فرصت تنها یکبار درب خانه شما را خواهد زد

psychology_of_learning
فرصت تنها یکبار درب خانه شما را خواهد زد
0

#1

راز خوشبختی لذت بردن از زندگی، گوش دادن به ندای قلبی و تلاش برای فتح قله های آرزوست. وقتی فرصت به سراغ شما آمد شما چه واکنشی خواهید داشت؟

1

:point_down::point_down::point_down: فایل صوتی این مقاله :point_down::point_down::point_down:

دانلود فایل صوتی

پسر جوانی قصد داشت که با دختر کشاورزی ازدواج کند. او این خواسته را با کشاورز در میان گذاشت. کشاورز به پسرک نگاهی کرد و گفت: بسیار خب! من تنها با یک شرط اجازه ی ازدواج تو با دخترم راخواهم داد…

کشاورز رو به محوطه ای کرد که دور تا دور آن را نرده گرفته بود. به پسر جوان گفت، به داخل آن محوطه برو، من سه گاو نر را به نوبت آزاد خواهم کرد. اگر بتوانی دم یکی از این 3 گاو را بگیری، می توانی با دخترم ازدواج کنی.

پسرک جوان به داخل محوطه رفت و منتظر ایستاد. درب طویله باز شد و گاو نرغول پیکر و خشمگینی از آن بیرون آمد. پسرک از عظمت گاو نر به شدت ترسید و با خود گفت " احتمالاً گاو های بعدی انتخاب های بهتری خواهند بود." پس به سمت نرده ها دوید و گاو اول از محوطه خارج شد.

پس از چند دقیقه دومین گاو نر از طویله بیرون آمد. این بار پسرک با گاوی بزرگتر و خشمگین تر رو به رو شد. این گاو با کشیدن پاهای خود بر زمین به پسرک اخطار می داد، پس پسرک بی درنگ به سمت نرده ها دوید و با خود گفت " احتمالاً گاو بعدی بهتر خواهد بود."

دومین گاو نیز همانند گاو اول از محوطه خارج شد. پسرک به محوطه بازگشت و منتظر گاو سوم ایستاد. درب طویله برای بار سوم باز شد. این بار گاو نری ضعیف و لاغر از طویله خارج شد. لبخند رضایت بر لبان پسرک آمد. گاو به سمت پسرک دوید. پسر جوان خود را برای گرفتن دم این گاو آماده کرد و سپس با تمام قدرت پرید. دستانش را تا می توانست باز کرد تا سریعاً به دم آن گاو برسد. اما افسوس که این گاو دمی نداشت…

2

سکوت تقریباً همه جا را فرا گرفته بود. در اتاق نور کافی دیده می شد، گویا که پرستار ها پرده های پنجره را کنار زده بودند. پسری کنار تخت نشسته و به نظر می رسید خستگی او را به خواب فرو برده بود. در کنار آن پسر، کهنسالی برروی تخت دراز کشیده بود و چشمان مریض و نیمه باز خود را به پنجره اتاق دوخته بود و به بیرون نگاه می کرد. بدن او دیگر توان سابق را نداشت و گویا اخطاری به او می داد که ممکن است فردایی وجود نداشته باشد.

چشمان نیمه بازش کمی خیس شده بود و اشکهایش نشان از افسوس و دلهره و یا شاید هم گواه از پشیمانی بزرگی می داد. همانطور که چشمانش بر روشنایی بیرون دوخته شده بود، خاطراتش همانند پرده ی سینما از جلوی چشمانش یکی پس از دیگری عبور می کرد و مرور می شد.

انگار که روی این تخت بودن برایش تجربه ای دوباره بود. روزی بر روی یکی از همین تخت های بیمارستان چشمش را به جهان باز کرده بود. درست مثل همین حالا ناتوان و مضطرب بود و شاید هم گریه می کرد. اما طعم اشکهای کودکی اش تفاوت چشمگیری با اشکهای کهنسالی اش داشت. شاید بزرگترین تفاوت آنها امید برای شروع یک ماجراجویی یا پشیمانی برای قبول یک شکست بزرگ بود. بزرگی به او گفته بود که وقتی وارد بیابان می شوی بعد از چند روز حق بازگشت نداری، تنها راهی که می توانی پیش بگیری، رو به روی توست، پس راهت را پیدا کن و به پیش برو. اما حالا دیگر کهنسال امیدی برای پیشروی در خود نمی دید.

فاصله ی کودکی خود را تا کهنسالی در یک چشم به هم زدن می دید اما در فاصله ی بسته و باز شدن چشمان ضعیفش خاطراتی دائماً در حال مرور شدن بود.

3

به یاد آورد که در دوران کودکی وقتی که یک شب نمی توانست بخوابد، پدرش به اتاقش آمد و برایش قصه ای گفت. قصه ای از پسرکی که برای فهمیدن راز خوشبختی باید به سراغ حکیمی دانا می رفت.

آن پسرک 40 روز را به پیاده روی در بیابان پرداخته بود تا اینکه به قصری با شکوه رسید. وارد قصر که شد با انبوهی از صحنه های شگفت انگیز رو به رو شد. مردم بسیاری می آمدند و می رفتند. موسیقی زیبایی پخش می شد و میز بزرگی آنجا بود که انواع و اقسام غذا ها بر روی آن سرو شده بود. اما پسرک قصد داشت که حکیم را ملاقات کند و بالاخره او را میان آن همه شلوغی پیدا کرد. مردم زیادی مشغول گفت و گو با حکیم بودند، بنابراین پسرک مجبور بود تا دو ساعت منتظر بایستد. بالاخره او با حکیم ملاقات کرد و پرسش خود را برای حکیم شرح داد. حکیم با دقت به پسرک گوش داد و گفت " من زمان کافی برای پاسخ به سوالت ندارم، اما از تو درخواستی دارم. از تو می خواهم که از این کاخ دیدن کنی" سپس حکیم دست در جیب خود کرد و یک قاشق چای خوری را به پسرک داد و گفت " همزمان که از این کاخ دیدن می کنی، این قاشق چای خوری را در دستانت نگه دار. من چند قطره روغن در آن قرار می دهم، احتیاط کن که این قطرات از قاشقت نریزد."

پسرک به گردش در کاخ پرداخت اما هر گامی که بر میداشت چشمانش را به قاشق دوخته بود که مبادا قطرات روغن از آن فرو بریزد. بعد از لحظاتی به دیدار حکیم رفت و حکیم از او پرسید" بسیار خب! آیا از قالیچه های پارسی ای که بر روی دیوار نصب شده بود لذت بردی؟ آیا از باغ های کاخ که بیش از ده سال برای ساختنش زمان صرف شده بود دیدن کردی؟ آیا پوست آهوی موجود در کتابخانه را دیدی؟"

پسرک که بسیار خجالت زده شده بود، گفت " نه، من تنها نگران قطرات روغن موجود در قاشق بودم."

حکیم به پسرک گفت " مشکلی نیست، دوباره برگرد و از کاخ دیدن کن. نمی توانی بدون شناخت خانه یک شخص، به او اعتماد کنی"

پسرک بسیار خوشحال شد و سریعاً به بازدید قسمتهای مختلف کاخ پرداخت. این بار تک تک آثار هنری کاخ را دید و لمس کرد، از زیبایی باغ ها و کوه های اطراف قصر لذت برد و از طرح ها و رنگ های استفاده شده در قصر دیدن کرد. سپس با هیجان بسیار به حکیم بازگشت و از تجربه خود با افتخار و خوشنودی صحبت کرد. حکیم به قاشق پسرک نگاهی انداخت و گفت " بسیار خب! اما قطرات روغن بر روی قاشقت چه شد؟"

پسرک به قاشقش نگاهی انداخت و متوجه شد که هیچ قطره ی روغنی بر روی آنها وجود ندارد. حکیم به پسرک گفت " پندی که من می توانم به تو بدهم این است که راز خوشبختی در دیدن و تجربه جهان است، اما هیچوقت نباید اجازه دهی قطرات روغن از قاشقت بریزد."

4

با یاد آوری این قصه لبخندی بر لبان کهنسال آمد. اما نمی توانست تعریفی برای لبخندش داشته باشد. خاطره قصه گفتن پدر برایش بسیار شیرین بود، اما پیام این داستان بسیار تلخ.

تلخی لبخند او از کردارش بود. اینکه تمام زندگی اش را همانند گله ای از گوسفند ان پیرو چوپان گذرانده بود. غافل از اینکه همانند همان گوسفندان غریزه خود را فراموش کرده و گذر زمان و تغییرات حاکم بر زندگی اش را ندیده بود.

غریزه ای که در قلبش دائماً در حال فریاد آرزوهایش بود ولی او تصور بر آرزو را به رسیدن به آن ترجیح داده بود. طولی نکشید که لبخند کهنسال به ناراحتی تبدیل شد چرا که به یاد لحظاتی از زندگی اش افتاده بود. لحظاتی که تنها به یک چیز نیاز داشت و آن شجاعت بود.

بارها در زندگی صدایی از درون راهش را به او نشان می داد، اما کهنسال هر بار با بهانه ای فرصت هایش را تبدیل به حسرت می کرد، غافل از اینکه همیشه می توانست به زندگی تکراری خود ادامه دهد اما آرزو ها تنها یک بار بدست می آمدند.

ندای قلب او از زمانی که به خاطر می آورد، دائماً نام او را صدا می زده، اما ترس از شکست گوش هایش بر روی این صدا ها بسته بود. حالا کهنسال صدای قلبش را بهتر می شنید، اما این بار قلب او برای آرزوهایش فریاد نمی زد. قلب او نیز همانند خودش ناتوان شده بود و ندای او چیزی جز ندای پشیمانی نبود. اما کهنسال برای اولین بار هم که شده بود، دوست داشت به ندای قلبش گوش دهد، حتی اگر آخرین بار باشد.

براستی که زندگی بزرگترین فرصتی است که یک شخص می تواند داشته باشد…


نویسنده: @kambiz_mbi
ضبط و میکس صدا: @kambiz_mbi
ویراستار نگارشی متن: @f.doosti
اینترو فایل صوتی: @marjan_pourhossein


ایده پشت این داستان ها از کتاب Alchemist (کیمیاگر) الهام گرفته شد.

لازم به ذکر است که این کتاب در اپلیکیشن زیبوک موجود است.


مقالات مشابه:


یازده موضوع پرطرفدار تالار زبانشناس:


آیا به گروه زبانشناس علاقه دارید؟ پس سری به لینک های زیر بزنید:


آیا قصد یادگیری زبان دارید؟

برای یادگیری از طریق دوره های زبان انگلیسی با سطوح مختلف اینجا کلیک کنید. (اپلیکیشن زبانشناس)

برای یادگیری از طریق کتاب ها با سطوح مختلف اینجا کلیک کنید. (اپلیکیشن زیبوک)

برای یادگیری از طریق کلیپ ها، فیلم های آموزشی و انیمیشن ها و… با سطوح مختلف اینجا کلیک کنید. (اپلیکیشن زوم)


موفق باشید


#2

عالی بود آقا کامبیز عزیز، خدا قوت.
:blush::clap::clap::clap::clap::clap::clap:
همچنین ممنون از خانم دوستی و همه همراهی کنندگان.

پیشنهاد :
موضوعات خوب بودن، آموزنده و کوتاه.
فقط (از نظر شخصی من) چنانچه یه تم شاد می داشت، خیلی جذاب تر می شد.
فضای غمگین سنگینی بر کل مطلب سایه انداخته بود.


#3

خیلی ممنون ازتون اقا کامبیز, و دوستای عزیزم که همراهی کردن در این مقاله با شما.
کتاب کیمیاگر یکی از بهترین کتابهایی هست که تا به حال چند بار به فارسی و انگلیسی خوندم. متن روونیه و بچه ها با هر سطحی می تونن بخوننش.
موفق باشید.


#4

سلام
خسته نباشید دوستای عزیز
مرسی از زحماتتون آقا کامبیز، مثل همیشه مطالب عالی وتامل برانگیز بود :clap::clap::clap:

جمله زیبایی بود :clap::clap::clap:
سپاس از هر سه دوست گرامی :rose::rose::rose:


#5

مثل همیشه عالی
فقط موندم کی وقت میکنین؟من کلا 5 ساعت زبان رو واسه مطالعه روزانه فشرده کردم و کارای دیگه رو هم نمیرسم انجام بدم موکول میکنم به روز دیگه کاش منم زمان زیاد میداشتم


#6

cool perfect​:sparkling_heart::clap::clap::clap::clap::clap::clap::clap::clap:


#8

بسیار عالی… داستان های جذاب و جالبی بودن…
خسته نباشید :rosette::rosette::rosette:


#9

مقاله ی استفاده بهینه از ساعت مرده از جناب آقای کامبیز کشاورز @kambiz_mbi رو مطالعه بفرمایند
مطمینا شماهم فرصت هرکاری رو بدست خواهید آورد.موفق و پایدار باشید


#10

سلام
دمتون گرم
خیلی قشنگ و تر و تمیز شده :rose::clap:

کاشکی میشد مقاله های خوب هر چند وقت یکبار به صورت رندوم پست اول تالار قرار بگیره که دوستای قدیمی پست هایی که قبل از اومدنشون به تالار نوشته شده رو بتونن ببینن


#11

پیشنهادبینهایت عالی و بجای بود.:clap::clap::clap:


#12

خیلییییی خفن و خوب مثل همیشه :slight_smile:
من شخصا به قدری به فرصت هایی که در خونمو زده نه گفتم که حد نداره :confused:
نمیدونم از تنبلیه ازچیه :expressionless:


#13

بسیار عالی بود آقا کامبیز
فایل صوتی و موزیکی که انتخاب کرده بودین تاثیر متن رو چندین برابر کرد. :ok_hand::ok_hand:
ممنونم از شما :tulip::tulip::tulip:


#14

کلمات هر چقدر ذهنم را قلقلک دادند نتوانستم جمله ای در وصف این اثر پیدا کنم… :thinking::grinning:

اساتید عزیز
@kambiz_mbi
@F.doosti
از شما بار ها تشکر کردم اما میدونم بازم کمه! امیدوارم که همینطور مطالب مفید و البته اگر چاشنی آهنگ شادتر و پر انرژی تر همون طور که آقا منصور عزیز گفتند، خیلی بهتر میشد.
اما…

Who is the owner of this incredible voice?
I don’t know you lady but, I’m sure you have a special gift from GOD…

voice


#15

این مقاله و اکثر مقاله ها رو مطالعه کردم ولی زمان کم میارم از خوابم میزنم اخه سر کار نمیزارن گوشی همراه داشته باشیم از صبح سر کاریم تا 12 یاعت البته با رفت و امدن های مسیر کار


#16

:rose: ۳ استراتژی برای جذب فرصت‌ها :rose:

۱. اطرافیان خود را از میان افراد موفق انتخاب کنید :zap:
:four_leaf_clover: بنا به یک نقل قول: “درآمد فعلی شما میانگین درآمد ۵ نفری است که بیشتر وقت خود را با آن ها سپری می‌کنید.” محیط پیرامون سهم زیادی در شاد بودن شما دارد. افراد موفق، برنده‌ی عادات، استراتژی‌ها و شخصیت های “جذاب” خود هستند. وقتی که وقت خود را با آن‌ها بگذرانید، مدل رفتاری آن‌ها به شما هم سرایت می‌کند. در مقابل، وقتی پیرامون شما با افراد منفی‌نگر پر شده است سطح آرزوهای شما هم پایین می‌آید و افکار بدبینانه در شما هم شکل می‌گیرد. :four_leaf_clover:

۲. از محدوده‌ی امن خود خارج شوید :zap:
:four_leaf_clover: ماندن در محدوه‌‌ی امن راحت است چرا که حدودا از نتیجه‌ی همه چیز خبر دارید. خارج شدن از این محدوده شروع اتفاقات تازه است. در غیر این صورت زندگی فقط یک تکرار ساده و ملال‌آور است. وقتی از محدوده‌ی‌ امن خود خارج می‌شوید می‌توانید با افراد جدید آشنا شوید و به موقعیت‌های جدید دست پیدا کنید. :four_leaf_clover:

۳. کارهای روزمره را به شکلی هدفمند انجام دهید :zap:
:four_leaf_clover: یک شخصیت قوی و جذاب در نتیجه‌ی تمرین اصولی ساخته می‌شود. تجربه ثابت کرده است روی هر چه تمرکز کنید انرژی آن به سمت شما جذب می‌شود.کارهای درست و سازنده نتیجه‌ی رفتارها و عادت‌های ما هستند. از این رو می‌توان گفت که فرصت‌های زندگی دستاورد نوع رفتارهای روزمره‌ی ما محسوب می‌شود. افزودن عادت‌هایی مثل مطالعه‌‌، ورزش و یا هر عادت مفید دیگری که در راستای هدف ما باشد می‌تواند فرصت‌های تازه‌تری برای ما خلق کند. :four_leaf_clover:


#17

خیلی مفید و تامل برانگیز بود :ok_hand: :ok_hand: :clap: :clap: :clap:
ذهنم مشغول شد :grin:
سپاسگزارم :rose: :rose: :rose: @F.doosti
@marjan_ pourhossein
@kambiz_mbi

مرسی :blossom: :blossom: :rose: :star_struck:

:ok_hand::ok_hand::ok_hand:


#18

سلام آقا منصور گرامی. ممنونم ازتون لطف دارید :rose::rose::rose:

حقیقتش این داستان برگرفته شده از حقیقت و درس هاییه که از کتاب کیمیاگر میشه یاد گرفت. اگه کتاب رو بخونید بهتر این مقاله رو بهتر متوجه میشید.

در واقع هدف من از نوشتن این مقاله این بود که خواننده خودش رو جای کهنسال بزاره ( واسه همینه نگفتم پیر مرد یا پیر زن).

هدف این بود که یک شخص عمق فاجعه رو ببینه. تلخ هست؟ بله. آیا جنبه احساسی قوی ای داره؟ بله.

گاهی وقتا تحقیر و ناراحت شدن برابر میشه با انگیزه.

به قول انگلیسی ها قرص قرمز رو بردارید و به لانه خرگوش برید. حقیقت ممکنه ناراحت کننده باشه ولی گاهی وقتا دونستنش بهتر و شیرین تره. قالب این داستان هم نمیشه شاد جلوه داد. فرصت از دست بره هیچ پیامد مثبتی نخواهد داشت.

من این کتاب رو یک بار خوندم ولی واقعاً خوندماااااا :sweat_smile:

خیلی خفنه. سانتیاگو در واقع خواننده کتابه یه جورایی. فقط باید خودمون رو جاش بزاریم.

سلام بر دوست گرامی و خوبم سارا خانوم.

مرسی ازتون. شما لطف دارید :rose::rose::rose:

مرسی آقا ابولفضل عزیز. :rose::rose:

من در حال حاضر دو شغل مجزا دارم. یه پروژه در دست دارم که میشه گفت نهر مالی سوم میشه. دو تا مهارت رو هم دارم یاد میگیرم، طراحی و برنامه نویسی.

روزانه حداقل 3 تا 4 ساعت مشاوره میدم یا مکالمه انگلیسی انجام میدم.

برای شغل بعدی هر روز چندین ساعت رو پروژه هامون کار میکنم.

روزی چند ساعت طراحی و برنامه نویسی کار میکنم. یا ویدئو میبینم یا تمرین. (بیشتر طراحی)

چطور؟

با مدیریت درست زمان

من هر روز شش صبح بیدار میشم. صبح کارهای سختمو تموم میکنم. معمولا بعد ظهر رو به یادگیری میپردازم و شب ها هم به خودم تقریباً یک تا دو ساعت استراحت میدم که کنار دوستان و خانواده باشم.

من تمام کارهایی که نیازه در هفته انجام بدم رو رو وایت بردم مینویسم

و در طول هفته برای پاک کردنشون از وایت برد تلاش میکنم. هر کدوم که انجام شد از وایت بورد پاک میشه تا وایت بورد کاملا سفید شه.

الگوی من آقای جو روگان هستند، کلیپ زیر رو ببینید:

https://www.youtube.com/watch?v=ESYYby1FuPc

یک شخصی که تشنه موفقیت باشه وقت نداشته باشه وقت میسازه پس بساز دوست من.

Thanks a lot :rose::rose::rose:

ممنونم ازتون دوست گرامی :rose::rose::rose:

:muscle::muscle::v::v:

سلام برار. مرسی ازت :rose::rose::rose:

خیلی آقایی

سلام مرسی ازتون زهرا خانوم گرامی :rose::rose::rose:

میتونه از تنبلی باشه :laughing::laughing:

مرسی ازتون فاطمه خانوم :rose::rose::rose:

زنده باشید

سلام مرسی ازتون آقا میلاد عزیز :rose::rose::rose:

داداش ما گاهی وقتا انرژی میدیم بچه ها به رقص بیان. گاهی وقتا تا تهه وجودشون رو آتیش میزنیم (برای من لذت بخشه :laughing: )

She’s my cousin :rose::rose:

:clap::clap::clap::clap:

مرسی ازتون

خوبه که مشغول شد :laughing:


#19

:unamused: :joy: said kambiz with an evil smile


#20

سلام ممنونم آقا کامبیز و دوستان خوبم عالی بود:rose::rose::rose:

زندگی با چندبار شکست هر راهی که دنبالش میرم و پیدا نمیکنم، آخرشم افسوس، نمیدونم اصلا باید با زندگی چی کار کرد تا مسیر درست رو پیدا کرد وقتی تلاش می‌کنم و اون چیزی که میخوام نمیشه نمیدونم اسمش چی میشه شانس یا هر چیز دیگه ای…


#21

واقعا مقاله ای بی نظیر بود خستا نباشید میگم به همتون دوستان عزیز
من هم کتاب کیمیاگر رو خوندم واقعا میتونم بگم بهترین کتابی بود که خوندم و پیشنهاد میکنم هر کس نخونده حتما بزاره این کتابو تو لیستش