تالار زبانشناس

کتاب پوکوهانتس (فصل ۴)

کتاب پوکوهانتس (فصل ۴)
0

CHAPTER FOUR

فصل چهار

Chief Powhatan declares War!

“رئیس پوهاتان اعلان جنگ کرد!”

More and more white settlers came to Jamestown. Jamestown was part of the Virginia Colony. Chief Powhatan was angry. He declared war on the little colony. There was a lot of fighting.

بیشتر و بیشتر مهاجران سفید پوست به جیمزتان می آمدند. جیمزتان بخشی از مستعمره ویرجینیا بود. رئیس پوهاتان عصبانی شد. او علیه مستعمره کوچک، اعلان جنگ کرد. جنگجویان زیادی آمدند.

Pocahontas was 17 years old. Powhatan wanted to protect his favorite daughter. He sent her to live with the Potomac tribe. The Potomac Indians were friends of the white people. Pocahontas was safe with them.

پوکوهانتس 17 ساله بود. پوهاتان می خواست از دختر مورد علاقه خود محافظت کند. او را برای زندگی به قبیله پوتوماک فرستاد. سرخپوستان پوتوماک دوست سفید پوستان بودند. پوکوهانتس با آنها در امان بود.

Powhatan said to Pocahontas, “You must stay with the Potomac Indians. You must not go to Jamestown. We are at war with Jamestown.”

پوهاتان به پوکوهانتس گفت: “شما باید در کنار سرخپوست های پوتوماک بمانید. شما نباید به جیمزتاون بروید. ما با جیمزتاون در جنگ هستیم.”

“Yes father.”

“بله پدر”

Pocahontas liked her life with the Potomacs. Chief Japazaws was the head of the Potomac tribe. His wife was Pocahontas’ friend. Chief Japazaws and his wife were friends of Captain Samuel Argali. Captain Argali was an English explorer. He lived in Jamestown.

پوکاهونتاس زندگی خود را با پوتوماک دوست داشت. رئیس جاپازاو رئیس قبیله پوتوماک بود. همسر وی دوست پوکوهانتس بود. رئیس جاپازاو و همسرش از دوستان کاپیتان ساموئل ارگالی بودند. کاپیتان ارگالی کاوشگر انگلیسی بود. او در جیمیزتاون زندگی می کرد.

One day Captain Argali went to visit Chief Japazaws. When he saw Pocahontas he said to the chief.

روزی کاپیتان ارگالی به دیدار رئیس جاپازاو رفت. وقتی او پوکوهانتس را دید ، به رئیس گفت.

“Come to see my ship! I want to show you a lot of interesting things.”

بیا کشتی را ببینید! می خواهم چیزهای جالب بسیاری را به شما نشان دهم."

“We can eat on the ship.”

“ما می توانیم روی کشتی بخوریم.”

“You are very kind,” said Pocahontas. “I want to see an English ship.”

پوکاهونتاس گفت: “شما خیلی مهربان هستید.” “من می خواهم یک کشتی انگلیسی را ببینم.”

Chief Japazaws and his wife wanted to see the ship too.

رئیس جاپازاو و همسرش می خواستند کشتی را نیز ببینند.

Captain Argali took Pocahontas, Chief Japazaws and his wife to the big sailing ship. They looked around the big ship.

کاپیتان ارگالی پوکوهانتس ، رئیس جاپازاو و همسرش را به کشتی بزرگ بادبانی برد. آنها به اطراف کشتی بزرگ نگاه کردند.

They saw the tall masts and the white sails. Then they ate delicious food.

دکل های بلند و بادبان های سفید را دیدند.سپس آنها غذای خوشمزه خوردند.

Pocahontas was very happy and said, “Thank you for a wonderful day, Captain Argali.”

پوکوهانتس بسیار خوشحال بود و گفت: “متشکرم از شما برای روز فوق العاده کاپیتان ارگالی.”

At sunset Chief Japazaws and his wife left the ship in a canoe. But Pocahontas did not leave. She was Captain Argali’s prisoner! He tricked her!

هنگام غروب ، رئیس جاپازاو و همسرش کشتی را ترک کردند با یک قایق. اما پوکوهانتس بازنگشت. او زندانی کاپیتان ارگالی بود! او پوکوهانتس را فریب داد!

“Why can’t I go with my friends?” asked Pocahontas. She looked at the canoe and saw her friends. Chief Japazaw’s wife had a new copper kettle and a basket full of colored beads. Chief Japazaws and his wife helped Captain Argali capture Pocahontas. The copper kettle and the colored beads were their payment.

پوکوهانتس پرسید:“چرا نمی توانم با دوستانم بروم؟” نگاهی به قایق کرد و دوستانش را دید. همسر رئیس جاپازاو یک کتری مسی جدید و یک سبد پر از مهره های رنگی داشت. رئیس جاپازاو و همسرش به کاپیتان ارگالی کمک کردند تا پوکوهانتس را گیراندازد. کتری مسی و مهره های رنگی پاداش آنها بود.

Pocahontas cried. She had no true friends. She asked, “What is happening? Why am I a prisoner?” Captain Argali said, “I don’t want to hurt you, Pocahontas. I want to take you to Jamestown and keep you there. When your father returns the weapons he took from us, I can free you. Then you can return home. Your father loves you. He must return the weapons.”

پوکوهانتس گریه کرد. او هیچ دوست واقعی نداشت. او پرسید: “چه اتفاقی می افتد؟ چرا من زندانی هستم؟” کاپیتان ارگالی گفت: "من نمی خواهم به شما صدمه بزنم ، پوکوهانتس. من می خواهم شما را به جیمزتاون ببرم و شما را در آنجا نگه دارم. وقتی پدر شما اسلحه هایی را که از ما گرفت ، باز گرداند ، من می توانم شما را آزاد کنم. سپس می توانید به خانه برگردید. پدرتان شما را دوست دارد. او باید اسلحه ها را برگرداند. "

Pocahontas was a prisoner but she was not afraid of Captain Argali. She was not afraid of the white people.

پوکوهانتس زندانی بود اما از کاپیتان ارگالی نمی ترسید. او از سفید پوستان نمی ترسید.

Captain Argali took her to Jamestown. Everyone in Jamestown liked Pocahontas. They remembered that she saved Captain Smith’s life twice. They also remembered that she brought them food during the long winter.

کاپیتان ارگالی او را به جیمزتاون برد. همه در جیمزتاون پوکوهانتس را دوست داشتند. آنها بخاطرداشتند که او زندگی کاپیتان اسمیت را دو بار نجات داد. آنها همچنین بخاطر داشتند که او در طول زمستان طولانی برای آنها غذا آورده بود.

Everyone in Jamestown was kind and friendly. The women gave her English clothes to wear.

همه در جیمزتاون مهربان و دوستانه بودند.زنان به او لباس انگلیسی دادند تا بپوشد.

Pocahontas was a beautiful young woman. She learned English manners and customs. She made many friends. Pocahontas became a Christian and her Christian name was Rebecca.

پوکوهانتس زن جوان و زیبایی بود. او رفتارها و آداب و رسوم انگلیسی را آموخت. او تعدادی دوست داشت. پوکوهانتس مسیحی شد و نام مسیحی او ربکا بود.

Powhatan did not return the weapons. He sent some corn and some broken weapons. The war continued. Captain Argali was furious because his plan did not work. He kept Pocahontas in Jamestown. She was his prisoner, but she was not unhappy. She liked Jamestown because she learned new things every day.

پوهاتان اسلحه ها را پس نداد. او مقداری ذرت و مقداری سلاح شکسته ارسال کرد. جنگ ادامه یافت. کاپیتان ارگالی خشمگین بود زیرا نقشه وی عملی نشد. او پوکوهانتس را در جیمزتاون نگه داشت. پوکوهانتس زندانیش بود ، اماپوکوهانتس ناراضی نبود. او جیمزتاون را دوست داشت زیرا هر روز چیزهای جدیدی می آموخت.

==================
این تاپیک مربوط به فصل« فصل 04 » در نرم‌افزار «زیبوک» است.
مجموعه: « کتاب های خیلی ساده » کتاب: « داستان واقعی پوکاهونتاس »

9 Likes

سلام وقت دوستان بخیروشادی :bouquet::blossom::sunflower::hibiscus::rose::rose::tulip:
لطف میکنید ایراداتش گرفته بشه باتشکر :pray::pray::pray::sunflower::hibiscus::rose::rosette::rose::hibiscus::sunflower::blossom::tulip::tulip::cherry_blossom::bouquet::bouquet::tulip::cherry_blossom::cherry_blossom::pray::sunflower::rose::rose::rose::rose::rose:

مهاجران سفیدپوست بیشتر و بیشتری به جیمزتان می آمدند.

1 Like

بسیار بسیار محبت کردیند ۱دنیاتشکر و قدردانی :bouquet::bouquet::bouquet::bouquet::bouquet::rose::rose::rose::rose::rose::tulip::tulip::tulip::tulip::tulip::tulip::sunflower::sunflower::sunflower::hibiscus::hibiscus::hibiscus: