تالار زبانشناس

کتاب دیو و دلبر (فصل ششم)

کتاب دیو و دلبر (فصل ششم)
0

CHAPTER SIX

فصل ششم

The Sisters’ Plan

“نقشه خواهران”

The next morning Beauty wakes up in her bedroom in her father’s house. She gets up and goes downstairs.

صبح روز بعد دلبر در خانه ی پدرش در اتاق خواب اش بیدار می شود. بلند می شود و به طبقه پایین می رود.

When her father sees her he cries, ‘Beauty, is that you? How wonderful! My daughter is well and she’s here!’

وقتی پدرش او را می بیندگریه می کند: "دلبر، این تو هستی؟ خیلی شگفت انگیز ! دخترِ من خوب و او اینجاست!

Beauty is very happy and hugs her father.

دلبر بسیار خوشحال است و پدرش را بغل می کند.

‘Get dressed quickly and then tell me about the Beast!’ says her father happily.

پدرش با خوشحالی می گوید:“سریع لباس بپوش و بعد در مورد دیو برایم بگو!”

She goes to her room and finds a chest full of beautiful clothes. ‘This is a present from the Beast!’ says Beauty to her father. He’s very nice and gives me presents every day.’ She chooses some lovely clothes.

او به اتاقش میرود و یک صندوق پر از لباس های زیبا پیدا میکند.دلبر به پدرش میگوید: این یک هدیه از طرف دیو است

‘I want to give these lovely clothes to Rosalind and Hortensia,’ she says.

او می گوید: “من می خواهم این لباس های دوست داشتنی را به رزالین و هورتنسیا بدهم.”

When she says this the chest disappears!

وقتی این را گفت ،صندوق ناپدید می شود.

‘The Beast is watching you,’ says Beauty’s father. ‘These beautiful clothes are for you and not for your sisters.’

پدر دلبر می گوید: “دیو تو را می بیند.” “این لباس های زیبا مال توست و برای خواهرانت نیست .”

Suddenly the chest comes back again.

ناگهان صندوق دوباره برمی گردد.

That morning Rosalind and Hortensia come to visit their sister. They are both very unhappy.

صبح ،روزالین و هورتنسیا برای دیدن خواهرشان آمدند. هردوی آنها خیلی ناراحت هستند.

‘Oh, Beauty,’ says Rosalind, ‘I’m unhappy.’

رزالین می گوید: “اوه، دلبر،” من ناراحت هستم."

‘Why are you unhappy, Rosalind?’ asks Beauty.

دلبر می پرسد: رزالین چرا ناراحت هستی؟

‘Oh, it’s a long story,’ says Rosalind.

رزالین می گوید: اوه، داستانش طولانی است.

‘Please tell me,’ says Beauty.

دلبر می گوید:“به من بگو”

‘My husband is handsome and he spends all day in front of a mirror. He never looks at me or talks to me.’

"شوهرم خوش تیپ و تمام روز خود را در مقابل یک آینه وقت می گذراند. او هرگز به من نگاه نمی کند یا با من حرف نمی زند.

‘Oh, dear, that’s a big problem,’ says Beauty.

دلبر می گوید: “عزیزم، این مشکل بزرگی است.”

Hortensia says, ‘My husband is very clever, but he doesn’t like anyone, and no one likes him.’

هورتنسیا می گوید: “شوهرم خیلی باهوش است، ولی او کسی را دوست ندارد و هیچکس هم او را دوست ندارد.”

‘I can never invite my friends to lunch or dinner because he doesn’t like them.’

“من هرگز نمی توانم دوستانم را به ناهار یا شام دعوت کنم چون آنها را دوست ندارد.”

‘We’ve got a lot of problems with our husbands,’ they say.

آنها می گویند: ما مشکلات زیادی با همسرانمان داریم.

‘My poor sisters!’ says Beauty. ‘I’m very sorry.’

دلبر می گوید:“خواهران بیچاره ی من!” ‘من خیلی متاسفم.’

‘Tell us about the Beast,’ says Hortensia.

هورتنسیا می گوید: «به ما در مورد دیو بگو.

Oh, the Beast is not a bad man,’ says Beauty. ‘He’s very kind. I live in his beautiful castle and I’m the queen. I don’t work. I read, play the piano and walk in the garden. Every evening the Beast comes to see me at dinner and we talk about a lot of things. It’s wonderful.’

دلبر می گوید: آه، دیو مرد بدی نیست، او بسیار مهربان است . من در قلعه ی زیبایش زندگی میکنم و ملکه هستم. کار نمی کنم . مطالعه میکنم ، پیانو میزنم ودر باغ پیاده روی می کنم. هر شب، دیو می آید باهم شام میخوریم و ما در مورد چیزهای زیادی صحبت می کنیم. فوق العاده است.

The two sisters are very angry and they go to the garden.

آن دو خواهر بسیار عصبانی هستند و به باغ می روند.

‘Beauty wears lovely clothes and shoes,’ says Rosalind. ‘She’s like a queen. She’s very happy. Why is she lucky? And why are we unlucky?’

رزالین می گوید: "دلبر لباسها و کفشهای زیبای می پوشد. "او مانند یک ملکه است. او بسیار خوشحال است چرا او خوش شانس است؟ و چرا ما بدشانس هستیم؟

‘You’re right, Rosalind,’ says Hortensia. ‘We’re not very lucky. But maybe we can be lucky! Beauty has to return to the Beast in a week, or he’s going to get angry and eat her!’

هورتنسیا می گوید: "تو حق داری، رزالین. ما خیلی خوش شانس نیستیم اما شاید بتوانیم شانس بیاوریم! دلبر باید بعد از یک هفته به پیش دیو بازگردد، عصبانی خواهد شد و او را میخورد!

‘Then we must keep her here,’ says Rosalind. ‘Then the Beast is going to get angry.’

رزالین می گوید: “پس ما باید او را در اینجا نگه داریم.” “بعد دیو خشمگین و عصبانی می شود.”

During the week the two sisters are kind to Beauty. They talk and laugh with her. They walk together in the country. Beauty is happy with her sisters.

در طول هفته، دو خواهر با دلبر مهربان بودند . آنها با او صحبت می کردند و می خندیدند ودر روستا باهم قدم می زدند. دلبر با خواهرانش خوشحال بود.

‘Rosalind and Hortensia love me,’ she thinks. ‘They’re good sisters and I love them a lot.’

دلبر فکر می کند: “رزالین و هورتنسیا عاشق من هستند”. “آنها خواهران خوبی هستند و من بسیار دوستشان دارم.”

At the end of the week Beauty says, ‘I must go back to the Beast’s castle.’ But her sisters start to cry.

در پایان هفته دلبر می گوید: “من باید به قلعه دیو بروم.” اما خواهرانش شروع به گریه می کنند.

‘Oh, Beauty,’ says Rosalind, ‘please stay with us another week. We need you.’

رزالین می گوید: “اوه، دلبر،” لطفا یک هفته دیگر کنار ما بمان. ما به تو نیاز داریم.

‘Yes, Beauty,’ says Hortensia, ‘please don’t leave us. We have fun with you and we love you.’

هورتنسیا می گوید: “بله، دلبر،” لطفا ما را ترک نکن. ما با تو خوشحال هستیم و دوستت داریم.

‘Yes,’ says Rosalind, ‘stay with us! We can do a lot of things together.’

رزالین می گوید:“بله،” "با ما بمان! ما می توانیم با هم کارهای زیادی انجام دهیم.

Beauty does not know what to do. She decides to stay another week.

دلبر نمی داند چه باید بکند. او تصمیم می گیرد که یک هفته دیگر بماند.

==================
این تاپیک مربوط به فصل« فصل 06 » در نرم‌افزار «زیبوک» است.
مجموعه: « کتاب های خیلی ساده » کتاب: « دیو و دلبر »

10 Likes

این قسمت ترجمه نشده میترا جان
او به اتاقش میرود و یک صندوق پر از لباس های زیبا پیدا میکند.دلبر به پدرش میگوید: این یک هدیه از طرف دیو است
.

وقتی این را میگوید صندوق ناپدید می شود.

برای دیدن خواهرشان آمدند. هر دوی آنها خیلی ناراحت هستند.

دلبر باید …
عصبانی خواهد شد
میخورد

برگردم

6 Likes

سلام عزیزم :kissing_heart::heart_eyes::kissing_heart::heart_eyes:
واااااااای خدا مرگم بده :astonished::astonished::astonished::astonished::astonished:گفتم چرا ترجمه ناقص اصلا چشمهام ندیدش :cry::cry::cry::cry::cry:لازم شد برم دکتر :sob::sob::sob::sob:
خیلی لطف کردیند @F.doosti جان شرمنده ی محبت و توجه بی دریغت شدم خیلی محبت کردی خانم گل دوست داشتنی من :bouquet::rose::bouquet::rose::bouquet::rose::bouquet::rose::heart::heart::heart::heart:

3 Likes

عه چراااااا خب ؟
پس ترجمه دیو و دلبر چی میشه ؟ :laughing:
تازه داره میرسه به قسمت های خوبش :grin:
خواهش میکنم دوست مهربون :cherry_blossom::cherry_blossom::cherry_blossom:

2 Likes

عزیزدلم هستیند :kissing_heart::heart_eyes::kissing_heart::heart_eyes::kissing_heart::bouquet::rose::bouquet::rose::bouquet::rose::revolving_hearts::revolving_hearts::revolving_hearts::revolving_hearts::heart::heart::heart::heart::tulip::tulip::tulip::tulip::tulip:
ماشاالله اساتید عالی همچون شما هستند زحمت ترجمه رو بکشند :joy::joy::joy::joy::joy::joy:
ولی از شوخی گذشته اولا برای خودم تعجب چرا جمله رو ندیدم بعدش ترجمه اش کردم چرا دقت نکردم که خودم بگردم ببینم دلیل نقص ترجمه ام چی هست :pensive::pensive::pensive::pensive::cry::cry::cry::cry::cry:
ولی واقعاترجمه کردن خیلی سخت فکرنمیکردم اینقدر انرژی و وقت بگیره از آدم :thinking::thinking::thinking::thinking::thinking::thinking::thinking::thinking::thinking::wink::wink::wink::wink:

2 Likes

سلام

خیلی ممنونم از مشارکت شما در ترجمه داستان ها. :blush:

فقط یک نکته در هنگام ارسال ترجمه لطفا در قسمت توضیحات فارسی در شکل زیر

image

فقط در صورت امکان توضیح مختصری از اون متنی که ترجمه کردین بدین. در حد یک الی دو خط. کل ترجمه رو در این قسمت نفرستین.

ممنون میشم قسمت های قبلی رو در این مورد اصلاح کنین :blush:

5 Likes

سلام جناب ناصری عزیز :bouquet::rose::bouquet::rose:
وقتتون بخیر و شادی :bouquet::rose::bouquet::rose::bouquet:
خواهش میکنم انجام وظیفه است محض کسب تجربه است :slight_smile::slight_smile::slight_smile::slight_smile::no_mouth::no_mouth::no_mouth::no_mouth:
۱دنیاشرمندگی وخیلی خیلی معذرت میخوام فکرمیکردم باید کل متن را بیاورم بازهم از حضورتون معذرت میخوام که بااین کار باعث دردسر شدم ببخشید :bouquet::bouquet::rose::rose::rose:حتمااصلاحشون میکنم ممنون از راهنمایی و تذکرتون لطف ومحبت کردیند :bouquet::rose::rose::rose::rose::rose:

1 Like

ارادتمندیم دشمنتون شرمنده. خیلی ممنونم از شما :blush:

3 Likes

اختیار داریند تاج سر هستیند :bouquet::rose::bouquet::rose::bouquet::rose: خواهش میکنم استاد بزرگوار :bouquet::rose::bouquet::rose::bouquet::rose: