آکادمی بازرگانی دریایی ایالات متحده، فارغ التحصیل شدم، پدر تحصیلکرده ام خوشحال بود. شرکت نفت استاندارد کالیفرنیا مرا بعنوان افسر سوم برای ناوگان نفتکش هایش استخدام نمود. حقوقش در مقایسه با آنچه همکلاسی هایم می گرفتند، پایین بود، اما برای اولین شغل واقعی بعد از دانشگاه، خوب بود.

حقوق اولیه من حدود 42 هزار دلار در سال بود که شامل اضافه کاری نیز میشد، و من مجبور بودم فقط هفت ماه از سال را کار کنم. پنج ماه تعطیلات داشتم. اگر میخواستم، می توانستم با یک شرکت کشتیرانی کمکی، به ویتنام بروم و به جای استفاده از این پنج ماه تعطیلات، براحتی حقوق دریافتی ام را دو برابر کنم.

من شغل بسیار بزرگی پیش روی خود داشتم، با این وجود، بعد از شش ماه از شرکت استعفا دادم و برای یادگیری پرواز، به نیروی تفنگداران دریایی پیوستم.

پدر تحصیلکرده ام (با شنیدن این خبر) ویران شد، پدر پولدارم به من تبریک گفت.

عقیده عمومی در مدرسه و محیط کار، بر مبنای ایده ی تخصص گرایی بود.

بدین گونه است که اگر میخواهید ارتقا شغلی پیدا کرده و پول بیشتری در بیاورید، نیازمند کسب تخصص هستید. به این دلیل است که پزشکان بسرعت شروع به دنبال کردن یک تخصص مانند ارتوپدی یا اطفال می نمایند. این قاعده در مورد حسابداران، معماران، حقوق دانان، خلبانها و غیره نیز صدق میکند.

پدر تحصیلکرده ی من نیز دارای همین عقیده ی متعصبانه بود. به همین دلیل وقتی در نهایت مدرک دکترای خودش را گرفت بسیار هیجان زده بود. او اذعان داشت که مدارس و دانشگاه ها به مردمی پاداش و بها می دهند که هر چه بیشتر و بیشتر، در زمینه های کمتر و کمتر و محدودتر، مطالعه کنند (تعریف افراد متخصص که در زمینه های محدودتر و کمتری، اطلاعات بیشتر و بیشتری فرا می گیرند).

پدر پولدارم مرا تشویق میکرد که کاری دقیقا برعکس آنرا انجام بدهم.

پیشنهاد او این بود که باید در مورد مسائل بیشتر و متنوع تری، اطلاعات هرچند اندکی را فرا بگیری.

به این دلیل بود که طی سالها، در بخشهای متفاوتی از شرکت او کار کردم.

برای مدتی در بخش حسابداری مشغول بودم. هر چند احتمالا هیچوقت در آینده یک حسابدار نمی شدم، اما او از من میخواست از طریق قرار گرفتن در کوران کار، بطور طبیعی چیز یاد بگیرم.

پدر پولدار می دانست که من اصطلاحات هر بخش را درخواهم یافت و درکی از این خواهم داشت که چه چیزهایی مهم هستند و چه چیزهایی بی اهمیت.

من همچنین بعنوان پیشخدمت رستوران و کارگر ساختمانی هم کار کردم، همینطور در بخش فروش، رزرواسیون و بازاریابی. او داشت من و مایک را پرورش می داد.

به همین دلیل بود که اصرار داشت ما در جلسات او با بانکداران، حقوقدانان، حسابداران و دلالان در کنارش بنشینیم. او از ما میخواست که در مورد تمام جنبه های مربوط به امپراطوری اش، اندکی یاد بگیریم.

وقتی از شرکت نفت استاندارد که حقوق بالایی داشت، خارج شدم، پدر تحصیلکرده ام یک گفتگوی جدی و صمیمانه با من انجام داد. او سردرگم بود.

نمی توانست درک کند که چرا تصمیم گرفته ام از کاری که حقوق بالا، مزایای عالی، مرخصی زیاد و فرصت ارتقای شغلی دارد، استعفا بدهم.

وقتی یک روز عصر از من پرسید : “چرا کارت را ترک کردی”؟

هر چه سعی کردم، نتوانستم برایش توضیح بدهم.

منطق من با او مطابقت نداشت. مشکل بزرگ اینجا بود که منطق من، منطق پدر پولدارم بود.

امنیت شغلی مهمترین مسأله از نظر پدر تحصیلکرده ام بود. مهمترین مسأله از نظر پدر پولدارم، آموختن بود.

پدر تحصیلکرده ام فکر می کرد که من به دانشگاه رفته ام تا بیاموزم که چگونه یک افسر کشتی بشوم.

پدر پولدارم می دانست که من اینکار را برای فراگیری تجارت بین الملل انجام دادم.

بنابراین بعنوان یک دانشجو، من به حمل محموله های دریایی و کار روی کشتی های باری بزرگ مشغول بودم و با نفتکش ها و کشتی های مسافربری به خاور دور و اقیانوس آرام جنوبی می رفتم.

پدر پولدار تأکید داشت که من بجای اینکه با کشتی به سمت اروپا بروم، در اقیانوس آرام بمانم، چون می دانست کشورهای در شرف توسعه، در آسیا هستند، نه در اروپا.

زمانیکه اغلب همکلاسی هایم، ازجمله مایک، در خانه های تیمی خود مشغول برگزاری مهمانی هایشان بودند، من در حال مطالعه پیرامون تجارت، مردم ، سبکهای بازرگانی، و فرهنگ کشورهایی بودم نظیر ژاپن، تایوان، تایلند، سنگاپور، هنگ گنگ، ویتنام، کره، تاهیتی، ساموآ و فیلیپین.

من هم مشغول بزم خودم بودم، اما نه در خانه های تیمی دوستانه.

من بسرعت بزرگ شدم.

پدر تحصیلکرده ام نمی توانست درک کند که چرا من کارم را ترک کرده و به نیروی تفنگداران دریایی پیوستم.

من به او گفتم که میخواهم پرواز کردن را یاد بگیرم، اما در واقع میخواستم یاد بگیرم که چگونه یک لشکر را رهبری کنم.

پدر پولدارم توضیح داد که سخت ترین بخش راه اندازی یک شرکت، مدیریت کردن افراد است. او سه سال از عمرش را در ارتش گذرانده بود. پدر تحصیلکرده ام معاف از خدمت بود.

پدر پولدارم ارزش یادگیری هدایت افراد در شرایط خطرناک را به من گوشزد کرده بود.

او گفت: “مورد بعدی که باید آنرا بیاموزی، رهبری کردن است”.

“اگر رهبر خوبی نباشی، از پشت ضربه خواهی خورد، درست همانگونه که در دنیای کسب و کار سرت می آورند”.

در سال 1973 و ضمن بازگشت از ویتنام، از مأموریت خود استعفا دادم، گرچه عاشق پرواز بودم.

یک کار در شرکت زیراکس پیدا کردم.

برای پیوستن به این شرکت یک دلیل داشتم، اما این دلیل، منافع و مزایای آن نبود.

من یک آدم خجالتی بودم، و فکر فروش برایم ترسناک ترین موضوع دنیا بود. شرکت زیراکس دارای یکی از بهترین برنامه های آموزش فروش در آمریکا بود.

پدر پولدار به من افتخار میکرد. پدر تحصیلکرده ام شرمگین بود. او که یک روشنفکر بود، فکر میکرد فروشندگان در رتبه ی پایینتری از او قرار دارند. من چهار سال در زیراکس به کار مشغول بودم، تا جایی که دیگر از اینکه دربی را بکوبم و جواب رد بشنوم، ترسی نداشتم.

مادامی که توانستم از نظر فروش در جمع پنج نیروی برتر قرار بگیرم، مجددا استعفا دادم و به حرکت رو به جلوی خودم ادامه دادم، در حالی که یک شغل بزرگ و شرکت عالی دیگر را پشت سر می گذاشتم.

در سال 1977 اولین شرکت خودم را تشکیل دادم. پدر پولدار، من و مایک را برای بدست گرفتن امور شرکتها، پرورانده بود.

بنابراین حالا باید می آموختم که چگونه این دانسته ها را سر و شکل داده و کنار هم قرار دهم.

اولین محصول من، کیف پول نایلونی و مخملی بود که در خاور دور تولید و به انباری در نیویورک منتقل می شد،نزدیک به جایی که مدرسه می رفتم.

تحصیلات رسمی من به پایان رسیده بود و حالا وقت آن بود که بال و پر خودم را بیازمایم. اگر شکست میخوردم، ورشکست میکردم. پدر پولدار فکر می کرد که بهترین حالت این است که قبل از 30 سالگی ورشکست کنید.

توصیه اش به این دلیل بود که در این حالت هنوز وقت برای جبران مافات دارید.

در آستانه سی سالگی، اولین محموله ی من، کره را به مقصد نیویورک ترک نمود.

امروز، همچنان به تجارت بین الملل مشغول هستم. و همانگونه که پدر پولدارم مرا تشویق کرد، به دنبال کشورهای در شرف توسعه هستم. امروز شرکت سرمایه گذاری من در کشورهای آمریکای جنوبی و آسیایی و همینطور در نروژ و روسیه سرمایه گذاری می کند.

یک جمله ی قدیمی کلیشه ای هست که می گوید " کلمه ی «کار»، خلاصه و سرنامی است برای عبارت «کمی بالاتر از ورشکستگی»".

متاسفانه باید بگویم که این حرف در مورد میلیونها نفر صدق می کند.

به این دلیل که مدارس، هوش مالی را به چشم یک هوش و ذکاوت نگاه نمی کنند.

اغلب کارگران نان را به نرخ روز می خورند، آنها کار میکنند و قبوض و صورت حسابهایشان را پرداخت می کنند.

یک نظریه ی مدیریت وحشتناک دیگر هست که میگوید: “کارگران در حدی کار می کنند که اخراج نشوند و صاحبان مشاغل در حدی پرداخت می کنند که کارگران ترک کار نکنند”. و اگر به مقیاس دستمزد اکثر شرکتها نگاهی بیاندازید، باز هم می گویم که درجاتی از حقیقت در این گفتار وجود دارد.

نتیجه اصلی این است که اغلب کارگران هرگز پیش نمی افتند. آنها کاری را انجام می دهند که به آنان آموخته شده است : " یک شغل با امنیت دست و پا کن".

اغلب کارگران تمرکزشان بر روی کار کردن برای حقوق و مزایایی است که در کوتاه مدت دستشان را می گیرد، اما در طولانی مدت، اغلب فاجعه بار است.

بجای این، پیشنهاد من به جوانترها این است که به دنبال یافتن کاری باشند که بیش از آنچه کسب درآمد می کنند، چیزی از آن بیاموزند. به انتهای جاده نگاهی بیاندازند و قبل از انتخاب یک حرفه ی خاص و پیش از گرفتار شدن در بازی بیحاصل زندگی، بدانند که چه مهارتهایی را میخواهند کسب کنند.

زمانی که مردم گرفتار چرخه ی مادام العمر پرداخت صورت حسابها می شوند، همانند موشهای آزمایشگاهی می شوند که در آن گردونه های فلزی کوچک می دوند. پاهای خزدار کوچکشان خشمگینانه و با جدیت می چرخد، گردونه هم خشمگینانه و با جدیت می گردد، اما فردا که بیایی، آنها همچنان در همان قفس باقی مانده اند، آفرین به آنها !

در فیلم جری مگوایر، با بازی تام کروز، تکه کلام های عالی بسیاری وجود دارد.

احتمالا بیادماندنی ترین آنها این است : " پول را نشانم بده".

اما یک تکه کلام هست که فکر می کنم بیش از همه صادقانه باشد. این جمله مربوط به صحنه ای است که تام کروز شرکت را ترک می کند. او بتازگی اخراج شده و خطاب به کل افراد شرکت می پرسد : “چه کسی مایل است با من بیاید”؟

همگی ساکت و بیحرکت هستند.

فقط صدای زنی بلند می شود و می گوید: " من دوست دارم بیایم، اما اینجا تا سه ماه دیگر ارتقای شغلی خواهم گرفت".

این اظهار نظر، احتمالا صادقانه ترین حرف در کل فیلم است.

این اظهار نظر را مردم وقتی بکار می برند که میخواهند سرشان را گرم انجام کاری کنند، تا بتوانند با آن قبضهایشان را پرداخت نمایند.

==================
بخشهای ترجمه شده ی قبلی :

بخش معرفی

بخش اول _ قسمت اول

بخش اول _ قسمت دوم

بخش اول _ قسمت سوم

بخش دوم _ قسمت اول

بخش دوم _ قسمت دوم

بخش سوم

بخش چهارم

بخش پنجم


این تاپیک مربوط به فصل« فصل 06 - بخش 01 » در نرم‌افزار «زیبوک» است. کتاب: « پدر پولدار، پدر فقیر »

6 Likes

خیلی ممنونم بابت قرار دادن این ترجمه ی فوق العاده در تالار زبانشناس.
موفق باشید و سربلند.

2 Likes

خواهش میکنم، نظر لطفتونه :+1:

1 Likes