تالار زبانشناس

کتاب در میان حصارهای بلند(فصل سوم)

Chapter three

فصل سه

Talking to George

"صحبت با جورج "

I finished work at eight o’clock the next morning and drove to the supermarket. I wanted some fruit. I always wanted to eat good things after working in the asylum centre.

کار را ساعت هشت صبح روز بعد به پایان رساندم و به سمت سوپر مارکت حرکت کردم. من مقداری میوه می خواستم. من همیشه می خواستم که بعد از کارم در مرکز پناهندگی چیزهای خوب بخورم.

At work everything was grey. But outside, there was so much colour. At work, I thought, the only beautiful thing was the tall man’s face.

در محل کار همه چیز خاکستری بود. اما در بیرون ، این همه رنگ بود. فکر کردم در محل کار ، تنها چیز زیبا چهره ی مرد قد بلند بود.

I bought some fruit and drove home. Sometimes, when I got home from work, Tom was still angry with me. But today he wasn’t there. He was at work. I was happy to have the house to myself.

من میوه خریدم و به سمت خانه حرکت کردم. بعضی اوقات ، وقتی من از محل کار به خانه می رفتم ، تام هنوز از من عصبانی بود. اما امروز او آنجا نبود. او در سر کار بود. از داشتن خانه از خودم خوشحال بودم.

I looked at all my things. I looked at the clothes and the shoes in the bedroom; the big expensive television in the living room; my beautiful watch. What did all these things say about me, Nancy Richardson? The asylum seekers didn’t have many things. Did I need all these things? I didn’t know any more.

من به تمام وسایلم نگاه کردم. به لباس و کفشهای موجود در اتاق خواب نگاه کردم؛ تلویزیون گران قیمت بزرگ در اتاق نشیمن. ساعت زیبایم. نانسی ریچاردسون در مورد تمام وسایل من چه می گفت؟ پناهجویان چیزهای زیادی نداشتند. آیا به این همه چیز احتیاج داشتم؟ من دیگه هیچی نمی دونستم.

I put my favourite music on the CD player. I could see the tall man’s face looking at me. He wasn’t smiling. Perhaps he didn’t like me, I thought. This made me sad. I didn’t know why. I didn’t know anything about him. But I wanted him to like me.

من موسیقی مورد علاقه ام را داخل دستگاه پخش سی دی قرار دادم. من می توانم چهره مرد قدبلند را ببینم که به من نگاه می کند. او لبخند نمی زد. شایدفکر می کردم او از من خوشش نمی آید.همین باعث ناراحتیم شد. من نمی دانم چرا من چیزی در مورد او نمی دانستم. اما من می خواستم که او مرا دوست داشته باشد.

I was at work, standing near the biscuits and coffee, when I saw the tall man again. He came past and my heart jumped. He put his hand into the box of biscuits.

من سرکار بودم، کنار بیسکویت ها و قهوه ایستاده بودم وقتی که من دوباره مرد قدبلند را دیدم. او آمد وگذشت و قلب من پرید. دستش را داخل جعبه بیسکویت گذاشت.

‘Look,’ he said. ‘Three biscuits. What are you going to do?’ His face was hard.

او گفت: “نگاه کن.” سه بیسکویت وجود دارد. توچی کار می خوای بکنی؟’ صورتش سخت بود.

‘There are rules here,’ I said. ‘We all have to follow them.’

گفتم: “اینجا قوانینی وجود دارد.” “همه ما باید از آنها پیروی کنیم.”

‘So, what are you going to do?’ he said again.

دوباره گفت:“خب، تصمیم داری چه کاری انجام بدهی؟”

‘Nothing,’ I said. ‘Not all guards shout at people, you know.’

گفتم: “هیچ چیز”. “تو می دانی همه نگهبانان بر سر مردم فریاد نمی زنند.”

He looked at me. ‘That little boy,’ he said. ‘Hamid. He saw people kill his father and his brother. They tried to kill him, too.’

او به من نگاه کرد. او گفت: “آن پسر كوچولو،حمید.” او دیده که مردم پدر و برادرش را کشتند. آنها همچنین سعی کردند او را هم بکشند.

I couldn’t speak.

من نمیتوانستم صحبت بکنم.

‘He left the country with his mother and they travelled for two weeks to get here. When I gave the boy the biscuits, I wanted him to feel better. But how could he feel better with just biscuits?’

او با مادرش از کشور خارج شد و آنها به مدت دو هفته برای رسیدن به اینجا سفر کردند. وقتی بیسکویت ها را به پسرک دادم ، من میخواستم حالش بهتر شود. اما او چگونه فقط با بیسکویت می تواند احساس بهتری داشته باشد؟

Most of the time, I didn’t think too much about why people left their countries. But this man was making me think and I found it hard.

بیشتر اوقات ، من زیاد فکر نمی کردم درباره ی اینکه چرا مردم کشورهای خود را ترک می کنند. اما این مرد باعث شد من فکر کنم و این کارم را سخت کرد.

‘Hamid and his mother will get help here,’ I said. ‘Lawyers will hear their story and help them.’

من گفتم: “حمید و مادرش در اینجا کمک خواهند شد” “وکلای دادگستری داستان آنها را خواهند شنید و به آنها کمک می کنند.”

‘I hope so,’ he said.

او گفت: “امیدوارم چنین باشد.”

I couldn’t stop looking at his face. It was a face that showed so many feelings all at once. It was angry, sad and kind, all at the same time. I wanted to know more about this man.

من نمی توانستم جلوی صورتش را ببینم. چهره ای بود که همه احساسات را به یکباره نشان داد. عصبانی ، غمگین و مهربان بود ، همه در همان زمان. می خواستم درباره این مرد اطلاعات بیشتری داشته باشم.

‘And you,’ I said quietly. ‘Why are you here?’

من آهسته گفتم:“و تو.” “چرا تو اینجایی؟”

He didn’t speak for a minute. He just looked at me carefully.

او یک دقیقه صحبت نکرد. او فقط با دقت به من نگاه کرد.

Then he said, ‘Why are you here yourself?’

سپس او گفت : “چرا تو، خودت اینجا هستی؟”

I looked away. I was afraid of how I was feeling. ‘I’m just doing my job,’ I said. I looked back at him. ‘My name’s Nancy. What’s yours?’

من دور را نگاه کردم. من از چگونگی احساسم می ترسیدم. گفتم: “من فقط کار خودم را انجام می دهم.” من به او نگاه کردم. “نام من نانسی است. مال شما چیست؟”

‘I’m George,’ he said. And when he smiled that beautiful smile, my heart jumped again.

او گفت: "من جورج هستم. و وقتی او آن لبخند زیبا را زد ، قلبم دوباره پرید.

And do you agree with all the rules here?’ he asked.

او پرسید: “و آیا شما با تمام قوانین اینجا موافق هستید؟”

‘No,’ I replied. ‘Not all of them.’

پاسخ دادم: “نه”. ‘نه با همه ی آنها.’

‘Then why are you doing this job?’

“پس چرا تو اینجا کار می کنی؟”

I didn’t know what to say. I did it because I liked having some money.

من نمی دانستم چه بگویم. من این کار را می کردم زیرا دوست داشتم درآمد داشته باشم.

‘I wanted to be a writer,’ I replied, ‘but I left school early.’

پاسخ دادم: “من می خواستم نویسنده شوم ، اما زود مدرسه را ترک کردم.”

‘You can do anything, if you really want to,’ said George.

جورج گفت: “اگر تو واقعاً بخواهی می توانی هر کاری انجام بدهی.”

‘Maybe,’ I said. We talked some more. George was making me think about things. Writing was something I always loved. Perhaps I could write. Tom was the only person who said I couldn’t.

گفتم: “شاید”. با هم صحبت کردیم جورج باعث می شد من در مورد مسائل فکر کنم. نوشتن چیزی بود که من همیشه دوستش داشتم. شاید بتوانم بنویسم. تام تنها کسی بود که گفت من نمی توانم.

I was changing and there was nothing Tom or I could do about it.

من درحال تغییر بودم و این چیزی نبود که تام یا من بتوانیم درباره ی آن انجام دهیم.

کتابهای ترجمه شده💞:

فصل۱ : در میان حصارهای بلند
فصل۲ : در میان حصارهای بلند
فصل۳ : در میان حصارهای بلند

:heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart:

فصل۱ : کتاب جزیره گنج
فصل۲ : کتاب جزیره گنج

:heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart:

فصل۱ : کتاب افسانه های شهری
فصل۲ : کتاب افسانه های شهری
فصل۳ : کتاب افسانه های شهری
فصل۴ : کتاب افسانه های شهری (فصل آخر)

:heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart:

فصل۱ : کتاب پوکوهانتس
فصل۲ : کتاب پوکوهانتس
فصل۳ : کتاب پوکوهانتس
فصل۴ : کتاب پوکوهانتس
فصل۵ : کتاب پوکوهانتس (فصل آخر)

:heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart:

کتاب میسیای وحشی

:heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart:

فصل۱ : کتاب دیو و دلبر
فصل۲ : کتاب دیو و دلبر
فصل۳ : کتاب دیو و دلبر
فصل۴ : کتاب دیو و دلبر
فصل۵ : کتاب دیو و دلبر
فصل۶ : کتاب دیو و دلبر
فصل۷ : کتاب دیو و دلبر
فصل۸ : کتاب دیو و دلبر (فصل آخر)

:heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart:

فصل۱ : کتاب جزیره افسونگر
فصل۲ : کتاب جزیره افسونگر
فصل۳ : کتاب جزیره افسونگر
فصل۴ : کتاب جزیره افسونگر
فصل۵ : کتاب جزیره افسونگر
فصل۶ : کتاب جزیره افسونگر
فصل۷ : کتاب جزیره افسونگر
فصل۸ : کتاب جزیره افسونگر
فصل۹ : کتاب جزیره افسونگر (فصل آخر)

:heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart:

جیم میمون (درس مکمل)
جیم میمون (قسمت پرسش و پاسخ)
دختر حیله گر (قسمت لغات)
دختر حیله گر (داستان کوتاه قسمت ب)

:heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart:

فصل۱ : کتاب مرگ سفید
فصل۲ : کتاب مرگ سفید
فصل۳ : کتاب مرگ سفید
فصل۴ : کتاب مرگ سفید
فصل۵ : کتاب مرگ سفید
فصل۶ : کتاب مرگ سفید
فصل۷ : کتاب مرگ سفید
فصل۸ : کتاب مرگ سفید (فصل آخر)

:heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart::heart:

فصل۱ : کتاب زورو
فصل۲ : کتاب زورو
فصل۳ : کتاب زورو
فصل۴ : کتاب زورو
فصل۵ : کتاب زورو
فصل۶ : کتاب زورو
فصل۷ : کتاب زورو
فصل۸ : کتاب زورو
فصل۹ : کتاب زورو (فصل آخر)


این تاپیک مربوط به فصل« فصل 03 » در نرم‌افزار «زیبوک» است. مجموعه: « کتاب های خیلی ساده » کتاب: « در میان حصارهای بلند »

8 Likes

Thanks for sharing
:rose::rose::rose::rose::rose:

1 Likes

سلام
خسته نباشید صبح بخیر
درود بر شما میترا جونه بسیار پر تلاااش :trophy::trophy::trophy::trophy::trophy::blossom::blossom::blossom::blossom::blossom:

1 Likes

سلام شکوفه ی بهاری تالار صبحت بخیر خانم :tulip::blossom::blossom::sunflower::hibiscus::cherry_blossom::cherry_blossom:فدات فاطمه جان لطف و محبتت لایتناهی است خوشگل خانم :tulip::blossom::blossom::sunflower::sunflower::hibiscus::rose::rose::cherry_blossom::cherry_blossom::kissing_heart::bouquet::heart_eyes::heart_eyes::heart_eyes::heart_eyes::heart::heart::heart::heart::heart::kissing_heart::kissing_heart::kissing_heart::kissing_heart:مونده به گردپای شماهم برسم نازنیینم :tulip::blossom::sunflower::sunflower::hibiscus::rose::rose::cherry_blossom::heart::heart::heart:

1 Likes