تالار زبانشناس

کتاب زورو (فصل چهارم)

chapter four

فصل چهار

Captain Ramon

“کاپیتان رامون”

At 8 p.m. it is dinner time at Don Carlos’ home. The family is sitting at the table. Someone knocks at the door. A servant opens it and Zorro appears!

ساعت۸ بعدازظهر، در خانه دون کارلوس وقت شام است. خانواده پشت میز نشسته. کسی در می زند. خدمتکاری در را باز می کند و زورو ظاهر می شود.

Don Carlos, his wife and daughter stand up. They are scared.

دون کارلوس، همسر و دخترش بلند می شوند. آنها ترسیده اند.

“Good evening,” says Zorro. “Don’t be scared! You are an honest man, Don Carlos. I only want some food and drink.”

زورو گفت: “عصربخیر. نترسید! تو مرد راستگوی هستی، دون کارلوس. منم فقط کمی غذا و نوشیدنی می خواهم.”

Zorro goes to Lolita and whispers, “I cannot forget this afternoon in the patio.”

زورو به سوی لولیتا می رودو زمزمه می کند: “بعدازظهر در ایوان را نمی توانم فراموش کنم.”

“You must not come here. It is dangerous!” whispers Lolita.

لولیتا نجوا می کند: “نباید به اینجا بیایی، خطرناک است.”

Suddenly a young Spanish soldier enters the house. He is Captain Ramon. He wants to arrest Zorro. Zorro takes out his sword and they fight. The two men are good fighters.

ناگهان یک سرباز جوان اسپانیایی وارد خانه می شود. او کاپیتان رامون است. او می خواهد زورو را دستگیر کند. زورو شمیرش را بیرون می آورد. آنها مبارزه می کنند. هردو مرد جنگجویان ماهری هستند.

“I want to arrest you, Zorro,” says Captain Ramon. “You are a public enemy.”

کاپیتان رامون گفت: “می خواهم بازداشتت کنم، زورو. تو دشمن ملت هستی.”

“You cannot arrest me!” says Zorro.

زورو گفت: “تو نمی توانی من رابازداشت کنی.”

Zorro injures the Captain’s shoulder with his sword. The Captain falls to the floor.

زورو با شمشیرش به شانه ی کاپیتان صدمه می زند. کاپیتان کف اتاق می افتد.

“Please help the Captain!” Zorro says to Don Carlos. Then he smiles at Lolita and rides away on his horse.

زورو به دون کارلوس گفت: "لطفا به کاپیتان کمک کنید. بعد لبخندی به لولیتا می زند و سوار بر اسبش می راند و دور می شود.

Don Carlos’ wife and daughter look after Captain Ramon’s injured shoulder. The Captain likes beautiful Lolita.

همسر و دختر دون کارلوس از شانه زخمی کاپیتان رامون مراقبت می کنند. کاپیتان از لولیتای زیبا خوشش آمده.

"Don Carlos,’’ says the Captain, “I like Lolita very much. I come from a good family and I am the Governor’s friend. I am 23 years old and I am the Captain of the Presidio. May I court Lolita?”

کاپیتان گفت: “دون کارلوس، من لولیتا را خیلی دوست دارم. من از خانواده ی خوبی می آیم و دوست فرماندار هستم. من ۲۳ سال دارم و کاپیتان دژ هستم. ممکن من به لولیتا ابراز عشق کنم؟”

“First, I must explain something,” says Don Carlos. “Don Diego Vega wants to court Lolita too. Lolita must choose her husband herself, but you have my permission to court her!”

دون کارلوس گفت: “اول، باید چیزز را توضیح بدهم. دون دیگو می خواهد با لولیتا ازدواج کند. لولیتا باید خودش شوهرش را انتخاب کند، ولی من به شما اجازه می دهم.”

The next morning there is a lot of noise at the Presidio Don.

صبح روز بعد در دژ دون سروصدای زیادی بپا است.

Diego and other men are watching. There are many soldiers on their horses. They are listening to Sergeant Gonzales. “Today is an important day. We must find Zorro! We must look in every hacienda and in every home. Remember the Governor’s big reward. Let’s go!”

دیگو و مردان دیگری تماشا می کنند. سربازهای زیادب سوار بر اسب آنجا هستند.آنها دارند به گروهبان گونزالس گوش می دهند. “امروز روز مهمی است. ماباید زورو را پیدا کنیم! ماباید همه ی خانه ها و عمارت ها را جستجو کنیم. جایزه ی بزرگ فرماندار را بخاطر داشته باشید. برویم!”

That morning Don Diego sends a letter to Don Carlos:

آن روز صبح دون دیگو نامه ای به دون کارلوس می فرستد.

My dear friend,

دوست عزیزم،

Sergeant Gonzales and his soldiers want to arrest Zorro. It is dangerous for you and your family to stay at your hacienda. Please come to my home in Reina de Los Angeles. It is safe in my home. I must go away for a few days.

گروهبان گونزالس و سربازانش می خواهند زورو را دستگیر کنند. ماندن در خانه ات، برای تو و خانواده ات خطرناک است. لطفا به خانه ی من در رین دی لس آنجلس بیایید. خانه ی من امن است. من چند روزی نیستم.

Your friend,

دوستدار تو،

Diego Vega.

دون دیگو.

Don Carlos receives the letter and says, “What a generous invitation! Don Diego wants to protect Lolita. We must accept the invitation. Let us go immediately!”

دون کارلوس نامه را دریافت می کند و می گوید: “چه دعوت سخاوتمندانه ای! دون دیگو می خواهد از لولیتامحافظت کند. باید این دعوت را بپذیریم.بیایید سریعتر برویم!”

کتابهای ترجمه شده💞:

فصل۱ : کتاب افسانه های شهری

فصل۲ : کتاب افسانه های شهری

فصل۳ : کتاب افسانه های شهری

فصل۴ : کتاب افسانه های شهری (فصل آخر)

:heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart:

فصل۱ : کتاب پوکوهانتس

فصل۲ : کتاب پوکوهانتس

فصل۳ : کتاب پوکوهانتس

فصل۴ : کتاب پوکوهانتس

فصل۵ : کتاب پوکوهانتس (فصل آخر)

:heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart:

کتاب میسیای وحشی

:heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart:

فصل۱ : کتاب دیو و دلبر

فصل۲ : کتاب دیو و دلبر

فصل۳ : کتاب دیو و دلبر

فصل۴ : کتاب دیو و دلبر

فصل۵ : کتاب دیو و دلبر

فصل۶ : کتاب دیو و دلبر

فصل۷ : کتاب دیو و دلبر

فصل۸ : کتاب دیو و دلبر (فصل آخر)

:heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart:

فصل۱ : کتاب جزیره افسونگر

فصل۲ : کتاب جزیره افسونگر

فصل۳ : کتاب جزیره افسونگر

فصل۴ : کتاب جزیره افسونگر

فصل۵ : کتاب جزیره افسونگر

فصل۶ : کتاب جزیره افسونگر

فصل۷ : کتاب جزیره افسونگر

فصل۸ : کتاب جزیره افسونگر

فصل۹ : کتاب جزیره افسونگر (فصل آخر)

:heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart:

جیم میمون (درس مکمل)

جیم میمون (قسمت پرسش و پاسخ)

دختر حیله گر (قسمت لغات)

دختر حیله گر (داستان کوتاه قسمت ب)

:heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart:

فصل۱ : کتاب مرگ سفید

فصل۲ : کتاب مرگ سفید

فصل۳ : کتاب مرگ سفید

فصل۴ : کتاب مرگ سفید

فصل۵ : کتاب مرگ سفید

فصل۶ : کتاب مرگ سفید

فصل۷ : کتاب مرگ سفید

فصل۸ : کتاب مرگ سفید (فصل آخر)

:heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart:

فصل۱ : کتاب زورو

فصل۲ : کتاب زورو

فصل۳ : کتاب زورو

فصل۴ : کتاب زورو

فصل۵ : کتاب زورو

فصل۶ : کتاب زورو

فصل۷ : کتاب زورو

فصل۸ : کتاب زورو


این تاپیک مربوط به فصل« فصل 04 » در نرم‌افزار «زیبوک» است. مجموعه: « کتاب های خیلی ساده » کتاب: « زورو »

4 Likes

آفرین عالی بود⁦✌️⁩⁦✌️⁩⁦✌️⁩

2 Likes