تالار زبانشناس

کتاب جزیره افسونگر (فصل پنجم)

کتاب جزیره افسونگر (فصل پنجم)
0

Chapter five

فصل پنجم

The Graveyard

“یک گورستان”

They left his house and began to walk along the road to the hill. When they arrived, they walked slowly through the graveyard. At the top of the hill, they looked down at the fields below. They could see a lot of lorries, and a lot of men were working there, building the new town. Already there were hundreds and hundreds of new houses in the field. ‘The village is changing very fast,’ he said. ‘Soon there are going to be thousands and thousands of new houses. What will happen to our village then? Once it was a quiet place and the people were friendly. But soon there will be a lot of new people and busy, noisy roads. I don’t want to live in a place like that.’

آنها خانه کِی را ترک کردند و شروع به قدم زدن در جاده ی به سمت تپه کردند. وقتی رسیدند آهسته از میان گورستان قدم زدند.بالای تپه، به زمین های پایین نگاه کردند. آنها می توانستندکامیون های زیادی را ببینند، آدمهای زیادی آنجا کار می کردند. داشتند شهرجدیدی بنا می کردند. تا آن موقع صدها و صدها خانه ی جدید در آن زمین بود.کِی گفت: “دهکده خیلی سریع دارد تغییر می کند. به زودی هزاران خانه ی جدید ساخته خواهد شد. بعد چه برسر دهکده ی ما می آید؟” زمانی جای آرامی بود و مردم خوش رفتار و دوستانه بودند، ولی به زودی اینجا آدم های زیاد و جاده های شلوغ و پرسروصدای خواهد بود. نمی خواهم در جایی مثل اینجا زندگی کنم."

‘Can’t you do anything? Can’t you stop them?’ asked Karen.

کارن پرسید: “شماکاری نمی توانید بکنید؟ نمی توانید جلوی آنها را بگیریند؟”

‘Me? No. What can I do? Nothing. I’m an old man, and nobody listens to me.’

“من؟ نه. چکاری می توانم بکنم؟ هیچ. من یک پیرمردم و کسی به حرف من گوش نمی دهد.”

They walked on through the graveyard, and Kee said, ‘My grandfather is here in this graveyard. He was my mother’s father. I remember the day when he died. I cried for a long time when I saw that big dark hole in the ground, and we put his body in the grave. It was raining. I was twelve years old. My mother and father were with me, and they were crying too.’

آنها از میان گورستان به راهشان ادامه دادند، کِی گفت: “پدربزرگم ابنجا در این گورستان است. او پرر و مادرم بود. روزی که مرد را بخاطر دارم. وقتی آن چاله ی بزرگِ تاریک را در زمبن دیدم و جنازه اش را در قبر گذاشتیم، زمان طولانی گریه کردم. باران می بارید. من دوازده سال داشتم. پدر و مادرم بامن بودند و آنها هم داستند گریه می کردند.”

‘I’m sorry,’ said Karen.

کارن گفت: " متاسفم."

‘Oh, it was a long time ago,’ said Kee. ‘But my grandfather’s grave was the last on this hill. After he died, they made a new graveyard on the other side of the village. That’s why nobody comes here now. Nobody remembers the old people here.’

کی گفت: “اوه، خیلی قبلتر بود.ولی قبر پدربزرگم آخرین قبر روی تپه بود. بعد از اینکه او مرد، گورستان تازه ای طرف دیگر دهکده ساختند. برای همین الان کسی اینجا نمی آید. کسی آدمهای قدیمی اینجا را بخاطر ندارد.”

‘But you do.’

“ولی شما بخاطر دارید.”

‘Oh, yes. I could never forget my grandfather. He taught me about voodoo, about the spirit of the rain and the spirit of the wind. You see, nothing is really dead. There’s a spirit in everything, in every tree, in the sun, in the sea. If you understand voodoo, you can talk to these spirits. And there’s a spirit under this cold grey stone.’

"اوه، بله. من هرگز نمی توانم پدربزرگم را فراموش کنم. او چیزهایی درباره ی افسونگری، روح باران و روح باد را به من آموخت.می دانید، هیچ چیز واقعا مرده نیست. در همه چیز یک روح هست، در همه ی درختها، در خورشید، در دریا. اگر افسونگری را بفهمید، می توانید بااین ارواح صحبت کنید. و یک روح هم زیر این سنگ قبر است.

Kee showed her the stone on his grandfather’s grave and Karen read the words slowly. ‘Tim Atty. Born 1845. Died 1906.’ Kee looked at Karen and said quietly, ‘Some people say he was the strongest houngan of all, the houngan we call Baron Samedi.’

کِی سنگ روی قبر پدربزرگش را به او نشان دا و کارن کلمه ها را آهسته خواند: "تیم آتی، متولد ۱۸۴۵، درگذشت ۱۹۰۶."کِی به کارن نگاه کردو آهسته گفت: “بعضی از مردم می گویند او قویترین همه ی افسونگران بود، افسونگری که مابه او بارون سامدی می گوییم.”

‘Baron Samedi!’ cried Karen. ‘Your grandfather!’ Suddenly she felt afraid when she heard the terrible name. She looked at the old man.

کارن فریاد زد: “بارون سامدی!! پدر بزرگ شما!!” وقتی او آن نام ترسناک را شنید یکدفعه احساس ترس کرد. او به پیرمرد نگاه کرد.

‘I see you know more about voodoo than I thought,’ he said. ‘But don’t be afraid of me. I’m just an old man who doesn’t like the new world.’ He smiled at Karen again.

کِی گفت:" میبینم از آنچه فکر می کردم بیشتر درباره ی افسونگری می دانید. ولی ازمن نترسید. من فقط یک پیرمردم که دنیای جدید را دوست ندارد."او دوباره به کارن لبخند زد.

They stayed on the hill and talked for a long time. Then Karen looked at her watch and said, ‘What? Is that the time? I’m sorry, Kee, but I must go now. I have to be at the hospital at four o’clock.’ Kee got up.

آنها مدتی طولانی روی تپه ماندند و صحبت کردند.بعد کارن به ساعتش نگاه کرد. گفت:“چی؟ ساعت چند است؟معذرت میخواهم کِی ، ولی من الان باید بروم. باید ساعت چهار در بیمارستان باشم.” کِی بلند شد.

‘Don’t worry,’ said Karen. ‘I can find the car - it’s not far. Please stay if you want to.’

کارن گفت: “مشکلی نیست.” من می توانم ماشین را پیدا کنم - دور نیست.لطفاشما بفرمایید اگر میخواهید بمانید."

‘Are you sure?’

“شمامطمین هستید؟”

‘Yes, I know how to get back.’

“بله، می دانم چطور برگردم.”

‘Well, then, I think I’ll stay a little longer. It was very nice to talk to you.’

“خوب، پس فکر می کنم کمی بیشتر اینجا بمانم. از صحبت کردن با شما خوشحال شدم.”

‘Thank you for talking to me, too. I’ve learnt a lot today. I hope we’ll meet again.’

“ممنون که بامن صحبت کردید. امروز خیلی یاد گرفتم. امیدوارم دوباره همدیگر را ببینیم.”

‘I hope so too. Goodbye.’

“من هم امیدوارم. خداحافظ.”

Kee watched Karen as she walked down the hill. And then he saw two men. They were young, and they were carrying lots of papers. They walked around the graveyard for a short time, looking at the graves and then at the papers. Kee went over to them.

"کِی کارن را که داشت از تپه پایین می رفت تماشا کرد و بعد دو مرد را دید."آنها جوان بودند و کلی کاغذ باخودشان حمل می کردند. آنها در حالیکه به قبر ها و بعد به کاغذها نگاه می کردند، مدت کوتاهی اطراف گورستان قدم زدند.کِی به نزد آنها رفت.

‘Good afternoon,’ he said.

او گفت: “عصربخیر.”

‘Good afternoon,’ the men replied.

مردها جواب دادند: “عصربخیر.”

‘What are you doing here?’ asked Kee.

کِی پرسید:“اینجا چکار می کنید؟”

‘We work for Conway Construction,’ they said. ‘We’re building some shops here.’

آنهاگفتند:" مابرای شرکت ساختمان سازی کانوی کار می کنیم. ماداریم چند فروشگاه اینجا می سازیم."

‘And a big hotel,’ said the other man. Kee was very surprised. ‘What?’ he said. ‘You can’t do that here. This is a graveyard. You can’t build houses and shops in a graveyard. It’s a very important place.’

مرد دیگر گفت:" یک هتل بزرگ."کِی خیلی تعجب کرده بود. او گفت: “چی؟ نمی توانید اینجا این کار را بکنید. این یک گورستان است. در گورستان نمی توانید خانه و فروشگاه بسازید. اینجا جای خیلی مهمی است.”

The two men laughed at him. ‘Don’t be stupid, old man,’ they said. ‘This graveyard is very old. Nobody comes here now. The people in this graveyard died a hundred years ago.’

دو مرد به او خندیدند. آنها گفتند: “احمق نباش پیرمرد. این گورستان خیلی قدیمی است. الان دیگر کسی اینجا نمی آید. آدمهای این گورستان صدسال پیش مرده اند.”

Kee was angry. ‘Don’t talk to me like that,’ he said. ‘My grandfather’s grave is here. You’re not going to build shops and houses on this land.’

کِی عصبانی بود.او گفت:" بامن اینگونه حرف نزن. قبر پدربزرگم اینجاست. شما روی این زمین خانه و فروشگاه نخواهید ساخت."

One of the men said, ‘Yes, we are. This is Mr Conway’s land. He bought it a few days ago. He’s going to build shops here and we’re going to help him.’

یکی از دو مرد گفت:“بله؟ خواهیم ساخت. این زمین آقای کانوی است. چند روز قبل آن را خرید. او می خواهد اینجا فروشگاه بسازد و ما به او کمک خواهیم کرد.”

‘No,’ said Kee. ‘That isn’t true.’

کِی گفت: " نه. این حقیقت ندارد."

‘It is true,’ replied the man. ‘We’re going to start next week. If you want to, you can go and see Mr Conway. You can talk to him. He’ll tell you it’s true.’

مرد جواب داد:" حقیقت دارد. ما هفته ی دیگر شروع می کنیم. اگر می خواهید می توانید بروید و آقای کانوی را ببینید. می توانید با او صحبت کنید. او به تو خواهد گفت که این حقیقت دارد."

‘Where does he live?’ asked Kee. The men gave him a small piece of paper. He looked at it. The paper said: ‘Conway Construction, 16 Rue de la Republique, Port au Prince.’

کِی پرسید:" کجا زندگی می کند؟“مردها یک تکه کاغذ کوچک به او دادند، او به آنها نگاه کرد. روی کاغذ نوشته بود: ساختمان سازی کانوی،۱۶ ریو دی لاریپابلیکو ، پورتوپرنس.”

Kee said, ‘Don’t begin any work here. I want to see Conway first. I’ll tell him that he can’t build shops here.’

کِی گفت: “اینجا هیچ کاری را شروع نکنید. اول می خواهم کانوی را ببینم. به او خواهم گفت نمی تواند اینجا فروشگاه بسازد.”

The two men laughed and said, ‘OK, old man. We’ll wait for you.’

دو مرد خندیدندو گفتند:" باشه ،پیرمرد. منتطر تو خواهیم ماند."

کتابهای ترجمه شده💞:

فصل۱ : کتاب افسانه های شهری

فصل۲ : کتاب افسانه های شهری

فصل۳ : کتاب افسانه های شهری

فصل۴ : کتاب افسانه های شهری

:heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart:

فصل۱ : کتاب پوکوهانتس

فصل۲ : کتاب پوکوهانتس

فصل۳ : کتاب پوکوهانتس

فصل۴ : کتاب پوکوهانتس

فصل۵ : کتاب پوکوهانتس

:heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart:

کتاب میسیای وحشی

:heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart:

فصل۱ : کتاب دیو و دلبر

فصل۲ : کتاب دیو و دلبر

فصل۳ : کتاب دیو و دلبر

فصل۴ : کتاب دیو و دلبر

فصل۵ : کتاب دیو و دلبر

فصل۶ : کتاب دیو و دلبر

فصل۷ : کتاب دیو و دلبر

فصل۸ : کتاب دیو و دلبر

:heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart:

فصل۱ : جزیره افسونگر

فصل۲ : جزیره افسونگر

فصل۳ : جزیره افسونگر

فصل۴ : جزیره افسونگر

:فصل۵ : جزیره افسونگر

فصل۶ : جزیره افسونگر

:heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart:

جیم میمون (درس مکمل)

جیم میمون (قسمت پرسش و پاسخ)

دختر حیله گر (قسمت لغات)

دختر حیله گر (داستان کوتاه قسمت ب)

==================
این تاپیک مربوط به فصل« فصل 05 » در نرم‌افزار «زیبوک» است.
مجموعه: « کتاب های خیلی ساده » کتاب: « جزیره افسونگر »

2 Likes