تالار زبانشناس

کتاب پوکوهانتس (فصل اول)

کتاب پوکوهانتس (فصل اول)
0

Chapter one

فصل اول

The Sailing Ship

“یک کشتی بادبانی”

May was a beautiful month in the land of the Algonquin Indians. There were tall trees and colorful flowers everywhere. The sky and the sea were deep blue.

ماه مه در سرزمین سرخپوستهای الگانکویان ماه زیبای بود. درختان بلند و گلهای رنگارنگ در همه جا وجود داشت. آسمان و دریا آبی تیره بود.

Pocahontas was the favorite daughter of Chief Powhatan. She was an Indian princess. Chief Powhatan was a powerful chief of the Algonquin tribe.

پوکوهانتس دختر مورد علاقه رئیس پوهاتان بود. او یک شاهزاده خانم سرخپوست بود. رئیس پوهاتان یک رئیس قدرتمند قبیله آلگانکویان بود.

Pocahontas was eleven years old. She was a lovely young girl with black hair and dark eyes. She wore a buckskin dress and moccasins. She had a feather in her hair.

پوکوهانتس یازده سال داشت. او دختری جوان ،دوست داشتنی با موهای بلند مشکی و چشم های تیره بود. او لباس باپوست گوزن و کفش پوست مار میپوشید. در موهای خود پر داشت.

Pocahontas was always happy. She ran in the forest and danced in the fields. She sat on the hill and looked at the blue sea.

پوکوهانتس همیشه خوشحال بود. او در جنگل میدوید و در مزارع میرقصید. او روی تپه می نشست و به دریای آبی نگاه می کرد.

On May 6, 1607, Pocahontas sat on the hill and she saw something strange in the bay. It was a big sailing ship! She was very surprised. The sailing ship was something new. It had big white sails and flags. She looked at it for a long time. Where did it come from? Why was it there? She was very excited.

در 6 مه 1607 ، پوکوهانتس روی تپه نشسته بود ودر خلیج چیزی عجیبی را دید. آن یک کشتی بادبانی بزرگ بود! او بسیار شگفت زده شد. کشتی بادبانی چیز جدیدی بود. بادبانها و پرچم های سفید رنگ بزرگ داشت. او به مدت طولانی به آن نگاه کرد. از کجا آمده؟ چرا آنجا بود؟ او بسیار هیجان زده بود.

Pocahontas ran to her village to tell her father and brother the news.

پوکوهانتس به طرف روستای خود دوید تا این خبر را به پدر و برادرش بگوید.

“Father, father!” she said. “There’s a big sailing ship in the bay! It has white sails and colored flags!”

پوکوهانتس گفت:“پدر ، پدر!” “یک کشتی بادبانی بزرگ در خلیج است! بادبان های سفید و پرچم های رنگی دارد!”

Her father, Chief Powhatan, was outside his longhouse. He was a tall man, with long black hair. He wore the feathers of an Indian chief on his head. He listened to the news, but he was not happy.

پدرش رئیس پوهاتان در خارج از خانه قدیمی خود بود. او مردی قد بلند با موهای بلند بود. او پرهای یک رئیس سرخپوستی را روی سر خود داشت. او اخبار را گوش می داد ، اما خوشحال نبود.

“The white men are here,” Powhatan said sadly. “This is bad news for our people. There is no peace with the white men here.”

پوهاتان با ناراحتی گفت: “مردان سفید پوست اینجا هستند.” “این خبر بدی برای مردم ما است. در اینجا هیچ آرامشی با مردان سفید پوست وجود ندارد.”

Nantaquas was Pocahontas’ brother. He was eighteen years old. He was a strong Indian warrior. He looked at his sister and said, “In the past the white people killed the Indians. They want to take our land.”

نانتاکوهاس برادر پوکوهانتس بود. او هجده ساله بود. او یک جنگجوی قوی سرخپوست بود. او به خواهرش نگاه کرد و گفت ، “در گذشته سفیدپوستان سرخپوستها را می کشتند. آنها می خواهند سرزمین ما را بگیرند.”

“Oh, Nantaquas, let’s go to see the white people. Let’s go to see their big ship!” said Pocahontas.

پوکوهانتس گفت:“اوه ، نانتاکوهاس ، بیا برویم تا سفید پوست ها را ببینیم. بیا به دیدن کشتی بزرگ آنها برویم!”

“You can go to see them, but don’t go near the ship. Stay far away! Be careful!” said Powhatan. “Remember, Pocahontas, white men are dangerous.”

پوهاتان گفت:“شما می توانید به دیدن آنها بروید ، اما به کشتی نزدیک نشوید. خیلی دور بمانید! مراقب باشید!” “پوکوهانتس به یاد داشته باش ، مردان سفید پوست خطرناک هستند.”

Nantaquas and Pocahontas went to the river. There were many canoes near the river. They got into a small canoe. Then Nantaquas paddled down the river to the bay. In the bay they saw the big sailing ship. There was a tall, white man on the ship. He smiled at them. There were other white men too. They all looked at the small canoe and at the two Indians.

نانتاکوهاس و پوکوهانتس به رودخانه رفتند. قایق های زیادی در نزدیکی رودخانه وجود داشت. آنها وارد یک قایق کوچک شدند. سپس نانتاكواس از رودخانه به سمت خلیج پارو زد. در خلیج ، کشتی بزرگ بادبانی را دیدند. یک مرد بلند قد و سفید در کشتی وجود داشت. به آنها لبخند زد. مردان سفید پوست دیگری هم بودند. همه آنها به قایق کوچک و دو سرخپوست نگاه می کردند.

Pocahontas smiled at the white man. “Let’s go to the ship,” she said.

پوکوهانتس لبخندی به مرد سفید پوست زد.گفت: “بیا به کشتی برویم.”

“No,” said Nantaquas. “It’s dangerous. We don’t know who these white men are. We can look and then go home. We must obey our father.”

نانتاکوهاس گفت: “نه”. “این خطرناک است. ما این مردان سفید پوست را نمی شناسیم. ما می توانیم نگاه کنیم و بعد به خانه برویم. باید از پدر پیروی کنیم.”

The white man on the ship smiled again. “Look, Nantaquas,” said Pocahontas, “that man has red hair and white skin! He’s smiling at us. Look at his clothes! They are strange.”

مرد سفید پوست در کشتی دوباره لبخند زد. پوکوهانتس گفت: “نگاه کن ، نانتاکوهاس ،” آن مرد موهای قرمز و پوست سفیدی دارد . او به ما لبخند می زند. به لباسهایش نگاه کن! آنها عجیب هستند.

Nantaquas turned the canoe and paddled up the river. When they arrived home, Nantaquas said, “I saw a big sailing ship. There were many white men on the ship.” Powhatan talked to his medicine men and tribe advisers. They all sat inside the longhouse for a long time.

نانتاکوهاس قایق را چرخاند و به سمت بالای رودخانه پارو زد. وقتی به خانه رسیدند ، نانتاکوهاس گفت: “من كشتی بادبانی بزرگ را دیدم.مردان سفید پوست زیادی در كشتی بودند.” پوهاتان با طبیبان و مشاوران قبایل خود صحبت کرد. همه آنها مدت طولانی در داخل خانه قدیمی نشسته بودند.

He said, “White men bring us problems. They have a strange magic. They carry thunder sticks to kill our people. They want to take our land, our lakes, our rivers and our forests. They can stay for a short time but they cannot stay here forever. Let’s watch them and see what they do!”

او گفت: "سفیدپوستان برای ما مشکلاتی بوجود می آورند. آنها یک جادوی عجیب دارند. آنها چوب های رعد و برق را حمل می کنند تا مردم ما را بکشند. آنها می خواهند سرزمین ما ، دریاچه ها ، رودخانه ها و جنگل های ما را بگیرند. آنها می توانند برای مدت کوتاهی بمانند اما نمی توانند برای همیشه در اینجا بمانند. بیایید آنها را تماشا کنیم و ببینیم چه می کنند.

==================
این تاپیک مربوط به فصل« فصل 01 » در نرم‌افزار «زیبوک» است.
مجموعه: « کتاب های خیلی ساده » کتاب: « داستان واقعی پوکاهونتاس »

11 Likes

خداقوت عزیزم :tulip::tulip::tulip:
الهی روزی برسه که کتاب ترجمه شده ی شمارو بخونیم گلم :heart_eyes:

1 Like

پوکوهانتس همیشه خوشحال بود. او در جنگل میدود و در مزارع میرقصد. او روی تپه می نشیند و به دریای آبی نگاه می کند
از او روی تپه می نشیند تا آخر جمله زمان گذشته ست فکر کنم فعل رو باید به گذشته برگردونی
دارم کم کم میخونم عالیه عزیزم

1 Like

افرین به شما عالیه. فقط فکر کنم معنی تاپیک درس بشه کشتی بادبانی

3 Likes

فکر کنم نمیتوانند درسته

1 Like

این زمان فعلا باید به گذشته برگرده

1 Like

اینجا هم گذشته ست
خلاصه خانم کیومرث عالی بود ترجمتون

1 Like

اینجای هم ترجمه احساس میکنم میپوشید درست نباشه .نمیدونم باید مجربا بیان جواب بدن
من شما رو تحسین میکنم چون واقعا کار سختیه

1 Like

وجود داشت

داشت

بادبان ها و پرچم های سفید رنگ بزرگ داشت.

با موهای بلند مشکی بود

آن مرد موهای قرمز و پوست سفیدی دارد . او به ما لبخند می زند. به لباسهایش نگاه کن. آنها عجیب هستند.

طبیبان


سلام میترا جان دمت گرم سپاس از زحماتت عزیزم :::rose::rose::rose:

5 Likes

فدات عزیزدلم فدای محبتت عروسکم :heart_eyes::kissing_heart::heart_eyes::kissing_heart::bouquet::rose::bouquet::rose::tulip::tulip::tulip:شرمنده ی محبتخالصانه تون شدم عشقی عزیزم :heart_eyes::kissing_heart::kissing_heart::kissing_heart::bouquet::rose::bouquet::rose::bouquet::rose:انشاالله فدای آرزوی قشنگ :heart_eyes::kissing_heart::heart_eyes::kissing_heart::bouquet::rose::bouquet::rose:در اوج موفقیت بمانید خانم :bouquet::rose::bouquet::rose::rose:

2 Likes

فدای محبت خانم خانمااااا :heart_eyes::kissing_heart::heart_eyes::kissing_heart::bouquet::rose::bouquet::rose::rose:
شرمنده ی مهر و توجه تون شدم عروسکم :bouquet::rose::bouquet::rose::bouquet::rose:خیلی لطف کردی خوندی و ایراداتش رو برام گرفتی قشنگم :bouquet::rose::bouquet::rose::bouquet::rose::rose::heart_eyes::kissing_heart::heart_eyes::kissing_heart::heart_eyes::kissing_heart::heart_eyes::kissing_heart:عزیزدلم هستیند :heart_eyes::kissing_heart::heart_eyes::kissing_heart::bouquet::rose::bouquet::rose:

3 Likes

آقای جمالی مصاحبتون چی شد؟ تونستین از پسش بربیاین

2 Likes

شما عزیز مایین …واقعا شما وقت میزارید و ما باید مطالعه کنیم چون ارزش کارتون بالاست

1 Like

سلام جناب جمالی عزیز :bouquet::rose::bouquet::rose:
محبت کردیند آقا :bouquet::rose::bouquet::rose::rose::rose:شرمنده ی توجه تون شدم :bouquet::rose::bouquet::rose::bouquet::rose:ممنون و لطف کردیند :bouquet::rose::bouquet::rose:به روی چشم تصحیح شد مرسی ۱دنیا :bouquet::rose::rose::rose::bouquet::tulip::tulip::tulip::tulip::tulip:

1 Like

خواهش میکنم. دشمنتون شرمنده

تروخدا شرمنده ام نکنید خانم خانما عشقی عزیزم :bouquet::rose::bouquet::rose::heart_eyes::kissing_heart::heart_eyes::kissing_heart::kissing_heart::kissing_heart:دوست داشتنی من :two_hearts::revolving_hearts::two_hearts::revolving_hearts::heart_eyes::kissing_heart::heart_eyes::kissing_heart::bouquet::rose::bouquet::rose:

1 Like

مرحله اول که کتبی زبان بود بله قبول شدم. امروز مصاحبه حضوری نهایی دارم

4 Likes

سلام به روی ماهتون نسیم بانوی دوست داشتنی من :bouquet::rose::bouquet::rose::bouquet::rose:وقتتون بخیروشادی عزیزم :bouquet::rose::bouquet::rose::bouquet::rose::two_hearts::revolving_hearts::two_hearts::revolving_hearts::revolving_hearts::revolving_hearts::kissing_heart::heart_eyes::heart_eyes::kissing_heart::kissing_heart::kissing_heart::heart_eyes:
۱دنیاتشکر و سپاس شرمنده مهر و توجه تون شدم :bouquet::rose::bouquet::rose::bouquet::rose::heart_eyes::kissing_heart::heart_eyes::kissing_heart:خیلی لطف کردیند مطالعه کردیند و ایراداتش رو بهم گفتیند خانم خانما :bouquet::rose::bouquet::rose::bouquet::rose:عشقیند عزیزدلم :bouquet::rose::bouquet::rose::bouquet::rose::heart_eyes::kissing_heart::heart_eyes::kissing_heart::tulip::tulip::tulip::tulip::revolving_hearts::revolving_hearts::revolving_hearts::revolving_hearts:

1 Like

من ترجمه رو خوندم میترا جون معرکه بود آفرین برشما دستتونم درد نکنه :ok_hand::dizzy::ok_hand::dizzy::ok_hand::dizzy::ok_hand::heart_eyes::heart_eyes::heart_eyes::ok_hand::dizzy::ok_hand::heart_decoration::heavy_heart_exclamation::heart_decoration::heavy_heart_exclamation::heart_decoration::kiss::kiss::kissing_heart::kissing_heart:

1 Like

سلام عروسک خودم فاطمه جون :bouquet::rose::bouquet::rose::heart_eyes::kissing_heart::heart_eyes::kissing_heart:
وقتت بخیر خانم :heart_eyes::kissing_heart::heart_eyes::kissing_heart::bouquet::rose::bouquet::rose:
لطف کردی عزیزم شرمنده ی مهر و توجه ات شدم خانم گل :heart_eyes::kissing_heart::kissing_heart::kissing_heart::bouquet::rose::bouquet::rose::bouquet:
عزیزدلم شمالطف داری تااین حد هم نبود دورت بگردم :see_no_evil::see_no_evil::see_no_evil::see_no_evil::bouquet::rose::bouquet::rose:
فدااااات :heart_eyes::kissing_heart::heart_eyes::kissing_heart::two_hearts::revolving_hearts::two_hearts::revolving_hearts::rose::bouquet::rose::bouquet::tulip::tulip::tulip:

1 Like